حسين پورشريف
گزارشى از فيلم سينمايى «رنگ خدا»*
و خدايى كه در اين نزديكى است
لاى اين شببوها ، پاى آن كاج بلند
روى آگاهى آب، روى قانون گياه ...(1)
رنگ خدا، داستان زندگى پسر بچّهاى نابيناست كه با چشمدل مىبيند، و پدرى كه چشم دارد، ولى نمىبيند! داستان كشف و شهود، و از تاريكى به نور رسيدن است. فيلم، دلْ آگاهى كودكى را به تصوير مىكشد كه در آرزوى اين است كه روزى دستش به خدا برسد و داستان غمآلود زندگى و بىكسى خود را براى او بازگويد و از بىوفايى روزگار و نامرادىهاى زمانه، شكوِه كند.(2)
محمّد، دانشآموز نابيناى ده سالهاى است كه در يكى از مجتمعهاى ويژه نابينايان در تهران، درس مىخواند. با فرا رسيدن فصل تابستان، مجتمع تعطيل مىشود و پدر و مادر بچّهها براى بردن كودكان خود مىآيند؛ ولى پدر محمّد، با تأخير از راه مىرسد و از مسئولان مدرسه مىخواهد كه محمد، همان جا بماند؛ چرا كه مادر محمّد فوت كرده و او كسى را براى نگهدارى از او ندارد؛ امّا چون امكانپذير نيست، به ناچار، محمّد را با خود به روستايشان كه در شمال كشور واقع است، مىبرد.
پدر محمّد كه قصد ازدواج مجدّد دارد، با وجود مخالفتهاى مادربزرگ، محمّد را از او و دو خواهر
كوچكش جدا مىكند و محمّد را نزد نجّار نابينايى مىبرد تا هم از دست او خلاص شود، و هم محمّد، كار بياموزد. مادربزرگ، در فراق محمّد، بيمار مىشود و مىميرد. خانواده همسر آينده پدر محمّد هم درگذشت او را بد يُمن مىشمارند و با ازدواج آنها مخالفت مىكنند. پدر، با ناراحتى تصميم مىگيرد كه محمّد را به خانه برگردانَد تا به گونهاى ديگر از دست او رهايى يابد. به هنگام گذشتن آنها از روى پلى باريك، پل مىشكند و محمّد و اسبى كه او بر آن سوار است، به داخل آبهاى خروشان رودخانه مىافتند. پدر، با اندكى تأمّل، خود را به امواج آب مىسپارد تا محمّد را نجات دهد؛ امّا امواج، او را نيز با خود مىبرند و بىهوش به ساحل دريا مىاندازند.
وقتى او برمىخيزد، با پيكر خشكيده و بىجان محمّد روبهرو مىشود. او را در آغوش مىگيرد و نعرهاى جانگداز سرمىدهد. با تابش نورى بر دستان محمّد، انگشتان دستش به حركت درمىآيند.
فيلم، با نمايى تاريك و طنين صداهايى وهمآلود، شروع مىشود كه در بيننده، ناخواسته نوعى حسّ همذات پندارى با شخصيت اصلى آن ايجاد مىكند و از سوى ديگر، ميل آشنايى با فضاى فيلم و شخصيتهاى آن را در بيننده برمىانگيزد كه عبارتاند از : محمّد، پدرش، مادربزرگش، و دو خواهر كوچك او.
شخصيتهاى فيلمِ به شدّت عرفانى و طبيعت گرايانه مجيدى، به نوعى هر كدام نماينده گروهى از انسانها هستند. چهره غمبار و در هم فرورفته پدر، و بغضى كه در چهره او موج مىزند، از سختى و مرارت كار بسيارْ حكايت دارد، و هم نارضايتى او را از اوضاع و احوال موجود، بيان مىكند. سردرگمى او و كفرگويىهاى او، حاكى از ضمير ناآرام و ذهن مشوّش اوست. او نمىداند از كجا آمده است و براى چه آمده است.
مادربزرگ محمّد، عزيز، ديگر شخصيت فيلم است كه درونى آرام دارد و «دائم الذكر» است، با دلى دريايى و مملوّ از صفا و صميميت. بين عزيز و محمّد، رابطه بسيار شديد عاطفى برقرار است، به طورى كه در آغاز فيلم كه به نوعى عواطف بچههاى مجتمع در قالب نوارهاى صوتىشان بيان مىشود، اين صداى مادربزرگ محمّد است كه به او توان دورى از خانه را مىبخشد.
ديدار اوّليه محمّد با مادربزرگ، بدون ارتباط گسترده كلامى و با لمس دستان پرُچين و چروك و پاك كردن اشك چشمان عزيز، انجام مىگيرد. محمّد به گونهاى اين تماس عاشقانه را برقرار مىكند كه گويى مناسكى را به قصد قربت به جإ؛ مىآورد. او نسبت به يك جوانه و خوشه گندم نيز همين برخورد متبرّك را دارد.
