مجلات >حديث زندگی>پيش شماره 4

ايمان به خويشتن

سيّد ابوالقاسم حسينى (ژرفا)
 

19

بر كناره خيمه، سر به زير و دست بر سينه، ايستاده است. در دلش محبّت اهل اين خيمه، موج مى‏زند:
- كاش اين عمود كه خيمه فرزند حسين و خاندان پاك پيامبر را استوار نگاه داشته در قلب من فرو مى‏رفت تا اين خيمه، با نشانِ حبّ من برپا مى‏مانْد. كاش خورشيدِ امروز تا طلوع قيامت به غروب نمى‏نشست و قلب من، همچنان ستون اين خيمه بود، و خون قلبم امضا كننده اين حضور!
ناگاه، بزرگ و مولاى خود، على فرزند حسين را مى‏بيند كه بر آستانه خيمه ظاهر شده است. از ديدار رخسار پريده رنگ او، دلش در گردباد غم، غوطه مى‏خورَد. تشنگى و بيمارى، جفاكارانه باهم درآميخته‏اند و محبوب او، على بن حسين را خيمه نشين ساخته‏اند. در دل، نجوا مى‏كند:
- از همان لحظه كه پدرت، حسين، مرا به تو پيشكش فرمود، تو را عاشق شدم. شعله اين عشق، دَمادَم سوزنده‏تر شد تا اينك كه پيش پاى تو بر خاك نشسته‏ام. مولاى خوب من! اى شيرِ مانده در بيشه! اگر تو در اين ميدانْ پاى مى‏نهادى، بى شك، عرصه به گونه‏اى ديگر بود. اكنون كه خداى حكيم مى‏خواهد تو را به اين شيوه حفظ كند، بگذار تا واپسين گُل ديدار را از رخسار زيباى تو برچينم. بگذار با عطرِ نگاه تو در اين ميدانْ گام نهم؛ شايد در لحظه لقاى رسول اللَّه، ياد تو دستگير من باشد!
فرزند دلبند حسين، على، با لبخند گرم و مهربان خويش، آرزوى اين فدايىِ صادق را برمى‏آورَد و با تبسّم خود، زواياى جان او را طراوت و نشاط مى‏بخشد. شايد روزى را به ياد مى‏آورَد كه پدرش، حسين، اين خدمتگزار تُرك را به وى بخشيد. از همان دم كه «اَسلَم»، شرافت خدمتگزارىِ او را يافته، همواره صادقانه و بى ريا در محضرش فرمانبردار بوده است. حال كه اَسلَم نزد او ايستاده است و اذن نبرد مى‏خواهد، همچنان خدمتگزارى است صدوق و صديق كه مى‏داند بايد با اذن اين عزيز، جان خويش را تقديم حق كند تا به مِهر و حبّ حقيقى دست يابد. اينك كه على بن حسين، شيرى است مانده در بيشه، اين خدمتگزار صادق آمده است تا اذن جهاد از او بخواهد؛ يعنى بگويد:
- من كه با مژگان خود، خاكِ راه تو را مى‏رُفتم، اينك با خون خويش، حقّانيت حضورت را گواهى مى‏دهم تا عاشقان جهان، رسمِ عاشقى بياموزند و مردمِ همه تاريخ دريابند كه نژاد و زبان و عنوان، افتخار نمى‏آفريند. آنچه افتخار مى‏آورَد، اين است كه خودت را دريابى و بدانى كه خداوند بزرگ، چه بزرگى‏ها و شكوهمندى‏هايى در تو تدارك ديده است؛ و تو اگر بخواهى، چه قدر عظيم و ستُرگى! آرى؛ آنچه فخر آفرين است، اين گوهر والاست كه در مجاورت مِهر پروردگار، همسايه مِهر مى‏شود و تا افلاك، پَر مى‏گشايد.
على بن حسين مى‏داند كه اسلم، پيش از اين، نزد پدرش رفته و از او اذن خواسته است و از اين لطف پدر كه اسلم را براى اذن خواهى نزد او فرستاده، بسى خُرسند و شكرگزار است. امّا بر اين خرسندى، ابرى از اندوه نيز سايه گسترده است؛ اندوهى برخاسته از لطف او به اين دوست خالص و يك‏رنگ. آميخته‏اى از آن خرسندى و اين اندوه، شَهد لطيف كلام اوست كه اسلم را اذن ميدان مى‏دهد و بدين سان، تاريخ، عبرتى بزرگ مى‏گيرد:
- در مسلك جانبازى و شهادت، عشقِ خالص، يكّه تاز ميدان است. تفاوت نمى‏كند كه خدمتگزارى ترك باشى يا اميرى عرب!
همراهان حسين كه از مسافتى آن سوتر، اين منظره شكوهمند را به تماشا ايستاده‏اند، مى‏بينند كه اسلم با چه وقارى اهل حرم را وَداع مى‏گويد. باور مى‏كنند كه اين وقار، هيچ كم از شُكوه يك سپه سالار نامور ندارد. باور مى‏كنند كه غلامىِ حسين و فرزندش از هزار سرورى و سالارى برتر است. باور مى‏كنند كه آزادى حقيقى، در سرسپردگى بر اين آستان است؛ و شايد براى نخستين بار، به روشنى درك مى‏كنند كه چرا همين خدمتكار ترك، كاتبِ امام بوده است و چرا امام، نگارش برخى از نامه‏ها و نوشتار خويش را به او مى‏سپرده است؛ و چرا از ميان صحابه فاضل و كاتب، اَسلَم، پاره‏اى از نوشته‏هاى محرمانه امام
 


