مجلات >حديث زندگی>پيش شماره 4

به حرمت آن دست‏ها

حسين پورشريف


37

گزارشى از فيلم سينمايى «رنگ خدا»*

و خدايى كه در اين نزديكى است‏
لاى اين شب‏بوها ، پاى آن كاج بلند
روى آگاهى آب، روى قانون گياه ...(1)
رنگ خدا، داستان زندگى پسر بچّه‏اى نابيناست كه با چشم‏دل مى‏بيند، و پدرى كه چشم دارد، ولى نمى‏بيند! داستان كشف و شهود، و از تاريكى به نور رسيدن است. فيلم، دلْ آگاهى كودكى را به تصوير مى‏كشد كه در آرزوى اين است كه روزى دستش به خدا برسد و داستان غم‏آلود زندگى و بى‏كسى خود را براى او بازگويد و از بى‏وفايى روزگار و نامرادى‏هاى زمانه، شكوِه كند.(2)
محمّد، دانش‏آموز نابيناى ده ساله‏اى است كه در يكى از مجتمع‏هاى ويژه نابينايان در تهران، درس مى‏خواند. با فرا رسيدن فصل تابستان، مجتمع تعطيل مى‏شود و پدر و مادر بچّه‏ها براى بردن كودكان خود مى‏آيند؛ ولى پدر محمّد، با تأخير از راه مى‏رسد و از مسئولان مدرسه مى‏خواهد كه محمد، همان جا بماند؛ چرا كه مادر محمّد فوت كرده و او كسى را براى نگهدارى از او ندارد؛ امّا چون امكان‏پذير نيست، به ناچار، محمّد را با خود به روستايشان كه در شمال كشور واقع است، مى‏برد.
پدر محمّد كه قصد ازدواج مجدّد دارد، با وجود مخالفت‏هاى مادربزرگ، محمّد را از او و دو خواهر
 

