به كوشش: رضا بابايى
پيرچنگى(1)
به روزگاران قديم، مردى بود كه چنگ مىنواخت و بزمِ مردم كوچه و بازار را غرق شادى مىساخت. از هر سو، بانگِ تقاضا به سويش بلند بود و نزد همگان، ارجمند.
بلبل از آواز او بىخود شدى
يك طرب، ز آوازِ خوبش صد شدى
مجلس و مجمع، دَمَش آراستى
وز نواى او قيامت خاستى
از نوايش مرغ دل، پرّان شدى
وز صدايش هوشِ جان، حيران شدى
گذر زمان، جوانى را از او گرفت و صداى لرزان و دست ناتوان بدو داد. همه از گِرد او پراكنده شدند و به هيچ بزمى خوانده نمىشد. معاد را از دست داده مىديد و معاش در بساط نداشت. شبى عرصه را بر خود، چنان تنگ ديد كه نشستن نمىتوانست و برخاستن نمىخواست. به ياد آورد كه همه عمر خويش را به پاى بزم و انس خلايق صرف ريخته و اينك، حاصلى جز تنهايى و بينوايى ندارد. ناگاه، بر خود لرزيد و بر دلِ خويش گذراند كه چهل سال، بزم بيگانه آراستم. يك امشبى را بر خداى يگانه بنوازم و مجلس اُنسى با او راه اندازم.
چنگ برداشت و به گورستان شهر درآمد. در آن جا خويش را ديد و چهل سالِ دورى از مونسِ جان را. رو به آسمانِ تاريك كرد و گفت: «خدايا! اين پيرِ معصيتكار را كه عمر به لهو گذرانده، بيامرز و اجازتش ده كه آنچه پيش از اين از او بر نيامده، امشب برآرَد».
گفت: عمر و مهلتم دادى بسى
لطفها كردى خدايا با خَسى
معصيت ورزيدهام هفتاد سال
باز نگرفتى زمن، روزى نوال
نيست كسب امروز مهمانِ توام
چنگ مِهر تو زنم، آنِ توام
آن گاه، دستِ لرزان به سوى چنگِ فرسوده بُرد و مجلسى آراست كه شاهدِ آن، حضرتِ قدس بود و شمع آن، قامتِ اُنس. همه توانِ خود را ساز كرد تا آن كه هوش از جان پريد.
چنگ زد بسيار و گريان، سر نهاد
چنگْ بالين كرد و بر گورى فتاد
گشت آزاد از تن و رنجِ جهان
در جهانِ ساده و صحراى جان
بامدادان، چشم گشود، خويش را بر توده خاك ديد و سايهاى كه صاحب آن، وى را خيره خيره مىنگريست. پيرِ چنگى، زار و ناتوان، خويش را در حلقه حاكم و همراهانش ديد.
با خود گفت: «خدايا! بر پيرِ ناتوان، محتسب گماردى؟ مردم، از پسِ چهل سالْ مرا راندند. تو به يك شب، مرا تاب نياوردى؟».
گفت در باطن: خدايا! از تو داد
محتسب بر پيركى چنگى فتاد؟
پير، بر خود لرزيد و خواست كه بگريزد. حاكم شهر، از سر حيرت گفت: «بايست! تو كيستى كه در خواب، مرا به خدمتِ تو مأمور كردند و در حقِ تو، بسيار ثناها شنيدم؟».
گفت: حق فرمود ما را بندهاى است
صافى و شايسته و فرخندهاى است
حق سلامت مىكند، مىپرسدت:
چونى از رنج و غمانِ بىحَدَت؟
شرم و آزرم، جان پير را در آتش انداخت كه از پسِ چهل سال، آن شد، و در پى اُنسِ يك شب، اين!
