مجلات >حديث زندگی>پيش شماره 4

شعر زندگى

 


52

بهترين بهانه

من چه ساده از برابرت گذشته‏ام
تو هميشه ناب بوده‏اى
تو براى روح تشنه‏ام
بهترين جواب بوده‏اى
تو به شعرهاى قلب من
شور و حال تازه داده‏اى
با قنوت عشق خود به من
رويشى دوباره داده‏اى
من هميشه در برابرت
كوچك و حقير بوده‏ام
تو رها ز دام‏ها و من
از ازل اسير بوده‏ام
تو بهار روشنى و نور
من خزان بى‏جوانه‏ام
دست‏هاى من به سوى توست
اى تو بهترين بهانه‏ام!
مريم على‏اكبرى - گرگان

گوش كن به گريه‏هاى من

گوش كن به گريه‏هاى من
من دلم هنوز مال توست
در ميان سينه‏ام هنوز
سايه تو و خيال توست
ردّ پاى آشناى توست
در ميان حرف‏هاى من
مانده نغمه‏هاى روشنت
توى لرزش صداى من
لحظه‏اى نگاه كن، دلم
آن دلِ بدون بال نيست
ديگر آسمانِ ديده‏ام
گُنگ و سرد و بى خيال نيست
من قنوت يك جوانه را
از دل زمين شنيده‏ام
سايه عبور اشك را
در نگاه ابر ديده‏ام
گوش كن به گريه‏هاى من
من دلم پر از جوانه است
در دل شكسته‏ام فقط
جاى سبز تو بهانه است
كتايون توكّلى - فسا


54

ذكر آخر

سرود من همه سرشار يك پريشانى است
چه مانده است برايم؟ دلى زمستانى
هزار بغض گِره خورده در گلو دارم
دوباره اوّل اين گريه‏هاى پنهانى
چه روزهاى شگفتى، هنوز يادم هست
تمام فاصله‏ها را يكى يكى مى‏برد
اذان كه سبزترين شعر آشنايى بود
اذان كه با دل آواره‏ام گِره مى‏خورد
قنوت سبز مرا روى دست مى‏بردند
فرشتگان مقرّب، فرشتگان حضور
و لحظه‏هاى نيايش هميشه مى‏رفتند
كبوتران دعا تا كرانه‏هايى دور
كجاست حوض بزرگى كه هر سحر مادر
دو دست عاشق خود را در آن وضو مى‏داد؟
كجاست مُهر پدر، جانماز آبى رنگ
كه شب به چشم ترش باز شستشو مى‏داد؟
و من كه دامن سجّاده‏ام بهاران داشت
چرا صلابت اللَّه‏اكبرم گم شد؟
و من كه آسمان دلم جاى صد كبوتر بود
كجا، كجاى زمين ذكر آخرم گم شد؟
اگر چه قسمت من يك دريچه دلتنگى است
ولى خدا نكند بى‏ستاره باشم باز
نگاه كن دل غمگين من از آن سوتر
رسيده وقت دعا، وقت بهترين آغاز
مريم تيكنى - اصفهان

يا اوّلُ يا آخِر

به نام تو كه اوّلى
و ذرّه ذرّه وجود پست خاكىِ مرا

 

به اوج قلّه‏هاى نور مى‏برى
تو را نديده‏ام، ولى

هميشه گرمىِ وجودِ نام تو
ميان شعرهاى من

تمام واژه‏هاى كهنه را بخار مى‏كند
براى من نمانده است واژه‏اى

كه لااقل تو را بدان صدا كنم
بيا و روح خسته مرا ببر

به آيه‏هاى روشنت گِره بزن
كه باز از تو پُر شوم

و خالى از غرورِ «من»
تو از ازل

تن گناهكار را
زخاك آفريده‏اى

بيا و در ميان اين تنِ هميشه خاكى‏ام
بِدَم

كه من بدونِ تو
دوباره طرحى از كوير مى‏شوم

بيا و روح خسته مرا ببر
به آيه‏هاى روشنت گره بزن

وگرنه در ميانِ هيچ‏ها اسير مى‏شوم
طلوع مهربانى‏ات

مرا به اوج مى‏برد
پُر از غرور مى‏كند

و دشتِ شب گرفته دل مرا
دچار نور مى‏كند

قسم به آيه‏هاى مهربانى‏ات
كه تا به حال

نگشته‏ام اسير دست ديگرى
و تا ابد

به نام تو شروع مى‏شود دلم
به نام تو كه آخرى...

