مجلات >حديث زندگی>پيش شماره 4

بى بال پريدن

 

4

امروز كسى با من حرف نزد. امروز صداى هيچ چيز را نشنيدم. امروز چيزى را گم كردم. توى اتاق قدم مى‏زنم. بيرون مى‏آيم. كنار باغچه كوچك تنهايى‏ام مى‏نشينم. ياسِ تازه قد كشيده‏ام را مى‏بينم كه آرام آرام، خودش را به لب ديوار همسايه مى‏رساند. تو چى؟ چيزى مى‏شنوى؟ كسى تو را مى‏خواند؟ زمزمه شمعدانى‏هاى دور حوض كوچك خانه را مى‏شنوى؟ چرا اخم كردى؟ نكند تو هم مثل من هستى؟ چيزى گم كردى... يك چيزى مثل همه زندگى يا بيشتر از زندگى؟!
شايد خيلى‏ها مثل من و تو باشند و خيلى‏ها هم نه. خيلى‏ها توى كوچه باغ دلشان قدم زدند و خودشان را پيدا كردند. نشستند و از خودشان حساب كشيدند. وقتى چشمه دلشان جوشيد، وقتى قطره قطره اشك‏هايشان زلال شد، شدند مثل آينه: آينه بى‏غبار؛ صافِ صاف. به شب‏بوها سلام كردند و براى بيد مجنون، دست تكان دادند. آنها براى هم‏زبانى، همدلى كردند. براى هم‏صحبتى، هيچ شاخه‏اى را از آغوش درخت جدا نكردند. موقع راه رفتن، مراقب بودند كه گلى زير پايشان جان ندهد. به هر طرفْ چشم مى‏گردانند، طبيعتْ آنها را به سوى خود مى‏خواند: يكى با بوى خوش خود، يكى با رنگ‏هاى گونه گونش، يكى با سايه سارِ گسترده‏اش. آنها زبان همديگر را مى‏فهمند. مى‏دانند كه زندگى با در كنار يكديگر بودنْ جان مى‏گيرد.
من اما در اين سو مانده‏ام. آن طرف‏تر، يك حوض كوچك با كاشى‏هاى لاجوردى و دو تا ماهى سرخ كوچك، مرا به سوى خود مى‏خواند. چشم‏ها را بايد شُست، تا نگاهمان تَر و تازه شود. براى دوستى، هم‏نشينى، هم‏زبانى و همدلى، بايد به دنبال زبان مشترك باشيم؛ زبانى كه دو طرف، با آن حرف‏هاى هم‏ديگر را بفهمند. گل براى دوستى و هم‏زبانى، عطر دل‏انگيزش را به من و تو هديه مى‏دهد. درخت، سايه‏اش را بر سر و روى ما مى‏افشاند. قنارى، غزل محبّت مى‏خواند. ما چه كرده‏ايم؟ آيا به سراغ باغبان زندگى رفته‏ايم تا راه هم‏صحبتى را بياموزيم.
 


5

براى درس‏هايمان، بايد استادى باشد تا بتوانيم هم‏صحبت كتاب شويم. براى فهميدن كتاب هستى، به دنبال كدام استاد رفته‏ايم؟ پيش كدام استاد، زانو زده‏ايم؟ بايد به دنبال پنجره‏اى باشيم تا بگشاييم و هواى تازه تنفّس كنيم، و ببينيم كدامين دست است كه چنين زيبا، همه چيز را سرجاى خود نهاده و چنين حيرت‏آور، همه چيز را استوارى داده.
شايد امروز، هنوز هم دير نيست. قدمى بايد برداشت. هر طرف روى كنيم، امتداد هستى است. در دل هر چيزى، جريان دارد او. همه جا، بارش نور ازلى است، و كتابى كه فرستاد براى من و تو، پُرِ از آيه نور، پُرِ پرواز قنارى، پُرِ ياس و سوسن. حرف‏هايى دارد كه نخواندم جايى. چيزهايى دارد كه نديدم جايى. او به من خواهد گفت راه نيلوفر آبى به كدامين سمت است. او به من خواهد گفت وقت ديدار شبانگاهى، لب فرو بستن و گويا شدنم. او به من خواهد گفت راز پرواز، پريدن، رفتن... بال در بال كبوتر، قُمرى، مى‏روم كوى به كوى، مى‏روم بام به بام، از سر گلدسته اين سرو به آن سوى زمين. باد، همراه من است. ابر، همراه من است. خوشه‏هاى نور را، مى‏چكانم در جام. جام من شوق پريدن دارد، تا رسد بر لب يك هوبْره يا آهوى دشت. همه چيز، سرخوش تسبيح، تهليل. در رگ هستى، جريان دارد انس. فوران انس است. هر طرف روى كنيم، بانگ آيد كه در اين خانه كسى جز او نيست. نبض هر شاخه به تكبير بلند است...

زندگى