مجلات >حديث زندگی>پيش شماره 4

در حريم خلوت خدا

جواد محدّثى
 

16

مبند دل به كسى، جز به مِهر آن معبود.
ز «خلق» و «خود» بگذر، رو به آستان «خدا» كن.
تويى كه بنده آن آفريدگار كريمى!
دل از تباهى و غفلت، ز دام و دانه جدا كن.
به اشك نيمه شبى، ناله سحرگاهى‏
و يا به سجده شكرى‏
سپاس نعمت بى‏منتهاش، اداكن.
نواى شوق، زناى دل، عاشقانه برآور.
خداى عالميان را
ز عمق جان و دل خويش، عاشقانه صدا كن.

گاهى نسيم ملايمى از معنويت مى‏وزد و جانت را طراوت مى‏بخشد. حس مى‏كنى درمان تمام خسته‏دلى‏ها و افسردگى‏هايت، در آن نسيم، نهفته است. همچون خسته از راه رسيده‏اى هستى كه به چشمه آبْ دست يافته، ياگرمازده‏اى كه با پاى خسته و پرآبله، به سايه سارى در كويرى سوزان رسيده.
دوست دارى سر بر شانه آن نسيم بگذارى، دست در گردنت اندازد و از عطر جان‏بخش خود، مدهوش و سرشارت كند. مى‏خواهى خلوت مسجدى و جذبه محرابى پيدا كنى تا دور از هياهوى زندگى، با خود و خداى خود، خلوت كنى و حرف دل را بر زبان نياز، جارى كنى و كامِ جان را از چشمه «ذكر» او سيراب كنى و عطشت را با بركه «ياد خدا» فرونشانى و روح خود را تازه و با نشاط سازى.
دلت مى‏خواهد به راحتى و بدون ترديد و رودربايستى با خدا، پيشانى بر خاك بگذارى و سجده‏اى پُر اشك را به آستان آن «بى‏نياز»، هديه كنى.
هستى را با همه عظمتش، مانند يك «معبد» مى‏بينى و آسمان برافراشته را يك «محراب»، و خود را يك «بنده»؛ بنده‏اى كه دل و جانش با چراغ معرفت، روشن است، و راه دراز خاك تا افلاك را با راهنمايى «اشك» طى مى‏كنى و براى بى‏پناهى و دلگيرى خود، پناهگاه و دلدارى چون خدا مى‏يابى و احساس مى‏كنى كه در خلوت محراب نياز، مستحقّ يك اجابت ناب هستى و با چشمى بيدار و دلى هشيار، براى اشتياق سبز خود، راهى جز راز و نياز نمى‏شناسى.
مى‏بينى كه در درونت، در سويداى جانت، در ضمير پنهانت، يك «خودِ الهى» و «فطرت توحيدى» نهفته است كه هرگاه از آن صحبت مى‏شود. حرف‏ها را آشنا مى‏يابى و هر وقت به آن دعوت مى‏شوى، دعوتى صميمى را شاهدى.
نبايد بگذارى آن خودِ الهى و آن جلوه ربوبى كه در سرشت توست، زير لايه‏هاى ضخيم غفلت و غرور، نابود شود و در پسِ پرده‏هاى تيره عصيان و لذّت‏پرستى بمانَد.
 


