| مجلات >حديث زندگی>پيش شماره 3 |
|
مظفّر سالارى
هنوز پنجاه مترى تا ايستگاه فاصله داشتيم
كه اتوبوس از پيچ خيابان، پديدار شد.
سعيد، تا اتوبوس را ديد، شروع كرد به
دويدن. اتوبوس، به سرعتْ پيش مى آمد . تا
ايستگاه ، فاصله زيادى داشتيم . هر گونه
تلاشى براى رسيدن به اتوبوس ، بيهوده به
نظر مى رسيد.
كوچك و شكننده بود! * پنالتى كه كرد ، رفت جلوى داور و تعظيم
كنان گفت كه طرف را به عمد ، كلّه پا نكرده
است . داور ، بى اعتنا به حرف هاى او ، با
پشت دستْ اشاره كرد كه دور شود . كيف كردم!
اگر گل مى خوردم ، همه او را مقصّر مى
دانستند . بهتر از اين نمى شد! آمد پيشم و
سر در گوشم گذاشت. * احساس كرده بود كه به اتوبوس مى رسد .
اتوبوس ، كنار تابلوى زرد رنگ ايستاد و
سعيد هنوز خيلى بايد مى دويد تا برسد . اگر
هم شك داشتم ، حالا ديگر يقين كردم كه
نمى رسد . ايستگاه ، خلوت بود و اتوبوس ، لِفتش نمى داد . الان بود كه از جا بكند و مثل هواپيما كه چرخ هايش را جمع مى كند ، درهايش را ببندد. * مانند كسى كه لطف مهمى مى كند ، دستكش هايم را كه به جانم بسته بودند ، انگشت به انگشت از دستم بيرون آوردم و در سكوتى زيبا ، مثل توى فيلم ها، كوفتم توى دستش . رفت ميان دروازه ايستاد و با نگاهى خيره به توپ - كه روى نقطه پنالتى كاشته شده بود - ، دستكش ها را دست كرد . كمى به جلو خم شد و انگشت هاى دو دستش را در هم انداخت تا در دستكش ، خوب جا بگيرند . خدا خدا مى كردم كه نتواند بگيرد و مثلاً براى خالى نبودن عريضه ، سرش بخورد به تير دروازه و كار به دفتر و پانسمان بكشد. * يك مسافر از طرف خانم ها به زحمتْ پايين آمد . ديگرى هم به سختى از طرف آقايانْ سوار شد . سعيد ، همچنان مى دويد . مسافرها تا روى پله ها ايستاده بودند . اگر هم مى رسيد - كه هرگز نمى رسيد - ، كجا مى خواست خودش را بند كند؟ * داور ، گِره ابروهايش را محكم كرد ، به
خودش فشار آورد و در سوت دميد . سعيد ،
شيرجه رفت و روى زمين ، پهن شد . توپ ، در
خلاف جهت او نشست توى تور؛ تور را نيم
مترى به عقب برد و بعد ، توى تور ، قِل
خورد و پايين افتاد و راه خودش را گرفت و
آمد كنار سعيد . حسابى كيف كردم! از اين
بهتر ، روى كسى كم نمى شد! نزديك بود با
بچه هاى تيم مقابل به هوا بپرم و مثل توى
فيلم ها، يك «يوهو»ى جانانه تحويل دماغ
سوخته ها بدهم كه به خودم آمدم . فكر مى
كردم سعيد ، حالا سرش را مى اندازد پايين
و مى رود طرف لباس هاى روى نيمكت تا بزند
به چاك؛ اما لبخند زنان بلند شد و گفت :
نشد . دروازه بانى ، آن طورها هم كه خيال
مى كردم ، كار آسانى نيست!
اين شيرجه اى كه زدى ، رد خور نداشت .. . توپ را چار چنگولى قاپيده بودى!» و توى دلم گفتم : جان خودت! * عجب سِمِجى بود! همچنان داشت مى دويد . اتوبوس ، درهايش را بست و تكان خورد . خيلى خوشحال بودم كه مُفت و مسلّم ، خودم را به زحمت نينداخته ام . چه كيفى داشت وقتى به او مى رسيدم و او نفس نفس مى زد و من سرم را به تأسفْ تكان مى دادم! نمى توانستم مثل خودش رُك و صريح باشم و حرف دلم را بزنم و مثلاً بگويم : باور كن پنجاه تومان نذر كردم كه به اتوبوس نرسى! هم براى اين كه دماغت بسوزد و هم براى اين كه مجبور نباشم بقيه راه را تنها و دماغ سوخته ، گز كنم. * زنگ تفريح ، يكى از بچه ها خبر آورد كه
سعيد گفته : روزنامه ديوارى رضا به درد
نمى خورَد .