38

كوچكش جدا مى‏كند و محمّد را نزد نجّار نابينايى مى‏برد تا هم از دست او خلاص شود، و هم محمّد، كار بياموزد. مادربزرگ، در فراق محمّد، بيمار مى‏شود و مى‏ميرد. خانواده همسر آينده پدر محمّد هم درگذشت او را بد يُمن مى‏شمارند و با ازدواج آنها مخالفت مى‏كنند. پدر، با ناراحتى تصميم مى‏گيرد كه محمّد را به خانه برگردانَد تا به گونه‏اى ديگر از دست او رهايى يابد. به هنگام گذشتن آنها از روى پلى باريك، پل مى‏شكند و محمّد و اسبى كه او بر آن سوار است، به داخل آب‏هاى خروشان رودخانه مى‏افتند. پدر، با اندكى تأمّل، خود را به امواج آب مى‏سپارد تا محمّد را نجات دهد؛ امّا امواج، او را نيز با خود مى‏برند و بى‏هوش به ساحل دريا مى‏اندازند.
وقتى او برمى‏خيزد، با پيكر خشكيده و بى‏جان محمّد روبه‏رو مى‏شود. او را در آغوش مى‏گيرد و نعره‏اى جانگداز سرمى‏دهد. با تابش نورى بر دستان محمّد، انگشتان دستش به حركت درمى‏آيند.
فيلم، با نمايى تاريك و طنين صداهايى وهم‏آلود، شروع مى‏شود كه در بيننده، ناخواسته نوعى حسّ همذات پندارى با شخصيت اصلى آن ايجاد مى‏كند و از سوى ديگر، ميل آشنايى با فضاى فيلم و شخصيت‏هاى آن را در بيننده برمى‏انگيزد كه عبارت‏اند از : محمّد، پدرش، مادربزرگش، و دو خواهر كوچك او.
شخصيت‏هاى فيلمِ به شدّت عرفانى و طبيعت گرايانه مجيدى، به نوعى هر كدام نماينده گروهى از انسان‏ها هستند. چهره غمبار و در هم فرورفته پدر، و بغضى كه در چهره او موج مى‏زند، از سختى و مرارت كار بسيارْ حكايت دارد، و هم نارضايتى او را از اوضاع و احوال موجود، بيان مى‏كند. سردرگمى او و كفرگويى‏هاى او، حاكى از ضمير ناآرام و ذهن مشوّش اوست. او نمى‏داند از كجا آمده است و براى چه آمده است.
مادربزرگ محمّد، عزيز، ديگر شخصيت فيلم است كه درونى آرام دارد و «دائم الذكر» است، با دلى دريايى و مملوّ از صفا و صميميت. بين عزيز و محمّد، رابطه بسيار شديد عاطفى برقرار است، به طورى كه در آغاز فيلم كه به نوعى عواطف بچه‏هاى مجتمع در قالب نوارهاى صوتى‏شان بيان مى‏شود، اين صداى مادربزرگ محمّد است كه به او توان دورى از خانه را مى‏بخشد.
ديدار اوّليه محمّد با مادربزرگ، بدون ارتباط گسترده كلامى و با لمس دستان پرُچين و چروك و پاك كردن اشك چشمان عزيز، انجام مى‏گيرد. محمّد به گونه‏اى اين تماس عاشقانه را برقرار مى‏كند كه گويى مناسكى را به قصد قربت به جإ؛ مى‏آورد. او نسبت به يك جوانه و خوشه گندم نيز همين برخورد متبرّك را دارد.
عزيز، به بيانى ديگر، معلّم و راهنماى محمّد هم هست. اوست كه به محمّد مى‏آموزد چگونه ببيند و شوق تماشا را در او قوّت مى‏بخشد. او دست‏هاى محمّد را مى‏گيرد و روى خوشه‏هاى گندم مى‏كشد. وقتى عزيز، محمّد را به محلّ كشت پياز و سير و سيب زمينى مى‏برد، محمّد با شوق مى‏گويد: «مى‏خواهم ببينم». با راهنمايى عزيز، دست‏هاى او بوته پياز و سيب زمينى را لمس مى‏كند، و مى‏بيند! نگاه محمّد، به همين سادگى و از پسِ همين عيانى، پيامى از جزء جزء هستى دريافت مى‏كند. دستان او حجاب ظاهر را كنار مى‏زند و روى شن و سنگ و گُل و درخت و ...«سبحان‏اللَّه» مى‏خواند.
عزيز، محمّد را به امامزاده مى‏برد، زير لب صلوات مى‏فرستد، شمعى روشن مى‏كند و با چشمانى پُر از اشك، در حالى كه به امامزاده چشم دوخته، به راز و نياز مى‏پردازد.
عزيز، نقطه مقابل پدر محمّد است و لذا به زندگى و اتّفاقات آن، طورى ديگر نگاه مى‏كند. لذا هيچ گاه براى محمّد دل نمى‏سوزاند و خطاب به پدر محمّد مى‏گويد: «من نگران او نيستم. نگران توام».
و امّا شخصيت اصلى فيلم، يعنى محمّد، سالكى است كه در طريق شهود، منزل مى‏سپارد و گاه چنين به نظر مى‏رسد نقصى كه خدا در وجود او نهاده، عاملى شده تا او رهِ صدساله را يك شبه بپيمايد. نوجوان نابيناى فيلم رنگ خدا در كوششى بى‏وقفه و شورانگيز براى برقرارى ارتباط
 


