ايمان به خويشتن
سيّد ابوالقاسم حسينى (ژرفا)
بر كناره خيمه، سر به زير و دست بر سينه، ايستاده است. در دلش محبّت اهل اين خيمه، موج مىزند:
- كاش اين عمود كه خيمه فرزند حسين و خاندان پاك پيامبر را استوار نگاه داشته در قلب من فرو مىرفت تا اين خيمه، با نشانِ حبّ من برپا مىمانْد. كاش خورشيدِ امروز تا طلوع قيامت به غروب نمىنشست و قلب من، همچنان ستون اين خيمه بود، و خون قلبم امضا كننده اين حضور!
ناگاه، بزرگ و مولاى خود، على فرزند حسين را مىبيند كه بر آستانه خيمه ظاهر شده است. از ديدار رخسار پريده رنگ او، دلش در گردباد غم، غوطه مىخورَد. تشنگى و بيمارى، جفاكارانه باهم درآميختهاند و محبوب او، على بن حسين را خيمه نشين ساختهاند. در دل، نجوا مىكند:
- از همان لحظه كه پدرت، حسين، مرا به تو پيشكش فرمود، تو را عاشق شدم. شعله اين عشق، دَمادَم سوزندهتر شد تا اينك كه پيش پاى تو بر خاك نشستهام. مولاى خوب من! اى شيرِ مانده در بيشه! اگر تو در اين ميدانْ پاى مىنهادى، بى شك، عرصه به گونهاى ديگر بود. اكنون كه خداى حكيم مىخواهد تو را به اين شيوه حفظ كند، بگذار تا واپسين گُل ديدار را از رخسار زيباى تو برچينم. بگذار با عطرِ نگاه تو در اين ميدانْ گام نهم؛ شايد در لحظه لقاى رسول اللَّه، ياد تو دستگير من باشد!
فرزند دلبند حسين، على، با لبخند گرم و مهربان خويش، آرزوى اين فدايىِ صادق را برمىآورَد و با تبسّم خود، زواياى جان او را طراوت و نشاط مىبخشد. شايد روزى را به ياد مىآورَد كه پدرش، حسين، اين خدمتگزار تُرك را به وى بخشيد. از همان دم كه «اَسلَم»، شرافت خدمتگزارىِ او را يافته، همواره صادقانه و بى ريا در محضرش فرمانبردار بوده است. حال كه اَسلَم نزد او ايستاده است و اذن نبرد مىخواهد، همچنان خدمتگزارى است صدوق و صديق كه مىداند بايد با اذن اين عزيز، جان خويش را تقديم حق كند تا به مِهر و حبّ حقيقى دست يابد. اينك كه على بن حسين، شيرى است مانده در بيشه، اين خدمتگزار صادق آمده است تا اذن جهاد از او بخواهد؛ يعنى بگويد:
- من كه با مژگان خود، خاكِ راه تو را مىرُفتم، اينك با خون خويش، حقّانيت حضورت را گواهى مىدهم تا عاشقان جهان، رسمِ عاشقى بياموزند و مردمِ همه تاريخ دريابند كه نژاد و زبان و عنوان، افتخار نمىآفريند. آنچه افتخار مىآورَد، اين است كه خودت را دريابى و بدانى كه خداوند بزرگ، چه بزرگىها و شكوهمندىهايى در تو تدارك ديده است؛ و تو اگر بخواهى، چه قدر عظيم و ستُرگى! آرى؛ آنچه فخر آفرين است، اين گوهر والاست كه در مجاورت مِهر پروردگار، همسايه مِهر مىشود و تا افلاك، پَر مىگشايد.
على بن حسين مىداند كه اسلم، پيش از اين، نزد پدرش رفته و از او اذن خواسته است و از اين لطف پدر كه اسلم را براى اذن خواهى نزد او فرستاده، بسى خُرسند و شكرگزار است. امّا بر اين خرسندى، ابرى از اندوه نيز سايه گسترده است؛ اندوهى برخاسته از لطف او به اين دوست خالص و يكرنگ. آميختهاى از آن خرسندى و اين اندوه، شَهد لطيف كلام اوست كه اسلم را اذن ميدان مىدهد و بدين سان، تاريخ، عبرتى بزرگ مىگيرد:
- در مسلك جانبازى و شهادت، عشقِ خالص، يكّه تاز ميدان است. تفاوت نمىكند كه خدمتگزارى ترك باشى يا اميرى عرب!