17

گناه، دل را سياه مى‏كند و توبه، آن سياهى‏ها را مى‏زدايد و روشنايى را دوباره به دل مى‏تاباند. چرا اين روزنه نور را بر دل خويش ببنديم و در ظلمت گناه به سر بريم؟
نداى خداجويى، در عمق وجود تو سر مى‏كشد. مبادا خاموشش كنى؟ تو را به بيدارى مى‏خوانَد، مبادا به خواب روى؟
هستى، تنها همين چيزى نيست كه با چشم مى‏بينيم و با گوش مى‏شنويم. در وراى اين «عالم محسوس»، عوالمى وجود دارد و در عمق اين «جهان فيزيكى»، حقيقت نابى هست فراتر از مادّه. آن جهانِ غيب و غيبِ جهان را، آن ناديدنى‏ها را، بايد با چشمى و نگاهى ديگر ديد،... با چشمِ دل!
در اين دنيا كسانى در پى تقويت ايمان خويش‏اند؛ كسانى دنبال آرامش روح و نجات از پريشانى فكرى و افسردگى‏اند؛ و عدّه‏اى معناى زندگى را در نمى‏يابند و پوچى را مَزمَزه مى‏كنند!
رسيدن به آرامش روحى در زندگى، آميخته به معنويت و خداجويى است. زندگىِ منهاى خدا، تكرار بى‏روحِ روزها و هفته‏ها و سال‏هاست. دلى كه خداترس نباشد و جانى كه با ياد خدا انس نگيرد، پايگاه شيطان مى‏شود. وقتى چراغ «ياد»، خاموش شود و انسان با محبوبى چون خدا قهر كند و قلبش گرفتارِ تيرگى غفلت شود و از نماز و دعا و نيايش و استغاثه فاصله بگيرد، گرفتار «خودفراموشى» و در نتيجه، «خدا فراموشى» مى‏شود. آن گاه، چنين دلى به تصرّف نفسانيات در مى‏آيد و گوهر معرفت، از درون آن به يغما مى‏رود و آنچه باقى مى‏ماند، ويرانه‏اى است، نامش دل!
چرا با همه مأنوس باشيم، ولى با خداى خويش بيگانه؟ با او كه انيس دل‏هاى خسته، و همدم گام‏هاى خسته، و شنواى نجواها و دردِدل‏ها و نيازخواهى‏هاى ماست؛ اويى كه خريدار «دلِ شكسته» است؛ همو كه چهره‏هاى خاشع و پيشانى برخاك نهاده را دوست مى‏دارد.
باور كنيم آن پيشانى‏اى كه هنگام سجود، برخاك مى‏نهيم، بلندترين پيشانى است. آن دو دست پُر نياز كه در «قنوت» به سوى خدا مى‏گيريم، بى‏نيازترين دست‏هاست. آن قامتى كه در برابر عظمت كبريايى خدا خَم مى‏كنيم، قيامت به پا مى‏كند و استوارترينِ قامت‏هاست.
نماز، قدرت روحى مى‏دهد؛ اميد بخش است؛ به زندگى معنا مى‏دهد. صورتى كه در آستانه معبود و هنگام تهجّد و نيايش، از اشكْ خيس مى‏شود، و سجّاده‏اى كه از سرشك ديدگانْ مرطوب مى‏شود، بسيار قيمتى است.
«پس سير گلستان‏ها، از بهر چه كس باشد؟». چرا شبستان جانمان را هميشه «يادخدا» روشن نسازد؟ بياييد فضاى خانه و دانشگاه و خوابگاه و پادگان و اداره و مسجد و مدرسه و محلّ كارمان، همواره از ياد خدا و عطر نماز و تلاوت آيات خدا، معطّر و خوش‏بو باشد.
انس با خدا، جوان را در برابر گناه، بيمه مى‏كند. مگر مى‏توان خدا را عالم و بصير و شاهد و حاضر و ناظر ديد و گناه كرد؟ مگر دلى كه با خالق، انس و الفت داشته باشد، اجازه مى‏دهد كه بيگانگان ناشناس و بدخواهى چون نفس امّاره و ابليس، اين خانه را جولانگاه خويش سازند؟ هرگز، هرگز!
اگر عشق صادق، در دل عاشق صادق راه يابد و انسان، خدا را همدم لحظه‏هاى تنهايى خويش سازد، نه گرفتار وحشت و يأس مى‏شود، نه افسردگى و حيرت و بى‏پناهى سراغش مى‏آيد.
دلى كه طعم محبّت خدا را بچشد، محال است كه كس ديگرى را براى دوستى برگزيند.
اهل دعا، پيمانه از بحر بى‏كران رحمت خدا پُر مى‏كنند و مستانِ سرخوش از باده‏هاى سحرگاهى الهى‏اند و دلْ خوش از شب‏هاى پُر ستاره و روشن تهجّد و سجود .
آنچه نبض ما را «منظّم» مى‏سازد و ضربان قلب ما را با حق، هماهنگ مى‏سازد، ذكر خدا، حبّ خدا، انس با خدا و خلوت با خداست.
بياييد خود را بشناسيم و با خدا آشتى كنيم، بيش از پيش!...