39

با جهان اطراف، در واقع به جستجوى هويت انسانى گمشده خويش و تثبيت حضور خود در جهان هستى است. با درك همين واقعيت است كه نيروى ذخيره و بى‏مصرف مانده بينايى را خرج تقويت احساس‏هاى ديگرى چون لامسه و شنوايى مى‏كند. حسّ شنود و درك صدا در او چنان نيرومند است كه نغمه پرندگان و زمزمه رود و نجواى نرم نسيم را نيز بهره‏مند از مفاهيمى ويژه مى‏يابد. شايد همين روح بلند محمّد و نور خيره كننده آن است كه پدرش را وا مى‏دارد تا از او فاصله بگيرد و مى‏خواهد هر طور شده از او دور شود، وگرنه در ظاهر، محمّد، على‏رغم نابينايى‏اش هيچ زحمت فوق‏العاده‏اى براى پدر ندارد و از عهده كارهاى خود برمى‏آيد. و علاوه بر اين، به ديگران هم كمك مى‏كند. او در اوايل فيلم، جوجه گنجشكى را كه از لانه بيرون افتاده است، به لانه برمى‏گرداند و در درس نيز مى‏بينيم كه از هم سنّ و سالانش در روستاى خودشان بهتر است.
محمّد، چهره هستى را نمى‏بيند، امّا حقيقت آن را درك مى‏كند و پيام طبيعت را مى‏فهمد و بدان پاسخ مى‏دهد. او همواره در جستجوست. او با كنكاش در دنياى اطراف مى‏خواهد به مبدأ آنها برسد. لذا آن جايى كه در مغازه نجّارى، خود را غريب و تنها مى‏بيند، گويى كه از تلاش و جستجوى خويش به تنگ آمده است، طاقتش به سر مى‏آيد و هر چه در خود نگه داشته، بيرون مى‏ريزد و به استاد نجّار مى‏گويد: «مى‏دونى چيه؟ هيچكى منو دوست نداره. من مى‏دونم، چون نمى‏بينم، همه از دست من مى‏خوان فرار كنن. اگه چشم داشتم، اون وقت مى‏رفتم مدرسه‏اى كه تو روستاست. همه بچه‏هاى روستا اون جا درس مى‏خونن، غير از من كه بايد برم مدرسه نابيناها كه اونورِ دنياست. معلّممون ميگه: خدا شما نابيناها رو بيشتر دوست داره، چون نمى‏بينيد؛ ولى من گفتم: خانم! اگه ما رو دوست داشت، چرا ما رو نابينا كرد تا اونو نبينيم. بعد گفت: خدا ديدنى نيست، ولى همه جا هست. مى‏تونيد اونو حس كنيد. گفت شما با دست‏هاتون مى‏بينيد. حالا من همه‏جا رو مى‏گردم تا يه روزى بالاخره دستم به خدا بخوره. اون وقت بهش مى‏گم. هر چى تو دلم هست، بهش مى‏گم».
در صحنه رسيدن او به خواهرش هانيه، مى‏بينيم كه محمّد، به آرامى يك دستش را به چهره او نزديك مى‏كند و سپس دست ديگرش را روى صورت او مى‏آورد و دو دستى و با لطافت خاصّى همه اجزاى صورت هانيه را لمس مى‏كند و با دستانش مى‏بيند كه هانيه بزرگ شده است و به او مى‏گويد: «چه قدر بزرگ شدى!»، و همين برخورد را با دست‏هاى چروكيده و زحمتكش مادربزرگش انجام مى‏دهد.
در لمس كردن و شنيدن، محمّد، طبيعت را حس مى‏كند و مى‏بيند. لمس كردن و گوش سپردن‏هاى او عين ديدن هستند، عين خواندن، و به هر چه او دست مى‏زند يا مى‏شنود يا مى‏خواند، جلوى چشم مخاطب، رنگ مى‏گيرد.
طبيعت زيباى شمال كشور و چشم‏اندازهاى خيره كننده آن، همچنين نابينا بودن بازيگر اصلى فيلم رنگ خدا و بازى زيباى او، جذّابيت‏هاى فيلم را دو چندان كرده است. مناظر دلنواز جنگل، آسمان، دريا، مِه و نيز صداهاى جارى در طبيعت، مثل صداى داركوب و قمرى و ساير پرندگان، كه مظاهر لطف و صنع الهى هستند، در تفهيم پيام فيلم بسيار تأثير گذار بوده‏اند و چنان كه اشاره خواهد شد، بينندگان فيلم در سطح جهان را تحت تأثير قرار داده است. همچنين نقش رودخانه و دريا در جنبه عارفانه فيلم نيز مشخّص
 