همراهان حسين كه از مسافتى آن سوتر، اين منظره شكوهمند را به تماشا ايستادهاند، مىبينند كه اسلم با چه وقارى اهل حرم را وَداع مىگويد. باور مىكنند كه اين وقار، هيچ كم از شُكوه يك سپه سالار نامور ندارد. باور مىكنند كه غلامىِ حسين و فرزندش از هزار سرورى و سالارى برتر است. باور مىكنند كه آزادى حقيقى، در سرسپردگى بر اين آستان است؛ و شايد براى نخستين بار، به روشنى درك مىكنند كه چرا همين خدمتكار ترك، كاتبِ امام بوده است و چرا امام، نگارش برخى از نامهها و نوشتار خويش را به او مىسپرده است؛ و چرا از ميان صحابه فاضل و كاتب، اَسلَم، پارهاى از نوشتههاى محرمانه امام
را با خود همراه داشته است. اينك در اين روز بزرگ، در اين عرصه جدايى حق از باطل، رازهاى نهفته هويدا مىشوند و حرفهاى نگفته، آشكار!
مگر نه اين است كه همه اين صحنه عشق و حماسه، اين عاشوراىِ تاريخ آفرين، براى بازگويى حقيقتهاى نهفته است كه مردمِ خواب زده، از درك آنها عاجز ماندهاند؟ اكنون در اين عبرت خانه حقيقى، جاى يك درس بزرگْ خالى است: گوهر پاك ربّانى خويش را شناختن، و بى دغدغه نژاد و نام و نشان، به سوى مقام رفيع «خليفه حق» پرگشودن!
اسلم بن عَمرو، با اين خود آگاهى ژرف و با دلى سرشار از محبّت حسين و فرزند او و خاندانش، از خيمه آل پيامبر، دور مىشود و به سوى ميدان، شتاب مىگيرد. چه كسى مىتواند عرفان و اخلاص او را در اين لحظه بزرگ ارزيابى كند؟ چه كسى مىتواند شوق و شور او را براى جانبازى و دفاع از حريم امام و خاندانش دريابد؟ چه كسى مىتواند بفهمد كه اسلم، در چه حال و هوايى است و چه خيالى در سر دارد؟ چهره بشّاش و نورخيز اين غلام، اين انسان، و اين سالار، تداعى بخش خاطرههايى بس شيرين و به ياد ماندنى است:
- خاطره لحظهاى كه پدرش عَمرو، حقيقت را يافت و اسلام آورد؛
- خاطره روزى كه امام حسين او را در آستان پُر مِهر خويش پذيرفت و دستِ نوازش بر سرش كشيد؛
- خاطره دَمى كه حسين، او را به فرزند دلبندش على بخشيد؛
- خاطره ايّامى كه در محضر مبارك على بن حسين به تلاوت قرآن مىنشست و آواى جان بخش ربّانىاش فضاى مدينه را سرشار از عطر وحى مىكرد؛
- خاطره سحرگاهانى كه در خلوت خويش، آيات خدا را زمزمه مىكرد و مىگريست؛
- خاطره روزهايى كه نزد امام حسين مىنشست و گلواژههاى نورانى سخنانش را بر چهره اوراق، رقم مىزد و خود نيز از آن نور، نصيب مىبُرد...
