ئر كوى دوست بايد بود!
دنيا سرزمين غربت است؛ سرزمين تنهايى؛ سرزمين ريا و نيرنگ و تزوير.اين جا سرزمين بىرنگى است؛ سرزمينى خاكسترى و مِهآلود.اين جا همه رنگها آبكى است و همه آبها مسموم. اين جا «گدايانش عصا از كور مىدزدند» و همه سفسطهباز شدهاند. گلها يتيم ماندهاند و يتيمها چه قدر غريباند. پول، زندگىِ انسان است و زندگىِ انسان، پوچ.مادرِ كودكان، بازيگراناند و همبازىشان تفنگهاى بىباروت رايانهها، و كودكِ مادران، عروسكهاى درون گهوارهاند. ديگر روزگارِ خالهبازى تمام شده است. اصلاً كسى به ميهمانى دل ديگرى مىرود؟ دريغ!
حكايتِ انسان، حكايتِ رهگذران خيابان است.رهگذران مىگذرند و گاه به هم تنهاى مىزنند. برمىگردند يا برنمىگردند؟ چه فرقى دارد... بازهم مىگذرند. كسى به ديگرى نگاهى نمىكند، جز به طمع! همه چونان برق و باد مىگذرند. بعد، از شيشه اتوبوسها به بيرون خيره مىشوند و لحظهاى بعد، كِز كرده ، به خواب رفتهاند.از ايستگاهشان رد مىشوند و كسى نيست تا آنها را از خواب غفلت بيدار كند. چه همسفران بىعاطفهاى!
... آرى! اين زندگى ماست.زندگى خود ماست كه اين گونه است. گويى جغدان شوم و شوريدهاى هستيم كه بر ديوار خرابهاى نشستهايم و چشم به گنج ويرانه نهادهايم.دل به چه خوش كردهايم؟ به ويرانهاى؟ باور كنيم. باور كنيم كه ويرانه، جاى ماندن نيست، چه رسد به اين كه دو دستى به آن بچسبيم و زندگىمان را فدايش كنيم. باور كنيم كه كه ويرانه، جاى گنج نيست. نه اين ويرانه و گنجش وجود دارد، و نه ما بوفهاى كور دنياييم.
بايد رها شويم. بايد دل بكَنيم از اين خرابه تزوير؛ از اين كُنج ويران. بايد آن جانِ آسمانى را از قفس تنگ جسم بِرَهانيم و به آن مُلك اعلى پا نهيم. بايد به ميهمانى شبانگاهى او برويم و بلورين جامهاى مى را جرعه جرعه بنوشيم. بايد يادبگيريم با او باشيم. اوست كه مقصد و مقصود عالميان است و ياور رنجهاى تنهايى ما. اوست كه آن هنگام كه تنگستان دنيا روى سعه صدرمان فشار مىآورد، با ماست، و آن زمان كه بر اسب سپيد مُراد، سواريم، اوست كه به ياد ماست. بايد نيمههاى شب با او زمزمهوار حرف بزنيم و با او به مناظره عشق بنشينيم. او يوسفِ مصريان است و تنها انيس و مونس جانهاى خسته. تنها اوست كه مىماند!
فاطمه نصراصفهانى - اصفهان
تولّدى دوباره
قلبها در تكاپوى هستى، در لابهلاى زمان، براى كه مىتپد؟ دستهاى نياز به سمت كدامين درياى رحمت و عشق گشوده مىشود؟ آه!... از چه سخن مىگويم؟ مىدانم كه روزنه زمان در تپش هياهوى زيستن است. مىدانم كه در انتهاى جاده، كسى ما را مىخواند.
پروردگارا! حسّ بىكسى در تمام وجودم همچون تار و پود، تنيده گشته. قلبم از تنهايى در فشار روزنه زمان، مانده است. من در كلبه پوشالى ذهنم، در برهوت قلبم و با دستهاى خشك و بىروحم كدامين همدم را مىجويم؟ گامهاى تنها و بىكسم در كدامين جبهه عشق قرار خواهند گرفت؟ چه مىجويم؟ به كدامين سرسبز زمان، ره مىسپارم؟ و در كدامين نقطه تمتّع، حس زيباى صميميت را در قلب خويش حس مىكنم؟
هميشه در غزل نگاهم و در قصيده بلند قلبم كسى را جستجو مىكردم؛ كسى كه مرا به ملكوت بخواند و چشمهايم را به رمز طبيعت بگشايد و مرا با تمام راههاى عروج آسمانى آشنا كند.