40

است. پاره‏اى از عرفا، دريا را به لحاظ هويت دوگانه‏اش (توفان زايى و آرامش بخشى)، همواره نماد تجلّى ذات الهى برشمرده‏اند كه در اين جا نيز ابتدا با جلوه نخست آن، يعنى قهر الهى روبه‏رو مى‏شويم كه در جوش و خروش آب جارى در رودخانه و غرق ساختن پدر و پسر، صورت گرفته است و در ادامه، با جلوه ديگرى از اين تجلّى و آرامش دريا و نجات يافتن آنها تحقّق يافته، روبه‏رو مى‏شويم كه آرامش دريا، نشانه‏اى از مِهر خداوند است. مجموع عوامل طبيعى موجود در فيلم، از تصوير دريا گرفته تا صداى مرغان دريايى و... همه و همه، حضور مقدّسى را تداعى مى‏كنند كه پُر كننده تنهايى پدر و پسر است.
در نماى پايانى فيلم،صداى مرغان دريايى در فضا طنين مى‏اندازد و دوربين، يك دست محمّد را كه از بغل پدر بيرون افتاده است، نشان مى‏دهد. صداى مرغان دريايى به اوج مى‏رسد.نور ملايمى روى دست محمّد مى‏تابد و انگشتان او به آرامى از هم باز مى‏شوند.گويى حياتى دوباره بر كالبد بى‏جان محمّد دميده شده است و دست او به گونه‏اى كه مى‏خواهد نور را بگيرد، مى‏چرخد. آرى! او چيزى را حس كرد، رنگ خدا را!
اين نما و تصويرپردازى «يد بيضا»ى محمّد، نقطه اوج نزديكى ديدگاه‏ها و نگرش درونى محمّد با مخاطب است.تا پيش از اين، آنچه محمّد حس مى‏كرد، مخاطب آن را مى‏ديد؛ امّا اين بار، محمّد خدا را مى‏بيند، امّا مخاطب، تنها جلوه بيرونى آن را حس مى‏كند و رنگ خدا را در دست‏هاى محمّد مى‏بيند.
رنگ خدا، فيلمى است انسان‏گرايانه و به همين جهت، خداگرايانه و مذهبى، و توانسته است با بيان لطيف خود، نه تنها در ايران، بلكه در سطح جهان، روح تماشاگران بسيارى را فتح كند. منتقدان جهانى اين فيلم، مجيدى و فيلم او را مورد تحسين قرارداده‏اند.منتقد روزنامه «توكيو شيمبون» ضمن تأكيد بر شگفت‏انگيز بودن رنگ‏خدا و داستان زيبا و پر احساس آن مى‏نويسد: «برخى صحنه‏هاى فيلم رنگ خدا از نظر تكنيك (فن‏آورى) سينمايى، حتى بر فيلم‏هاى عظيم هاليوود، برترى دارد».(3)
روزنامه تايمز، درباره رنگ خدا نوشته است: «يك فيلم درباره انسان و طبيعت كه به شيوه استادانه‏اى ساده، و به طرز زيبايى تيز بينانه است.اين حماسه مينياتورى، فيلمى است كه مانند قهرمان جوانش به كسانى كه به درون قلب اندوهبار آن چشم بدوزند، غنا مى‏بخشد».(4)
يكى از نويسندگان امريكايى نيز مى‏نويسد: «اين فيلم (رنگ خدا)، پنجره‏اى جذّاب را روبه
 


41

جامعه‏اى باز مى‏كند كه بر امريكاييان بسته است».(5)
و آخر اين كه كارگردان فيلم نيز پس از ساخت آن و مواجهه با دنياى نابينايان، اين چنين مى‏گويد: «و حالا اين سؤال جدّى، لحظه به لحظه بيشتر در من به يقين مى‏رسد كه انگار نابيناى واقعى ما هستيم كه با چشم ظاهر دنيا را مى‏بينيم، و انگار بيناى واقعى آنها هستند كه باطن اين جهان و هستى را درك مى‏كنند. حالا من اساساً از اين منظر به پديده نابينايى به عنوان يك ضايعه نگاه نمى‏كنم، بلكه آن را لطف مى‏بينم، لطف مضاعف خدا، كه چشم ظاهر را از آنها گرفته و چشم دل آنها را باز كرده است، و حالا من نيز در اين انديشه‏ام كه اى كاش من هم روزى نابينا شوم تا ببينم».(6)
صِبغَةَ اللَّه و مَن أحسنُ مِنَ اللَّه صبغَةً...(7)
رنگ خداست اين...
و هيچ كس را آيا
رنگى نيكوتر از خدا هست؟!

