بهترين بهانه
من چه ساده از برابرت گذشتهام
تو هميشه ناب بودهاى
تو براى روح تشنهام
بهترين جواب بودهاى
تو به شعرهاى قلب من
شور و حال تازه دادهاى
با قنوت عشق خود به من
رويشى دوباره دادهاى
من هميشه در برابرت
كوچك و حقير بودهام
تو رها ز دامها و من
از ازل اسير بودهام
تو بهار روشنى و نور
من خزان بىجوانهام
دستهاى من به سوى توست
اى تو بهترين بهانهام!
مريم علىاكبرى - گرگان
گوش كن به گريههاى من
گوش كن به گريههاى من
من دلم هنوز مال توست
در ميان سينهام هنوز
سايه تو و خيال توست
ردّ پاى آشناى توست
در ميان حرفهاى من
مانده نغمههاى روشنت
توى لرزش صداى من
لحظهاى نگاه كن، دلم
آن دلِ بدون بال نيست
ديگر آسمانِ ديدهام
گُنگ و سرد و بى خيال نيست
من قنوت يك جوانه را
از دل زمين شنيدهام
سايه عبور اشك را
در نگاه ابر ديدهام
گوش كن به گريههاى من
من دلم پر از جوانه است
در دل شكستهام فقط
جاى سبز تو بهانه است
كتايون توكّلى - فسا
ذكر آخر
سرود من همه سرشار يك پريشانى است
چه مانده است برايم؟ دلى زمستانى
هزار بغض گِره خورده در گلو دارم
دوباره اوّل اين گريههاى پنهانى
چه روزهاى شگفتى، هنوز يادم هست
تمام فاصلهها را يكى يكى مىبرد
اذان كه سبزترين شعر آشنايى بود
اذان كه با دل آوارهام گِره مىخورد
قنوت سبز مرا روى دست مىبردند
فرشتگان مقرّب، فرشتگان حضور
و لحظههاى نيايش هميشه مىرفتند
كبوتران دعا تا كرانههايى دور
كجاست حوض بزرگى كه هر سحر مادر
دو دست عاشق خود را در آن وضو مىداد؟
كجاست مُهر پدر، جانماز آبى رنگ
كه شب به چشم ترش باز شستشو مىداد؟
و من كه دامن سجّادهام بهاران داشت
چرا صلابت اللَّهاكبرم گم شد؟
و من كه آسمان دلم جاى صد كبوتر بود
كجا، كجاى زمين ذكر آخرم گم شد؟
اگر چه قسمت من يك دريچه دلتنگى است
ولى خدا نكند بىستاره باشم باز
نگاه كن دل غمگين من از آن سوتر
رسيده وقت دعا، وقت بهترين آغاز
مريم تيكنى - اصفهان
يا اوّلُ يا آخِر
به نام تو كه اوّلى
و ذرّه ذرّه وجود پست خاكىِ مرا
به اوج قلّههاى نور مىبرى
تو را نديدهام، ولى
هميشه گرمىِ وجودِ نام تو
ميان شعرهاى من
تمام واژههاى كهنه را بخار مىكند
براى من نمانده است واژهاى
كه لااقل تو را بدان صدا كنم
بيا و روح خسته مرا ببر
به آيههاى روشنت گِره بزن
كه باز از تو پُر شوم
و خالى از غرورِ «من»
تو از ازل
تن گناهكار را
زخاك آفريدهاى
بيا و در ميان اين تنِ هميشه خاكىام
بِدَم
كه من بدونِ تو
دوباره طرحى از كوير مىشوم
بيا و روح خسته مرا ببر
به آيههاى روشنت گره بزن
وگرنه در ميانِ هيچها اسير مىشوم
طلوع مهربانىات
مرا به اوج مىبرد
پُر از غرور مىكند
و دشتِ شب گرفته دل مرا
دچار نور مىكند
قسم به آيههاى مهربانىات
كه تا به حال
نگشتهام اسير دست ديگرى
و تا ابد
به نام تو شروع مىشود دلم
به نام تو كه آخرى...
پريناز رئيسى - اصفهان
همين امروز يا فردا...
چه بنويسم كه ديگر شور و حالى نيست
درون اين دل مجروح و بيمارم
چه بنويسم كه شادى مرده در جانم
و من گمگشته آوارهاى هستم
سراسر عجز، سراسر ماتم و هجران
دلم تنگ است
و از اين پنجره تا نور ديوارى است
و منزندانى خاموش اين ديوار متروكم
كه مىدانم همين امروز يا فردا
كسى نام مرا فرياد خواهد زد
كسى من را از اين زندان به سوى نور خواهد برد
كسى قلب مرا با خود به شهرى خالى از بنبست خواهد برد
كسى كه شعلههاى بودنش بر اين دل تشنه چو باران است
و دست عاشقان را تا ابد پيوند خواهد زد
به خوشبختى جاويدان و زيبايى
كه روزى در دل اين سرزمين بيداد خواهد كرد.
مريم على اكبرى - گرگان
مثنوى پرواز
حرف من يك ادّعا از عشق نيست
كيست اين همراه ما، اين يار كيست؟
كاشكى اى دل، بسازى با شبم
با هجوم گريههايم، با تبم
كاش مىشد مثل سلمان مىشدم
امشب اى دل من مسلمان مىشدم
مىشناسد يك مسلمان داغ را
لحظههاى بىبهار باغ را
ريخت روى شانهام آوار غم
خانه زادى با دلم اى بار غم
من شكستم، چاره كن اين درد را
لحظههاى سرد سرد سرد را
شكر كن اى دل كه خوب و سادهاى
شكر كن چون دل به دريا دادهاى
شكر كن اين سوز را فهميدهاى
آنچه پيدا نيست امشب ديدهاى
جانمازم چون كبوتر مىشود
عطر صد «اللَّهاكبر» مىشود
بوى پرواز و رهايى مىدهد
بوى يك شوق خدايى مىدهد
آنچه پيدا نيست در جان من است
جانمازم باز قرآن من است
مريم تيكنى - اصفهان
تو كيستى؟
تو كيستى كه اين چنين
مرا دچار كردهاى؟(1)
و قلب عاشق مرا
اميدوار كردهاى؟
نه سايهاى كه بگذرى
نه ماه تا ببينمت
نه غنچهاى كه لااقل
ز شاخهاى بچينمت
دلم براى ديدنت
هميشه تنگ مىشود
و ماه بى نگاه تو
پريده رنگ مىشود
به پرسش نگاه من
عزيز من، جواب ده!
و بوته دل مرا
يكى دو قطره آب ده
كتايون توكلى - فسا
بوسه خدا
از جاده ترس و شك، گذشتم آرام
يك دشت بنفشه رو به رويم خنديد
باد آمد و توى دامنم شبنم ريخت
يك شاخه ياس روى مويم خنديد
انگار كه توى آسمان يكباره
جشن گل و گندم و چمن برپا شد
يك ابر مرا به آسمان دعوت كرد
يك هديه ميان دست من پيدا شد
لبخند زدم، صورت من روشن شد
تنهايى و ترس در نگاهم گم شد
راهم كه پر از سياهى و وحشت بود
انگار كه كشتزارى از گندم شد
لبخند و دو قطره اشك با هم گُل كرد
چون لحظه تابيدن خورشيد رسيد
خورشيد ميان دل چه خوش مىخنديد
وقتى كه خدا روى مرا مىبوسيد
نگار رهبر - گرگان
1
. دچار يعنى عاشق...