آه! مىدانم... مىدانم كه دستهايم به سمت خدايى گشوده مىشود كه لحظهاى دلهاى مضطرب و پريشان و تنها را از لطف و رحمت دايمى خويش، دور نگذاشته.
دستهاى عجز و نياز و خواهش به سمت او كشيده مىشود؛ به سمت خداى متعالى و پاك و مقدسّى كه حمد و ثنايش پُر بركت و سرشار از رحمت است؛ خدايى كه لباس كبريايى و عظمت و قدرت بر تن كرده، بىآن كه ديده شود. چهره ملتمس من، او را مىجويد...
يك روز در فضاى آرام قلبم با او خلوت كردم... دستهايم را با تمام قطرات غزلىاش در مهتابْ شستشو دادم. چشمهايم را بستم و گامهاى پُر تكاپويم را به جادهاى رهنمون كردم كه انتهاى آن، به سمتى ختم مىشد كه رويش عشق و حقيقت بود.قلبم را سرشار از احساس نسبت به او كردم.كنار سجّادهاى از عشق، نشستم و چهرهام غزلْ غزل، ستايش و سپاس او بود. قلبم بارها تپيد و از تپش ايستاد. حس كردم دارم رها مىشوم در تمام هستى؛ در جادهاى از نور؛ در وسعت بىواژه رحمت پروردگارم، و اين انس و الفت خدايى بود كه دلم را عجيبْ شيفته خود كرده. ژرفاى جرعه جرعه غزلم مرا به انتهاى وابستگى و ارادت نسبت به پروردگارم مىرسانْد.
آن قدر به او عشق ورزيدم كه حس كردم زندگى با عشق به او ، يعنى تولّدى دوباره ؛ يعنى رويشى جديد با طرحى خدايى و نقشى جاودانه تا ابديت، تا انتهاى انتها...
حس مىكردم سجّادهام به من لبخند مىزند، و من به خدا ايمان آوردم؛ خدايى كه دستهاى نياز مرا سرشار ازرحمت و لطف نمود؛ خدايى كه مونس قلب پاره پاره معشوقان خويش است.
... و من با سجّادهاى از نور و وضويى از مهتاب و تپشى خوش آهنگ، با نواى قرآنى «ن وَالقَلَمِ وَ ما يَسْطُرونَ ما اَنْتَ بِنِعْمَةِ رَبِّكَ بِمَجْنُون»،(1) با او انس و الفت گرفتم.
تنها راه رسيدن به خدا، ستايش كردن و اطاعت اوست، همان گونه كه امام محمّد باقر(ع) فرموده است: «بهترين وسيله تقرّب بندگان به خداوند - عزّوجلّ - اطاعت خدا و اطاعت رسول و اطاعت صاحبان امر است».
انس با خدا، يعنى اطاعت و بندگى خدا را كردن؛ يعنى رهايى از تمام تن؛ يعنى پرواز؛ يعنى عروج به ژرفاى ذكر خدا...؛ يعنى دل را به خيال دوستْ سپردن و از پىِ آن در جادههاى سرشار از سرسبزى و نشاط، روانه گشتن. پس برخيز!... بايد تمام ميقات را فرياد كنيم و تمام حسّ زندگى را در عشق و ايمان به خدا خلاصه كنيم.
براى دوستى با پروردگار خويش، بايد رها شد در تمام معنويّت. بايد از خود رها شد و به خويشتنِ خويش رسيد. به فرموده حضرت امام صادق(ع) كه: «چون مؤمن از دنيا كناره گرفت، رفعت پيدا كند و شيرينى محبّت خدا را دريابد» و يا فرمايش ديگر ايشان كه «زمانى كه دلْ صفا پيدا كند، زمين برايش تنگ مىشود، تا آن جا كه پرواز كند».
پس پروردگارا! بشنو. بشنو حرفهاى ما را. بدان كه ما به سمت تو مىآييم و جوياى حقيقت هستيم.
سَمِعَ اللَّهُ لِمَنْ حَمِدَهْ.
پروردگارا! بشنو سخن كسى كه تو را ستايش مىكند.
آن گاه كه انسانْ وابسته خدا باشد و به خدا عشق بورزد، اين حسّ ناخودآگاه، در وجود او به حقيقت مىپيوندد كه بايد رفت و عروج كرد به سمت نور و افقهاى لاجوردى... بايد از كالبد جسم و مادّيات رها شد، خويش را از بند اسارت تن رها كرد و به سمت حقيقتْ حركت كرد و والاتر و متعالىتر از آن به سمت خدا...
