مجلات >حديث زندگی>پيش شماره 3

روزى كه پرواز كردم

مظفّر سالارى

 


56

هنوز پنجاه مترى تا ايستگاه فاصله داشتيم كه اتوبوس از پيچ خيابان، پديدار شد. سعيد، تا اتوبوس را ديد، شروع كرد به دويدن. اتوبوس، به سرعتْ پيش مى آمد . تا ايستگاه ، فاصله زيادى داشتيم . هر گونه تلاشى براى رسيدن به اتوبوس ، بيهوده به نظر مى رسيد.
- بدو رضا! بدو كه رسيد!
پوزخندى زدم و توى دلم گفتم : «نگاهش كن چه طور مى دود!». مطمئن بودم كه نمى رسد . از اين اخلاقش لجم مى گرفت . به نظر او همه معلم ها ، همه بچه ها، همه مغازه ها ، همه آدم ها ، پدر و مادرها ، كوچولوها ، بزرگ ها و خلاصه زمين و زمان ، خوب و دوست داشتنى بودند . زود اعتماد مى كرد . زود دوست مى شد . مى جوشيد . با حرارت دست مى داد . مى خنديد و رَجِ دندان هاى سفيد و مرتّبش را به نمايش مى گذاشت . مثل فنر ، هميشه آماده بود كه از جا بپرد. زود تصميم مى گرفت و زود دست به كار مى شد.
همان طور كه ورجه ورجه مى كرد و چتر موهاى روى پيشانى اش بشين و پاشو مى كردند ، به عقب نگاه كرد . از اين كه ديد تكان نخورده ام ، تعجب كرد . سر برگرداند و با دست، اشاره كرد كه: بدو!
اتوبوس با هيكل گنده اش و آدم هاى فراوانى كه تا بيخ گلو قورت داده بود، مثل باد از كنارم گذشت و دود گرم و نَفَسگيرش به صورتم خورد . با سنگينى و سرعت ، از كنار من و بعد ، از كنار سعيد گذشت . عقبش مثل قايقى در دست امواج، بالا و پايين مى رفت و فنرهايش ، خيلى خفيف ، صدا مى دادند؛ امّا صداى موتورش شنيده نمى شد . چنان آرامْ كار مى كرد كه گويى خاموش است و دستى قوى ، آن را از سر پيچ ، به جلو هُل داده است.
سعيد هم مثل اين اتوبوس بود؛ پرحرارت و فعال و در عين حال ، آرام . داشتم كِيف مى كردم . اتوبوس ، چنان از كنارش رد شد كه انگار با او مسابقه داده است . چه قدر در مقابل اتوبوس ،
 


57

كوچك و شكننده بود!

*

پنالتى كه كرد ، رفت جلوى داور و تعظيم كنان گفت كه طرف را به عمد ، كلّه پا نكرده است . داور ، بى اعتنا به حرف هاى او ، با پشت دستْ اشاره كرد كه دور شود . كيف كردم! اگر گل مى خوردم ، همه او را مقصّر مى دانستند . بهتر از اين نمى شد! آمد پيشم و سر در گوشم گذاشت.
- رضا! بگذار من بگيرم.
قرمز و برافروخته شده بود . مثلاً احساس مسئوليت مى كرد . چشم هاى درشتش ، از نزديك ، چه قدر تأثيرگذار بودند! براى لحظه اى حس كردم خيلى دوستش دارم . نمى دانم از روى محبت و يا از روى بد جنسى ، موهاى روى پيشانى اش را به هم ريختم و مثل توى فيلم ها از گوشه چشم ، نگاهى بهش انداختم و گفتم : بابا بى خيال! فداى سرت!
با يكى از همان لبخندهاى هميشگى اش ، مثل توى فيلم ها گفت : خودم خطا كردم ، خودم هم مى گيرم .
من هم لبخند زدم ، با اين اميد كه شايد لبخند من هم چيزى در همان مايه ها باشد!
- سعيد جان! دروازه بانى كه اَلكى نيست.
- جان رضا ، مى گيرمش . باور كن . احساس مى كنم مى گيرمش.
هميشه همين را مى گفت : «احساس مى كنم فلان ، احساس مى كنم بهمان!».

