گفتگو با يك نمونه روشن اعتماد به نفس
اشاره : چندين بار از نزديك ديده بودمش؛
ولى هيچ گاه به صورت مفصّل و جدّى با هم
صحبت نكرده بوديم . در چهره اش «نداشته
ها» مشخّص بود؛ امّا آن گاه كه لب به سخن
گشود ، از «داشته ها»يى حرف زد كه من و تو
نداريم و يا براى رسيدن به آنها ، سال ها
بايد تلاش كنيم.
سال ها تلاش؟ چه عيبى دارد؟ به قول خودش:
«مسير انسان شدن ، دفعى نيست . يك مسير
تكاملى و تدريجى است» . من و تو هم خسته مى
شويم و به نفس نفس مى افتيم؛ ولى بيا قول
بدهيم كه هرگز به عقب باز نگرديم.
همه اسطوره ها، دست نايافتنى نيستند.
محسن محسنى ، يكى از همين اسطوره هاى دست
يافتنى است؛ كوه استقامت ، درياى اميد و
مظهر اعتماد به نفس ، با آن لحن عارفانه و
تواضع دوست داشتنى اش . آنچه مى آيد ،
داستان زندگى يكى از مردانى است كه به
قلّه رسيده اند. من و تو ، در اين مسير ، چه
خواهيم كرد؟
آقاى محسنى! در ابتداى صحبت ، از روحيات
خودتان قبل از رفتن به جبهه به عنوان يك
نوجوان بگوييد.
دوازده ساله بودم كه براى اوّلين بار ،
تصميم گرفتم به جبهه بروم؛ امّا به علّت
كمى سن ، مرا نپذيرفتند . در سن سيزده -
چهارده سالگى مراجعه كردم ، باز هم گفتند
: سنّ تو كم است . آن موقع ، حدّاقل سنّ
اعزام به جبهه، هفده سال بود . چون ، از
اعزام از تهران نااميد شدم ، به اصفهان
رفتم و نهايتاً با پافشارى ، در سن پانزده
سالگى به جبهه اعزام شدم . من هيچ ادّعايى
نسبت به دوران نوجوانى خودم ندارم، كه
بگويم فردى دانشمند ، با گذشت ، با خلوص و
.. . بوده ام. يك فرد عادى بودم ، مثل ميليون
ها بسيجى ديگر . حتى از لحاظ ايمان و پاكى
هم از آنها پايين تر بودم . وقتى قطار
زندگى راه مى افتد ، آنهايى كه بليت دارند
، سوار مى شوند و افرادى مثل من ، با لطف
خدا، بدون بليتْ سوار مى شوند و در صراط
مستقيم ، حركت مى كنند. يك جمله به جوانان
بگويم : من خيلى ، خيلى ممنون خدا هستم؛
چون اگر مرا به سمت جبهه هدايت نكرده بود
، نمى دانم امروز ، كجا بودم؟
چه قدر مطالعه داشتيد؟
البته خيلى اهل مطالعه بودم ، تا جايى كه
پشت در كتابفروشى مى ايستادم تا كتاب يا
مجلّه جديدى كه مى آيد ، همان لحظه آن را
بخرم. به طور عجيبى علاقه مند به مطالعه
بودم؛ داستان ، كتاب هاى علمى - تخيّلى و
تاريخى را بسيار مطالعه مى كردم. حسّ
ماجراجويى و تخيّل بسيار قوى اى داشتم و
در سنّ سيزده سالگى سعى كردم داستان
بنويسم . البته آن وقت ، شرايط زندگى ما
بسيار سخت بود و چون وضع مالى خوبى
نداشتيم ، گاهى به جاى خريد ، به كتاب
خانه مى رفتم يا ساعت ها كتابى را در
كتابفروشى مطالعه مى كردم.
به عنوان يك نوجوان ، با چه انديشه و فكرى
تصميم گرفتيد به جبهه برويد؟
خيلى مشكل است كه الآن درباره شرايط
گذشته صحبت كنيم . گاهى بدون اين كه
متوجّه شويم ، افكار امروزى مابر تحليل
وقايع گذشته ، تأثير مى گذارد . در هر صورت
، انسان در آن سن ، دائم در تلاطم است؛ يك
درياى آرام نيست . در آن زمان ، بهترين و
سالم ترين محيط براى جوانان، جبهه بود.