آرى، چهره بشّاش و نورخيز اسلم، در لحظهاى چنين مبارك، با ياد اين خاطرات شيرين مىدرخشد و فروغ مىپراكنَد؛ و از فروغش، قلب همه آنان كه بى نام و نشان و بى ادّعا، با دلى لبريز از عشق به پيامبر و آل او چهره مىگشايند، غرق نور و سُرور مىشود. در روشنايى اين خاطرههاى جاودان، در همه تاريخ، مردان و زنانى كه در چشمِ ديگران كوچك جلوه مىكنند و از عنوانهاى پر طَمطُراقْ نشانى ندارند، در هواى خوشِ استغنا پر مىگشايند و جان خويش را از عطر خودآگاهى و خودباورى سرشار مىكنند. بدين سان، هر كس در هر جاى اين كره خاكى و در هر لحظه روزگاران، هرگاه احساس خستگى و ماندگى كند، به ياد غلامى مىافتد كه خودش را، توانش را، و وديعههاى خداوند در جانش را باور كرد و از آنها براى پرواز، سكّويى ساخت.
از نخستين لحظهاى كه كاروان امام، مدينه را به سوى مكّه ترك گفت، و آنگاه از مكّه به جانب اين دشتْ روانه گشت، اسلم بن عمرو، همراه و همگام مولاى خويش شده است. او مىتوانست همچون برخى از نزديكان و بستگان و پيرامونيانِ امام - كه ماندن در مدينه را بر شرفِ همراهى با
حسين برگزيدند - همان جا بماند؛ امّا بى آن كه هيچ جبر و اكراهى در ميان باشد، خودْ اين انتخاب بزرگ را در كارنامه زندگى خويش رقم زد. اينك نيز كه فصل سرخ كتاب زندگى را پيش رو دارد، آنچه او را پيش مىبَرَد، همان ايمان و اعتمادى است كه از آغاز در جانش لانه كرده بود و هر روز، بالندهتر و زايندهتر شده است؛ ايمان به گوهر آسمانى خويش و اعتماد به شور و شعور و توانى كه چون چشمه سارى از درونش مىجوشد. در تمام اين روزها كه راه مدينه تا مكّه، حضور در خانه خدا، و حركت از مكّه تا كربلا را با امام و يارانش سپرى كرده است، هرگز سايه جبر و بى ارادگى را بر سر خويش نديده است. او آزادى و آزادگى را در اين ايّام، بيش از هميشه عمر خود، احساس و باور كرده است. پس اينك كه به سوى ميدان مىرود، سرشار از حسّ انتخاب و اختيار و آگاهى است.
وقتى به لشكر باطل نزديك مىشود، نه از خود مىگويد و پدرش، نه از نام و نشانش، و نه از هيچ نشانه ديگر كه از آنِ او باشد. پيامى كه مىدهد، تنها پيام ارادت و تسليم عاشقانه و آگاهانه است:
- فرمانده من، حسين است؛ حسين: برترين فرمانده و مايه شادى دلِ پيامبر؛ همان پيامبرِ مژده بخشِ بيدارگر!
او، خود را آزاد شده اسلام و پيامبر مىداند، و عزّت را در پيام همين پيامبر جُسته، و رهايى را در دين و آيين او يافته است. پس اينك از او ياد مىكند و ولايت فرزند او را مايه مباهات خويش مىداند. شايد در آن سو، كوردلانى كه براى مبارزه با حسين صف كشيدهاند، با خود بپندارند:
- اين غلام تُركِ بى ريشه و تبار، بايد هم چنين رَجَز بخواند. وقتى كسى چيزى براى فخر ورزيدن نداشته باشد، همين سزاوار كه در سايه كسى ديگر، خود را گُم كند!
امّا آن گاه كه اسلم، نزديكتر مىآيد و در آستانه ميدان مىايستد، رَجَزى مىخوانَد كه زمين كربلا را به لرزه درمىآورَد. واژه واژه رَجَزِ با شكوهش، به اين كوردلانْ نهيب مىزند كه در پسِ اين ارادت حسينى و نبوى، چه اصالتى نهفته است. اگر اسلم از خود نمىگويد، نه از آن روست كه خودى گم كرده دارد؛ بلكه به اين سبب است كه پيش رخِ دوست، هيچ نشانى از او بر جاى نمانده است. امّا اكنون كه چهره به چهره اين لشكر پليد، رجز مىخوانَد، توفانى از آن خودِ دلير و بى پروا برمىانگيزد كه هزاران هزار مرد، در گَردش گم مىشوند:
- درياى كارزار، از ضربه شمشير و سرنيزهام برافروخته مىگردد و سراسرِ فضاى اطراف، از تير و پيكانم لبريز مىشود. هرگاه تيغ بُرّان در دست راستم درخشيدن گيرد، دل حسدورزانِ بُخل پيشه، شكاف برمىدارد.
