در حريم خلوت خدا
جواد محدّثى
مبند دل به كسى، جز به مِهر آن معبود.
ز «خلق» و «خود» بگذر، رو به آستان «خدا» كن.
تويى كه بنده آن آفريدگار كريمى!
دل از تباهى و غفلت، ز دام و دانه جدا كن.
به اشك نيمه شبى، ناله سحرگاهى
و يا به سجده شكرى
سپاس نعمت بىمنتهاش، اداكن.
نواى شوق، زناى دل، عاشقانه برآور.
خداى عالميان را
ز عمق جان و دل خويش، عاشقانه صدا كن.
گاهى نسيم ملايمى از معنويت مىوزد و جانت را طراوت مىبخشد. حس مىكنى درمان تمام خستهدلىها و افسردگىهايت، در آن نسيم، نهفته است. همچون خسته از راه رسيدهاى هستى كه به چشمه آبْ دست يافته، ياگرمازدهاى كه با پاى خسته و پرآبله، به سايه سارى در كويرى سوزان رسيده.
دوست دارى سر بر شانه آن نسيم بگذارى، دست در گردنت اندازد و از عطر جانبخش خود، مدهوش و سرشارت كند. مىخواهى خلوت مسجدى و جذبه محرابى پيدا كنى تا دور از هياهوى زندگى، با خود و خداى خود، خلوت كنى و حرف دل را بر زبان نياز، جارى كنى و كامِ جان را از چشمه «ذكر» او سيراب كنى و عطشت را با بركه «ياد خدا» فرونشانى و روح خود را تازه و با نشاط سازى.
دلت مىخواهد به راحتى و بدون ترديد و رودربايستى با خدا، پيشانى بر خاك بگذارى و سجدهاى پُر اشك را به آستان آن «بىنياز»، هديه كنى.
هستى را با همه عظمتش، مانند يك «معبد» مىبينى و آسمان برافراشته را يك «محراب»، و خود را يك «بنده»؛ بندهاى كه دل و جانش با چراغ معرفت، روشن است، و راه دراز خاك تا افلاك را با راهنمايى «اشك» طى مىكنى و براى بىپناهى و دلگيرى خود، پناهگاه و دلدارى چون خدا مىيابى و احساس مىكنى كه در خلوت محراب نياز، مستحقّ يك اجابت ناب هستى و با چشمى بيدار و دلى هشيار، براى اشتياق سبز خود، راهى جز راز و نياز نمىشناسى.
مىبينى كه در درونت، در سويداى جانت، در ضمير پنهانت، يك «خودِ الهى» و «فطرت توحيدى» نهفته است كه هرگاه از آن صحبت مىشود. حرفها را آشنا مىيابى و هر وقت به آن دعوت مىشوى، دعوتى صميمى را شاهدى.
نبايد بگذارى آن خودِ الهى و آن جلوه ربوبى كه در سرشت توست، زير لايههاى ضخيم غفلت و غرور، نابود شود و در پسِ پردههاى تيره عصيان و لذّتپرستى بمانَد.
گناه، دل را سياه مىكند و توبه، آن سياهىها را مىزدايد و روشنايى را دوباره به دل مىتاباند. چرا اين روزنه نور را بر دل خويش ببنديم و در ظلمت گناه به سر بريم؟
نداى خداجويى، در عمق وجود تو سر مىكشد. مبادا خاموشش كنى؟ تو را به بيدارى مىخوانَد، مبادا به خواب روى؟
هستى، تنها همين چيزى نيست كه با چشم مىبينيم و با گوش مىشنويم. در وراى اين «عالم محسوس»، عوالمى وجود دارد و در عمق اين «جهان فيزيكى»، حقيقت نابى هست فراتر از مادّه. آن جهانِ غيب و غيبِ جهان را، آن ناديدنىها را، بايد با چشمى و نگاهى ديگر ديد،... با چشمِ دل!
