عبّاس پسنديده
ناله «نى» ، نواى غريبى و تنهايى است. آنان كه به غربتْ دچار و به تنهايى مبتلا مىگردند، يا دل به نواى نى مىسپارند و يا خود، دست و لب بر «نى» مىنهند و مىنوازند... و مىنالند؛ قبيلهاى كه در گوشهاى از بيابان به غربت زندگى مىكنند، و چوپانى كه در پهنه دشت و لابهلاى كوههاى سر به فلك كشيده، خود را گمگشته و تنها مىبيند، همگى با «نى» هم ناله و هم نوا مىشوند ... و آن كه درميان انبوه آدميان و غوغا وداد و فرياد هم خود را يكّه و تنها مىيابد، دلش هواى «نواى نى» مىكند ...
به راستى راز همنوايى «نى» با انسانِ تنها چيست؟
بشنو از نى چون حكايت مىكند
از جدايىها شكايت مىكند
كز نيستان تا مرا ببريدهاند
از نفيرم مرد و زن ناليدهاند(1)
ناله «نى»، ناله تنهايى و دورافتادگى است و درد «نى»، درد جدايى و فراق. عشق «نى»، جان «نى»، هواى «نى»، و وطن «نى»، نيستان است و بس. آن گاه كه «نى» را از وادى عاشقى و دلدادگى جدا كردند و به تيغ فراق، رشتههاى عشق او را بريدند، غمين و حزين و نالان شد:
سينه خواهم شرحه شرحه از فراق
تا بگويم شرح درد اشتياق
هر كسى كو دور مانْد از اصل خويش
بازجويد روزگار وصل خويش(2)
و اين گونه است كه «نى»، هم نواى غريبان و تنهايان است: همانان كه درد فراق و غم تنهايى و شوق وصال، سنيههاشان را به تنگ آورده است... آرى! نى، «هم نواى» آنان است، چون «همدرد» و «همراز» آنان است؛ قصّهاى مشترك !
آدمى، در برهوت مادّيت، در خاكستان، سرگشته و حيران است، دلش آرام ندارد و بهانه كسى را مىگيرد. من اينجا غريب و تنهايم: «من مَلَك بودم و فردوسِ برين جايم بود».
اصل و ريشه من، جاى ديگرى است. اين جا خانه من نيست. خانه من آن جاست كه نور او و روح او را در من دميدند. «خانه دوست كجاست؟».
همدم من و مونس دل من، هموست كه روح خود را در من دميد:
و نفخت فيه من روحى.(3)
و از روح خود، در او دميدم...
آرى! راز غربت و تنهايى آدمى، دور افتادگى او از وادى عشقى است كه گِل او را و دل او را در آنجا سرشتند، و اين تنهايى، با هيچ همنوعى جبران نمىشود، كه همه همنوعان، خود، دردى مشترك دارند و از غربتى جانكاه، رنج مىبرند... و اينجاست كه دل، سوزناكتر از «نى» مىنالد.
آنان كه از دورى جانِ جانان در رنجاند، نِى را رها مىكنند و لب به نجوا مىگشايند؛ نجواى تنهايى، زمزمه عاشقى، اشتياق وصل. ناله نى كجا و زمزمه عشق كجا؟! اينجا قلمرو نِى نيست. اينجا نى، رنگ مىبازد و مبهوت مناجات مشتاقان مىگردد:
نشنو از نى، چون نواى بى نواست
بشنو از دل، چون حريم كبرياست
نى چو سوزد، تلّ خاكستر شود
دل چو سوزد، خانه داور شود(4)
القلب حرماللَّه.(5)
دل، خانه خدا است.
و خدا مونس تنهايان است:
يا أنيس كلّ غريب!(6)
يا آنس كلّ غريبٍ مفرد!(7)
اى مونس هر غريبِ تنها.
راه، بسته نيست. دنيا، سرد و تار نيست، و دل، بىيار نيست، كه خدا، مونس آنانى است كه همدمى ندارند و همدمشان خداست:
يا أنيس من لا أنيس له!(8)
اى مونس آنان كه مونسى ندارند!
اُنس با تو ، چه شيرين است، شيرين:
يا من أذاق أحبّاءه حلاوة المؤانسة!(9)
اى آن كه به دوستانش حلاوت همدمى را چشاند!
أنت المونس لهم حيث أوحشتهم العوالم.(10)
تو مونس آنانى ، آن گاه كه عوالم (دنيا و آخرت)، دلِ آنان را به وحشت اندازَد.
خدايا!
من ذا الذى ذاق حلاوة محبّتك فرام منك بدلاً، و من ذا الذى آنس بقربك فابتغى عنك حولاً؟!
