مجلات >حديث زندگی>پيش شماره 4

از لابه لاى متون

به كوشش: رضا بابايى

 


30

پيرچنگى‏(1)

به روزگاران قديم، مردى بود كه چنگ مى‏نواخت و بزمِ مردم كوچه و بازار را غرق شادى مى‏ساخت. از هر سو، بانگِ تقاضا به سويش بلند بود و نزد همگان، ارجمند.
بلبل از آواز او بى‏خود شدى
يك طرب، ز آوازِ خوبش صد شدى
مجلس و مجمع، دَمَش آراستى
وز نواى او قيامت خاستى
از نوايش مرغ دل، پرّان شدى
وز صدايش هوشِ جان، حيران شدى
گذر زمان، جوانى را از او گرفت و صداى لرزان و دست ناتوان بدو داد. همه از گِرد او پراكنده شدند و به هيچ بزمى خوانده نمى‏شد. معاد را از دست داده مى‏ديد و معاش در بساط نداشت. شبى عرصه را بر خود، چنان تنگ ديد كه نشستن نمى‏توانست و برخاستن نمى‏خواست. به ياد آورد كه همه عمر خويش را به پاى بزم و انس خلايق صرف ريخته و اينك، حاصلى جز تنهايى و بينوايى ندارد. ناگاه، بر خود لرزيد و بر دلِ خويش گذراند كه چهل سال، بزم بيگانه آراستم. يك امشبى را بر خداى يگانه بنوازم و مجلس اُنسى با او راه اندازم.
چنگ برداشت و به گورستان شهر درآمد. در آن جا خويش را ديد و چهل سالِ دورى از مونسِ جان را. رو به آسمانِ تاريك كرد و گفت: «خدايا! اين پيرِ معصيتكار را كه عمر به لهو گذرانده، بيامرز و اجازتش ده كه آنچه پيش از اين از او بر نيامده، امشب برآرَد».
گفت: عمر و مهلتم دادى بسى
لطف‏ها كردى خدايا با خَسى
معصيت ورزيده‏ام هفتاد سال
باز نگرفتى زمن، روزى نوال
نيست كسب امروز مهمانِ توام
چنگ مِهر تو زنم، آنِ توام
آن گاه، دستِ لرزان به سوى چنگِ فرسوده بُرد و مجلسى آراست كه شاهدِ آن، حضرتِ قدس بود و شمع آن، قامتِ اُنس. همه توانِ خود را ساز كرد تا آن كه هوش از جان پريد.

 


31
چنگ زد بسيار و گريان، سر نهاد
چنگْ بالين كرد و بر گورى فتاد
گشت آزاد از تن و رنجِ جهان
در جهانِ ساده و صحراى جان
بامدادان، چشم گشود، خويش را بر توده خاك ديد و سايه‏اى كه صاحب آن، وى را خيره خيره مى‏نگريست. پيرِ چنگى، زار و ناتوان، خويش را در حلقه حاكم و همراهانش ديد.
با خود گفت: «خدايا! بر پيرِ ناتوان، محتسب گماردى؟ مردم، از پسِ چهل سالْ مرا راندند. تو به يك شب، مرا تاب نياوردى؟».
گفت در باطن: خدايا! از تو داد
محتسب بر پيركى چنگى فتاد؟
پير، بر خود لرزيد و خواست كه بگريزد. حاكم شهر، از سر حيرت گفت: «بايست! تو كيستى كه در خواب، مرا به خدمتِ تو مأمور كردند و در حقِ تو، بسيار ثناها شنيدم؟».
گفت: حق فرمود ما را بنده‏اى است
صافى و شايسته و فرخنده‏اى است
حق سلامت مى‏كند، مى‏پرسدت:
چونى از رنج و غمانِ بى‏حَدَت؟
شرم و آزرم، جان پير را در آتش انداخت كه از پسِ چهل سال، آن شد، و در پى اُنسِ يك شب، اين!
پير اين بشنيد و بر خود مى‏تپيد
دست مى‏خاييد و جامه مى‏دريد
بانگ مى‏زد كِاى خداى بى‏نظير
بس! كه از شرم، آب شد بيچاره پير
چون بسى بگريست و از حد، رفت درد
چنگ را زد بر زمين و خُرد كرد
گفت: اى بوده حجابم از اِله
اى مرا تو راهزن از شاه راه
اى خداى با عطاى با وفا
رحم كن بر عمرِ رفته در جفا
پس خُروشى كرد و در دَم، جان داد.
گويند: پيرى مى‏رفت. مردى را ديد كه مى‏گريست. او را گفت: «چرا مى‏گريى؟». گفت: «دوستى داشتم. بمُرده».
پير گفت: «گناه، تو راست كه دل در كسى بستى كه نمانَد، يا بمانَد واز تو ببرّد!».(2)
زان كه عشقِ مردگان پاينده نيست
زان كه مُرده، سوى ما آينده نيست
عشقِ زنده در روان و در بصر
هر دَمى باشد ز غنچه تازه‏تر
عشقِ آن زنده گزين كو باقى است
وز شرابِ جانفزايت ساقى است‏(3)