عزيز، به بيانى ديگر، معلّم و راهنماى محمّد هم هست. اوست كه به محمّد مىآموزد چگونه ببيند و شوق تماشا را در او قوّت مىبخشد. او دستهاى محمّد را مىگيرد و روى خوشههاى گندم مىكشد. وقتى عزيز، محمّد را به محلّ كشت پياز و سير و سيب زمينى مىبرد، محمّد با شوق مىگويد: «مىخواهم ببينم». با راهنمايى عزيز، دستهاى او بوته پياز و سيب زمينى را لمس مىكند، و مىبيند! نگاه محمّد، به همين سادگى و از پسِ همين عيانى، پيامى از جزء جزء هستى دريافت مىكند. دستان او حجاب ظاهر را كنار مىزند و روى شن و سنگ و گُل و درخت و ...«سبحاناللَّه» مىخواند.
عزيز، محمّد را به امامزاده مىبرد، زير لب صلوات مىفرستد، شمعى روشن مىكند و با چشمانى پُر از اشك، در حالى كه به امامزاده چشم دوخته، به راز و نياز مىپردازد.
عزيز، نقطه مقابل پدر محمّد است و لذا به زندگى و اتّفاقات آن، طورى ديگر نگاه مىكند. لذا هيچ گاه براى محمّد دل نمىسوزاند و خطاب به پدر محمّد مىگويد: «من نگران او نيستم. نگران توام».
و امّا شخصيت اصلى فيلم، يعنى محمّد، سالكى است كه در طريق شهود، منزل مىسپارد و گاه چنين به نظر مىرسد نقصى كه خدا در وجود او نهاده، عاملى شده تا او رهِ صدساله را يك شبه بپيمايد. نوجوان نابيناى فيلم رنگ خدا در كوششى بىوقفه و شورانگيز براى برقرارى ارتباط
با جهان اطراف، در واقع به جستجوى هويت انسانى گمشده خويش و تثبيت حضور خود در جهان هستى است. با درك همين واقعيت است كه نيروى ذخيره و بىمصرف مانده بينايى را خرج تقويت احساسهاى ديگرى چون لامسه و شنوايى مىكند. حسّ شنود و درك صدا در او چنان نيرومند است كه نغمه پرندگان و زمزمه رود و نجواى نرم نسيم را نيز بهرهمند از مفاهيمى ويژه مىيابد. شايد همين روح بلند محمّد و نور خيره كننده آن است كه پدرش را وا مىدارد تا از او فاصله بگيرد و مىخواهد هر طور شده از او دور شود، وگرنه در ظاهر، محمّد، علىرغم نابينايىاش هيچ زحمت فوقالعادهاى براى پدر ندارد و از عهده كارهاى خود برمىآيد. و علاوه بر اين، به ديگران هم كمك مىكند. او در اوايل فيلم، جوجه گنجشكى را كه از لانه بيرون افتاده است، به لانه برمىگرداند و در درس نيز مىبينيم كه از هم سنّ و سالانش در روستاى خودشان بهتر است.
محمّد، چهره هستى را نمىبيند، امّا حقيقت آن را درك مىكند و پيام طبيعت را مىفهمد و بدان پاسخ مىدهد. او همواره در جستجوست. او با كنكاش در دنياى اطراف مىخواهد به مبدأ آنها برسد. لذا آن جايى كه در مغازه نجّارى، خود را غريب و تنها مىبيند، گويى كه از تلاش و جستجوى خويش به تنگ آمده است، طاقتش به سر مىآيد و هر چه در خود نگه داشته، بيرون مىريزد و به استاد نجّار مىگويد: «مىدونى چيه؟ هيچكى منو دوست نداره. من مىدونم، چون نمىبينم، همه از دست من مىخوان فرار كنن. اگه چشم داشتم، اون وقت مىرفتم مدرسهاى كه تو روستاست. همه بچههاى روستا اون جا درس مىخونن، غير از من كه بايد برم مدرسه نابيناها كه اونورِ دنياست. معلّممون ميگه: خدا شما نابيناها رو بيشتر دوست داره، چون نمىبينيد؛ ولى من گفتم: خانم! اگه ما رو دوست داشت، چرا ما رو نابينا كرد تا اونو نبينيم. بعد گفت: خدا ديدنى نيست، ولى همه جا هست. مىتونيد اونو حس كنيد. گفت شما با دستهاتون مىبينيد. حالا من همهجا رو مىگردم تا يه روزى بالاخره دستم به خدا بخوره. اون وقت بهش مىگم. هر چى تو دلم هست، بهش مىگم».