20

را با خود همراه داشته است. اينك در اين روز بزرگ، در اين عرصه جدايى حق از باطل، رازهاى نهفته هويدا مى‏شوند و حرف‏هاى نگفته، آشكار!
مگر نه اين است كه همه اين صحنه عشق و حماسه، اين عاشوراىِ تاريخ آفرين، براى بازگويى حقيقت‏هاى نهفته است كه مردمِ خواب زده، از درك آنها عاجز مانده‏اند؟ اكنون در اين عبرت خانه حقيقى، جاى يك درس بزرگْ خالى است: گوهر پاك ربّانى خويش را شناختن، و بى دغدغه نژاد و نام و نشان، به سوى مقام رفيع «خليفه حق» پرگشودن!
اسلم بن عَمرو، با اين خود آگاهى ژرف و با دلى سرشار از محبّت حسين و فرزند او و خاندانش، از خيمه آل پيامبر، دور مى‏شود و به سوى ميدان، شتاب مى‏گيرد. چه كسى مى‏تواند عرفان و اخلاص او را در اين لحظه بزرگ ارزيابى كند؟ چه كسى مى‏تواند شوق و شور او را براى جانبازى و دفاع از حريم امام و خاندانش دريابد؟ چه كسى مى‏تواند بفهمد كه اسلم، در چه حال و هوايى است و چه خيالى در سر دارد؟ چهره بشّاش و نورخيز اين غلام، اين انسان، و اين سالار، تداعى بخش خاطره‏هايى بس شيرين و به ياد ماندنى است:
- خاطره لحظه‏اى كه پدرش عَمرو، حقيقت را يافت و اسلام آورد؛
- خاطره روزى كه امام حسين او را در آستان پُر مِهر خويش پذيرفت و دستِ نوازش بر سرش كشيد؛
- خاطره دَمى كه حسين، او را به فرزند دلبندش على بخشيد؛
- خاطره ايّامى كه در محضر مبارك على بن حسين به تلاوت قرآن مى‏نشست و آواى جان بخش ربّانى‏اش فضاى مدينه را سرشار از عطر وحى مى‏كرد؛
- خاطره سحرگاهانى كه در خلوت خويش، آيات خدا را زمزمه مى‏كرد و مى‏گريست؛
- خاطره روزهايى كه نزد امام حسين مى‏نشست و گل‏واژه‏هاى نورانى سخنانش را بر چهره اوراق، رقم مى‏زد و خود نيز از آن نور، نصيب مى‏بُرد...
آرى، چهره بشّاش و نورخيز اسلم، در لحظه‏اى چنين مبارك، با ياد اين خاطرات شيرين مى‏درخشد و فروغ مى‏پراكنَد؛ و از فروغش، قلب همه آنان كه بى نام و نشان و بى ادّعا، با دلى لبريز از عشق به پيامبر و آل او چهره مى‏گشايند، غرق نور و سُرور مى‏شود. در روشنايى اين خاطره‏هاى جاودان، در همه تاريخ، مردان و زنانى كه در چشمِ ديگران كوچك جلوه مى‏كنند و از عنوان‏هاى پر طَمطُراقْ نشانى ندارند، در هواى خوشِ استغنا پر مى‏گشايند و جان خويش را از عطر خودآگاهى و خودباورى سرشار مى‏كنند. بدين سان، هر كس در هر جاى اين كره خاكى و در هر لحظه روزگاران، هرگاه احساس خستگى و ماندگى كند، به ياد غلامى مى‏افتد كه خودش را، توانش را، و وديعه‏هاى خداوند در جانش را باور كرد و از آنها براى پرواز، سكّويى ساخت.
از نخستين لحظه‏اى كه كاروان امام، مدينه را به سوى مكّه ترك گفت، و آن‏گاه از مكّه به جانب اين دشتْ روانه گشت، اسلم بن عمرو، همراه و همگام مولاى خويش شده است. او مى‏توانست همچون برخى از نزديكان و بستگان و پيرامونيانِ امام - كه ماندن در مدينه را بر شرفِ همراهى با
 


