مجلات >حديث زندگی>پيش شماره 4

زمزمه زندگى

 


57

ئر كوى دوست بايد بود!

دنيا سرزمين غربت است؛ سرزمين تنهايى؛ سرزمين ريا و نيرنگ و تزوير.اين جا سرزمين بى‏رنگى است؛ سرزمينى خاكسترى و مِه‏آلود.اين جا همه رنگ‏ها آبكى است و همه آبها مسموم. اين جا «گدايانش عصا از كور مى‏دزدند» و همه سفسطه‏باز شده‏اند. گل‏ها يتيم مانده‏اند و يتيم‏ها چه قدر غريب‏اند. پول، زندگىِ انسان است و زندگىِ انسان، پوچ.مادرِ كودكان، بازيگران‏اند و هم‏بازى‏شان تفنگ‏هاى بى‏باروت رايانه‏ها، و كودكِ مادران، عروسك‏هاى درون گهواره‏اند. ديگر روزگارِ خاله‏بازى تمام شده است. اصلاً كسى به ميهمانى دل ديگرى مى‏رود؟ دريغ!
حكايتِ انسان، حكايتِ رهگذران خيابان است.رهگذران مى‏گذرند و گاه به هم تنه‏اى مى‏زنند. برمى‏گردند يا برنمى‏گردند؟ چه فرقى دارد... بازهم مى‏گذرند. كسى به ديگرى نگاهى نمى‏كند، جز به طمع! همه چونان برق و باد مى‏گذرند. بعد، از شيشه اتوبوس‏ها به بيرون خيره مى‏شوند و لحظه‏اى بعد، كِز كرده ، به خواب رفته‏اند.از ايستگاهشان رد مى‏شوند و كسى نيست تا آنها را از خواب غفلت بيدار كند. چه هم‏سفران بى‏عاطفه‏اى!
... آرى! اين زندگى ماست.زندگى خود ماست كه اين گونه است. گويى جغدان شوم و شوريده‏اى هستيم كه بر ديوار خرابه‏اى نشسته‏ايم و چشم به گنج ويرانه نهاده‏ايم.دل به چه خوش كرده‏ايم؟ به ويرانه‏اى؟ باور كنيم. باور كنيم كه ويرانه، جاى ماندن نيست، چه رسد به اين كه دو دستى به آن بچسبيم و زندگى‏مان را فدايش كنيم. باور كنيم كه كه ويرانه، جاى گنج نيست. نه اين ويرانه و گنجش وجود دارد، و نه ما بوف‏هاى كور دنياييم.
بايد رها شويم. بايد دل بكَنيم از اين خرابه تزوير؛ از اين كُنج ويران. بايد آن جانِ آسمانى را از قفس تنگ جسم بِرَهانيم و به آن مُلك اعلى‏ پا نهيم. بايد به ميهمانى شبانگاهى او برويم و بلورين جام‏هاى مى را جرعه جرعه بنوشيم. بايد يادبگيريم با او باشيم. اوست كه مقصد و مقصود عالميان است و ياور رنج‏هاى تنهايى ما. اوست كه آن هنگام كه تنگستان دنيا روى سعه صدرمان فشار مى‏آورد، با ماست، و آن زمان كه بر اسب سپيد مُراد، سواريم، اوست كه به ياد ماست. بايد نيمه‏هاى شب با او زمزمه‏وار حرف بزنيم و با او به مناظره عشق بنشينيم. او يوسفِ مصريان است و تنها انيس و مونس جان‏هاى خسته. تنها اوست كه مى‏ماند!
فاطمه نصراصفهانى - اصفهان

 