*

احساس كرده بود كه به اتوبوس مى رسد . اتوبوس ، كنار تابلوى زرد رنگ ايستاد و سعيد هنوز خيلى بايد مى دويد تا برسد . اگر هم شك داشتم ، حالا ديگر يقين كردم كه
 


58

نمى رسد . ايستگاه ، خلوت بود و اتوبوس ، لِفتش نمى داد . الان بود كه از جا بكند و مثل هواپيما كه چرخ هايش را جمع مى كند ، درهايش را ببندد.

*

مانند كسى كه لطف مهمى مى كند ، دستكش هايم را كه به جانم بسته بودند ، انگشت به انگشت از دستم بيرون آوردم و در سكوتى زيبا ، مثل توى فيلم ها، كوفتم توى دستش . رفت ميان دروازه ايستاد و با نگاهى خيره به توپ - كه روى نقطه پنالتى كاشته شده بود - ، دستكش ها را دست كرد . كمى به جلو خم شد و انگشت هاى دو دستش را در هم انداخت تا در دستكش ، خوب جا بگيرند . خدا خدا مى كردم كه نتواند بگيرد و مثلاً براى خالى نبودن عريضه ، سرش بخورد به تير دروازه و كار به دفتر و پانسمان بكشد.

*

يك مسافر از طرف خانم ها به زحمتْ پايين آمد . ديگرى هم به سختى از طرف آقايانْ سوار شد . سعيد ، همچنان مى دويد . مسافرها تا روى پله ها ايستاده بودند . اگر هم مى رسيد - كه هرگز نمى رسيد - ، كجا مى خواست خودش را بند كند؟

*

داور ، گِره ابروهايش را محكم كرد ، به خودش فشار آورد و در سوت دميد . سعيد ، شيرجه رفت و روى زمين ، پهن شد . توپ ، در خلاف جهت او نشست توى تور؛ تور را نيم مترى به عقب برد و بعد ، توى تور ، قِل خورد و پايين افتاد و راه خودش را گرفت و آمد كنار سعيد . حسابى كيف كردم! از اين بهتر ، روى كسى كم نمى شد! نزديك بود با بچه هاى تيم مقابل به هوا بپرم و مثل توى فيلم ها، يك «يوهو»ى جانانه تحويل دماغ سوخته ها بدهم كه به خودم آمدم . فكر مى كردم سعيد ، حالا سرش را مى اندازد پايين و مى رود طرف لباس هاى روى نيمكت تا بزند به چاك؛ اما لبخند زنان بلند شد و گفت : نشد . دروازه بانى ، آن طورها هم كه خيال مى كردم ، كار آسانى نيست!
مى خواستم دستكش هاى عزيزم را از دستش بكشم بيرون و بگويم : «پس چى خيال كردى؟! فكر كردى هر كس اين جا ايستاد و مثل هشت پا ، دست هايش را به دو طرف باز كرد ، مى شود دروازه بان؟» . در عوض گفتم : «خيلى حيف شد! اگر فقط جهت را درستْ تشخيص داده بودى ، با
 


59

اين شيرجه اى كه زدى ، رد خور نداشت .. . توپ را چار چنگولى قاپيده بودى!» و توى دلم گفتم : جان خودت!

*

عجب سِمِجى بود! همچنان داشت مى دويد . اتوبوس ، درهايش را بست و تكان خورد . خيلى خوشحال بودم كه مُفت و مسلّم ، خودم را به زحمت نينداخته ام . چه كيفى داشت وقتى به او مى رسيدم و او نفس نفس مى زد و من سرم را به تأسفْ تكان مى دادم! نمى توانستم مثل خودش رُك و صريح باشم و حرف دلم را بزنم و مثلاً بگويم : باور كن پنجاه تومان نذر كردم كه به اتوبوس نرسى! هم براى اين كه دماغت بسوزد و هم براى اين كه مجبور نباشم بقيه راه را تنها و دماغ سوخته ، گز كنم.