اين معرفت، ريشه در همان خودآگاهى و انتخاب دارد. چنين ژرف و شعورمندانه خود را به رخ دشمن كشيدن و از سَطْوت و شوكت خويش گفتن، چه جلوهاى دارد؛ بويژه وقتى كه چهره دشمن را نيز با همين واژگان اندك به روشنى ترسيم سازد: حسدورزانِ بُخل پيشه!
همنوا با اين رجز دليرانه، گامهاى اسلم بر پيكر دشت لرزه مىافكند. دشمن، خود را نزد اين دلير مرد آزاده، خوار و فرومايه مىيابد. شمشير اين غلام سرافراز، اكنون، يادآور همان نقشى
است كه قلمش در خدمت حسين مىآفريد. آن سالهاى سبزِ حضور در پيشگاه ابا عبداللَّه، آن سالهاى كتابتِ نامهها و پيامهاى امام، نقشى از واژهها و معانى ربّانى در دلش پديد آورده كه اينك، با تيغه شمشير او باز آفريده مىشود. پرتوى كه از درخشش شمشير او تجلّى مىيابد، بارقهاى است از همان حضور، واثرى است از همان ظهور.
بزرگْ مردى كه عمرى با زمزمه آيات كلام اللَّه و در سايه سار نخل ولايت آلِ پيامبر، روزگارْ گذرانيده، بايد هم چنين صادقانه و بى تكلّف به استقبال خطر برود! سبك بال و شيدا به قلب سپاه باطل مىزند؛ همچون موجى كه پُر خروش و باصولت، پهنه در پهنه دريا را مىشكافد. كران تا كرانِ اين سپاه را از هم مىدَرَد و سرها و سر و دَستها را بر خاك مىافكنَد. هر ضربه تيغ بُرّان او سراينده پاكترين و لطيفترين جلوههاى مِهر و قهر خداست: مهر او به آل پيامبر - كه اكنون در خيمهها دست به دعا دارند تا اسلم، دَمى بيشتر پايندگى و دليرى ورزد - ؛ و قهر او بر يزيدْپيمانان، كه قلب فرزند فاطمه را شكستهاند و به جنگ با او برخاستهاند.
دهها كشتهاى كه در پيرامون اسلم بر زمين افتادهاند، گواه نبرد دليرانه اين آزاد مَردند. نزديك به هفتاد پيكر، پيش پاى او بر خاك افتاده و گروهى نيز از دَم شمشيرش مجروح شدهاند؛ امّا او هنوز پايدار و استوار، به رزمى بى امانْ ادامه مىدهد. اندك اندك، زخمهايى كه پيكرش را شيار در شيار به خون نشاندهاند و از حدّ و شمار بيروناند، توان اين جانباز حماسهساز را در مىرُبايند. خونى كه از سر و رويش بر خاك بوسه مىزند، وجب به وجب اين دشت را عطرِ شرافت مىبخشد و مشام اهل دل را مىنوازد. اين بوى خوش، بيش از همه، مولاى او را سرمست مىكند كه اينك در خيمه، نگران و مشتاقِ خبرى از اوست. على بن حسين، چادر خيمه را به سويى مىزند تا ديگر بار، چهره اين فدايىِ جانباز را بنگرد. او كه سرچشمه مهر است و قدر وفا را مىداند، در مهرورزى به وفاداران، از همه عالَمْ
گوى سبقت مىرُبايد. چشمان ملكوتىاش از دور دست، جان بىقرار اَسلَم را جذب مىكند. غلام، سر مىچرخانَد و مولاى محبوب خويش را نگران مىبيند. پيوندى كه ذرّه و آفتاب را درهم مىآميزد و قطره را محوِ دريا مىكند، اسلم را به سوى اين عزيز مىكشانَد. غلام در حالى كه پرده خون را از پيشِ ديده مىسِتُرَد، به جانب مولا مىشتابد.
