بى بال پريدن
امروز كسى با من حرف نزد. امروز صداى هيچ چيز را نشنيدم. امروز چيزى را گم كردم. توى اتاق قدم مىزنم. بيرون مىآيم. كنار باغچه كوچك تنهايىام مىنشينم. ياسِ تازه قد كشيدهام را مىبينم كه آرام آرام، خودش را به لب ديوار همسايه مىرساند. تو چى؟ چيزى مىشنوى؟ كسى تو را مىخواند؟ زمزمه شمعدانىهاى دور حوض كوچك خانه را مىشنوى؟ چرا اخم كردى؟ نكند تو هم مثل من هستى؟ چيزى گم كردى... يك چيزى مثل همه زندگى يا بيشتر از زندگى؟!
شايد خيلىها مثل من و تو باشند و خيلىها هم نه. خيلىها توى كوچه باغ دلشان قدم زدند و خودشان را پيدا كردند. نشستند و از خودشان حساب كشيدند. وقتى چشمه دلشان جوشيد، وقتى قطره قطره اشكهايشان زلال شد، شدند مثل آينه: آينه بىغبار؛ صافِ صاف. به شببوها سلام كردند و براى بيد مجنون، دست تكان دادند. آنها براى همزبانى، همدلى كردند. براى همصحبتى، هيچ شاخهاى را از آغوش درخت جدا نكردند. موقع راه رفتن، مراقب بودند كه گلى زير پايشان جان ندهد. به هر طرفْ چشم مىگردانند، طبيعتْ آنها را به سوى خود مىخواند: يكى با بوى خوش خود، يكى با رنگهاى گونه گونش، يكى با سايه سارِ گستردهاش. آنها زبان همديگر را مىفهمند. مىدانند كه زندگى با در كنار يكديگر بودنْ جان مىگيرد.
من اما در اين سو ماندهام. آن طرفتر، يك حوض كوچك با كاشىهاى لاجوردى و دو تا ماهى سرخ كوچك، مرا به سوى خود مىخواند. چشمها را بايد شُست، تا نگاهمان تَر و تازه شود. براى دوستى، همنشينى، همزبانى و همدلى، بايد به دنبال زبان مشترك باشيم؛ زبانى كه دو طرف، با آن حرفهاى همديگر را بفهمند. گل براى دوستى و همزبانى، عطر دلانگيزش را به من و تو هديه مىدهد. درخت، سايهاش را بر سر و روى ما مىافشاند. قنارى، غزل محبّت مىخواند. ما چه كردهايم؟ آيا به سراغ باغبان زندگى رفتهايم تا راه همصحبتى را بياموزيم.
براى درسهايمان، بايد استادى باشد تا بتوانيم همصحبت كتاب شويم. براى فهميدن كتاب هستى، به دنبال كدام استاد رفتهايم؟ پيش كدام استاد، زانو زدهايم؟ بايد به دنبال پنجرهاى باشيم تا بگشاييم و هواى تازه تنفّس كنيم، و ببينيم كدامين دست است كه چنين زيبا، همه چيز را سرجاى خود نهاده و چنين حيرتآور، همه چيز را استوارى داده.
شايد امروز، هنوز هم دير نيست. قدمى بايد برداشت. هر طرف روى كنيم، امتداد هستى است. در دل هر چيزى، جريان دارد او. همه جا، بارش نور ازلى است، و كتابى كه فرستاد براى من و تو، پُرِ از آيه نور، پُرِ پرواز قنارى، پُرِ ياس و سوسن. حرفهايى دارد كه نخواندم جايى. چيزهايى دارد كه نديدم جايى. او به من خواهد گفت راه نيلوفر آبى به كدامين سمت است. او به من خواهد گفت وقت ديدار شبانگاهى، لب فرو بستن و گويا شدنم. او به من خواهد گفت راز پرواز، پريدن، رفتن... بال در بال كبوتر، قُمرى، مىروم كوى به كوى، مىروم بام به بام، از سر گلدسته اين سرو به آن سوى زمين. باد، همراه من است. ابر، همراه من است. خوشههاى نور را، مىچكانم در جام. جام من شوق پريدن دارد، تا رسد بر لب يك هوبْره يا آهوى دشت. همه چيز، سرخوش تسبيح، تهليل. در رگ هستى، جريان دارد انس. فوران انس است. هر طرف روى كنيم، بانگ آيد كه در اين خانه كسى جز او نيست. نبض هر شاخه به تكبير بلند است...
زندگى