خرقه‏پوشى در كاروانِ حجاز، همراه ما بود. يكى از اُمراى عرب، مر او را صد دينار بخشيد تا قربان كند. دزدانِ خفاجه،(4) ناگاه بر كاروان زدند و پاك ببُردند. بازرگانان، گريه و زارى كردن گرفتند و فرياد بى‏فايده خواندن.
گر تضرّع كنى، وگر فرياد
دزد، زر باز پس نخواهد داد

مگر آن درويش صالح كه بر قرارِ خويش مانده بود و تغيّر در او نيامده. گفتم: «مگر معلومِ‏(5) تو را دزد نبرد؟». گفت: «بلى! بُردند؛ وليكن، مرا با آن، الفتى چنان نبود كه به وقتِ مفارقت، خسته دلى باشد.
نبايد بستن اندر چيز و كس، دل
كه دل برداشتن، كارى است مشكل‏(6)

حكايت مى‏آورند كه حق تعالى مى‏فرمايد كه: اى بنده من! حاجتِ تو را در دعا و ناله، زود برآوردمى؛ امّا در اجابت، جهتِ آن، تأخير مى‏افتد تا بسيار بنالى كه آواز و ناله تو، مرا خوش مى‏آيد. مثلاً دو گدا بر درِ شخصى آمدند؛ يكى مطلوب و محبوب است و آن ديگر، عظيمْ مبغوض است. خداوندِ خانه گويد به غلام كه: زود، بى‏تأخير، به آن مبغوضْ نان پاره بده تا از درِ ما زود، آواره
 

32

شود؛ و آن ديگر را كه محبوب است، وعده دهد كه هنوز، نان نپخته‏اند. صبر كن تا نان برسد....(7)
در آدمى عشقى و دردى و خارخارى‏(8) و تقاضايى هست كه اگر صد هزار عالمْ مُلكِ او شود، نياسايد و آرام نگيرد. اين خلق، به تفصيل در هر پيشه‏اى و صنعتى و منصبى مى‏كوشند1 و تحصيل نجوم و طبّ و غير ذلك مى‏كنند و هيچ، آرام نگيرند؛ زيرا آنچه مقصود است، به دست نيامده است. آخر، معشوق را «دلارام» مى‏گويند؛ يعنى كه دل، به وى آرام گيرد. پس به غير چون آرام و قرار گيرد؟ اين جمله خوشى‏ها و مقصودها چون نردبانى است؛ و چون پايه‏هاى نردبان، جاى اقامت و باش‏(9) نيست، از بهرِ گذشتن است. خُنك او را كه زودتر بيدار و واقف گردد تا راه دراز بر او كوته شود و در اين پايه‏هاى نردبان، عمر خود را ضايع نكند!(10)

به كوشش: محمدرضا زائرى
خوش است صحبت شاه و گدا به خلوت انس
تو شاه محترمى با منِ گدا بنشين
 
محتشم كاشانى
عاشقان در همه جا ننشينند
خلوت انس و وثاق تو كجاست؟
 
پروين اعتصامى
اى به‏تو زنده انس وجان، مونس جان‏كيستى؟
شيفته تو انس و جان، اُنس روان كيستى؟
 