روزى كه اوّلين بار لباس بسيجى پوشيدم و
چپيه انداختم ، احساس مرد شدن و بزرگى
كردم . احساس كردم وارد مسيرى شده ام كه
افراد ، به من با ديده ترحّم نگاه نمى
كنند . جبهه ، جاى پاكى ها و محلّ رفت و آمد
فرشتگان آسمانى بود. همه چيز در جبهه بود
، جز دو رنگى و فساد. اينها همه انگيزه
ايجاد مى كرد .
امروز ، روز جهاد با قلم و فكر و فرهنگ است
و اين ، از جهاد با اسلحه ، مشكل تر و سخت
تر است.
عدّه اى معتقدند كه حضور پر شور جوانان و
نوجوانان در جبهه ، به خاطر حسّ كنجكاوى و
ماجراجويى در آن سن است و اعتقاد و ايمان
خاصّى پشتِ سر اين حضور نبوده ...
يك انسان با انصاف ، چنين حرفى نمى زند .
اگر كسى چند روز به جبهه آمده باشد ، مى
داند كه جبهه ، جاى كنجكاوى و ماجراجويى
نبود . اگر امروز فرصتى ايجاد شود ، با
همين وضعيت ، به جبهه مى روم؛ چون در آن جا
زيبايى هايى وجود دارد كه انسان را جذب مى
كند . شايد عدّه اى در ابتدا براى
ماجراجويى مى رفتند؛ امّا همه اين گونه
نبودند.
بالا بردن سطح آگاهى و هوشيارى ، از مهم
ترين نيازهاى جوانان امروز است.
دليلى هم داريد؟
بله! اوّل، اين كه دشمنى به كشور ما حمله
كرده بود كه پشت سرش تمام ابرقدرت هاى
جهان بودند . در اين وضعيت ، حضور در جبهه
، وظيفه اسلامى ، شرعى و ملّى ما بود. اين
كار ، فى نفسه ، كار عاقلانه اى است . دوم،
اين كه دشمن نيامده بود فقط خاك ما را
بگيرد . او آمده بود ايمان ما را هم از ما
بگيرد. سوم، اين كه ما انقلاب كرده ايم و
مى دانستيم تمام اين حرف ها به خاطر
انقلاب است ، وگرنه قبل از انقلاب هم
شرايط برايشان فراهم بود. چرا آن موقع ،
حمله نكردند؟ چهارم، اين كه ما خودمان را
پشتِ سر امام زمان(عج) مى ديديم و در جلوى
خود، كسى را مى ديديم كه بوى امام زمان(عج)
و على عليه السّلام و فاطمه زهرا عليها
السّلام را مى داد . چه لذّتى از اين شيرين
تر كه پشت سر فرزند زهرا حركت كنيم . حال
بگوييد يك جوان ، چه جايى بهتر از جبهه
پيدا مى كند؟ خدا از او راضى؛ امام زمان و
ائمه اطهار از او راضى؛ امام خمينى از او
راضى؛ و تمام مردم هم از او راضى . آن جوان
هايى كه به جبهه نرفتند ، قضيّه را
نفهميدند ، نه اين كه نخواستند . همه چيز ،
در جبهه جمع بود؛ پاكى و صفا ، عشق و وفا ،
و
همراهان و دوستان واقعى ، به همراه اشك
ها و لبخندها و... . ما براى بازى و تفريح
نرفتيم و خدا را شكر كه مى توانيم صدها
سال ديگر هم به آن افتخار كنيم.
آقاى محسنى! مى خواهم صادقانه پاسخ
بگوييد : اوّلين فكرى كه پس از لحظه
مجروحيت به ذهنتان آمد ، چه بود؟
اين سؤال را نپرسيد ، بهتر است . بعضى وقت
ها جوابْ قلبى است، نه علمى ... و شايد
خواننده را راضى نكند . ناراحت نشدم و
خوشحالم از اين كه بدون هيچ فشارى ، اين
قضيه را تحمّل كردم . اگر با روى باز
برخورد كردم ، اگر خنديدم ، فقط لطف خدا
بود . اين نبود كه محسنى آدم قوى اى باشد .