 


42

الهى !

الهى! همه آتش‏ها تن سوزد و آتشِ دوستى، جان. به آتشِ جانسوز، شكيبايى نتوان.
الهى! گر زارم، در تو زاريدنْ خوش است، ور نازم، به تو نازيدنْ خوش است.
الهى! اى سزاى كَرَم و اى نوازنده عالَم! نه با جز تو شادى است، و نه با ياد تو غم.
الهى! نسيمى دميد از باغ دوستى، دل را فدا كرديم. بويى‏يافتيم از خزينه دوستى، به پادشاهى بر سرِ عالمْ ندا كرديم. برقى تافت از مشرق حقيقت، آب و گِل، كم انگاشتيم و دو گيتى بگذاشتيم. يك نظر كردى، در آن نظر بسوختيم و بگداختيم. بيفزاى نظرى و اين سوخته را مرهم ساز و غرق شده را درياب!
الهى! كارْ آن دارد كه با تو كارى دارد. يارْ آن دارد كه چون تو يارى دارد. او كه در دو جهانْ تو را دارد، هرگز، كى تو را بگذارد؟
بى تو اى آرامِ جانم، زندگانى چون كنم؟
چون نباشى در كنارم، شادمانى چون كنم؟
كشف الأسرار وعُدّة الأبرار،
رشيد الدين ميبدى

* رنگ خدا، چهارمين فيلم بلند سينمايى مجيد مجيدى، كارگردان توانا و خوش ذوق كشورمان و محصول سال 1377 است. مجيدى، پيش از اين، در چند فيلم سينمايى ايفاى نفش كرده و نيز ساخت سه فيلم بلند سينمايى را در كارنامه خود به ثبت رسانده است: بدوك، كه در سال 1370 ساخته شده و تصويرى از كودكان مرزنشين در آن ترسيم شده؛ پدر، كه محصول سال 1374 و واقعى‏ترين قصه تصويرى از تنهايى آدم‏ها در فقر است؛ بچه‏هاى آسمان، كه روايتگر آشكار تضاد طبقاتى است. اين فيلم، در سال 1999 م، نامزد جايزه اُسكار شد. همچنين بعد از رنگ خدا، پنجمين و آخرين ساخته مجيدى، باران نام دارد كه در سال 1379 تهيه شده است. رنگ خدا، كه فيلم نامه آن را نيز خود مجيدى نوشته است، داراى زبان سينمايى قوى و داراى شاخصه‏هايى چون: بيان عاطفه، فقر، زيبايى، نياز به عشق، تنهايى و انسان دوستى است.
ارجاعات اين گزارش، بر اساس فيلم‏نامه منتشر شده آن است: رنگ‏خدا: فيلم‏نامه، گفتگو، نقد، مجيد مجيدى، تهران : انتشارات فرهنگ كاوش، 1378، چاپ اوّل.
1 . سهراب سپهرى.
2 . برخى صحنه‏هاى فيلم، يادآور فيلم داستانى خدا مى‏آيد، از ساخته‏هاى ديگر مجيدى است كه قصّه نامه نوشتن دو كودك روستايى به خداوند و كمك خواستن از او براى درمان مادر بيمارشان است. اين فيلم، در سال 1375 ساخته شده است. ديگر كار نيمه بلند مجيدى آخرين آبادى نام دارد كه محصول سال 1372 است.
3 . به نقل از رزنامه بهار، 25 ارديبهشت 1379.
4 . به نقل از: مجلّه دانستنيها، دوره جديد، شماره 2.
5 . نيويورك پست (به نقل از: پيشين).
6 . رنگ خدا: فيلم‏نامه، گفتگو، نقد، ص 12.
7 . بقره، آيه 138.