بر كناره خيمه فرزند حسين، اسلم، زانو بر خاك مىنهد. اندامى غرقه در جراحت و خون، گواه صادقِ وفادارى و جانبازى اوست؛ امّا مىخواهد با زبانِ خويش نيز واپسين جلوههاى ارادت و بيعت را نزد يادگار حسين، تجلّى بخشد. مگر امام، خود امر نفرمود كه اسلم، اذن ميدان را از فرزندش على بخواهد؟! پس واپسين نگاه مهرخيز على، براى او چكيده همه نعمتهاى خدا و رضايتهاى مولاست. فرزند حسين، با التفات خاص، او را وداع مىگويد و كليد بوستان بهشت را به دستش مىسپارد. اسلم با پيكر صد چاك و مجروح خود، ديگر بار از او اذن مىطلبد تا عاشقان وفادار بياموزند كه هيچگاه، حتّى در اوج حماسه جانبازى و ايثار نيز از اذن مولا بىنياز نيستند.
اسلم، با نشاطى تازه به ميدان رزم باز مىگردد. نه زخمهاى بىشمار پيكرش، و نه تيرها و نيزههايى كه از هر سو بر او مىبارند، از رفتن بازش نمىدارند. به ياد لحظهاى است كه رسول خدا در بهشت عَدْن به استقبالش مىآيد و نشان اهل بيتش را از او مىجويد. با خود زمزمه مىكند:
- به رسول خدا خواهم گفت كه تا آخرين نَفَس، پيكر مجروحم را آماج تيرها كردم تا فرزندش حسين و فرزندش على را خشنود سازم.
و تبسّمى شيرين، چهره فرورفته در خونش را وا مىگشايد. يورشى ديگر مىبَرَد و همچنان دليرانه در پيكارْ تكاپو مىكند. جويى از خون كه پيش پايش بر زمين جارى است، شطّى مىشود كه شناورى چون او را كم دارد، و لحظهاى بعد، شناور اين شط، در موج خونْ فرو مىغلتد. تيرها و نيزهها تن پاره پارهاش را دريدهاند و عمق جراحات، گواه صبورىِ او در جانبازى است. هنوز لحظهاى بيش از فروافتادنش نگذشته كه امامِ عارفان و عاشقان، به شتابْ فرا مىرسد. حسين، پياده، به بالين اين خدمتكار وفادار مىشتابد تا خود، در واپسين لحظه، هوادارىاش كند. به راستى كه امامى چنين كريم را يارانى با اين وفا و صفا شايسته است!
وقتى حسين بربالين اسلم مىنشيند، مىبيند هنوز اندك رَمَقى در او باقى است. اسلم، نگاه در نگاه امام گره مىزند و در عين ناتوانى و ضعف، به او اشارهاى مىكند. با اين اشاره به مولاى خود چه مىگويد؟ آيا مىخواهد واپسين حلقه ارادت را بر آستان اين عزيز بكوبد؟ آيا مىخواهد امضاى نامههايى را كه سالها در محضر امام نگاشته، با خون پاك خويش از امامْ گواهى گيرد؟ آيا مىخواهد براى واگشودن دفتر شهادت، پس از فصل سبز جانبازى، از حسين، اذن بطلبد؟
امام تا اشاره اسلم را مىبيند، دست بر گردن او مىافكنَد و در حالى كه اشك مىريزد، چهره بر چهرهاش مىنهد. گرماى اشك امام كه با لطافت رخسارش در آميخته، اسلم را لحظهاى به خود مىآورَد. چشمانش را به زحمت وا مىگشايد و لب به تبسّم باز مىكند. زيباترين واژههاى عمرش را بر كتاب تاريخ مىنگارد و چشم بر مىبندد:
- در شرف و بزرگى چه كسى هم پايه من است، اكنون كه فرزند رسول خدا رخسار بر رخسارم نهاده است؟