در اين دنيا كسانى در پى تقويت ايمان خويشاند؛ كسانى دنبال آرامش روح و نجات از پريشانى فكرى و افسردگىاند؛ و عدّهاى معناى زندگى را در نمىيابند و پوچى را مَزمَزه مىكنند!
رسيدن به آرامش روحى در زندگى، آميخته به معنويت و خداجويى است. زندگىِ منهاى خدا، تكرار بىروحِ روزها و هفتهها و سالهاست. دلى كه خداترس نباشد و جانى كه با ياد خدا انس نگيرد، پايگاه شيطان مىشود. وقتى چراغ «ياد»، خاموش شود و انسان با محبوبى چون خدا قهر كند و قلبش گرفتارِ تيرگى غفلت شود و از نماز و دعا و نيايش و استغاثه فاصله بگيرد، گرفتار «خودفراموشى» و در نتيجه، «خدا فراموشى» مىشود. آن گاه، چنين دلى به تصرّف نفسانيات در مىآيد و گوهر معرفت، از درون آن به يغما مىرود و آنچه باقى مىماند، ويرانهاى است، نامش دل!
چرا با همه مأنوس باشيم، ولى با خداى خويش بيگانه؟ با او كه انيس دلهاى خسته، و همدم گامهاى خسته، و شنواى نجواها و دردِدلها و نيازخواهىهاى ماست؛ اويى كه خريدار «دلِ شكسته» است؛ همو كه چهرههاى خاشع و پيشانى برخاك نهاده را دوست مىدارد.
باور كنيم آن پيشانىاى كه هنگام سجود، برخاك مىنهيم، بلندترين پيشانى است. آن دو دست پُر نياز كه در «قنوت» به سوى خدا مىگيريم، بىنيازترين دستهاست. آن قامتى كه در برابر عظمت كبريايى خدا خَم مىكنيم، قيامت به پا مىكند و استوارترينِ قامتهاست.
نماز، قدرت روحى مىدهد؛ اميد بخش است؛ به زندگى معنا مىدهد. صورتى كه در آستانه معبود و هنگام تهجّد و نيايش، از اشكْ خيس مىشود، و سجّادهاى كه از سرشك ديدگانْ مرطوب مىشود، بسيار قيمتى است.
«پس سير گلستانها، از بهر چه كس باشد؟». چرا شبستان جانمان را هميشه «يادخدا» روشن نسازد؟ بياييد فضاى خانه و دانشگاه و خوابگاه و پادگان و اداره و مسجد و مدرسه و محلّ كارمان، همواره از ياد خدا و عطر نماز و تلاوت آيات خدا، معطّر و خوشبو باشد.
انس با خدا، جوان را در برابر گناه، بيمه مىكند. مگر مىتوان خدا را عالم و بصير و شاهد و حاضر و ناظر ديد و گناه كرد؟ مگر دلى كه با خالق، انس و الفت داشته باشد، اجازه مىدهد كه بيگانگان ناشناس و بدخواهى چون نفس امّاره و ابليس، اين خانه را جولانگاه خويش سازند؟ هرگز، هرگز!
اگر عشق صادق، در دل عاشق صادق راه يابد و انسان، خدا را همدم لحظههاى تنهايى خويش سازد، نه گرفتار وحشت و يأس مىشود، نه افسردگى و حيرت و بىپناهى سراغش مىآيد.
دلى كه طعم محبّت خدا را بچشد، محال است كه كس ديگرى را براى دوستى برگزيند.
اهل دعا، پيمانه از بحر بىكران رحمت خدا پُر مىكنند و مستانِ سرخوش از بادههاى سحرگاهى الهىاند و دلْ خوش از شبهاى پُر ستاره و روشن تهجّد و سجود .
آنچه نبض ما را «منظّم» مىسازد و ضربان قلب ما را با حق، هماهنگ مىسازد، ذكر خدا، حبّ خدا، انس با خدا و خلوت با خداست.
بياييد خود را بشناسيم و با خدا آشتى كنيم، بيش از پيش!...