بايد خويش را آواره راه كرد و لمس كرد عشق به خدا را، همانند كودكى كه از ميان هجوم خواستههاى شيرين خويش، با تمام بىحضورى، حضور خويش را در انبوهى از خدا جويى در برابر ضريحى از عشق مىنماياند و اين، نشانه انس با خداست.
و حال، هر روز كه مىگذرد، حس مىكنى كه به سمت افق حركت مىكنى، به سمت حقيقت... و آن حسّ رويش زمان و آن حسّ اخلاص در برابر او به حقيقت پيوسته؛ حقيقتى راستين؛ حقيقتى ماندنى تا لايتناها، تا ابدِ ابديّت...
مريم عزيزى - قم
نيلوفر عشق
مىتوان در تمام غروبهاى سرخ آفتاب، در انتظار يك طلوع باشكوه در افقهاى آبى بود.
مىتوان در يك روز غمانگيز پاييزى در لابهلاى خِش خِش برگهاى پژمرده، در سكوت سرد آسمانِ كبود، از قلب دلْتنگ يك كلاغ پير، قصّه كوچ را شاخه شاخه شنيد و رجعت سبزِ هزاران هزار پرنده مهاجر را آرزو كرد.
مىتوان در تمام روزهاى پُر غبارِ چشم به راه، قطره قطره طراوتِ باران بود.
مىتوان در اوج تاريك شب، در برگْ برگ سپيد يك ياس پژمرده، در نگاه غريب يك مسافر، به يك طلوع دوباره، به يك شكفتن دوباره، و به ديدارى دوباره، اميدى هميشگى داشت.
اگر آسمان آبىِ دل را خيس اشك عشق كنيم، مىتوان در پسِ تمام روزهاى مِه گرفته اندوه، در شامگاه دلگير غربت ، در انتهاى جاده سرد غم، در پاكى اشك چشمانى بىقرار، در آهنگ غريبانه تنهايى، هماره حضور يك هميشه مهربان و يك عشق جاويد را حس كرد.
اگر بىريا و با صداقتْ باور كنيم كه كسى هست؛ كسى كه حرفهاى ناگفته دل را مىشنود و اشكهاى زلال نياز را مىبيند؛ كسى كه آشناى ياسهاى غريب و پناهِ پونههاى تنهاست؛ كسى كه هر بار كه سجده مىكنيم، با ياد اميد بخش او هم بالِ مرغان عاشق، تا آستانه حضور سبز او پرواز مىكنيم.
كسى هست با يك دنيا رحمت، در گلبرگهاى غنچهاى كه مىشكفد؛ در صداى غمآلود ياكريمى كه مىخواند؛ در نفسهاى خوشبوى يك گل سرخ؛ در قيام سبز يك سرو؛ در اوّلين پرواز يك پرنده؛ در كنار يك شبْبو در سكوت سنگين شب.
كسى هست كه بايد از ژرفاى دل، با يك دريا سادگى به او، به كرامت او، به سخاوت او، و به حضور او ايمان آورديم تا هماره در خيسىِ ساحل چشمها، در اعماق قلبهاى دريايى و پاك، در ترنّم دعاى بغضهاى شكسته، و در تمام سجدههاى با خلوص، او را حس كنيم.
بايد چشمه دلها را به ياد جاويد او زلال كنيم، و چشمها را به ياد زيباترين زيبايىها، آبى. آنگاه در خلوت بىتاب دل، فقط با او، و با عشق او، و با حس غريب حضور او تنها شويم:
همو كه خداى تمام اشكهاى پُر صداقت است.
خداى مهربانىها.
خداى زيبايىها.
خداى شكوفه شكوفه نياز.
خداى قطره قطره دعا.
خداى تمام دلهايى كه تا هميشه در شبهاى تاريك زندگى، به ياد او همسفر پرنده بىقرار دل، ستاره ستاره، تا اوج حضور يگانه نيلوفر عشق ، پَر مىكشند.
باشد كه تا هميشه زندگى، اين عشق را در لحظه لحظه هستى خويش حس كنيم. آمين!
راحله سهيلى - رودسر
حرم محبّت يار
خدايا! مدّتهاست كه خويش را چون غبارى ميان آرزوها گم كردهام و با هزاران فرسنگ فاصله از خورشيد، مسافر كوچههاى فريب گشتهام. مدّتهاست كه زمينى گشتهام و دور از تمامِ آسمانىهاى پاك. در خلوت انس كه هر كس دل پُر نياز خويش را به سجّاده بارانى گره زده است، من نيز آمدهام تا بالهاى شكسته ايمانم را به اشك خويش و بخشندگى تو مرهمى بگذارم.