در صحنه رسيدن او به خواهرش هانيه، مىبينيم كه محمّد، به آرامى يك دستش را به چهره او نزديك مىكند و سپس دست ديگرش را روى صورت او مىآورد و دو دستى و با لطافت خاصّى همه اجزاى صورت هانيه را لمس مىكند و با دستانش مىبيند كه هانيه بزرگ شده است و به او مىگويد: «چه قدر بزرگ شدى!»، و همين برخورد را با دستهاى چروكيده و زحمتكش مادربزرگش انجام مىدهد.
در لمس كردن و شنيدن، محمّد، طبيعت را حس مىكند و مىبيند. لمس كردن و گوش سپردنهاى او عين ديدن هستند، عين خواندن، و به هر چه او دست مىزند يا مىشنود يا مىخواند، جلوى چشم مخاطب، رنگ مىگيرد.
طبيعت زيباى شمال كشور و چشماندازهاى خيره كننده آن، همچنين نابينا بودن بازيگر اصلى فيلم رنگ خدا و بازى زيباى او، جذّابيتهاى فيلم را دو چندان كرده است. مناظر دلنواز جنگل، آسمان، دريا، مِه و نيز صداهاى جارى در طبيعت، مثل صداى داركوب و قمرى و ساير پرندگان، كه مظاهر لطف و صنع الهى هستند، در تفهيم پيام فيلم بسيار تأثير گذار بودهاند و چنان كه اشاره خواهد شد، بينندگان فيلم در سطح جهان را تحت تأثير قرار داده است. همچنين نقش رودخانه و دريا در جنبه عارفانه فيلم نيز مشخّص
است. پارهاى از عرفا، دريا را به لحاظ هويت دوگانهاش (توفان زايى و آرامش بخشى)، همواره نماد تجلّى ذات الهى برشمردهاند كه در اين جا نيز ابتدا با جلوه نخست آن، يعنى قهر الهى روبهرو مىشويم كه در جوش و خروش آب جارى در رودخانه و غرق ساختن پدر و پسر، صورت گرفته است و در ادامه، با جلوه ديگرى از اين تجلّى و آرامش دريا و نجات يافتن آنها تحقّق يافته، روبهرو مىشويم كه آرامش دريا، نشانهاى از مِهر خداوند است. مجموع عوامل طبيعى موجود در فيلم، از تصوير دريا گرفته تا صداى مرغان دريايى و... همه و همه، حضور مقدّسى را تداعى مىكنند كه پُر كننده تنهايى پدر و پسر است.
در نماى پايانى فيلم،صداى مرغان دريايى در فضا طنين مىاندازد و دوربين، يك دست محمّد را كه از بغل پدر بيرون افتاده است، نشان مىدهد. صداى مرغان دريايى به اوج مىرسد.نور ملايمى روى دست محمّد مىتابد و انگشتان او به آرامى از هم باز مىشوند.گويى حياتى دوباره بر كالبد بىجان محمّد دميده شده است و دست او به گونهاى كه مىخواهد نور را بگيرد، مىچرخد. آرى! او چيزى را حس كرد، رنگ خدا را!
اين نما و تصويرپردازى «يد بيضا»ى محمّد، نقطه اوج نزديكى ديدگاهها و نگرش درونى محمّد با مخاطب است.تا پيش از اين، آنچه محمّد حس مىكرد، مخاطب آن را مىديد؛ امّا اين بار، محمّد خدا را مىبيند، امّا مخاطب، تنها جلوه بيرونى آن را حس مىكند و رنگ خدا را در دستهاى محمّد مىبيند.
رنگ خدا، فيلمى است انسانگرايانه و به همين جهت، خداگرايانه و مذهبى، و توانسته است با بيان لطيف خود، نه تنها در ايران، بلكه در سطح جهان، روح تماشاگران بسيارى را فتح كند. منتقدان جهانى اين فيلم، مجيدى و فيلم او را مورد تحسين قراردادهاند.منتقد روزنامه «توكيو شيمبون» ضمن تأكيد بر شگفتانگيز بودن رنگخدا و داستان زيبا و پر احساس آن مىنويسد: «برخى صحنههاى فيلم رنگ خدا از نظر تكنيك (فنآورى) سينمايى، حتى بر فيلمهاى عظيم هاليوود، برترى دارد».(3)
روزنامه تايمز، درباره رنگ خدا نوشته است: «يك فيلم درباره انسان و طبيعت كه به شيوه استادانهاى ساده، و به طرز زيبايى تيز بينانه است.اين حماسه مينياتورى، فيلمى است كه مانند قهرمان جوانش به كسانى كه به درون قلب اندوهبار آن چشم بدوزند، غنا مىبخشد».(4)
يكى از نويسندگان امريكايى نيز مىنويسد: «اين فيلم (رنگ خدا)، پنجرهاى جذّاب را روبه
جامعهاى باز مىكند كه بر امريكاييان بسته است».(5)
و آخر اين كه كارگردان فيلم نيز پس از ساخت آن و مواجهه با دنياى نابينايان، اين چنين مىگويد: «و حالا اين سؤال جدّى، لحظه به لحظه بيشتر در من به يقين مىرسد كه انگار نابيناى واقعى ما هستيم كه با چشم ظاهر دنيا را مىبينيم، و انگار بيناى واقعى آنها هستند كه باطن اين جهان و هستى را درك مىكنند. حالا من اساساً از اين منظر به پديده نابينايى به عنوان يك ضايعه نگاه نمىكنم، بلكه آن را لطف مىبينم، لطف مضاعف خدا، كه چشم ظاهر را از آنها گرفته و چشم دل آنها را باز كرده است، و حالا من نيز در اين انديشهام كه اى كاش من هم روزى نابينا شوم تا ببينم».(6)
صِبغَةَ اللَّه و مَن أحسنُ مِنَ اللَّه صبغَةً...(7)
رنگ خداست اين...