58

تولّدى دوباره

قلب‏ها در تكاپوى هستى، در لابه‏لاى زمان، براى كه مى‏تپد؟ دست‏هاى نياز به سمت كدامين درياى رحمت و عشق گشوده مى‏شود؟ آه!... از چه سخن مى‏گويم؟ مى‏دانم كه روزنه زمان در تپش هياهوى زيستن است. مى‏دانم كه در انتهاى جاده، كسى ما را مى‏خواند.
پروردگارا! حسّ بى‏كسى در تمام وجودم همچون تار و پود، تنيده گشته. قلبم از تنهايى در فشار روزنه زمان، مانده است. من در كلبه پوشالى ذهنم، در برهوت قلبم و با دست‏هاى خشك و بى‏روحم كدامين همدم را مى‏جويم؟ گام‏هاى تنها و بى‏كسم در كدامين جبهه عشق قرار خواهند گرفت؟ چه مى‏جويم؟ به كدامين سرسبز زمان، ره مى‏سپارم؟ و در كدامين نقطه تمتّع، حس زيباى صميميت را در قلب خويش حس مى‏كنم؟
هميشه در غزل نگاهم و در قصيده بلند قلبم كسى را جستجو مى‏كردم؛ كسى كه مرا به ملكوت بخواند و چشم‏هايم را به رمز طبيعت بگشايد و مرا با تمام راه‏هاى عروج آسمانى آشنا كند.
آه! مى‏دانم... مى‏دانم كه دست‏هايم به سمت خدايى گشوده مى‏شود كه لحظه‏اى دل‏هاى مضطرب و پريشان و تنها را از لطف و رحمت دايمى خويش، دور نگذاشته.
دست‏هاى عجز و نياز و خواهش به سمت او كشيده مى‏شود؛ به سمت خداى متعالى و پاك و مقدسّى كه حمد و ثنايش پُر بركت و سرشار از رحمت است؛ خدايى كه لباس كبريايى و عظمت و قدرت بر تن كرده، بى‏آن كه ديده شود. چهره ملتمس من، او را مى‏جويد...
يك روز در فضاى آرام قلبم با او خلوت كردم... دست‏هايم را با تمام قطرات غزلى‏اش در مهتابْ شستشو دادم. چشم‏هايم را بستم و گام‏هاى پُر تكاپويم را به جاده‏اى رهنمون كردم كه انتهاى آن، به سمتى ختم مى‏شد كه رويش عشق و حقيقت بود.قلبم را سرشار از احساس نسبت به او كردم.كنار سجّاده‏اى از عشق، نشستم و چهره‏ام غزلْ غزل، ستايش و سپاس او بود. قلبم بارها تپيد و از تپش ايستاد. حس كردم دارم رها مى‏شوم در تمام هستى؛ در جاده‏اى از نور؛ در وسعت بى‏واژه رحمت پروردگارم، و اين انس و الفت خدايى بود كه دلم را عجيبْ شيفته خود كرده. ژرفاى جرعه جرعه غزلم مرا به انتهاى وابستگى و ارادت نسبت به پروردگارم مى‏رسانْد.
آن قدر به او عشق ورزيدم كه حس كردم زندگى با عشق به او ، يعنى تولّدى دوباره ؛ يعنى رويشى جديد با طرحى خدايى و نقشى جاودانه تا ابديت، تا انتهاى انتها...
حس مى‏كردم سجّاده‏ام به من لبخند مى‏زند، و من به خدا ايمان آوردم؛ خدايى كه دست‏هاى نياز مرا سرشار ازرحمت و لطف نمود؛ خدايى كه مونس قلب پاره پاره معشوقان خويش است.
 

