مجلات >حديث زندگی>پيش شماره 4

چرا «نى» مى‏نالد؟

عبّاس پسنديده
 

11

ناله «نى» ، نواى غريبى و تنهايى است. آنان كه به غربتْ دچار و به تنهايى مبتلا مى‏گردند، يا دل به نواى نى مى‏سپارند و يا خود، دست و لب بر «نى» مى‏نهند و مى‏نوازند... و مى‏نالند؛ قبيله‏اى كه در گوشه‏اى از بيابان به غربت زندگى مى‏كنند، و چوپانى كه در پهنه دشت و لابه‏لاى كوه‏هاى سر به فلك كشيده، خود را گمگشته و تنها مى‏بيند، همگى با «نى» هم ناله و هم نوا مى‏شوند ... و آن كه درميان انبوه آدميان و غوغا وداد و فرياد هم خود را يكّه و تنها مى‏يابد، دلش هواى «نواى نى» مى‏كند ...
 


12

به راستى راز هم‏نوايى «نى» با انسانِ تنها چيست؟

بشنو از نى چون حكايت مى‏كند
از جدايى‏ها شكايت مى‏كند
كز نيستان تا مرا ببريده‏اند
از نفيرم مرد و زن ناليده‏اند(1)
ناله «نى»، ناله تنهايى و دورافتادگى است و درد «نى»، درد جدايى و فراق. عشق «نى»، جان «نى»، هواى «نى»، و وطن «نى»، نيستان است و بس. آن گاه كه «نى» را از وادى عاشقى و دلدادگى جدا كردند و به تيغ فراق، رشته‏هاى عشق او را بريدند، غمين و حزين و نالان شد:
سينه خواهم شرحه شرحه از فراق
تا بگويم شرح درد اشتياق
هر كسى كو دور مانْد از اصل خويش
بازجويد روزگار وصل خويش‏(2)
و اين گونه است كه «نى»، هم نواى غريبان و تنهايان است: همانان كه درد فراق و غم تنهايى و شوق وصال، سنيه‏هاشان را به تنگ آورده است... آرى! نى، «هم نواى» آنان است، چون «همدرد» و «همراز» آنان است؛ قصّه‏اى مشترك !
آدمى، در برهوت مادّيت، در خاكستان، سرگشته و حيران است، دلش آرام ندارد و بهانه كسى را مى‏گيرد. من اين‏جا غريب و تنهايم: «من مَلَك بودم و فردوسِ برين جايم بود».
اصل و ريشه من، جاى ديگرى است. اين جا خانه من نيست. خانه من آن جاست كه نور او و روح او را در من دميدند. «خانه دوست كجاست؟».
همدم من و مونس دل من، هموست كه روح خود را در من دميد:
و نفخت فيه من روحى.(3)
و از روح خود، در او دميدم...
آرى! راز غربت و تنهايى آدمى، دور افتادگى او از وادى عشقى است كه گِل او را و دل او را در آن‏جا سرشتند، و اين تنهايى، با هيچ همنوعى جبران نمى‏شود، كه همه همنوعان، خود، دردى مشترك دارند و از غربتى جانكاه، رنج مى‏برند... و اين‏جاست كه دل، سوزناك‏تر از «نى» مى‏نالد.
آنان كه از دورى جانِ جانان در رنج‏اند، نِى را رها مى‏كنند و لب به نجوا مى‏گشايند؛ نجواى تنهايى، زمزمه عاشقى، اشتياق وصل. ناله نى كجا و زمزمه عشق كجا؟! اين‏جا قلمرو نِى نيست. اين‏جا نى، رنگ مى‏بازد و مبهوت مناجات مشتاقان مى‏گردد:
نشنو از نى، چون نواى بى نواست
بشنو از دل، چون حريم كبرياست
نى چو سوزد، تلّ خاكستر شود
دل چو سوزد، خانه داور شود(4)

القلب حرم‏اللَّه.(5)
دل، خانه خدا است.
و خدا مونس تنهايان است:
يا أنيس كلّ غريب!(6)
يا آنس كلّ غريبٍ مفرد!(7)
اى مونس هر غريبِ تنها.
راه، بسته نيست. دنيا، سرد و تار نيست، و دل، بى‏يار نيست، كه خدا، مونس آنانى است كه همدمى ندارند و همدمشان خداست:
يا أنيس من لا أنيس له!(8)
اى مونس آنان كه مونسى ندارند!
اُنس با تو ، چه شيرين است، شيرين:
يا من أذاق أحبّاءه حلاوة المؤانسة!(9)
اى آن كه به دوستانش حلاوت همدمى را چشاند!
 