و هيچ كس را آيا
رنگى نيكوتر از خدا هست؟!
الهى !
الهى! همه آتشها تن سوزد و آتشِ دوستى، جان. به آتشِ جانسوز، شكيبايى نتوان.
الهى! گر زارم، در تو زاريدنْ خوش است، ور نازم، به تو نازيدنْ خوش است.
الهى! اى سزاى كَرَم و اى نوازنده عالَم! نه با جز تو شادى است، و نه با ياد تو غم.
الهى! نسيمى دميد از باغ دوستى، دل را فدا كرديم. بويىيافتيم از خزينه دوستى، به پادشاهى بر سرِ عالمْ ندا كرديم. برقى تافت از مشرق حقيقت، آب و گِل، كم انگاشتيم و دو گيتى بگذاشتيم. يك نظر كردى، در آن نظر بسوختيم و بگداختيم. بيفزاى نظرى و اين سوخته را مرهم ساز و غرق شده را درياب!
الهى! كارْ آن دارد كه با تو كارى دارد. يارْ آن دارد كه چون تو يارى دارد. او كه در دو جهانْ تو را دارد، هرگز، كى تو را بگذارد؟
بى تو اى آرامِ جانم، زندگانى چون كنم؟
چون نباشى در كنارم، شادمانى چون كنم؟
كشف الأسرار وعُدّة الأبرار،
رشيد الدين ميبدى
* رنگ خدا، چهارمين فيلم بلند سينمايى مجيد مجيدى، كارگردان توانا و خوش ذوق كشورمان و محصول سال 1377 است. مجيدى، پيش از اين، در چند فيلم سينمايى ايفاى نفش كرده و نيز ساخت سه فيلم بلند سينمايى را در كارنامه خود به ثبت رسانده است: بدوك، كه در سال 1370 ساخته شده و تصويرى از كودكان مرزنشين در آن ترسيم شده؛ پدر، كه محصول سال 1374 و واقعىترين قصه تصويرى از تنهايى آدمها در فقر است؛ بچههاى آسمان، كه روايتگر آشكار تضاد طبقاتى است. اين فيلم، در سال 1999 م، نامزد جايزه اُسكار شد. همچنين بعد از رنگ خدا، پنجمين و آخرين ساخته مجيدى، باران نام دارد كه در سال 1379 تهيه شده است. رنگ خدا، كه فيلم نامه آن را نيز خود مجيدى نوشته است، داراى زبان سينمايى قوى و داراى شاخصههايى چون: بيان عاطفه، فقر، زيبايى، نياز به عشق، تنهايى و انسان دوستى است.
ارجاعات اين گزارش، بر اساس فيلمنامه منتشر شده آن است: رنگخدا: فيلمنامه، گفتگو، نقد، مجيد مجيدى، تهران : انتشارات فرهنگ كاوش، 1378، چاپ اوّل.
1 . سهراب سپهرى.
2 . برخى صحنههاى فيلم، يادآور فيلم داستانى خدا مىآيد، از ساختههاى ديگر مجيدى است كه قصّه نامه نوشتن دو كودك روستايى به خداوند و كمك خواستن از او براى درمان مادر بيمارشان است. اين فيلم، در سال 1375 ساخته شده است. ديگر كار نيمه بلند مجيدى آخرين آبادى نام دارد كه محصول سال 1372 است.
3 . به نقل از رزنامه بهار، 25 ارديبهشت 1379.
4 . به نقل از: مجلّه دانستنيها، دوره جديد، شماره 2.
5 . نيويورك پست (به نقل از: پيشين).
6 . رنگ خدا: فيلمنامه، گفتگو، نقد، ص 12.
7 . بقره، آيه 138.