عراقى
داشت در پيش رويم آينه‏اى
تا بديدم در او به آسانى
كه جز او نيست هر چه مى‏دانم
كه از او خاست هر چه مى‏دانى
انس با عالم الهى گير
به تو گفتم طريق انسانى
دو قدم بيش نيست راه، ولى
تو در اوّل قدم، همى مانى
هر چه هستى است در تو موجود است
خويشتن را مگر نمى‏دانى؟
اى كه روز و شبت همى خوانم
گرچه هرگز مرا نمى‏خوانى
 

33
اوحدى مراغه‏اى
بى نشان از نشست و خاست همه
از كژى دور و گشته راست همه
بر نپيچند رخ ز شارع شرع
گوش دارند اصل او با فرع
هر چه‏شان دور دارد از درِ دوست
گر بهشت است خاك بر سر اوست
نظر از منزلى بلند كنند
ناپسند جهان، پسند كنند
چون كسى اندر اين اصول رسد
زود در پايه وصول رسد
جام انس و لقاش نوشانند
خلعت اِصطفاش پوشانند
 
اوحدى مراغه‏اى
وا كرد ز انس ناكسان خوى
و آورد به سوى وحشيان روى
از مستى عشق بود مجنون
دادش به ميان مستى افيون
با وى همه وحش، رام گشتند
در انس به وى تمام گشتند
مى‏رفت به كوه و دشت چون شاه
با او چو سپه، وحوشْ همراه
 
جامى
وحشتى دارى برو با وحش صحرا انس‏گير
كز ميان انس و جان وحشت زدايى برنخاست
 
خاقانى
انس هر كس در اين جهان چيزى است
انس خاقانى از جهان، خلوت
بوى وفا ز گُلبن عالم نيافت كس
تا اوست اندر او دل خرّم نيافت كس
در ساحت زمين مطلب كيمياى انس
اندر خزانه‏هاى فلك هم نيافت كس
 
خاقانى
با دلِ چون كبوترم، انس گرفته چشم تو
رام به خود نموده‏ام، بازِ رميده تو را
 
فروغى بسطامى
پيش صاحب نظران، مُلك سليمان باد است
بلكه آن است سليمان كه ز مُلك آزاد است
ياد دار اين سخن از من كه پس از من گويى
ياد باد آن كه مرا اين سخن از وى ياد است
خيمه انس مزن بر درِ اين كهنه رباط
كه اساسش همه بى‏موقع و بى‏بنياد است
 
خواجوى كرمانى
وصل جانان باشدم، جان گو مباش
در جهان جز فكر جانان، گو مباش
ساكن خلوت سراى انس را
گلشن و بستان و ايوان، گو مباش
 
عبيد زاكانى
اندرون با تو چنان انس گرفته است مرا
كه ملالم ز همه خلق جهان مى‏آيد
 
سعدى
من از كمند تو اوّل چو وحش مى‏بِرَهيدم
كنون كه انس گرفتم به تيغ، باز نگردم
 
سعدى
اى كه ما در ميان مجلس انس
بيخود از شربت لقاى توايم
خيره چون دشمنان مكش ما را
كآخر اى دوست، آشناى توايم
 

34
مولوى

ابرهاى اجابت

اى خداى مهربان و پاك ما
دفن كن شمشير را در خاك ما
ما ز شرك و شمر و شيون خسته‏ايم
ما ز برق كوه آهن خسته‏ايم
بارالها! عرصه بر گُل، تنگ شد
روح شبنم در صحارى سنگ شد
بارالها! ناودان‏هامان كَرَند
خوشه‏هامان خسته و ناباورند
خاك ما نسبت به گل، مسئول نيست
كِشت شبنم بين ما معمول نيست
ما به تعويق زمان افتاده‏ايم
ما به كُنج كهكشان افتاده‏ايم
از تو مى‏جوييم سمت باد را
سايه‏هاى سبز بى‏فرياد را
ما گرفتاريم با جرمى جهول
در ظلومستان عصرى بى‏رسول
اى خدا! آواز دِه خورشيد را
بين ما تقسيم كن توحيد را
گلّه‏اى بخش از شبانان امين
رسم شيون را برانداز از زمين
دست هر آلاله يك بيرق بده
كسب و كارِ باد را رونق بده
قفل شب‏هاى حرا را باز كن
كوه بعثت را طنين‏انداز كن
از زمين بردار رسم لرزه را
منزوى كن آب‏هاى هرزه را