گفتم . حالا
هم مى گويم . تو كه نقاشى ات بد نيست. * اتوبوس به حركت در آمد . سعيد ، پريد توى خيابان و دست تكان داد . انتظار داشت راننده از توى آينه بغل ، او را ببيند و به خاطر گل جمال آقا ، نگه دارد. * يك روز ديدم بچه ها توى سالن مدرسه جمع شده اند و روزنامه ديوارى قشنگى را مى بينند . از اين كه ديدم يكى پيدا شده و آن قدر زيبا كار كرده، خوشم نيامد و رفتم تو لب . بد جورى روزنامه ديوارى مرا - كه دو متر آن طرف تر بود - از ريخت انداخته بود . وقتى ديدم پايين آن ، نام و فاميل سعيد نوشته شده، آتش گرفتم . كتاب هاى باز شده اى را در كنار هم كشيده بود . توى هر كتاب ، مطلب كوتاهى بود با يك نقاشى . حسرت خوردم كه چرا همچو طرحى به ذهن من نرسيده است. * در مقابل چشمان بُهت زده من ، اتوبوس ايستاد . سعيد كه بى وقفه دويده بود ، به اتوبوس رسيد . پس از آن كه سوار شد ، به طرف من نگاهى كرد و دستى تكان داد . انتظار نداشتم پس از آن همه زحمتى كه كشيده بود ، به خاطر من از اتوبوس پياده شود و يا به پاى من ، پياده گز كند. * چند روز بعد، خبر آوردند كه روزنامه
ديوارى سعيد ، از پايين به بالا ، جِر
خورده است . قند، توى دلم آب شد . سر كلاس ،
چند بار ديدم كه نگاه خيره سعيد ، متوجه
من است . خيال كرده بود من آن كار را كرده
ام . در يكى از آن دفعه ها برايش شكلك
درآوردم . زندگ تفريح ، پشت سر سعيد از پله
ها پايين مى آمدم . مى خواستم بگويم كه من
آن قدر پست نيستم كه همچو كارى بكنم . پله
آخر ، ناگهان پايم به پشت پايش خورد و
بيچاره وِلو شد كف سالن . پيش رفتم و دست
دراز كردم تا كمك كنم برخيزد . با عصبانيت
برخاست و با دو دست ، به عقبْ هُلم داد .
چند قدم به عقب رانده شدم و به ديوار
خوردم.
- گم شو! * درِ اتوبوس ، بسته شد . اگر آن قدر دل دل نكرده و مانند سعيد دويده بودم ، در آن لحظه ، كنارش بودم . اتوبوس ، راه افتاد و سرعت گرفت . باور كردنى نبود؛ ولى بايد باور مى كردم كه سعيد ، پيروز شده بود. * توى دفتر ، ما را با هم آشتى دادند . با هم دست داديم و صورت يكديگر را بوسيديم . فرداى همان روز ، فهميديم چه كسى روزنامه ديوارى را پاره كرده است . سعيد ، بار ديگر از من معذرت خواهى كرد و با هم قول و قرارِ درست كردن يك روزنامه ديوارى را گذاشتيم؛ روزنامه ديوارىِ بى مانندى كه دلمان مى خواست مثل توپ صدا كند. * اتوبوس ، دور شد و به ميدان كه رسيد ، به
سمت راست پيچيد و ناپديد شد . عيب دروازه
بانى آن بود كه من مجبور نبودم دويدن را
تمرين كنم . تصميم گرفتم از كوچه پس كوچه
ها ميانبُر بزنم و خودم را به ايستگاهى كه
سعيد پياده مى شد ، برسانم . اگر مى دويدم
، به او مى رسيدم . شروع به دويدن كردم .
بايد از ميان بازارچه مسگرها عبور مى
كردم . بازارچه ، با آن سقف گنبدى و بلندش
، هواى خنك و تميزى داشت . مسگرها با چكش
هايشان مشغول ساختن چيزهاى مختلفى بودند
. صداى ضربات چكش ، مرا به تندتر دويدنْ
تشويق مى كرد . ورق هاى مس ، با ضربه هاى
مداوم چكش ، به هر شكلى در مى آمدند .. . من
هم بايد خودم را تغيير مى دادم . مثلاً مى
توانستم براى مدتى ، دروازه بانى را رها
كنم و در نوك حمله به بازى مشغول شوم. |