كيست كه حلاوت محبت تو را چشيد و ديگرى را به جاى تو برگزيد؟! و كيست كه نزد تو اُنس گرفت و روى از تو برگرفت؟!
خدايا!
فاجعلنا ممّن اصطفيته لقربِك و ولايتك، و أخلصته لودّك و محبّتِك و شوقته إلى لقائك... و فرغت فؤاده لحبّك.(11)
ما را از آنانى قرارده كه براى همجوارى خود و مهرورزى خود برگزيدهاى ، و براى دوستى و محبّت خود، پاك و خالص كردهاى، و به ديدار خود، شيفته و شيدا ساختهاى ... و دلش را براى عشق خود، خالى كردهاى.
آرى! از آنانى كه دلى خالى براى عشق دارند و عشقى خالص براى خدا، و تنهاى تنها فقط با خدايند.
تو بهترين مونس تنهايى منى:
يا خيرُ مَن آنَسْتُ بِه وَحْدَتى!(12)
ماذا وَجَد مَن فقدك؟! و ما الذى فقد مَن وَجَدك؟!(13)
آن كس كه تو را ندارد، چه دارد؟! و آن كس كه تو را دارد، چه ندارد؟!
به راستى آن كه خدا همدم و مونسش باشد، دل پريشان و نگران نمىشود:
لايستوحش من كان اللَّه أنيسه.(14)
و دنيا براى آن كه خدا مونسش نباشد، تنگ و تار و وحشت آفرين است:
الهى! ما أضيق الطريق على من لم تكن أنت أنيسه!(15)
خدايا! چهقدر تنگ است راه (زندگى) براى آن كه تو مونسش نيستى!
الهى ! ما ... أوحش المسلك على من لم تكن أنيسه!(16)
خدايا! چه وحشتآور است راه (زندگى) بر آن كس كه تو همدم او نيستى!
آرى! تو خود گفتهاى كه:
و من أعرض عن ذكرى فإنَّ له معيشة ضنكاً.(17)
آن كس كه از ياد من روى گردانَد، زندگى او تنگ و سخت خواهد شد.
و من از هر آنچه تا كنون بودهام، پشيمان و شرمسارم. تو چهقدر زيبا بودى و ما تو را نديديم؛
و تو چهقدر مهربان بودى و ما اُنس و مهر تو را نچشيديم. چه فرصتهايى را كه از دست داديم:
الهى! ... أستغفرك من كلّ لذّة بغير ذكرك و من كلّ راحة بغير اُنسك، و من كلّ سرور بغير قربك، و من كلّ شغل بغير طاعتك.
خدايا! ... از هر لذّتى به غير ياد تو، و از هر آسايشى به غير اُنس تو، و از هر سرورى به غير هم جوارى تو، و از هر كارى به غير طاعت تو استغفار مىكنم.
من اينك راز اُنس با تو را يافتهام. ياد تو، كليد اُنس با توست:
الذكر مفتاح الاُنس.(19)
آنگاه كه تنها شدى، زبان به ذكر خدا بگشاى:
إذا خلوت فحرّك لسانك بذكراللَّه -عزّ وجلّ-.(20)
چرا كه ذاكر خدا، همدم و مونس خداست:
ذاكر اللَّه مؤانسه.(21)
گوش كن! خدا خود به تو چنين مىگويد:
أنا معك إذا ذكرتنى.(22)
آنگاه كه تو ياد من كنى، من همراه تو خواهم بود.
أنا مع عبدى اذا هو ذكرنى و تحرّكت بى شفتاه.(23)
من با بنده خود، همراه خواهم بود، آن گاه كه او مرا ياد كند و لبان خود را به نام من بگشايد.
روزى موسى(ع) به خداى مهربان گفت: پروردگارا! آيا نزديك منى تا با تو نجوا كنم، و يا از من دورى تا تو را صدا زنم؟
و خدا بدو چنين وحى كرد:
يا موسى! أنا جليس من ذكرنى.(24)
من همنشين كسى هستم كه مرا ياد كند.
در داستانى از مثنوى مولوى، مىخوانيم:
آن يكى «الله» مىگفتى شبى
تا كه شيرين گردد از ذكرش لبى
گفت شيطانش: خَمُش، اى سخت روى(25)
چند گويى آخر، اى بسيار گوى؟
اين همه «الله» گفتى سوى او
خود، يكى «الله» را «لبّيكْ» كو؟
مى نيايد يك جواب از پيش تخت
چند «الله» مىزنى با روىِ سخت؟
او شكسته دل شد و بنهاد سر
ديد در خوابْ او خَضِر را در خَضَر(26)
گفت: هين، از ذكر، چون وا ماندهاى؟
چون پشيمانى از آن كِش(27) خواندهاى؟
گفت: لبّيكم نمىآيد جواب
زان همى ترسم كه باشم ردّ باب
گفت خِضرش كه : خدا گفت اين به من
كه برو با او بگو: اى مُمتَحَن!(28)
نى كه آن «اللهِ» تو «لبّيكِ» ماست؟!