پاكنويس

صبح، خورشيد آمد
دفتر مشق شبم را خط زد.
پاك‏كن، بيهوده است.
اگر اين خطها را پاك كنم،
جاى آن معلوم است.
اى كه خطخوردگىِ دفتر مشقم از توست!
تو بگو
من كجا حق دارم‏
مشق‏هايم را
روى كاغذهاى باطله با خود ببرم؟
مى‏روم‏
دفتر پاكنويسى بخرم.
زندگى را بايد
از سرِ سطر نوشت!
قيصر امين‏پور


35

كيميا

از گل‏فروش، لاله رُخى لاله مى‏خريد
مى‏گفت:
- بى‏تبسّم گل، خانه بى‏صفاست!
گفتم:
- صفاى خانه، كفايت نمى‏كند
بايد صفاى روح بيابى كه كيمياست!
خوب است اى كسى كه به گلزارِ زندگى‏
روى تو، همچو لاله، صفابخش و دلرباست،
روح تو نيز چون رخ تو، باصفا بُود
تا بنگرى كه خانه تو، خانه خداست!
فريدون مشيرى

دو ركعت شعر

اى خدا! جارى شدم من سوى تو
اى خدا! گُل كرده‏ام از بوى تو
اى خدا! نثر نمازم مال توست
شعر پر سوز و گدازم مال توست
اين سحر، رنگ چه دارد جز نزول
نيست اين باران مگر اشك رسول
من در اين آيينه رازى خوانده‏ام
زير اين عزلت، نمازى خوانده‏ام
صاف صافم مثل يك آواز ناب
لكه شيطان نمى‏بينم در آب
خاك اين نيّت، پُر از بذر من است
اين صداقت، كاسه نذر من است
اى خدا! شيرين كن اين دلشوره را
خوشه انگور كن اين غوره را
من به تور ذات نور افتاده‏ام
وز گل آيات، دور افتاده‏ام
خالى‏ام من خالى‏ام من از قرون
بى‏زمانم از درون و از بُرون
اى خدا! من مريمى از پاكى‏ام
جبرئيلى با ضمير خاكى‏ام
صبح‏ها «ياسين» فشانى مى‏كنم
عصرها «والعصر» خوانى مى‏كنم
هر كجا در من بميرد شور راز
عشق مى‏خواند به جاى من نماز
عشق، بالا مى‏رود از جان من
واژه باران مى‏شود دامان من
احمد عزيزى

1 . حكايت «پير چنگى»، به شكل‏هاى گوناگون در چندين مأخذ قديمى آمده است؛ از جمله در: اسرار التوحيد (ص 116)، مصيبت نامه عطار (ص 340) و مثنوى معنوى. آنچه در بالا مى‏خوانيد، برگرفته‏اى است همراه با تغيير و تلخيص از منابع ياد شده. ابياتى نيز كه در اين داستان از آن استفاده برده‏ايم، از مثنوى معنوى، دفتر اوّل، بيت 1913 - 2222 (طبع نيكلسون) است.
2. شبيه اين حكايت، در پاره‏اى از متون عرفانى آمده است. براى نمونه بنگريد به: تذكرة الأولياء، فريد الدين عطّار نيشابورى، ص 627.
3. مثنوى معنوى، دفتر اوّل، بيت 2117 - 2120.
4 . نام قبيله‏اى است از اعراب كه به غارت كاروان‏هاى حج و كشتار و راهزنى، شهره بودند.
5 . كالاى آشكار.
6 . گلستان سعدى، تصحيح: محمد على فروغى، ص 140.
7 . گزيده فيه ما فيه (مقالات مولانا)، تلخيص و مقدمه و شرح: حسين الهى قمشه‏اى، شركت انتشارات علمى و فرهنگى، ص 24.
8 . دغدغه‏اى.
9 . بودن.
10 . گزيده فيه ما فيه، ص 32.