اين بار آمدهام دل زنگار گرفته خويش را در حرم محبّت تو، در چشمه استغفار، شستشو دهم. شرمندهتر از هميشه آمدهام تا دريابى مرا. اين بار هم از تو دريا دريا محبّت است و از من، باز شرمندگى. آمدهام بگويم مرا درياب كه تا بىنهايتِ معصيت نروم.
پروردگارا! من اگر تو را نخوانم، سر به شانههاى خوبى كه بگذارم وهاىهاى، سالهاى گناهم را بگريم؟ اگر به تو نگويم، كه سنگ صبور دردهايم مىشود؟ چه كسى ياور بىكسىام مىگردد تا در كوچههاى معرفت، همراهىام كند و راه خوبىها را نشانم دهد؟
بارخدايا! تو كه خوب مىدانى ديروز، گيسوان نوجوانىام را به رنگينكمان دنيا فروختم و امروز، در اوج جوانى، هنوز گرفتار اين مصيبتم. آن قدر جادههاى گناه را پيمودهام كه پاهاى جوانىام تاول بىايمانى زدهاند و روح خستهام، اسير زخم ظلمت و تاريكى گشته است. آه كه نمىدانم معصوميت كودكىام را در عبور از كدام جاده زندگى جا گذاشتهام كه امروز جستجوگر اويم. خداوندا! اين كولهبار شرمندگى را بپذير كه به التماس آمدهام تا بخوانىمرا. آمدهام تا مرهم بخشايندگى را بر روح زخمى جوانىام بگذارى و دوباره به حريم مهربانىات راهم دهى. آمدهام تا براى هميشه در حرم محبّت تو، زائر يادت باشم و همنشين سحر. عشق را تنها در تو ببينم و بجويم. يارى كن تا با توشهاى از نور به وصل تو برسم. آمين!
زهرا شهبازى - قم
از «آدم» تا« ابراهيم »
نزديكتر شدهاى، نزديكتر از هميشه؛ امّا نمىدانم چه كردهام كه اين طور در لحظههاى مهتابى اين شبِ بهارم جارى شدهاى. ديشب خواب تو را ديدم. نه!... تو را توى خواب «ديدم». هيچ كس باور نمىكند؛ امّا تو كه باورم كنى، براى آسودگى خيالم كافى است. جايى سفيد و نورانى بود. يك فرشته نقرهپوش، مرا كه پيراهن سپيدى از شانههاى گريستنم آويزان بود، از ميان روشنايى مىآورد. تو هم بودى. همان جا... كنار من. صداى تنفّس حضورت را مىشنيدم. انگار اگر برمىگشتم، چشمهاى روشنت روى حجم خاموش قلبم مىافتاد و آبش مىكرد... و بعد بيدار شدم. نمىگويم رفته بودى. نه! تازه پيدايت كرده بودم... پيدايم كرده بودى. خيلى وقت پيش گم
شده بودم. آن روز كه شيطان، تمام تابلوهاى مسيرم را عوض كرد، به جاى آن همه نشانى كه راه رسيدن به تو را نشان مىداد، پاى رفتنم را كشاندْ به كوچهاى كه انتهايش به ظلمتكده گمراهى مىرسيد.
نمىدانم كِى بود، امّا تاريخ از همان روز آغاز شد؛ روز هجرت «آدم» از نور به ظلمت ؛ روز ميلاد «انسان»؛ روز گردش ابليس به دور وجدان «آدم». از آن روز تا به حال، هزار بار گم شده و پيدا شدهام؛ امّا تاريخ، باز هم تكرار مىشود و هيچ كس نمىفهمد كه من، چه قدر زود گم مىشوم، چه قدر زود پيدا مىشوم، و چه قدر زود دلم هواى ديدنت را مىكند...
دوست دارم مثل آن شبانِ بىخبر از همه جا، سرم را روى شانههاى صبرت بگذارم و هاىهاى گريه كنم. هيچ كس هم نباشد كه بگويد: «هى!... شبان شبهاى پُر شبنم! آن كه تو مىگويى هاله گيسويش را با تار دل مىبافى، در جريان رگهايت جارى است، نه كه ساكن دوردستهاى پهنه خيالت باشد».