*

زنگ تفريح ، يكى از بچه ها خبر آورد كه سعيد گفته : روزنامه ديوارى رضا به درد نمى خورَد .
براى آن ، زحمت زيادى نكشيده بودم . چند تا مجلّه تمام رنگى گذاشته بودم جلوم ، عكس ها و نقاشى هايشان را با قيچى بيرون آورده بودم و چسبانده بودم روى مقوا . اسمش را گذاشته بودم روزنامه ديوارى! مدت ها بود كه منتظر بودم يك جورى سر صحبت را با سعيد باز كنم و با او دوست بشوم . رويم نمى شد مثل بچه آدم بروم و بهش بگويم : «سلام! من از تو خوشم مى آيد . دلم مى خواهد باهات دوست بشوم . دلم مى خواهد با هم يك روزنامه ديوارى قشنگ درست كنيم كه مانندش را كسى نديده باشد» . مسلّم بود كه سعيد ، هيچ وقت ، آن جورى نگفته بود : «روزنامه ديوارى رضا به درد نمى خورَد»؛ اما من بهانه اى را كه در به در به دنبالش بودم ، پيدا كرده بودم . سينه سپر كردم و رفتم كنار زمين واليبال ، يقه سعيد را گرفتم.
- تو با روزنامه ديوارى من چه كار دارى ، نخود؟
- هيچ كار.
- پس «به درد نمى خورد» يعنى چه؟
- نگفتم به درد نمى خورد . گفتم اگر نقاشى هايش را خودت كشيده بودى ، بهتر مى شد.
- تو كارشناسى؟ چه كاره اى كه به هر چيزى كار دارى؟
- به عنوان يك بيننده معمولى
 


60

گفتم . حالا هم مى گويم . تو كه نقاشى ات بد نيست.
دستم شُل شد . يقه اش را رها كردم . آرزوى يك دعواى جانانه به دلم ماند.
- به هر حال ، بهتر است بروى و خودت يكى درست كنى ، ببينيم كجاى كارى.
- نمى خواهى با هم درست كنيم؟
اين جمله را با لبخند پرسيد . انگار نه انگار كه همين چند لحظه پيش ، يقه اش را گرفته بودم . از خدا مى خواستم روزنامه ديوارى را با هم كار كنيم؛ مخصوصاً كه كار به رفت و آمد به خانه يكديگر هم مى كشيد؛ اما گفتم : اين كه نشد رقابت! بايد يك بار هم كه شده ، به تنهايى روزنامه ديوارى درست كنى تا بفهمى كجاى كارى.

*

اتوبوس به حركت در آمد . سعيد ، پريد توى خيابان و دست تكان داد . انتظار داشت راننده از توى آينه بغل ، او را ببيند و به خاطر گل جمال آقا ، نگه دارد.

*

يك روز ديدم بچه ها توى سالن مدرسه جمع شده اند و روزنامه ديوارى قشنگى را مى بينند . از اين كه ديدم يكى پيدا شده و آن قدر زيبا كار كرده، خوشم نيامد و رفتم تو لب . بد جورى روزنامه ديوارى مرا - كه دو متر آن طرف تر بود - از ريخت انداخته بود . وقتى ديدم پايين آن ، نام و فاميل سعيد نوشته شده، آتش گرفتم . كتاب هاى باز شده اى را در كنار هم كشيده بود . توى هر كتاب ، مطلب كوتاهى بود با يك نقاشى . حسرت خوردم كه چرا همچو طرحى به ذهن من نرسيده است.

*

در مقابل چشمان بُهت زده من ، اتوبوس ايستاد . سعيد كه بى وقفه دويده بود ، به اتوبوس رسيد . پس از آن كه سوار شد ، به طرف من نگاهى كرد و دستى تكان داد . انتظار نداشتم پس از آن همه زحمتى كه كشيده بود ، به خاطر من از اتوبوس پياده شود و يا به پاى من ، پياده گز كند.