من اين طور نبودم . قبل از مجروح شدن ، اگر
سوزن به دستم مى رفت ، گريه مى كردم؛ امّا
از دست دادن دو چشم و دو دست ، پارگى پرده
گوش ها و مشكلاتى كه براى پايم به وجود
آمد ، بر روح من، فشار نياورد. همه لطف خدا
بود. خيلى ها به من مى گويند كه «پشيمان
نيستى؟». مى گويم چيزى از ناراحتى در چهره
من مى بينيد؟ پاسخ همه ، منفى است . خدا را
شكر كه مُهر بندگى خود را بر من زده است.
اگر جوانى سؤال كرد ، نبايد نگران آينده
او بود. مشكل، اين جاست كه برخى جوانان ما
كمتر فكر مى كنند و دچار يك نوع تنبلى
ذهنى شده اند.
ديدگاه امروز شما چيست؟
البته ديدگاهى كه ديروز داشتم ، الآن
ندارم . به نظر خودم ، هر روز ، يك سير
تكاملى را طى كرده ام و اين ديدگاه ، روز
به روز ، رشد كرده است . من مسير انسان شدن
را دفعى نمى دانم؛ يك مسير تكاملى و
تدريجى است .
نبايد به خاطر يك مشكل، از زندگى نااميد
شد؛ چون حكمت خدا اجازه نمى دهد كه موجودى
بيهوده باشد.
فقط اين را مى دانم كه اگر
امروز قرار بود به جبهه بروم ، خيلى بهتر
از آن استفاده مى كردم . احساس مى كنم گاهى
لغزيده ام و گاهى خسته شده ام؛ امّا مهم
اين است كه هيچ وقت به عقب برنگشته ام.
وقتى از كوه بالا مى روى ، خسته مى شوى ،
نفس نفس مى زنى و گاهى مى ايستى؛ امّا مهم
اين است كه بازنگردى . چه قدر انسان اُفت و
خيز دارد ، مهم نيست . مهم ، حركت به سوى
كمال است.
ديدگاه شما درباره جانبازى چيست؟
من مجروح شدن را بالاتر از شهادت مى دانم .
بسيارى احساس مى كنند شهادت ، نقطه اوج
است و بالاترين رشد و تكاملِ يك انسان .
امّا كسى كه در راه خدا عضوى را مى دهد ،
يك بار شهادت را مى چشد و همه عمر ، از عضو
از دست داده ، پيروى مى كند و زندگى را با
صدها مشكل به پيش مى برد و اين سختى ها
انسان را به اوج مى رساند . مقام جانباز ،
وقتى از شهدا بالاتر مى رود كه با صبر و
ايمان ، همراه باشد . ممكن است فكر كنيد
محسنى از خودش تعريف مى كند؛ امّا نه ،
چون
خودم را هيچ وقت يك جانباز ندانسته
ام. مقام جانبازان ، بسيار بالاتر از اين
حرف هاست و چون لايق جانبازى نبوده ام،
خوب مى فهمم يك جانباز كيست.
بعد از مجروح شدن، چه كرديد؟ شما در آن
زمان ، يك جوان كم سن و سال بوديد.
واقعيتْ اين است كه تا يك سال بعد از
حادثه ، دائم در بيمارستان بودم؛ امّا از
اوايل سال 64 ، مرتّب اين سؤال برايم پيش
مى آمد كه: در آينده، چه كار خواهم كرد؟
آدمى كه دست ندارد ، چشم ندارد ، گوش ها و
پاهايش مشكل دارند و تازه ، جوانى هفده
ساله است؟ روزهاى بسيار سختى بر من گذشت و
سخت تر، اين كه هيچ كس نمى توانست به من
كمك كند . واقعاً خودم بودم و خودم، در يك
دنياى تاريك و مبهمْ رها شده، و آن وقت ها
بسيار فكر مى كردم و اين سؤال در ذهن من جا
گرفت كه اگر واقعاً به درد كارى نمى خورى
، چرا خدا تو را زنده نگه داشت؟ مگر حكمت
خدا اجازه مى دهد موجودى بيهوده باشد؟ پس
اگر زنده مانده ام، وظايف و توانايى هايى
دارم كه بايد انجام بدهم. از اين به بعد ،
به داشته ها فكر كردم . آن چيزى كه براى
جوان ها مهمْ جلوه مى كند ، اين است كه به
خاطر يك مشكل ، از زندگى نااميد نشوند .