پريناز رئيسى - اصفهان


55

همين امروز يا فردا...

چه بنويسم كه ديگر شور و حالى نيست
درون اين دل مجروح و بيمارم

چه بنويسم كه شادى مرده در جانم
و من گم‏گشته آواره‏اى هستم

سراسر عجز، سراسر ماتم و هجران
دلم تنگ است

و از اين پنجره تا نور ديوارى است
و من‏زندانى خاموش اين ديوار متروكم

كه مى‏دانم همين امروز يا فردا
كسى نام مرا فرياد خواهد زد

كسى من را از اين زندان به سوى نور خواهد برد
كسى قلب مرا با خود به شهرى خالى از بن‏بست خواهد برد

كسى كه شعله‏هاى بودنش بر اين دل تشنه چو باران است
و دست عاشقان را تا ابد پيوند خواهد زد

به خوش‏بختى جاويدان و زيبايى
كه روزى در دل اين سرزمين بيداد خواهد كرد.

مريم على اكبرى - گرگان

مثنوى پرواز

حرف من يك ادّعا از عشق نيست
كيست اين همراه ما، اين يار كيست؟
كاشكى اى دل، بسازى با شبم
با هجوم گريه‏هايم، با تبم
كاش مى‏شد مثل سلمان مى‏شدم
امشب اى دل من مسلمان مى‏شدم
مى‏شناسد يك مسلمان داغ را
لحظه‏هاى بى‏بهار باغ را
ريخت روى شانه‏ام آوار غم
خانه زادى با دلم اى بار غم
من شكستم، چاره كن اين درد را
لحظه‏هاى سرد سرد سرد را
شكر كن اى دل كه خوب و ساده‏اى
شكر كن چون دل به دريا داده‏اى
شكر كن اين سوز را فهميده‏اى
آنچه پيدا نيست امشب ديده‏اى
جانمازم چون كبوتر مى‏شود
عطر صد «اللَّه‏اكبر» مى‏شود
بوى پرواز و رهايى مى‏دهد
بوى يك شوق خدايى مى‏دهد
آنچه پيدا نيست در جان من است
جانمازم باز قرآن من است
مريم تيكنى - اصفهان

تو كيستى؟

تو كيستى كه اين چنين
مرا دچار كرده‏اى؟(1)
و قلب عاشق مرا
اميدوار كرده‏اى؟
نه سايه‏اى كه بگذرى
نه ماه تا ببينمت
نه غنچه‏اى كه لااقل
ز شاخه‏اى بچينمت
دلم براى ديدنت
هميشه تنگ مى‏شود
و ماه بى نگاه تو
پريده رنگ مى‏شود
به پرسش نگاه من
عزيز من، جواب ده!
و بوته دل مرا
يكى دو قطره آب ده
كتايون توكلى - فسا

بوسه خدا

از جاده ترس و شك، گذشتم آرام
يك دشت بنفشه رو به رويم خنديد
باد آمد و توى دامنم شبنم ريخت
يك شاخه ياس روى مويم خنديد
انگار كه توى آسمان يكباره
جشن گل و گندم و چمن برپا شد
يك ابر مرا به آسمان دعوت كرد
يك هديه ميان دست من پيدا شد
لبخند زدم، صورت من روشن شد
تنهايى و ترس در نگاهم گم شد
راهم كه پر از سياهى و وحشت بود
انگار كه كشتزارى از گندم شد
لبخند و دو قطره اشك با هم گُل كرد
چون لحظه تابيدن خورشيد رسيد
خورشيد ميان دل چه خوش مى‏خنديد
وقتى كه خدا روى مرا مى‏بوسيد
نگار رهبر - گرگان

1.  دچار يعنى عاشق...