21

حسين برگزيدند - همان جا بماند؛ امّا بى آن كه هيچ جبر و اكراهى در ميان باشد، خودْ اين انتخاب بزرگ را در كارنامه زندگى خويش رقم زد. اينك نيز كه فصل سرخ كتاب زندگى را پيش رو دارد، آنچه او را پيش مى‏بَرَد، همان ايمان و اعتمادى است كه از آغاز در جانش لانه كرده بود و هر روز، بالنده‏تر و زاينده‏تر شده است؛ ايمان به گوهر آسمانى خويش و اعتماد به شور و شعور و توانى كه چون چشمه سارى از درونش مى‏جوشد. در تمام اين روزها كه راه مدينه تا مكّه، حضور در خانه خدا، و حركت از مكّه تا كربلا را با امام و يارانش سپرى كرده است، هرگز سايه جبر و بى ارادگى را بر سر خويش نديده است. او آزادى و آزادگى را در اين ايّام، بيش از هميشه عمر خود، احساس و باور كرده است. پس اينك كه به سوى ميدان مى‏رود، سرشار از حسّ انتخاب و اختيار و آگاهى است.
وقتى به لشكر باطل نزديك مى‏شود، نه از خود مى‏گويد و پدرش، نه از نام و نشانش، و نه از هيچ نشانه ديگر كه از آنِ او باشد. پيامى كه مى‏دهد، تنها پيام ارادت و تسليم عاشقانه و آگاهانه است:
- فرمانده من، حسين است؛ حسين: برترين فرمانده و مايه شادى دلِ پيامبر؛ همان پيامبرِ مژده بخشِ بيدارگر!
او، خود را آزاد شده اسلام و پيامبر مى‏داند، و عزّت را در پيام همين پيامبر جُسته، و رهايى را در دين و آيين او يافته است. پس اينك از او ياد مى‏كند و ولايت فرزند او را مايه مباهات خويش مى‏داند. شايد در آن سو، كوردلانى كه براى مبارزه با حسين صف كشيده‏اند، با خود بپندارند:
- اين غلام تُركِ بى ريشه و تبار، بايد هم چنين رَجَز بخواند. وقتى كسى چيزى براى فخر ورزيدن نداشته باشد، همين سزاوار كه در سايه كسى ديگر، خود را گُم كند!
امّا آن گاه كه اسلم، نزديك‏تر مى‏آيد و در آستانه ميدان مى‏ايستد، رَجَزى مى‏خوانَد كه زمين كربلا را به لرزه درمى‏آورَد. واژه واژه رَجَزِ با شكوهش، به اين كوردلانْ نهيب مى‏زند كه در پسِ اين ارادت حسينى و نبوى، چه اصالتى نهفته است. اگر اسلم از خود نمى‏گويد، نه از آن روست كه خودى گم كرده دارد؛ بلكه به اين سبب است كه پيش رخِ دوست، هيچ نشانى از او بر جاى نمانده است. امّا اكنون كه چهره به چهره اين لشكر پليد، رجز مى‏خوانَد، توفانى از آن خودِ دلير و بى پروا برمى‏انگيزد كه هزاران هزار مرد، در گَردش گم مى‏شوند:
- درياى كارزار، از ضربه شمشير و سرنيزه‏ام برافروخته مى‏گردد و سراسرِ فضاى اطراف، از تير و پيكانم لبريز مى‏شود. هرگاه تيغ بُرّان در دست راستم درخشيدن گيرد، دل حسدورزانِ بُخل پيشه، شكاف برمى‏دارد.
اين معرفت، ريشه در همان خودآگاهى و انتخاب دارد. چنين ژرف و شعورمندانه خود را به رخ دشمن كشيدن و از سَطْوت و شوكت خويش گفتن، چه جلوه‏اى دارد؛ بويژه وقتى كه چهره دشمن را نيز با همين واژگان اندك به روشنى ترسيم سازد: حسدورزانِ بُخل پيشه!
هم‏نوا با اين رجز دليرانه، گام‏هاى اسلم بر پيكر دشت لرزه مى‏افكند. دشمن، خود را نزد اين دلير مرد آزاده، خوار و فرومايه مى‏يابد. شمشير اين غلام سرافراز، اكنون، يادآور همان نقشى
 