مىخواهم آن قدر راز چشمهايم آينه بر ترنّم دعايم ببارد كه زمين، باران آينه نگاهم سفيد پوش شود. دستهايت مىدانم آن قدر وسعت دارند كه تمام گناهانى را كه از گوشههاى دلم چيدهام، ميان خودشان پنهان كنند و باز هم جا داشته باشند كه پُر از زمزمه طولانى اجابت شوند.
اگر آتش اين هوسهاى سوزنده را بر من گلستان نمىكنى، مىدانم عصاى معرفتى به من بخشيدهاى كه هر چه درياى جهل و گمراهى است، از سرِ راهم كنار مىزند، تا اگر روزى هزار بار پيكرم را بر صليب عدالت كشيدند و سرم را بر سَرِ نيزهاى سربلند كردند، يادم بماند كه تلاوت نامت را از خاطر نبرم.
خُردههاى آينه دارند سياهى چشمهايم را از هم مىدَرند. نگفتم دوباره پيدايت مىكنم! آن قدر ستاره از چشمهايم بر دامن مهربانىات بچكد كه از تلألو و درخشش خورشيد هم به معراج برود. حس مىكنم از مغرب سينهام خورشيدى ديگر از ستيغ ايمانِ دوبارهام طلوع مىكند. يك كهكشانْ ستاره در دلم جارىاست كه نورش را به سپيدى قلب تازهام مىپاشد. لذّتبخش است اگر بگذارى زلزله ايمان ، تمثالهاى دروغين بتهايت را درهم بشكند و باران اجابت، بر خستگى نواى دعايت ببارد.
اى بالاترين!... حالا تو دعايم كن. آن قدر نزديك به حريم كبريايىات ايستادهام كه صداى بالِ پروانههاى بهشتى را از فرود بالهاى جبرئيل مىشنوم. دعا كن نگاه ميكائيل با تار و پودِ نگاهم پيوند بخورد و دستهاى جبرئيل، زير اين سقف نيلگون، قلبم را چنان دربر بگيرد كه جز نفسهاى مهربانت هيچ نسيمى تپشهايش را پريشان نكند.
لبريز از خواهش پروازم تا دستهايم را زنجير ضريح محبّتت كنم. عبور ملائكت را از كنار فوّارههاى اشكم حس مىكنم... و تو بازهم نزديكتر مىشوى. در تو گم مىشوم و به ملكوت شيدايىات مىپيوندم.
آيدا منصورى - اصفهان
لحظهاى با خدا
خداوندا! مىخواهم از كوچه پس كوچههاى خيال بگذرم، از پلّههاى وهمْ بالا روم و به جاده آبى ايمان برسم. آن قدر در اين مسير، ره بپيمايم تا به حقيقتِ نور تو برسم. آهنگِ دلنشين معنويت را بشنوم و براى تنهايىام سر پناهى بجويم.
خداوندا! پيوسته تو را خواندن و به ياد تو بودن، لذّتى دارد چشيدنى! قلبمان بىياد تو، و نگاهمان بىنام تو خواهد مُرد و وجودمان درگرداب گناه، خواهد پوسيد.
خداوندا! هرگاه به زيارت حقيقت تو مىآيم، هرگاه به ياد تو دلم بهارى مىشود، آرامتر از هميشه مىشوم و روح خستهام از تاريكىها گريزان مىشود.
خداوندا! تنهايم مگذار. به چشمهايم چگونه باريدن بياموز. به قلبم همنشينى با آفتاب را عنايت كن. به وجودم توانايى ده تا با شيطان نفسْ، همواره در مبارزه باشد. به من صبرى عنايت كن تا در برابر مشكلات، سرِ تعظيم فرود نياورم. خداوندا! كوير نياز مرا از شكوفهها و گلهاى ايمان، آكنده كن و لحظههاى مرا پُر از عطر خوبى گردان.
بارالها! شب تنهايىام را به سحرگاه ايمانْ پيوند ده. لبهاى ذكرم را به ترانههاى توبه، مزيّن فرما. پاهاى خستهام را به خانه خوبىها رهنمايى كن. قلبم را قدرتى بخش كه فقط جايگاه ياد تو باشد و بس. يارى كن تا نسيمهاى نوازشگر ملكوت، به سمت دل آلوده و گرفته من نيز بوَزند تا از نوازش آنها دوباره سادگى در من متولّد شود.