پير اين بشنيد و بر خود مىتپيد
دست مىخاييد و جامه مىدريد
بانگ مىزد كِاى خداى بىنظير
بس! كه از شرم، آب شد بيچاره پير
چون بسى بگريست و از حد، رفت درد
چنگ را زد بر زمين و خُرد كرد
گفت: اى بوده حجابم از اِله
اى مرا تو راهزن از شاه راه
اى خداى با عطاى با وفا
رحم كن بر عمرِ رفته در جفا
پس خُروشى كرد و در دَم، جان داد.
گويند: پيرى مىرفت. مردى را ديد كه مىگريست. او را گفت: «چرا مىگريى؟». گفت: «دوستى داشتم. بمُرده».
پير گفت: «گناه، تو راست كه دل در كسى بستى كه نمانَد، يا بمانَد واز تو ببرّد!».(2)
زان كه عشقِ مردگان پاينده نيست
زان كه مُرده، سوى ما آينده نيست
عشقِ زنده در روان و در بصر
هر دَمى باشد ز غنچه تازهتر
عشقِ آن زنده گزين كو باقى است
وز شرابِ جانفزايت ساقى است(3)
خرقهپوشى در كاروانِ حجاز، همراه ما بود. يكى از اُمراى عرب، مر او را صد دينار بخشيد تا قربان كند. دزدانِ خفاجه،(4) ناگاه بر كاروان زدند و پاك ببُردند. بازرگانان، گريه و زارى كردن گرفتند و فرياد بىفايده خواندن.
گر تضرّع كنى، وگر فرياد
دزد، زر باز پس نخواهد داد
مگر آن درويش صالح كه بر قرارِ خويش مانده بود و تغيّر در او نيامده. گفتم: «مگر معلومِ(5) تو را دزد نبرد؟». گفت: «بلى! بُردند؛ وليكن، مرا با آن، الفتى چنان نبود كه به وقتِ مفارقت، خسته دلى باشد.
نبايد بستن اندر چيز و كس، دل
كه دل برداشتن، كارى است مشكل(6)
حكايت مىآورند كه حق تعالى مىفرمايد كه: اى بنده من! حاجتِ تو را در دعا و ناله، زود برآوردمى؛ امّا در اجابت، جهتِ آن، تأخير مىافتد تا بسيار بنالى كه آواز و ناله تو، مرا خوش مىآيد. مثلاً دو گدا بر درِ شخصى آمدند؛ يكى مطلوب و محبوب است و آن ديگر، عظيمْ مبغوض است. خداوندِ خانه گويد به غلام كه: زود، بىتأخير، به آن مبغوضْ نان پاره بده تا از درِ ما زود، آواره
شود؛ و آن ديگر را كه محبوب است، وعده دهد كه هنوز، نان نپختهاند. صبر كن تا نان برسد....(7)
در آدمى عشقى و دردى و خارخارى(8) و تقاضايى هست كه اگر صد هزار عالمْ مُلكِ او شود، نياسايد و آرام نگيرد. اين خلق، به تفصيل در هر پيشهاى و صنعتى و منصبى مىكوشند1 و تحصيل نجوم و طبّ و غير ذلك مىكنند و هيچ، آرام نگيرند؛ زيرا آنچه مقصود است، به دست نيامده است. آخر، معشوق را «دلارام» مىگويند؛ يعنى كه دل، به وى آرام گيرد. پس به غير چون آرام و قرار گيرد؟ اين جمله خوشىها و مقصودها چون نردبانى است؛ و چون پايههاى نردبان، جاى اقامت و باش(9) نيست، از بهرِ گذشتن است. خُنك او را كه زودتر بيدار و واقف گردد تا راه دراز بر او كوته شود و در اين پايههاى نردبان، عمر خود را ضايع نكند!(10)
به كوشش: محمدرضا زائرى
خوش است صحبت شاه و گدا به خلوت انس
تو شاه محترمى با منِ گدا بنشين
محتشم كاشانى
عاشقان در همه جا ننشينند
خلوت انس و وثاق تو كجاست؟
پروين اعتصامى
اى بهتو زنده انس وجان، مونس جانكيستى؟
شيفته تو انس و جان، اُنس روان كيستى؟
عراقى
داشت در پيش رويم آينهاى
تا بديدم در او به آسانى
