مجلات >حديث زندگی>پيش شماره 3

[1]خويش را در خويش پيدا كن

محمد رضا موحّدى

 


29

شايد شما هم داستان كوتاه «ماهى سياهِ كوچولو» را خوانده باشيد. در اين داستان كوتاه، مضامينى بلند نهفته است. جوهره اصلى داستان، حركت و تلاش براى رسيدن به آينده اى بهتر و بيرون از چرخه ملال آورِ روز مرّگى است. ماهى كوچكِ داستان، با آن كه از همه سو تحقير مى شود و همه او را از روشى كه در پيش گرفته، باز مى دارند، امّا با اتّكا بر اراده خويش و با بهره گيرى از تجربيات گذشتگان، بر خواسته خويش پاى مى فشارد و بر همه سختى ها و ناملايمات، پيروز مى شود.
ماهى كوچولو، در جايى از داستان، در پاسخ به مادر، كه او را به زندگى هميشگى دعوت مى كند، مى گويد: «نه مادر، من ديگر از اين گردش ها خسته شده ام؛ مى خواهم راه بيفتم و بروم ببينم جاهاى ديگر، چه خبرهايى هست. ممكن است فكر كنى كه يك كسى اين حرف ها را به ماهى كوچولو ياد داده؛ امّا بدان كه من، خودم خيلى وقت است در اين فكرم. البتّه خيلى چيزها هم از اين و آن ياد گرفته ام. مثلاً اين را فهميده ام كه بيشتر ماهى ها، موقع پيرى، شكايت مى كنند كه زندگى شان را بيخودى تلف كرده اند؛ دائم ناله و نفرين مى كنند و از همه چيز شكايت دارند. من مى خواهم بدانم كه راستى راستى، زندگى يعنى اين كه توى يك تكّه جا بروى و برگردى تا پير شوى و ديگر هيچ؟ يا اين كه طور ديگرى هم توى دنيا مى شود زندگى كرد؟...».
و باز در پاسخ به سرزنش هاى همسايه كه مى گويد: «كوچولو! ببينم تو از كِى تا حالا عالم و فيلسوف شده اى و ما را خبر نكردى؟»، جواب مى دهد: «خانم! من نمى دانم شما عالم و فيلسوف به چه مى گوييد. من فقط از اين گردش ها خسته شده ام و نمى خواهم به گردش هاى خسته كننده، ادامه بدهم و اَلَكى خوش باشم و يك دفعه چشم باز كنم و ببينم مثل شماها پير شده ام و هنوز هم همان ماهى چشم و گوش بسته ام كه بودم».
اين داستان، مرا همواره به اين نكته توجّه مى دهد كه ما آدميان، بيشتر دوست داريم با اتّكا به تصميم و اراده ديگران، و با تقليد از برداشت هاى آنها - كه گاه آن را با بهره گيرى از تجربيات بزرگ ترها اشتباه مى گيريم - خود را از قيد تصميم گيرى رها كنيم. بدين ترتيب كه در بسيارى
 


30

موارد، انبوه كسانى كه براساس عادت و اعتماد به روش ديگران و برخلاف خواستِ قلبى خود زندگى مى كنند، چنان در چشم ما بزرگ مى نمايند كه در برابر آنها جرئت عرضِ اندام نمى يابيم و با خود مى گوييم لابد همه درست دريافته اند كه اين گونه عمل مى كنند! از اين رو، كم هستند كسانى كه بر رأى و تصميم عاقلانه خود، پا مى فشارند و دست خوشِ جوّ زمانه نمى شوند.
از قضا، در داستان «ماهى سياهِ كوچولو» مى بينيم كه تمام قصّه، از زبان مادر بزرگ پيرى براى دوازده هزار بچّه و نوه خود ، نقل مى شود . در پايان قصّه و پس از به خواب رفتن همه ماهى ها مى خوانيم : «يازده هزار و نُهصد و نود و نُه ماهى كوچولو ~شب به خير{ گفتند و رفتند و خوابيدند . مادر بزرگ هم خوابش برد؛ امّا ماهى سرخِ كوچولويى ، هر چه كرد ، خوابش نبرد ؛ شب تا صبح، همه اش در فكر دريا بود ...».[2]
خود باورى ، رابطه اى مستقيم با عزم و اراده دارد . آن كس كه توانايى هاى خود را باور كرده است ، براى رسيدن به آنچه خود دريافته، هر سختى اى را پشت سر مى گذارد.
از ميان شاعران معاصر ، محمّد تقى بهار ، مشهور به ملك الشعرا، در ترجمه قطعه شعرى از فرانسه به فارسى، از زبان يك چشمه ، به نيكى ، نقش خود باورى و اتّكاى به خويش را در پيروزى و بهروزى ، نشان مى دهد:

جدا شد يكى چشمه از كوهسار                به ره گشت ناگه به سنگى دچار  
به نرمى چنين گفت با سنگ سخت :         كَرَم كرده، راهى ده، اى نيك بخت!
  جناب اجل ، كِش گران بود سر               زدش سيلى و گفت : دور ، اى پسر!
 نجنبيدم از سيلِ زورآزماى                    كه اى تو ، كه پيش تو افتم ز جاى؟
نشد چشمه از پاسخ سنگ ، سرد              به كَندن در اِستاد و اِبرام كرد     
بسى كَند و كاويد و كوشش نمود               كز آن سنگ خارا رهى برگشود  
ز كوشش ، به هر چيز، خواهى رسيد         به هر چيز خواهى كماهى رسيد  
  برو كارگر باش و اميدوار                     كه از يأس ، جز مرگ ، نايد به بار
گَرَت پايدارى است در كارها                  شود سهل پيش تو دشوارها[3]    

در ادبيات گذشته ما ، آن اندازه كه درباره «برخويشتن اعتماد نكردن» سخن گفته اند ، در باب «اعتماد به نفس» ، كمتر توصيه اى مى توان يافت . دليل اين مطلب نيز واضح است.
 


31

حجم گسترده اى از متون ادبى ما، بخصوص متونى كه جنبه تعليمى دارند ، به حوزه ادبيات صوفيانه مربوط اند. همان گونه كه مى دانيد ، ادبيات صوفيانه، بويژه پس از قرن ششم هجرى ، سخت تحت تأثير تفكّر اشعريان[4] قرار گرفت و قبول «جبر» در برابر «اختيار» ، از نتايج نامطلوب اين سيطره بود.
عارفان ما آن جا كه اراده انسان را در برابر اراده خداوند ديده اند يا به نوعى در مقام مقايسه ميان اين دو برآمده اند، سخت بر استقلال آدمى تاخته اند و او را از اعتماد بر خويش ، برحذر داشته اند. نمونه هاى اين انديشه و بينش را در بسيارى از متون عرفانى مى توان ديد.
مولانا جلال الدين رومى ، در جاى جاىِ مثنوى و نيز در ديوان شمس، نتايج اعتماد ورزى هاى نابجاى آدمى را بر خود ، آن جا كه موجب فراموشى خداوند و نيز غرور و طغيان آدمى شده است ، به زيباترين شكلى به تصوير كشيده است . طبعاً چنين خودباورى اى از ديدگاه مولانا نامطلوب بوده و آن را نفى كرده است:

اعتمادى بودشان بر نفس خويش           چيست بر شير اعتمادِ گاوميش؟     
اعتمادى كرد بر تدبير خويش              كه بَرَم من كار خود با عقلْ پيش    

(مثنوى ، دفتر ششم)

تكيه بر عقل خود و فرهنگ خويش           بودمان تا اين بلا آمد به پيش    

(مثنوى ، دفتر ششم)

تو اعتماد مكن بر كمال و دانش خويش          كه كوه قاف شوى، زود در هوات كنند

(ديوان شمس)

هر گاه خودباورى در برابر توكّل بنشيند ، عُرفا آن را طرد مى كنند و منفور مى شمرند . عارفان ، در مراحلى از كمال ، چون انسان را در برابر خداوندْ فانى مى دانند ، ديگر در اين نكته شكّى ندارند كه انسان ، اساساً اراده اى مستقل از اراده خداوند ندارد و با همان تفكّر اشعرى ، خودباورى به اين معنا را به طاق نسيان مى سپارند . خواجه سخن ، شمس الدين محمد حافظ شيرازى در اين زمينه گويد:

       بارها گفته ام و بار دگر مى گويم                   كه منِ دلشده ، اين ره ، نه به خود مى پويم
 از پسِ آينه ، طوطى صفتم داشته اند               آنچه استاد ازل گفت بگو ، مى گويم
 


32

         من اگر خارم و گر گل ، چمن آرايى هست         كه از آن دست كه او مى كِشدم ، مى رويم 

*

به سعى خود نتوان بُرد پى به گوهر مقصود          خيال باشد كين كار ، بى حواله برآيد

*

برو اى ناصح و بر دُرد كشان ، خُرده مگير           كار فرماى قَدَر مى كند اين ، من چه كنم؟

اگر چه همين حافظ شيرازى ، خودِ انسان را در برابر انسان هاى ديگر ، داراى قدرت اراده و عزّت و اقتدار مى بيند و فاش مى گويد و از گفته خود ، دلشاد است كه :