خداوندا! يارىام كن تا از قفس خاكى تن پرواز كنم و به سمت تو -اى جاودانه- بيايم. يارى كن تا لحظههايم از عطر نفسهاى تو سرشار شود و هرگز رنگ بىخدايى به خود نگيرد. بگو به بارانت تا دلم را از هر چه ناپاكى است، بشويد، و بگو به سحرگاه زيبايت تا مرا هم در انبوه عاشقان جاى دهد. خداوندا! دستگيرْ تويى، قرارْ تويى، همراهْ تويى، همرازْ تويى، عشقْ تويى. بارها و بارها اشكم را تكرار مىكنم، حتى تا خاموشى گرفتنم، تا تو زمزمههاى استغاثهام را بپذيرى.
زهرا شهبازى - قم
نم نمِ باران
سينه از آتش دل در غم جانانه بسوخت
آتشى بود در اين خانه كه كاشانه بسوخت
تنم از واسطه دورى دلبر بگداخت
جانم از آتشِ مهر رخ جانانه بسوخت
آشنايى نه غريب است كه دلسوز من است
چون من از خويش برفتم، دل بيگانه بسوخت
خرقه زهد مرا آبِ خرابات ببُرد
خانه عقل مرا آتش مى خانه بسوخت
(حافظ)
سلام بر دوست ديرينهام! سلام بر مُراد دلم! سلام بر آينه وجودم! سلام و ستايش بر تو اى آفتاب درخشان هستى! چشمهايم در نگاهت بنشسته و قلبم در ياد تو مىتپد. در گوشم صداى تو طنين انداز است. مرا مىشناسى؟ بندهاى كه با تو پيمان بستم تا كلامم، رفتارم، دغدغهام و نگاهم، همه در مسير تو و براى تو باشد، ولى چه شد؟
خدايا! من مأيوس نمىشوم و پشيمان نخواهم شد كه دوستى چون تو دارم. اميد دارم؛ اميد به آيندهاى روشن؛ ولى همچنان دلْ نگرانم. نگرانم؛ امّا نااميد نيستم. پس معبود! خودت كمكم كن تا اميدم نااميد نشود...
شب جمعه است. در گوشهاى از حياط نشستهام و به ستارگان آسمان، چشم دوختهام.
منتظرم ، امّا نمىدانم چرا...
ستارگان، مرا با خود به حوض آب مىبرند. آب، شفّاف و بى موج است. دستم را در آن فرو مىبرم و دلم را با وضويى متبرّك مىكنم. از ستارگان ممنونم. ستارگان هم به من لبخند مىزنند. رو به سوى يار مىنشينم. نمىدانم مرا مىپذيرد يا نه؟ در مىزنم؛ ولى بىجواب مىمانَد.
بعد از مدّتى تنهايى زمزمه مىكنم: الهى و رَبّى مَن لى غيرُك!...؛ پروردگارا! بىتو هستىام حُباب است و سراب، و ذات تو حقيقتى ناب است و بىنقاب. جلوتر، درى است. اين بار بىآن كه در بزنم، وارد مىشوم... امّا اينجا كجاست؟! بيابان برهوت.
چه كنم؟! به كجا بروم؟! باز گردم؟!... تصميمم را مىگيرم. جلو مىروم. ديگر طاقت ندارم... مىنشينم و دستهايم را عاجزانه به طرف گمشدهام بلند مىكنم و فرياد مىزنم...
نامت عطرِ هر سخن است و يادت، آرامبخش دلها. معرفت تو فروغِ جان است و عبادتت، عزّتبخش انسانها. بندگىات، آزاد كننده از هر بندگى است و عشق تو، مانع از هر فرسايندگى. كمكم كن!
نم نمِ باران از گونههايم سرازير مىشود. چشمهايم را باز مىكنم و در كوچه پس كوچههاى راز و نياز، حركت مىكنم. فكر مىكنم گم شدهام، امّا نه! راهْ درست است، امّا طولانى. خدايا! الها! معبودا! ايزدا! خاضعانه، نام مقدّس تو را بر زبان مىآورم و بر شكرانه معرفت و محبّتت، شهد يادت را بر كام جان مىريزم و از تو مىخواهم در ادامه راه، تا هر جايى كه هست، كمكم كنى و مرا هدايت كنى.
سپاس تو را كه جانِ جهانى و هر چه بگويم، تو بهتر از آنى!
اى نسيم سحر، آرامگه يار كجاست؟
منزل آن مَهِ عاشق كُش عيّار كجاست؟
هر كه آمد به جهان، نقش خرابى دارد
در خرابات بگوييد كه هشيار كجاست؟
سميه شهامت - قم
1 . سوره قلم، آيه 1 - 2.