كه جز او نيست هر چه مىدانم
كه از او خاست هر چه مىدانى
انس با عالم الهى گير
به تو گفتم طريق انسانى
دو قدم بيش نيست راه، ولى
تو در اوّل قدم، همى مانى
هر چه هستى است در تو موجود است
خويشتن را مگر نمىدانى؟
اى كه روز و شبت همى خوانم
گرچه هرگز مرا نمىخوانى
اوحدى مراغهاى
بى نشان از نشست و خاست همه
از كژى دور و گشته راست همه
بر نپيچند رخ ز شارع شرع
گوش دارند اصل او با فرع
هر چهشان دور دارد از درِ دوست
گر بهشت است خاك بر سر اوست
نظر از منزلى بلند كنند
ناپسند جهان، پسند كنند
چون كسى اندر اين اصول رسد
زود در پايه وصول رسد
جام انس و لقاش نوشانند
خلعت اِصطفاش پوشانند
اوحدى مراغهاى
وا كرد ز انس ناكسان خوى
و آورد به سوى وحشيان روى
از مستى عشق بود مجنون
دادش به ميان مستى افيون
با وى همه وحش، رام گشتند
در انس به وى تمام گشتند
مىرفت به كوه و دشت چون شاه
با او چو سپه، وحوشْ همراه
جامى
وحشتى دارى برو با وحش صحرا انسگير
كز ميان انس و جان وحشت زدايى برنخاست
خاقانى
انس هر كس در اين جهان چيزى است
انس خاقانى از جهان، خلوت
بوى وفا ز گُلبن عالم نيافت كس
تا اوست اندر او دل خرّم نيافت كس
در ساحت زمين مطلب كيمياى انس
اندر خزانههاى فلك هم نيافت كس
خاقانى
با دلِ چون كبوترم، انس گرفته چشم تو
رام به خود نمودهام، بازِ رميده تو را
فروغى بسطامى
پيش صاحب نظران، مُلك سليمان باد است
بلكه آن است سليمان كه ز مُلك آزاد است
ياد دار اين سخن از من كه پس از من گويى
ياد باد آن كه مرا اين سخن از وى ياد است
خيمه انس مزن بر درِ اين كهنه رباط
كه اساسش همه بىموقع و بىبنياد است
خواجوى كرمانى
وصل جانان باشدم، جان گو مباش
در جهان جز فكر جانان، گو مباش
ساكن خلوت سراى انس را
گلشن و بستان و ايوان، گو مباش
عبيد زاكانى
اندرون با تو چنان انس گرفته است مرا
كه ملالم ز همه خلق جهان مىآيد
سعدى
من از كمند تو اوّل چو وحش مىبِرَهيدم
كنون كه انس گرفتم به تيغ، باز نگردم
سعدى
اى كه ما در ميان مجلس انس
بيخود از شربت لقاى توايم
خيره چون دشمنان مكش ما را
كآخر اى دوست، آشناى توايم
مولوى
ابرهاى اجابت
اى خداى مهربان و پاك ما
دفن كن شمشير را در خاك ما
ما ز شرك و شمر و شيون خستهايم
ما ز برق كوه آهن خستهايم
بارالها! عرصه بر گُل، تنگ شد
روح شبنم در صحارى سنگ شد
بارالها! ناودانهامان كَرَند
خوشههامان خسته و ناباورند
خاك ما نسبت به گل، مسئول نيست
كِشت شبنم بين ما معمول نيست
ما به تعويق زمان افتادهايم
ما به كُنج كهكشان افتادهايم
از تو مىجوييم سمت باد را
سايههاى سبز بىفرياد را
ما گرفتاريم با جرمى جهول
در ظلومستان عصرى بىرسول
اى خدا! آواز دِه خورشيد را
بين ما تقسيم كن توحيد را
گلّهاى بخش از شبانان امين
رسم شيون را برانداز از زمين
دست هر آلاله يك بيرق بده
كسب و كارِ باد را رونق بده
قفل شبهاى حرا را باز كن
كوه بعثت را طنينانداز كن
از زمين بردار رسم لرزه را
منزوى كن آبهاى هرزه را
پاكنويس
صبح، خورشيد آمد
دفتر مشق شبم را خط زد.