13

أنت المونس لهم حيث أوحشتهم العوالم.(10)
تو مونس آنانى ، آن گاه كه عوالم (دنيا و آخرت)، دلِ آنان را به وحشت اندازَد.
خدايا!
من ذا الذى ذاق حلاوة محبّتك فرام منك بدلاً، و من ذا الذى آنس بقربك فابتغى عنك حولاً؟!
كيست كه حلاوت محبت تو را چشيد و ديگرى را به جاى تو برگزيد؟! و كيست كه نزد تو اُنس گرفت و روى از تو برگرفت؟!
خدايا!
فاجعلنا ممّن اصطفيته لقربِك و ولايتك، و أخلصته لودّك و محبّتِك و شوقته إلى لقائك... و فرغت فؤاده لحبّك.(11)
ما را از آنانى قرارده كه براى هم‏جوارى خود و مهرورزى خود برگزيده‏اى ، و براى دوستى و محبّت خود، پاك و خالص كرده‏اى، و به ديدار خود، شيفته و شيدا ساخته‏اى ... و دلش را براى عشق خود، خالى كرده‏اى.
آرى! از آنانى كه دلى خالى براى عشق دارند و عشقى خالص براى خدا، و تنهاى تنها فقط با خدايند.
تو بهترين مونس تنهايى منى:
يا خيرُ مَن آنَسْتُ بِه وَحْدَتى!(12)
ماذا وَجَد مَن فقدك؟! و ما الذى فقد مَن وَجَدك؟!(13)
آن كس كه تو را ندارد، چه دارد؟! و آن كس كه تو را دارد، چه ندارد؟!
به راستى آن كه خدا همدم و مونسش باشد، دل پريشان و نگران نمى‏شود:
لايستوحش من كان اللَّه أنيسه.(14)
و دنيا براى آن كه خدا مونسش نباشد، تنگ و تار و وحشت آفرين است:
الهى! ما أضيق الطريق على من لم تكن أنت أنيسه!(15)
خدايا! چه‏قدر تنگ است راه (زندگى) براى آن كه تو مونسش نيستى!
الهى ! ما ... أوحش المسلك على من لم تكن أنيسه!(16)
خدايا! چه وحشت‏آور است راه (زندگى) بر آن كس كه تو همدم او نيستى!
آرى! تو خود گفته‏اى كه:
و من أعرض عن ذكرى فإنَّ له معيشة ضنكاً.(17)
آن كس كه از ياد من روى گردانَد، زندگى او تنگ و سخت خواهد شد.
و من از هر آنچه تا كنون بوده‏ام، پشيمان و شرمسارم. تو چه‏قدر زيبا بودى و ما تو را نديديم؛
 


14

و تو چه‏قدر مهربان بودى و ما اُنس و مهر تو را نچشيديم. چه فرصت‏هايى را كه از دست داديم:
الهى! ... أستغفرك من كلّ لذّة بغير ذكرك و من كلّ راحة بغير اُنسك، و من كلّ سرور بغير قربك، و من كلّ شغل بغير طاعتك.
خدايا! ... از هر لذّتى به غير ياد تو، و از هر آسايشى به غير اُنس تو، و از هر سرورى به غير هم جوارى تو، و از هر كارى به غير طاعت تو استغفار مى‏كنم.
من اينك راز اُنس با تو را يافته‏ام. ياد تو، كليد اُنس با توست:
الذكر مفتاح الاُنس.(19)
آن‏گاه كه تنها شدى، زبان به ذكر خدا بگشاى:
إذا خلوت فحرّك لسانك بذكراللَّه -عزّ وجلّ-.(20)
چرا كه ذاكر خدا، همدم و مونس خداست:
ذاكر اللَّه مؤانسه.(21)
گوش كن! خدا خود به تو چنين مى‏گويد:
أنا معك إذا ذكرتنى.(22)
آن‏گاه كه تو ياد من كنى، من همراه تو خواهم بود.
أنا مع عبدى اذا هو ذكرنى و تحرّكت بى شفتاه.(23)
من با بنده خود، همراه خواهم بود، آن گاه كه او مرا ياد كند و لبان خود را به نام من بگشايد.
روزى موسى(ع) به خداى مهربان گفت: پروردگارا! آيا نزديك منى تا با تو نجوا كنم، و يا از من دورى تا تو را صدا زنم؟
و خدا بدو چنين وحى كرد:
يا موسى! أنا جليس من ذكرنى.(24)
من هم‏نشين كسى هستم كه مرا ياد كند.
در داستانى از مثنوى مولوى، مى‏خوانيم:

آن يكى «الله» مى‏گفتى شبى
تا كه شيرين گردد از ذكرش لبى
گفت شيطانش: خَمُش، اى سخت روى‏(25)
چند گويى آخر، اى بسيار گوى؟
اين همه «الله» گفتى سوى او
خود، يكى «الله» را «لبّيكْ» كو؟
مى نيايد يك جواب از پيش تخت
چند «الله» مى‏زنى با روىِ سخت؟
او شكسته دل شد و بنهاد سر
ديد در خوابْ او خَضِر را در خَضَر(26)
گفت: هين، از ذكر، چون وا مانده‏اى؟
چون پشيمانى از آن كِش‏(27) خوانده‏اى؟
گفت: لبّيكم نمى‏آيد جواب
زان همى ترسم كه باشم ردّ باب
گفت خِضرش كه : خدا گفت اين به من
كه برو با او بگو: اى مُمتَحَن!(28)
نى كه آن «اللهِ» تو «لبّيكِ» ماست؟!
آن نياز و سوز و دردت پيك ماست؟!
نى تو را در كار، من آورده‏ام؟
نه كه من مشغول ذكرت كرده‏ام؟
حيله‏ها و چاره‏جويى‏هاى تو
جذب ما بود و گشود آن پاى تو
ترس و عشق تو كمند لطف ماست
زير هر «ياربّ» تو، لبّيك هاست!
آرى!
 

15

ذكراللَّه، قوت النفوس و مجالسة المحبوب.(29)
ذكر خدا، خوراك جان و هم‏نشينى با محبوب است.
ذاكر اللَّه مجالسهُ.(30)
ذاكر خدا، هم‏نشين خداست.
خداوند مهربان به داوود(ع) فرمود: اين پيام را به ساكنان زمين من برسان كه :
إنّي حبيب من أحبّنى، و جليس من جالسنى، و مونس من أنس بذكرى.(31)
من دوستدار كسى هستم كه مرا دوست بدارد، و هم‏نشين كسى هستم كه هم‏نشين من شود، و مونس كسى هستم كه به ياد من و نام من اُنس گرفته باشد.
آه كه چه زيباست حضور در ضيافت خدا! او خود فرموده است:
أهل ذكرى فى ضيافتى.
اهل ذكر من ، در ميهمانى من هستند.(32)
با اين همه حضور، ديگر چه جاى وحشت وتنهايى است كه:
ألا بذكر اللَّه تطمئن القلوب!
آگاه باشيد كه فقط با ياد خدا دل‏ها آرام مى‏گيرد!(33)
و خدايا! تو خود گفته‏اى كه نماز، ياد من است:
أقم الصلاة لذكرى.(34)
نماز را به خاطر ذكر من به پا داريد.
و تو خود گفته‏اى كه بندگان مؤمن، آنان‏اند كه ايستاده و نشسته و حتى در بستر خواب، مرا ياد مى‏كنند...(35)
من اينك به شوق اُنس بيشتر ، يادت مى‏كنم...
نشسته،
خسته،
و خواب‏آلود، امّا هوشيار...
«اللَّه‏اكبر»...


1 . مثنوى، جلال الدين محمد مولوى، دفتر اوّل، بيت 1 - 2.
2 . همان، بيت 3 - 4.
3 . حجر، آيه 29.
4 . امام خمينى(ره).
5 . بحارالأنوار، ج 70، ص 25.
6 . البلدالأمين، ص 318 (امام على - ع - ).
7 . بحارالأنوار، ج 94، ص 168(امام سجاد - ع - ).
8 . البلد الأمين، ص 404 و 407 (رسول خدا).
9 . اقبال الأعمال، ص 394(امام حسين - ع - در دعاى عرفه).
10 . بحارالأنوار ، ج 94، ص 148 (امام سجاد - ع - ).
11 . همان‏جا (امام سجاد - ع - ).
12 . اقبال الأعمال، ص 386 (امام صادق - ع -).
13 . بحارالأنوار، ج 98، ص 226.
14 . مشكاة الأنوار، ص 125(رسول خدا).
15 . بحارالأنوار، ج 100 ، ص 449(امام على - ع - ).
16 . همان، ج 94، ص 93(يوشع بن نون).
17 . طه، آيه 124.
18 . بحارالأنوار، ج 94، ص 151 (امام سجاد - ع - ).
19 . غررالحكم: ح 541(امام على - ع - ).
20 . اُسد الغابة، ج‏6، ص‏106 (رسول خدا).
21 . غررالحكم، ح 5160 (امام على - ع - ).
22 . المستدرك للحاكم، ج 1، ص 674 (رسول خدا).
23 . سنن ابن ماجة، ج‏2، ص 1246(رسول خدا).
24 . الكافى، ج 2 ، ص 496.
25 . سخت روى: خاشع.
26 . حضرت خضر(ع) را در ميان سبزه‏زار ديد.
27 . كِش: كه او را.
28 . مُمتَحَن: اندوهگين.
29 . غررالحكم، ح 5166 .
30 . همان، ح 5159 .
31 . بحارالأنوار، ج 70 ، ص 26.
32 . إرشاد القلوب، ص 82.
33 . رعد، آيه 28.
34 . طه، آيه 14.
35 . آل عمران، آيه 191.