آن نياز و سوز و دردت پيك ماست؟!
نى تو را در كار، من آوردهام؟
نه كه من مشغول ذكرت كردهام؟
حيلهها و چارهجويىهاى تو
جذب ما بود و گشود آن پاى تو
ترس و عشق تو كمند لطف ماست
زير هر «ياربّ» تو، لبّيك هاست!
آرى!
ذكراللَّه، قوت النفوس و مجالسة المحبوب.(29)
ذكر خدا، خوراك جان و همنشينى با محبوب است.
ذاكر اللَّه مجالسهُ.(30)
ذاكر خدا، همنشين خداست.
خداوند مهربان به داوود(ع) فرمود: اين پيام را به ساكنان زمين من برسان كه :
إنّي حبيب من أحبّنى، و جليس من جالسنى، و مونس من أنس بذكرى.(31)
من دوستدار كسى هستم كه مرا دوست بدارد، و همنشين كسى هستم كه همنشين من شود، و مونس كسى هستم كه به ياد من و نام من اُنس گرفته باشد.
آه كه چه زيباست حضور در ضيافت خدا! او خود فرموده است:
أهل ذكرى فى ضيافتى.
اهل ذكر من ، در ميهمانى من هستند.(32)
با اين همه حضور، ديگر چه جاى وحشت وتنهايى است كه:
ألا بذكر اللَّه تطمئن القلوب!
آگاه باشيد كه فقط با ياد خدا دلها آرام مىگيرد!(33)
و خدايا! تو خود گفتهاى كه نماز، ياد من است:
أقم الصلاة لذكرى.(34)
نماز را به خاطر ذكر من به پا داريد.
و تو خود گفتهاى كه بندگان مؤمن، آناناند كه ايستاده و نشسته و حتى در بستر خواب، مرا ياد مىكنند...(35)
من اينك به شوق اُنس بيشتر ، يادت مىكنم...
نشسته،
خسته،
و خوابآلود، امّا هوشيار...
«اللَّهاكبر»...
1 . مثنوى، جلال الدين محمد مولوى، دفتر اوّل، بيت 1 - 2.
2 . همان، بيت 3 - 4.
3 . حجر، آيه 29.
4 . امام خمينى(ره).
5 . بحارالأنوار، ج 70، ص 25.
6 . البلدالأمين، ص 318 (امام على - ع - ).
7 . بحارالأنوار، ج 94، ص 168(امام سجاد - ع - ).
8 . البلد الأمين، ص 404 و 407 (رسول خدا).
9 . اقبال الأعمال، ص 394(امام حسين - ع - در دعاى عرفه).
10 . بحارالأنوار ، ج 94، ص 148 (امام سجاد - ع - ).
11 . همانجا (امام سجاد - ع - ).
12 . اقبال الأعمال، ص 386 (امام صادق - ع -).
13 . بحارالأنوار، ج 98، ص 226.
14 . مشكاة الأنوار، ص 125(رسول خدا).
15 . بحارالأنوار، ج 100 ، ص 449(امام على - ع - ).
16 . همان، ج 94، ص 93(يوشع بن نون).
17 . طه، آيه 124.
18 . بحارالأنوار، ج 94، ص 151 (امام سجاد - ع - ).
19 . غررالحكم: ح 541(امام على - ع - ).
20 . اُسد الغابة، ج6، ص106 (رسول خدا).
21 . غررالحكم، ح 5160 (امام على - ع - ).
22 . المستدرك للحاكم، ج 1، ص 674 (رسول خدا).
23 . سنن ابن ماجة، ج2، ص 1246(رسول خدا).
24 . الكافى، ج 2 ، ص 496.
25 . سخت روى: خاشع.
26 . حضرت خضر(ع) را در ميان سبزهزار ديد.
27 . كِش: كه او را.
28 . مُمتَحَن: اندوهگين.
29 . غررالحكم، ح 5166 .
30 . همان، ح 5159 .
31 . بحارالأنوار، ج 70 ، ص 26.
32 . إرشاد القلوب، ص 82.
33 . رعد، آيه 28.
34 . طه، آيه 14.
35 . آل عمران، آيه 191.