پاككن، بيهوده است.
اگر اين خطها را پاك كنم،
جاى آن معلوم است.
اى كه خطخوردگىِ دفتر مشقم از توست!
تو بگو
من كجا حق دارم
مشقهايم را
روى كاغذهاى باطله با خود ببرم؟
مىروم
دفتر پاكنويسى بخرم.
زندگى را بايد
از سرِ سطر نوشت!
قيصر امينپور
كيميا
از گلفروش، لاله رُخى لاله مىخريد
مىگفت:
- بىتبسّم گل، خانه بىصفاست!
گفتم:
- صفاى خانه، كفايت نمىكند
بايد صفاى روح بيابى كه كيمياست!
خوب است اى كسى كه به گلزارِ زندگى
روى تو، همچو لاله، صفابخش و دلرباست،
روح تو نيز چون رخ تو، باصفا بُود
تا بنگرى كه خانه تو، خانه خداست!
فريدون مشيرى
دو ركعت شعر
اى خدا! جارى شدم من سوى تو
اى خدا! گُل كردهام از بوى تو
اى خدا! نثر نمازم مال توست
شعر پر سوز و گدازم مال توست
اين سحر، رنگ چه دارد جز نزول
نيست اين باران مگر اشك رسول
من در اين آيينه رازى خواندهام
زير اين عزلت، نمازى خواندهام
صاف صافم مثل يك آواز ناب
لكه شيطان نمىبينم در آب
خاك اين نيّت، پُر از بذر من است
اين صداقت، كاسه نذر من است
اى خدا! شيرين كن اين دلشوره را
خوشه انگور كن اين غوره را
من به تور ذات نور افتادهام
وز گل آيات، دور افتادهام
خالىام من خالىام من از قرون
بىزمانم از درون و از بُرون
اى خدا! من مريمى از پاكىام
جبرئيلى با ضمير خاكىام
صبحها «ياسين» فشانى مىكنم
عصرها «والعصر» خوانى مىكنم
هر كجا در من بميرد شور راز
عشق مىخواند به جاى من نماز
عشق، بالا مىرود از جان من
واژه باران مىشود دامان من
احمد عزيزى
1 . حكايت «پير چنگى»، به شكلهاى گوناگون در چندين مأخذ قديمى آمده
است؛ از جمله در: اسرار التوحيد (ص 116)، مصيبت نامه عطار (ص 340) و مثنوى معنوى.
آنچه در بالا مىخوانيد، برگرفتهاى است همراه با تغيير و تلخيص از منابع ياد شده.
ابياتى نيز كه در اين داستان از آن استفاده بردهايم، از مثنوى معنوى، دفتر اوّل،
بيت 1913 - 2222 (طبع نيكلسون) است.
2
. شبيه اين حكايت، در پارهاى از متون عرفانى آمده است. براى نمونه بنگريد به: تذكرة الأولياء، فريد الدين عطّار نيشابورى، ص 627.
3. مثنوى معنوى، دفتر اوّل، بيت 2117 - 2120.
4 . نام قبيلهاى است از اعراب كه به
غارت كاروانهاى حج و كشتار و راهزنى، شهره بودند.
5 . كالاى آشكار.
6 . گلستان سعدى، تصحيح: محمد على فروغى،
ص 140.
7 . گزيده فيه ما فيه (مقالات مولانا)،
تلخيص و مقدمه و شرح: حسين الهى قمشهاى، شركت انتشارات علمى و فرهنگى، ص 24.
8 . دغدغهاى.
9 . بودن.
10 . گزيده فيه ما فيه، ص 32.