59

... و من با سجّاده‏اى از نور و وضويى از مهتاب و تپشى خوش آهنگ، با نواى قرآنى «ن وَالقَلَمِ وَ ما يَسْطُرونَ ما اَنْتَ بِنِعْمَةِ رَبِّكَ بِمَجْنُون»،(1) با او انس و الفت گرفتم.
تنها راه رسيدن به خدا، ستايش كردن و اطاعت اوست، همان گونه كه امام محمّد باقر(ع) فرموده است: «بهترين وسيله تقرّب بندگان به خداوند - عزّوجلّ - اطاعت خدا و اطاعت رسول و اطاعت صاحبان امر است».
انس با خدا، يعنى اطاعت و بندگى خدا را كردن؛ يعنى رهايى از تمام تن؛ يعنى پرواز؛ يعنى عروج به ژرفاى ذكر خدا...؛ يعنى دل را به خيال دوستْ سپردن و از پىِ آن در جاده‏هاى سرشار از سرسبزى و نشاط، روانه گشتن. پس برخيز!... بايد تمام ميقات را فرياد كنيم و تمام حسّ زندگى را در عشق و ايمان به خدا خلاصه كنيم.
براى دوستى با پروردگار خويش، بايد رها شد در تمام معنويّت. بايد از خود رها شد و به خويشتنِ خويش رسيد. به فرموده حضرت امام صادق(ع) كه: «چون مؤمن از دنيا كناره گرفت، رفعت پيدا كند و شيرينى محبّت خدا را دريابد» و يا فرمايش ديگر ايشان كه «زمانى كه دلْ صفا پيدا كند، زمين برايش تنگ مى‏شود، تا آن جا كه پرواز كند».
پس پروردگارا! بشنو. بشنو حرف‏هاى ما را. بدان كه ما به سمت تو مى‏آييم و جوياى حقيقت هستيم.
سَمِعَ اللَّهُ لِمَنْ حَمِدَهْ.
پروردگارا! بشنو سخن كسى كه تو را ستايش مى‏كند.
آن گاه كه انسانْ وابسته خدا باشد و به خدا عشق بورزد، اين حسّ ناخودآگاه، در وجود او به حقيقت مى‏پيوندد كه بايد رفت و عروج كرد به سمت نور و افق‏هاى لاجوردى... بايد از كالبد جسم و مادّيات رها شد، خويش را از بند اسارت تن رها كرد و به سمت حقيقتْ حركت كرد و والاتر و متعالى‏تر از آن به سمت خدا...
بايد خويش را آواره راه كرد و لمس كرد عشق به خدا را، همانند كودكى كه از ميان هجوم خواسته‏هاى شيرين خويش، با تمام بى‏حضورى، حضور خويش را در انبوهى از خدا جويى در برابر ضريحى از عشق مى‏نماياند و اين، نشانه انس با خداست.
و حال، هر روز كه مى‏گذرد، حس مى‏كنى كه به سمت افق حركت مى‏كنى، به سمت حقيقت... و آن حسّ رويش زمان و آن حسّ اخلاص در برابر او به حقيقت پيوسته؛ حقيقتى راستين؛ حقيقتى ماندنى تا لايتناها، تا ابدِ ابديّت...

مريم عزيزى - قم


60

نيلوفر عشق

مى‏توان در تمام غروب‏هاى سرخ آفتاب، در انتظار يك طلوع باشكوه در افق‏هاى آبى بود.
مى‏توان در يك روز غم‏انگيز پاييزى در لابه‏لاى خِش خِش برگ‏هاى پژمرده، در سكوت سرد آسمانِ كبود، از قلب دلْ‏تنگ يك كلاغ پير، قصّه كوچ را شاخه شاخه شنيد و رجعت سبزِ هزاران هزار پرنده مهاجر را آرزو كرد.
مى‏توان در تمام روزهاى پُر غبارِ چشم به راه، قطره قطره طراوتِ باران بود.
مى‏توان در اوج تاريك شب، در برگْ برگ سپيد يك ياس پژمرده، در نگاه غريب يك مسافر، به يك طلوع دوباره، به يك شكفتن دوباره، و به ديدارى دوباره، اميدى هميشگى داشت.
اگر آسمان آبىِ دل را خيس اشك عشق كنيم، مى‏توان در پسِ تمام روزهاى مِه گرفته اندوه، در شامگاه دلگير غربت ، در انتهاى جاده سرد غم، در پاكى اشك چشمانى بى‏قرار، در آهنگ غريبانه تنهايى، هماره حضور يك هميشه مهربان و يك عشق جاويد را حس كرد.
اگر بى‏ريا و با صداقتْ باور كنيم كه كسى هست؛ كسى كه حرف‏هاى ناگفته دل را مى‏شنود و اشك‏هاى زلال نياز را مى‏بيند؛ كسى كه آشناى ياس‏هاى غريب و پناهِ پونه‏هاى تنهاست؛ كسى كه هر بار كه سجده مى‏كنيم، با ياد اميد بخش او هم بالِ مرغان عاشق، تا آستانه حضور سبز او پرواز مى‏كنيم.
كسى هست با يك دنيا رحمت، در گل‏برگ‏هاى غنچه‏اى كه مى‏شكفد؛ در صداى غم‏آلود ياكريمى كه مى‏خواند؛ در نفس‏هاى خوش‏بوى يك گل سرخ؛ در قيام سبز يك سرو؛ در اوّلين پرواز يك پرنده؛ در كنار يك شبْ‏بو در سكوت سنگين شب.
كسى هست كه بايد از ژرفاى دل، با يك دريا سادگى به او، به كرامت او، به سخاوت او، و به حضور او ايمان آورديم تا هماره در خيسىِ ساحل چشم‏ها، در اعماق قلب‏هاى دريايى و پاك، در ترنّم دعاى بغض‏هاى شكسته، و در تمام سجده‏هاى با خلوص، او را حس كنيم.
بايد چشمه دل‏ها را به ياد جاويد او زلال كنيم، و چشم‏ها را به ياد زيباترين زيبايى‏ها، آبى. آن‏گاه در خلوت بى‏تاب دل، فقط با او، و با عشق او، و با حس غريب حضور او تنها شويم:
همو كه خداى تمام اشك‏هاى پُر صداقت است.
خداى مهربانى‏ها.
خداى زيبايى‏ها.
خداى شكوفه شكوفه نياز.
خداى قطره قطره دعا.
خداى تمام دل‏هايى كه تا هميشه در شب‏هاى تاريك زندگى، به ياد او هم‏سفر پرنده بى‏قرار دل، ستاره ستاره، تا اوج حضور يگانه نيلوفر عشق ، پَر مى‏كشند.
باشد كه تا هميشه زندگى، اين عشق را در لحظه لحظه هستى خويش حس كنيم. آمين!
راحله سهيلى - رودسر