22

است كه قلمش در خدمت حسين مى‏آفريد. آن سال‏هاى سبزِ حضور در پيشگاه ابا عبداللَّه، آن سال‏هاى كتابتِ نامه‏ها و پيام‏هاى امام، نقشى از واژه‏ها و معانى ربّانى در دلش پديد آورده كه اينك، با تيغه شمشير او باز آفريده مى‏شود. پرتوى كه از درخشش شمشير او تجلّى مى‏يابد، بارقه‏اى است از همان حضور، واثرى است از همان ظهور.
بزرگْ مردى كه عمرى با زمزمه آيات كلام اللَّه و در سايه سار نخل ولايت آلِ پيامبر، روزگارْ گذرانيده، بايد هم چنين صادقانه و بى تكلّف به استقبال خطر برود! سبك بال و شيدا به قلب سپاه باطل مى‏زند؛ همچون موجى كه پُر خروش و باصولت، پهنه در پهنه دريا را مى‏شكافد. كران تا كرانِ اين سپاه را از هم مى‏دَرَد و سرها و سر و دَست‏ها را بر خاك مى‏افكنَد. هر ضربه تيغ بُرّان او سراينده پاك‏ترين و لطيف‏ترين جلوه‏هاى مِهر و قهر خداست: مهر او به آل پيامبر - كه اكنون در خيمه‏ها دست به دعا دارند تا اسلم، دَمى بيشتر پايندگى و دليرى ورزد - ؛ و قهر او بر يزيدْپيمانان، كه قلب فرزند فاطمه را شكسته‏اند و به جنگ با او برخاسته‏اند.
ده‏ها كشته‏اى كه در پيرامون اسلم بر زمين افتاده‏اند، گواه نبرد دليرانه اين آزاد مَردند. نزديك به هفتاد پيكر، پيش پاى او بر خاك افتاده و گروهى نيز از دَم شمشيرش مجروح شده‏اند؛ امّا او هنوز پايدار و استوار، به رزمى بى امانْ ادامه مى‏دهد. اندك اندك، زخم‏هايى كه پيكرش را شيار در شيار به خون نشانده‏اند و از حدّ و شمار بيرون‏اند، توان اين جانباز حماسه‏ساز را در مى‏رُبايند. خونى كه از سر و رويش بر خاك بوسه مى‏زند، وجب به وجب اين دشت را عطرِ شرافت مى‏بخشد و مشام اهل دل را مى‏نوازد. اين بوى خوش، بيش از همه، مولاى او را سرمست مى‏كند كه اينك در خيمه، نگران و مشتاقِ خبرى از اوست. على بن حسين، چادر خيمه را به سويى مى‏زند تا ديگر بار، چهره اين فدايىِ جانباز را بنگرد. او كه سرچشمه مهر است و قدر وفا را مى‏داند، در مهرورزى به وفاداران، از همه عالَمْ
 