عدّه اى از فقر در رنج اند؛ عدّه اى از
چهره خود ناراضى اند؛ برخى نيز در
تحصيلات ، مشكل دارند و بعد ، دچار پوچى
مى شوند . وقتى به سمت نااميدى مى روى ،
بايد به چيزهايى كه دارى فكر كنى؛ نداشته
ها را كه مى دانى. من ديدم گوش دارم ، زبان
دارم ، ذهن سالم دارم و بسيارى از توانايى
هاى ديگر. پس به اين نتيجه رسيدم كه
بهترين و با ارزش ترين چيزها را دارم.
من سيرِ انسان شدن را دفعى نمى دانم؛ يك
مسير تكاملى و تدريجى است.
تصميم بعدى شما پس از پشتِ سر گذاشتن اين
دوران ، چه بود؟
تصميم گرفتم مبارزه خود را ادامه دهم. به
خود گفتم تا ديروز ، جهاد من، مبارزه با
سلاح بود. امروز، جهادِ من، با قلم و فكر و
فرهنگ است و اين جهاد ، از جهاد قبلى مهم
تر و مشكل تر است . زمانى كه به جبهه رفتم،
كلاس سوم راهنمايى بودم . بعد از مجروح
شدن هم نتوانستم درس بخوانم؛ امّا از مهر
64 ، شروع به خواندن كتاب هاى اوّل
دبيرستان كردم. البته برخى به من ايراد مى
گرفتند كه چرا خودت را خسته مى كنى ، بعضى
هم به حرفشان رنگ و لعاب مذهبى مى دادند
كه: «شما به جبهه رفته اى و دِينت را ادا
كرده اى. بايد استراحت كنى و ما به جبهه
برويم». اين حرف ها آدم را قلقلك مى دهد.
بله ، مُرده هاى بهشتِ زهرا هيچ دِينى
ندارند؛ امّا كسانى كه هنوز قلبشان مى
تپد ، وظيفه دارند . انسانْ اگر زنده است ،
بايد كارى انجام دهد؛ وگرنه ، هيچ فرقى با
مرده ندارد.
براى ادامه تحصيلات ، چه تصميمى گرفتيد؟
تصميم گرفتم به صورت جهشى درس بخوانم. اين
قضيه باعث شد كه بر من بيشتر خُرده بگيرند
. نهايتاً چهار سال دبيرستان را در عرض يك
سال و چند ماه تمام كردم . بعد در كنكور
دانشگاه شركت كردم و در رشته هاى حقوق
دانشگاه تهران و فلسفه دانشگاه امام صادق
عليه السّلام قبول شدم . به دانشگاه امام
صادق عليه السّلام رفتم و الآن ، مدّتى
است كه تحصيلات من به پايان رسيده . فوق
ليسانس فلسفه اسلامى دارم و اگر فرصتى
پيش بيايد ، مى خواهم در دانشگاه ، تدريس
كنم.
امروزه، وقتى جانبازى به دانشگاه ها يا
مجامع علمى راه پيدا مى كند، خيلى ها فكر
مى كنند كه رشد تحصيلى او، نه با ملاك
علم، بلكه با معيارهاى ديگرى (مثل: حق،
ارزش، افتخارات و...) صورت گرفته است.
مثلاً ممكن است كسى بگويد اگر واقعاً
علمْ ملاك بود، شما نمى توانستيد چهار
سال دبيرستان را در يك سال بخوانيد و بعد،
وارد دانشگاه شويد. پاسخ شما چيست؟
وقتى از كوه بالا مى روى ، خسته مى شوى ،
نَفَس نَفَس مى زنى و گاهى مى ايستى؛ امّا
مهم اين است كه باز نگردى . چه قدر انسان
افت و خيز دارد ، مهم نيست . مهم ، حركت به
سوى كمال است.
