| مجلات >حديث زندگی>پيش شماره 3 |
|
محمد رضا موحّدى
شايد شما هم داستان كوتاه «ماهى سياهِ
كوچولو» را خوانده باشيد. در اين داستان
كوتاه، مضامينى بلند نهفته است. جوهره
اصلى داستان، حركت و تلاش براى رسيدن به
آينده اى بهتر و بيرون از چرخه ملال آورِ
روز مرّگى است. ماهى كوچكِ داستان، با آن
كه از همه سو تحقير مى شود و همه او را از
روشى كه در پيش گرفته، باز مى دارند، امّا
با اتّكا بر اراده خويش و با بهره گيرى از
تجربيات گذشتگان، بر خواسته خويش پاى مى
فشارد و بر همه سختى ها و ناملايمات،
پيروز مى شود.
موارد، انبوه كسانى كه براساس عادت و
اعتماد به روش ديگران و برخلاف خواستِ
قلبى خود زندگى مى كنند، چنان در چشم ما
بزرگ مى نمايند كه در برابر آنها جرئت
عرضِ اندام نمى يابيم و با خود مى گوييم
لابد همه درست دريافته اند كه اين گونه
عمل مى كنند! از اين رو، كم هستند كسانى كه
بر رأى و تصميم عاقلانه خود، پا مى فشارند
و دست خوشِ جوّ زمانه نمى شوند. جدا شد يكى
چشمه از كوهسار
به ره گشت ناگه به سنگى دچار در ادبيات گذشته
ما ، آن اندازه كه درباره «برخويشتن
اعتماد نكردن» سخن گفته اند ، در باب
«اعتماد به نفس» ، كمتر توصيه اى مى توان
يافت . دليل اين مطلب نيز واضح است.
حجم
گسترده اى از متون ادبى ما، بخصوص متونى
كه جنبه تعليمى دارند ، به حوزه ادبيات
صوفيانه مربوط اند. همان گونه كه مى دانيد
، ادبيات صوفيانه، بويژه پس از قرن ششم
هجرى ، سخت تحت تأثير تفكّر اشعريان[4]
قرار گرفت و قبول «جبر» در برابر
«اختيار» ، از نتايج نامطلوب اين سيطره
بود. اعتمادى بودشان بر نفس
خويش چيست بر شير اعتمادِ
گاوميش؟ (مثنوى ، دفتر ششم) تكيه بر عقل خود و فرهنگ خويش بودمان تا اين بلا آمد به پيش (مثنوى ، دفتر ششم) تو اعتماد مكن بر كمال و دانش خويش كه كوه قاف شوى، زود در هوات كنند (ديوان شمس) هر گاه خودباورى در برابر توكّل بنشيند ، عُرفا آن را طرد مى كنند و منفور مى شمرند . عارفان ، در مراحلى از كمال ، چون انسان را در برابر خداوندْ فانى مى دانند ، ديگر در اين نكته شكّى ندارند كه انسان ، اساساً اراده اى مستقل از اراده خداوند ندارد و با همان تفكّر اشعرى ، خودباورى به اين معنا را به طاق نسيان مى سپارند . خواجه سخن ، شمس الدين محمد حافظ شيرازى در اين زمينه گويد:
بارها گفته ام و بار دگر مى گويم
كه منِ دلشده ، اين ره ، نه به خود مى
پويم
من اگر خارم و گر گل ، چمن آرايى هست كه از آن دست كه او مى كِشدم ، مى رويم * به سعى خود نتوان بُرد پى به گوهر مقصود خيال باشد كين كار ، بى حواله برآيد * برو اى ناصح و بر دُرد كشان ، خُرده مگير كار فرماى قَدَر مى كند اين ، من چه كنم؟ اگر چه همين حافظ شيرازى ، خودِ انسان را در برابر انسان هاى ديگر ، داراى قدرت اراده و عزّت و اقتدار مى بيند و فاش مى گويد و از گفته خود ، دلشاد است كه : بيا تا گل برافشانيم و مى در ساغر اندازيم فلك را سقف بشكافيم و طرحى نو دراندازيم * چرخ ، بر هم زنم ار غير مُرادم گردد من نه آنم كه زَبونى كشم از چرخ فلك * كمتر از ذره نه اى ، پست مشو ، مهر بورز تا به خلوتگه خورشيد رسى چرخ زنان * سال ها دل ، طلب جام جم از ما مى كرد آنچه خود داشت ، ز بيگانه تمنّا مى كرد سعدى شيرازى نيز آن جا كه «خود» را در برابر «او» مى بيند ، چنين شخصيتى را تحقير كرده ، زير پاى ديانت مى فشارد: كس را به خير و طاعت خويش اعتماد نيست آن بى بصر بُوَد كه كند تكيه بر عصا (ديوان سعدى ، قصايد) هر كه با يار آشنا شد ، گو : ز خود بيگانه باش تكيه بر هستى مكن ، در نيستى مردانه باش (ديوان سعدى ، غزليات) امّا همين سعدى ، هرگاه خود را در برابر ديگران مى بيند ، بر خودباورى و ايستادن برپاى خويش و چشم به يارى ديگرى نداشتن و ...، اصرار مى ورزد و آن را در پند نامه هاى فراوان خود مى گنجاند. يكى از اين پندنامه ها، حكايت زيبايى است كه در بوستان[5] آمده است . در اين حكايت مى خوانيم:
يكى روبهى ديد بى دست و پاى
فرومانْد در لطف و صُنع خداى آن شخص كه شاهد عجز كامل روباه بود ، در اين فكرها بود كه ناگهان ، شيرى را ديد كه پس مانده شكار خود را در آن نزديكى بر زمين نهاد و رفت و اين شد قوت آن روز روباه . روز ديگر نيز شاهد چنين صحنه اى بود و به اين نتيجه رسيد كه من نيز: از ين پس به كُنجى نشينم چو مور
كه روزى نخوردند شيران به زور آرى ، او با چشمداشت به يارى ديگران ،
خلوت گُزيد و سر به گريبان تنهايى فرو برد
، به اين اميد كه خداوند ، از طريق ديگران
، به او كمك خواهد كرد؛ امّا پس از سپرى
شدن چند روز و يارى نديدن از غير ، هاتف
غيب ، اين پند را به گوش او برخواند كه :
چرا از ميان روباه (كه وابسته به ديگران
بود) و شير (كه به تلاش خود وابسته بود)،
روباه را انتخاب كردى؟ چرا همچون شير ،
بر بازوى خويش تكيه نمى كنى؟ چو صبرش نماند از ضعيفى و هوش
ز ديوارش آوازى آمد به گوش: احتمالاً شما نيز با اين تشبيه سعدى (كه انسانِ مستقل و متّكى به خود را به شير مانند كرده) ، توصيه هاى حكيم نظامى گنجوى را به ياد مى آوريد كه در سفارش به فرزند چهارده ساله خويش مى گويد: دانش طلب و بزرگى آموز
تا بهْ نگرند روزت از روز آرى ، عارفان و شاعران پندآموز، به
نيكويىِ تمام به ما آموخته اند كه بايد
زاده خصالِ خويشتن باشيم ، نه وابسته به
امتيازات و امكانات ديگران . بى گمان ،
تجربه هايى موفّق و موافق با اين گفته را
در پيرامون خود ديده ايد؛ انسان هاى فقير
و بى هيچ امكانات كه تنها با اتّكا و
اعتماد به خود و پيگيرى هاى خستگى ناپذير
، توانسته اند به مدارج و موقعيت هايى
برسند كه هيچ انسان ثروتمند و مرفّهى به
آن جا نرسيده است . ميكل آنژ ، نقّاش ،
مجسّمه ساز و شاعرِ شهير ايتاليايى مى
گويد : «بهترين دستور زندگى اين است كه
انسان ، اعتماد به نفس داشته باشد و در
پرتو سعى و كوشش خود ، به مقام و منزلتى
برسد». 1 برگرفته از اين بيت معروف ميرزا حبيب خراسانى است كه: گوهر خود را هويدا كن، كمالْ اين است و بس خويش را در خويش پيدا كن، كمالْ اين است و بس 2. برگزيده آثار صمد بهرنگى ، ص174-191. |