 


61

حرم محبّت يار

خدايا! مدّت‏هاست كه خويش را چون غبارى ميان آرزوها گم كرده‏ام و با هزاران فرسنگ فاصله از خورشيد، مسافر كوچه‏هاى فريب گشته‏ام. مدّت‏هاست كه زمينى گشته‏ام و دور از تمامِ آسمانى‏هاى پاك. در خلوت انس كه هر كس دل پُر نياز خويش را به سجّاده بارانى گره زده است، من نيز آمده‏ام تا بال‏هاى شكسته ايمانم را به اشك خويش و بخشندگى تو مرهمى بگذارم.
اين بار آمده‏ام دل زنگار گرفته خويش را در حرم محبّت تو، در چشمه استغفار، شستشو دهم. شرمنده‏تر از هميشه آمده‏ام تا دريابى مرا. اين بار هم از تو دريا دريا محبّت است و از من، باز شرمندگى. آمده‏ام بگويم مرا درياب كه تا بى‏نهايتِ معصيت نروم.
پروردگارا! من اگر تو را نخوانم، سر به شانه‏هاى خوبى كه بگذارم وهاى‏هاى، سال‏هاى گناهم را بگريم؟ اگر به تو نگويم، كه سنگ صبور دردهايم مى‏شود؟ چه كسى ياور بى‏كسى‏ام مى‏گردد تا در كوچه‏هاى معرفت، همراهى‏ام كند و راه خوبى‏ها را نشانم دهد؟
بارخدايا! تو كه خوب مى‏دانى ديروز، گيسوان نوجوانى‏ام را به رنگين‏كمان دنيا فروختم و امروز، در اوج جوانى، هنوز گرفتار اين مصيبتم. آن قدر جاده‏هاى گناه را پيموده‏ام كه پاهاى جوانى‏ام تاول بى‏ايمانى زده‏اند و روح خسته‏ام، اسير زخم ظلمت و تاريكى گشته است. آه كه نمى‏دانم معصوميت كودكى‏ام را در عبور از كدام جاده زندگى جا گذاشته‏ام كه امروز جستجوگر اويم. خداوندا! اين كوله‏بار شرمندگى را بپذير كه به التماس آمده‏ام تا بخوانى‏مرا. آمده‏ام تا مرهم بخشايندگى را بر روح زخمى جوانى‏ام بگذارى و دوباره به حريم مهربانى‏ات راهم دهى. آمده‏ام تا براى هميشه در حرم محبّت تو، زائر يادت باشم و هم‏نشين سحر. عشق را تنها در تو ببينم و بجويم. يارى كن تا با توشه‏اى از نور به وصل تو برسم. آمين!
زهرا شهبازى - قم