*

چند روز بعد، خبر آوردند كه روزنامه ديوارى سعيد ، از پايين به بالا ، جِر خورده است . قند، توى دلم آب شد . سر كلاس ، چند بار ديدم كه نگاه خيره سعيد ، متوجه من است . خيال كرده بود من آن كار را كرده ام . در يكى از آن دفعه ها برايش شكلك درآوردم . زندگ تفريح ، پشت سر سعيد از پله ها پايين مى آمدم . مى خواستم بگويم كه من آن قدر پست نيستم كه همچو كارى بكنم . پله آخر ، ناگهان پايم به پشت پايش خورد و بيچاره وِلو شد كف سالن . پيش رفتم و دست دراز كردم تا كمك كنم برخيزد . با عصبانيت برخاست و با دو دست ، به عقبْ هُلم داد . چند قدم به عقب رانده شدم و به ديوار خوردم.
 


61

- گم شو!
چنان از كوره در رفتم و خونْ توى مغزم دويد كه به طرفش خيز برداشتم . او هم چشم هايش را از هم دراند و به سويم آمد . بچه ها ريختند و ما را گرفتند و به عقب كشيدند . من طورى آتشى شده بودم كه چند نفر را با خودم به سوى سعيد مى كشاندم . بچه ها دوباره مرا به عقب برمى گرداندند . فرياد زدم : كار من نيست ، هالو!

*

درِ اتوبوس ، بسته شد . اگر آن قدر دل دل نكرده و مانند سعيد دويده بودم ، در آن لحظه ، كنارش بودم . اتوبوس ، راه افتاد و سرعت گرفت . باور كردنى نبود؛ ولى بايد باور مى كردم كه سعيد ، پيروز شده بود.

*

توى دفتر ، ما را با هم آشتى دادند . با هم دست داديم و صورت يكديگر را بوسيديم . فرداى همان روز ، فهميديم چه كسى روزنامه ديوارى را پاره كرده است . سعيد ، بار ديگر از من معذرت خواهى كرد و با هم قول و قرارِ درست كردن يك روزنامه ديوارى را گذاشتيم؛ روزنامه ديوارىِ بى مانندى كه دلمان مى خواست مثل توپ صدا كند.

*

اتوبوس ، دور شد و به ميدان كه رسيد ، به سمت راست پيچيد و ناپديد شد . عيب دروازه بانى آن بود كه من مجبور نبودم دويدن را تمرين كنم . تصميم گرفتم از كوچه پس كوچه ها ميانبُر بزنم و خودم را به ايستگاهى كه سعيد پياده مى شد ، برسانم . اگر مى دويدم ، به او مى رسيدم . شروع به دويدن كردم . بايد از ميان بازارچه مسگرها عبور مى كردم . بازارچه ، با آن سقف گنبدى و بلندش ، هواى خنك و تميزى داشت . مسگرها با چكش هايشان مشغول ساختن چيزهاى مختلفى بودند . صداى ضربات چكش ، مرا به تندتر دويدنْ تشويق مى كرد . ورق هاى مس ، با ضربه هاى مداوم چكش ، به هر شكلى در مى آمدند .. . من هم بايد خودم را تغيير مى دادم . مثلاً مى توانستم براى مدتى ، دروازه بانى را رها كنم و در نوك حمله به بازى مشغول شوم.
خودم را روى نيمكت ايستگاه انداختم . خوشبختانه هنوز اتوبوس نرسيده بود . سعى كردم نفس هاى داغ و عميقم را آرام كنم . دلم مى خواست موقعى كه سعيد پياده مى شد ، مرا چنان آرام ببيند كه انگار پرواز كرده و آمده ام.
اتوبوس رسيد و ايستاد . درِ اول ، مقابل من باز شد . سعيد ، با ديدن من ، بُهتش زد . كيف كردم! مثل توى فيلم ها لبخند زدم و لابُد او فكر كرد كه من از همان اول ، اين نقشه را داشته ام . احساس خوبى پيدا كرده بودم . مى خواستم برويم و طرح بى مانندى براى روزنامه ديوارى مان بريزيم . ديگر هيچ چيز ، دست نيافتنى به نظر نمى رسيد.