من در مورد شخص خودم مى توانم بگويم كه
اين طور نبود. من يك سال با خودم فكر مى
كردم كه حالا با اين وضعيّت و با اين حد از
مجروحيت، اصلاً مى توانم به زندگى عادى
برگردم يا نه و آيا وجود من اصلاً مفيد
است يا نه. بعد كه تصميم گرفتم زندگى كنم و
مفيد باشم، حقيقتاً با مشكلات، مبارزه
كردم. با اراده قوى شروع به درس خواندن
كردم. تصميم خودم را گرفته بودم و يقين
داشتم كه مى توانم. نتيجتاً در يادگيرى و
آموختن، واقعاً موفّق شدم و ارفاق هاى
علمى، در موفقيت من، نقشى نداشت. اصولاً
آن زمان، كسى تجربه برخورد با چنين
مجروحى را نداشت؛ امّا من سعى كردم كه
خسته و نااميد نشوم، بلكه موفقيت من در
تحصيل، به جانبازان ديگر هم انگيزه بدهد.
يعنى از فرصت هاى اختصاصى و ارفاق هاى ويژه
(به قول امروزى ها: رانْت)، استفاده نكرده
ايد.
نه! با اين ارفاق ها مگر چه قدر مى شود
ادامه داد؟! در مسير طولانى تحصيل، در
امتحانات، بحث ها و گفتگوها، تحقيق ها،
فعاليت هاى دانشجويى، پايان نامه تحصيلى
و... همه موفقيت ها كه نمى توانند با رانْت
ها به دست بيايند، آن هم در يك دانشگاه
غير دولتى كه به سختگيرى علمى شناخته شده
و حتى آن سهميه هاى قانونىِ دانشگاه هاى
دولتى را هم ندارد. به علاوه، كارنامه هاى
من هست و همكلاسى هاى من هستند كه با آنها
در يك كلاس نشسته ام. اين جا و آن جا كلاس
هايى را اداره كرده ام و حالا عدّه زيادى
مى توانند به شما جواب بدهند كه آيا من
واقعاً درس خوانده ام يا نه. من به
توانايى هاى خودم واقفم و به تحقيق و
تحصيل، ادامه مى دهم و تصميم دارم ـ إن
شاء الله ـ در يكى از مراكز يا مؤسسات
آموزش عالى به تدريس بپردازم.
امروز چه چيزى مورد نياز جوان هاى جامعه
است؟
آگاهى! من احساس مى كنم آن چيزى كه امروز
مورد نياز جوانان است ، بالا بردن سطح
آگاهى و هوشيارى آنان است . ما دچار يك
تنبلى ذهنى شده ايم. مشكل برخى جوانان ما
اين است كه كمتر فكر مى كنند . اگر جوانى
سؤال مى كند ، نبايد نگران آينده او
باشيم؛ چون فكر مى كند . خداوند در قرآن مى
فرمايد : «آيا وسعت ديد كسى كه به صورت ،
به زمين خورده و در آن حال ، جلوى روى خودش
را نگاه مى كند ، به اندازه كسى است كه
سرپا ايستاده و به دور دست ها مى نگرد؟»
[سوره ملك ، آيه 22]. اگر جوان ما آگاه باشد
، دچار انحراف نمى شود؛ چون معتقديم يك
رسول و اهل بيتى وجود دارند. امّا يك
پيامبر هم در درون داريم كه عقل و وجدانِ
ماست و او مى تواند رفتار ما را تنظيم كند.
در پايان، اگر صحبت خاصّى داريد ،
بفرماييد.
هر انسانى براى حركت درست در مسير زندگى،
نياز به يك چراغ ، اسوه يا الگو دارد .
جامعه ما امروز، يك چراغ نورانى دارد و آن
، امام عزيزمان است ؛ كسى كه زندگى اش مى
تواند بهترين مسير را به ما نشان دهد . اگر
به او اقتدا كنيم نگران گمراهى و شكست،
نبايد باشيم.
***
صداى اذان كه بلند شد ، به نماز ايستاد .
نماز مغرب را پشت سرِ او خواندم . بعد از
نماز گفت : «فلانى! نمى توانى به من اقتدا
كنى» . فكر كردم تعارف مى كند؛ امّا ادامه
داد : «امام جماعت ، بايد كفِ دست داشته
باشد. خدا مى دانسته ما چه كاره ايم ، آن
را از ما گرفته است» و بعد ، شروع به
خواندن قرآن كرد : «عمّ يتسائلون؟ عن
النبأ العظيم ...».