 


62

از «آدم» تا« ابراهيم »

نزديك‏تر شده‏اى، نزديك‏تر از هميشه؛ امّا نمى‏دانم چه كرده‏ام كه اين طور در لحظه‏هاى مهتابى اين شبِ بهارم جارى شده‏اى. ديشب خواب تو را ديدم. نه!... تو را توى خواب «ديدم». هيچ كس باور نمى‏كند؛ امّا تو كه باورم كنى، براى آسودگى خيالم كافى است. جايى سفيد و نورانى بود. يك فرشته نقره‏پوش، مرا كه پيراهن سپيدى از شانه‏هاى گريستنم آويزان بود، از ميان روشنايى مى‏آورد. تو هم بودى. همان جا... كنار من. صداى تنفّس حضورت را مى‏شنيدم. انگار اگر برمى‏گشتم، چشم‏هاى روشنت روى حجم خاموش قلبم مى‏افتاد و آبش مى‏كرد... و بعد بيدار شدم. نمى‏گويم رفته بودى. نه! تازه پيدايت كرده بودم... پيدايم كرده بودى. خيلى وقت پيش گم
 

63

شده بودم. آن روز كه شيطان، تمام تابلوهاى مسيرم را عوض كرد، به جاى آن همه نشانى كه راه رسيدن به تو را نشان مى‏داد، پاى رفتنم را كشاندْ به كوچه‏اى كه انتهايش به ظلمتكده گمراهى مى‏رسيد.
نمى‏دانم كِى بود، امّا تاريخ از همان روز آغاز شد؛ روز هجرت «آدم» از نور به ظلمت ؛ روز ميلاد «انسان»؛ روز گردش ابليس به دور وجدان «آدم». از آن روز تا به حال، هزار بار گم شده و پيدا شده‏ام؛ امّا تاريخ، باز هم تكرار مى‏شود و هيچ كس نمى‏فهمد كه من، چه قدر زود گم مى‏شوم، چه قدر زود پيدا مى‏شوم، و چه قدر زود دلم هواى ديدنت را مى‏كند...
دوست دارم مثل آن شبانِ بى‏خبر از همه جا، سرم را روى شانه‏هاى صبرت بگذارم و هاى‏هاى گريه كنم. هيچ كس هم نباشد كه بگويد: «هى!... شبان شب‏هاى پُر شبنم! آن كه تو مى‏گويى هاله گيسويش را با تار دل مى‏بافى، در جريان رگ‏هايت جارى است، نه كه ساكن دوردست‏هاى پهنه خيالت باشد».
مى‏خواهم آن قدر راز چشم‏هايم آينه بر ترنّم دعايم ببارد كه زمين، باران آينه نگاهم سفيد پوش شود. دست‏هايت مى‏دانم آن قدر وسعت دارند كه تمام گناهانى را كه از گوشه‏هاى دلم چيده‏ام، ميان خودشان پنهان كنند و باز هم جا داشته باشند كه پُر از زمزمه طولانى اجابت شوند.
اگر آتش اين هوس‏هاى سوزنده را بر من گلستان نمى‏كنى، مى‏دانم عصاى معرفتى به من بخشيده‏اى كه هر چه درياى جهل و گمراهى است، از سرِ راهم كنار مى‏زند، تا اگر روزى هزار بار پيكرم را بر صليب عدالت كشيدند و سرم را بر سَرِ نيزه‏اى سربلند كردند، يادم بماند كه تلاوت نامت را از خاطر نبرم.
خُرده‏هاى آينه دارند سياهى چشم‏هايم را از هم مى‏دَرند. نگفتم دوباره پيدايت مى‏كنم! آن قدر ستاره از چشم‏هايم بر دامن مهربانى‏ات بچكد كه از تلألو و درخشش خورشيد هم به معراج برود. حس مى‏كنم از مغرب سينه‏ام خورشيدى ديگر از ستيغ ايمانِ دوباره‏ام طلوع مى‏كند. يك كهكشانْ ستاره در دلم جارى‏است كه نورش را به سپيدى قلب تازه‏ام مى‏پاشد. لذّتبخش است اگر بگذارى زلزله ايمان ، تمثال‏هاى دروغين بت‏هايت را درهم بشكند و باران اجابت، بر خستگى نواى دعايت ببارد.
اى بالاترين!... حالا تو دعايم كن. آن قدر نزديك به حريم كبريايى‏ات ايستاده‏ام كه صداى بالِ پروانه‏هاى بهشتى را از فرود بال‏هاى جبرئيل مى‏شنوم. دعا كن نگاه ميكائيل با تار و پودِ نگاهم پيوند بخورد و دست‏هاى جبرئيل، زير اين سقف نيلگون، قلبم را چنان دربر بگيرد كه جز نفس‏هاى مهربانت هيچ نسيمى تپش‏هايش را پريشان نكند.
لبريز از خواهش پروازم تا دست‏هايم را زنجير ضريح محبّتت كنم. عبور ملائكت را از كنار فوّاره‏هاى اشكم حس مى‏كنم... و تو بازهم نزديك‏تر مى‏شوى. در تو گم مى‏شوم و به ملكوت شيدايى‏ات مى‏پيوندم.