23

گوى سبقت مى‏رُبايد. چشمان ملكوتى‏اش از دور دست، جان بى‏قرار اَسلَم را جذب مى‏كند. غلام، سر مى‏چرخانَد و مولاى محبوب خويش را نگران مى‏بيند. پيوندى كه ذرّه و آفتاب را درهم مى‏آميزد و قطره را محوِ دريا مى‏كند، اسلم را به سوى اين عزيز مى‏كشانَد. غلام در حالى كه پرده خون را از پيشِ ديده مى‏سِتُرَد، به جانب مولا مى‏شتابد.
بر كناره خيمه فرزند حسين، اسلم، زانو بر خاك مى‏نهد. اندامى غرقه در جراحت و خون، گواه صادقِ وفادارى و جانبازى اوست؛ امّا مى‏خواهد با زبانِ خويش نيز واپسين جلوه‏هاى ارادت و بيعت را نزد يادگار حسين، تجلّى بخشد. مگر امام، خود امر نفرمود كه اسلم، اذن ميدان را از فرزندش على بخواهد؟! پس واپسين نگاه مهرخيز على، براى او چكيده همه نعمت‏هاى خدا و رضايت‏هاى مولاست. فرزند حسين، با التفات خاص، او را وداع مى‏گويد و كليد بوستان بهشت را به دستش مى‏سپارد. اسلم با پيكر صد چاك و مجروح خود، ديگر بار از او اذن مى‏طلبد تا عاشقان وفادار بياموزند كه هيچ‏گاه، حتّى در اوج حماسه جانبازى و ايثار نيز از اذن مولا بى‏نياز نيستند.
اسلم، با نشاطى تازه به ميدان رزم باز مى‏گردد. نه زخم‏هاى بى‏شمار پيكرش، و نه تيرها و نيزه‏هايى كه از هر سو بر او مى‏بارند، از رفتن بازش نمى‏دارند. به ياد لحظه‏اى است كه رسول خدا در بهشت عَدْن به استقبالش مى‏آيد و نشان اهل بيتش را از او مى‏جويد. با خود زمزمه مى‏كند:
- به رسول خدا خواهم گفت كه تا آخرين نَفَس، پيكر مجروحم را آماج تيرها كردم تا فرزندش حسين و فرزندش على را خشنود سازم.
و تبسّمى شيرين، چهره فرورفته در خونش را وا مى‏گشايد. يورشى ديگر مى‏بَرَد و همچنان دليرانه در پيكارْ تكاپو مى‏كند. جويى از خون كه پيش پايش بر زمين جارى است، شطّى مى‏شود كه شناورى چون او را كم دارد، و لحظه‏اى بعد، شناور اين شط، در موج خونْ فرو مى‏غلتد. تيرها و نيزه‏ها تن پاره پاره‏اش را دريده‏اند و عمق جراحات، گواه صبورىِ او در جانبازى است. هنوز لحظه‏اى بيش از فروافتادنش نگذشته كه امامِ عارفان و عاشقان، به شتابْ فرا مى‏رسد. حسين، پياده، به بالين اين خدمتكار وفادار مى‏شتابد تا خود، در واپسين لحظه، هوادارى‏اش كند. به راستى كه امامى چنين كريم را يارانى با اين وفا و صفا شايسته است!
وقتى حسين بربالين اسلم مى‏نشيند، مى‏بيند هنوز اندك رَمَقى در او باقى است. اسلم، نگاه در نگاه امام گره مى‏زند و در عين ناتوانى و ضعف، به او اشاره‏اى مى‏كند. با اين اشاره به مولاى خود چه مى‏گويد؟ آيا مى‏خواهد واپسين حلقه ارادت را بر آستان اين عزيز بكوبد؟ آيا مى‏خواهد امضاى نامه‏هايى را كه سال‏ها در محضر امام نگاشته، با خون پاك خويش از امامْ گواهى گيرد؟ آيا مى‏خواهد براى واگشودن دفتر شهادت، پس از فصل سبز جانبازى، از حسين، اذن بطلبد؟
امام تا اشاره اسلم را مى‏بيند، دست بر گردن او مى‏افكنَد و در حالى كه اشك مى‏ريزد، چهره بر چهره‏اش مى‏نهد. گرماى اشك امام كه با لطافت رخسارش در آميخته، اسلم را لحظه‏اى به خود مى‏آورَد. چشمانش را به زحمت وا مى‏گشايد و لب به تبسّم باز مى‏كند. زيباترين واژه‏هاى عمرش را بر كتاب تاريخ مى‏نگارد و چشم بر مى‏بندد:
- در شرف و بزرگى چه كسى هم پايه من است، اكنون كه فرزند رسول خدا رخسار بر رخسارم نهاده است؟