آيدا منصورى - اصفهان

 


64

لحظه‏اى با خدا

خداوندا! مى‏خواهم از كوچه پس كوچه‏هاى خيال بگذرم، از پلّه‏هاى وهمْ بالا روم و به جاده آبى ايمان برسم. آن قدر در اين مسير، ره بپيمايم تا به حقيقتِ نور تو برسم. آهنگِ دل‏نشين معنويت را بشنوم و براى تنهايى‏ام سر پناهى بجويم.
خداوندا! پيوسته تو را خواندن و به ياد تو بودن، لذّتى دارد چشيدنى! قلبمان بى‏ياد تو، و نگاهمان بى‏نام تو خواهد مُرد و وجودمان درگرداب گناه، خواهد پوسيد.
خداوندا! هرگاه به زيارت حقيقت تو مى‏آيم، هرگاه به ياد تو دلم بهارى مى‏شود، آرام‏تر از هميشه مى‏شوم و روح خسته‏ام از تاريكى‏ها گريزان مى‏شود.
خداوندا! تنهايم مگذار. به چشم‏هايم چگونه باريدن بياموز. به قلبم هم‏نشينى با آفتاب را عنايت كن. به وجودم توانايى ده تا با شيطان نفسْ، همواره در مبارزه باشد. به من صبرى عنايت كن تا در برابر مشكلات، سرِ تعظيم فرود نياورم. خداوندا! كوير نياز مرا از شكوفه‏ها و گل‏هاى ايمان، آكنده كن و لحظه‏هاى مرا پُر از عطر خوبى گردان.
بارالها! شب تنهايى‏ام را به سحرگاه ايمانْ پيوند ده. لب‏هاى ذكرم را به ترانه‏هاى توبه، مزيّن فرما. پاهاى خسته‏ام را به خانه خوبى‏ها رهنمايى كن. قلبم را قدرتى بخش كه فقط جايگاه ياد تو باشد و بس. يارى كن تا نسيم‏هاى نوازشگر ملكوت، به سمت دل آلوده و گرفته من نيز بوَزند تا از نوازش آنها دوباره سادگى در من متولّد شود.
خداوندا! يارى‏ام كن تا از قفس خاكى تن پرواز كنم و به سمت تو -اى جاودانه- بيايم. يارى كن تا لحظه‏هايم از عطر نفس‏هاى تو سرشار شود و هرگز رنگ بى‏خدايى به خود نگيرد. بگو به بارانت تا دلم را از هر چه ناپاكى است، بشويد، و بگو به سحرگاه زيبايت تا مرا هم در انبوه عاشقان جاى دهد. خداوندا! دستگيرْ تويى، قرارْ تويى، همراهْ تويى، همرازْ تويى، عشقْ تويى. بارها و بارها اشكم را تكرار مى‏كنم، حتى تا خاموشى گرفتنم، تا تو زمزمه‏هاى استغاثه‏ام را بپذيرى.
زهرا شهبازى - قم
 

65

نم نمِ باران

 
سينه از آتش دل در غم جانانه بسوخت
آتشى بود در اين خانه كه كاشانه بسوخت
تنم از واسطه دورى دلبر بگداخت
جانم از آتشِ مهر رخ جانانه بسوخت
آشنايى نه غريب است كه دلسوز من است
چون من از خويش برفتم، دل بيگانه بسوخت
خرقه زهد مرا آبِ خرابات ببُرد
خانه عقل مرا آتش مى خانه بسوخت
(حافظ)
سلام بر دوست ديرينه‏ام! سلام بر مُراد دلم! سلام بر آينه وجودم! سلام و ستايش بر تو اى آفتاب درخشان هستى! چشم‏هايم در نگاهت بنشسته و قلبم در ياد تو مى‏تپد. در گوشم صداى تو طنين انداز است. مرا مى‏شناسى؟ بنده‏اى كه با تو پيمان بستم تا كلامم، رفتارم، دغدغه‏ام و نگاهم، همه در مسير تو و براى تو باشد، ولى چه شد؟
خدايا! من مأيوس نمى‏شوم و پشيمان نخواهم شد كه دوستى چون تو دارم. اميد دارم؛ اميد به آينده‏اى روشن؛ ولى همچنان دلْ نگرانم. نگرانم؛ امّا نااميد نيستم. پس معبود! خودت كمكم كن تا اميدم نااميد نشود...
شب جمعه است. در گوشه‏اى از حياط نشسته‏ام و به ستارگان آسمان، چشم دوخته‏ام.
منتظرم ، امّا نمى‏دانم چرا...
ستارگان، مرا با خود به حوض آب مى‏برند. آب، شفّاف و بى موج است. دستم را در آن فرو مى‏برم و دلم را با وضويى متبرّك مى‏كنم. از ستارگان ممنونم. ستارگان هم به من لبخند مى‏زنند. رو به سوى يار مى‏نشينم. نمى‏دانم مرا مى‏پذيرد يا نه؟ در مى‏زنم؛ ولى بى‏جواب مى‏مانَد.
بعد از مدّتى تنهايى زمزمه مى‏كنم: الهى و رَبّى مَن لى‏ غيرُك!...؛ پروردگارا! بى‏تو هستى‏ام حُباب است و سراب، و ذات تو حقيقتى ناب است و بى‏نقاب. جلوتر، درى است. اين بار بى‏آن كه در بزنم، وارد مى‏شوم... امّا اين‏جا كجاست؟! بيابان برهوت.
چه كنم؟! به كجا بروم؟! باز گردم؟!... تصميمم را مى‏گيرم. جلو مى‏روم. ديگر طاقت ندارم... مى‏نشينم و دست‏هايم را عاجزانه به طرف گمشده‏ام بلند مى‏كنم و فرياد مى‏زنم...
نامت عطرِ هر سخن است و يادت، آرام‏بخش دل‏ها. معرفت تو فروغِ جان است و عبادتت، عزّت‏بخش انسان‏ها. بندگى‏ات، آزاد كننده از هر بندگى است و عشق تو، مانع از هر فرسايندگى. كمكم كن!
نم نمِ باران از گونه‏هايم سرازير مى‏شود. چشم‏هايم را باز مى‏كنم و در كوچه پس كوچه‏هاى راز و نياز، حركت مى‏كنم. فكر مى‏كنم گم شده‏ام، امّا نه! راهْ درست است، امّا طولانى. خدايا! الها! معبودا! ايزدا! خاضعانه، نام مقدّس تو را بر زبان مى‏آورم و بر شكرانه معرفت و محبّتت، شهد يادت را بر كام جان مى‏ريزم و از تو مى‏خواهم در ادامه راه، تا هر جايى كه هست، كمكم كنى و مرا هدايت كنى.
سپاس تو را كه جانِ جهانى و هر چه بگويم، تو بهتر از آنى!
اى نسيم سحر، آرامگه يار كجاست؟
منزل آن مَهِ عاشق كُش عيّار كجاست؟
هر كه آمد به جهان، نقش خرابى دارد
در خرابات بگوييد كه هشيار كجاست؟
سميه شهامت - قم

1 . سوره قلم، آيه 1 - 2.