بيا تا گل برافشانيم و مى در ساغر اندازيم           فلك را سقف بشكافيم و طرحى نو دراندازيم

*

چرخ ، بر هم زنم ار غير مُرادم گردد           من نه آنم كه زَبونى كشم از چرخ فلك 

*

كمتر از ذره نه اى ، پست مشو ، مهر بورز          تا به خلوتگه خورشيد رسى چرخ زنان

*

سال ها دل ، طلب جام جم از ما مى كرد           آنچه خود داشت ، ز بيگانه تمنّا مى كرد

سعدى شيرازى نيز آن جا كه «خود» را در برابر «او» مى بيند ، چنين شخصيتى را تحقير كرده ، زير پاى ديانت مى فشارد:

كس را به خير و طاعت خويش اعتماد نيست            آن بى بصر بُوَد كه كند تكيه بر عصا

(ديوان سعدى ، قصايد)

هر كه با يار آشنا شد ، گو : ز خود بيگانه باش           تكيه بر هستى مكن ، در نيستى مردانه باش

(ديوان سعدى ، غزليات)

امّا همين سعدى ، هرگاه خود را در برابر ديگران مى بيند ، بر خودباورى و ايستادن برپاى خويش و چشم به يارى ديگرى نداشتن و ...، اصرار مى ورزد و آن را در پند نامه هاى فراوان خود مى گنجاند. يكى از اين پندنامه ها، حكايت زيبايى است كه در بوستان[5] آمده است . در اين حكايت مى خوانيم:

     يكى روبهى ديد بى دست و پاى          فرومانْد در لطف و صُنع خداى           
كه چون زندگانى به سر مى برد؟          بدين دست و پاى ، از كجا مى خورد؟

آن شخص كه شاهد عجز كامل روباه بود ، در اين فكرها بود كه ناگهان ، شيرى را ديد كه پس مانده شكار خود را در آن نزديكى بر زمين نهاد و رفت و اين شد قوت آن روز روباه . روز ديگر نيز شاهد چنين صحنه اى بود و به اين نتيجه رسيد كه من نيز:

از ين پس به كُنجى نشينم چو مور         كه روزى نخوردند شيران به زور    
زَنَخدان فرو بُرد چندى به جَيب            كه بخشنده ، روزى رساند ز غيب    

آرى ، او با چشمداشت به يارى ديگران ، خلوت گُزيد و سر به گريبان تنهايى فرو برد ، به اين اميد كه خداوند ، از طريق ديگران ، به او كمك خواهد كرد؛ امّا پس از سپرى شدن چند روز و يارى نديدن از غير ، هاتف غيب ، اين پند را به گوش او برخواند كه : چرا از ميان روباه (كه وابسته به ديگران بود) و شير (كه به تلاش خود وابسته بود)، روباه را انتخاب كردى؟ چرا همچون شير ،
 


33

بر بازوى خويش تكيه نمى كنى؟

 چو صبرش نماند از ضعيفى و هوش         ز ديوارش آوازى آمد به گوش:
برو شير درّنده باش، اى دَغَل!               مينداز خود را چو روباهِ شل  
     چنان سعى كن كز تو مانَد ، چو شير          چه باشى چو روبه به وامانده سير؟
        بخور تا توانى به بازوى خويش              كه سعيت بود در ترازوى خويش[6] 

احتمالاً شما نيز با اين تشبيه سعدى (كه انسانِ مستقل و متّكى به خود را به شير مانند كرده) ، توصيه هاى حكيم نظامى گنجوى را به ياد مى آوريد كه در سفارش به فرزند چهارده ساله خويش مى گويد:

دانش طلب و بزرگى آموز                تا بهْ نگرند روزت از روز       
نام و نَسَبَت به خردسالى است             نسل از شجر بزرگ ، خالى است
جايى كه بزرگ بايدت بود                فرزندىِ من نداردت سود         
چون شير، به خود ، سپه شكن باش       فرزند خصال خويشتن باش[7]   

آرى ، عارفان و شاعران پندآموز، به نيكويىِ تمام به ما آموخته اند كه بايد زاده خصالِ خويشتن باشيم ، نه وابسته به امتيازات و امكانات ديگران . بى گمان ، تجربه هايى موفّق و موافق با اين گفته را در پيرامون خود ديده ايد؛ انسان هاى فقير و بى هيچ امكانات كه تنها با اتّكا و اعتماد به خود و پيگيرى هاى خستگى ناپذير ، توانسته اند به مدارج و موقعيت هايى برسند كه هيچ انسان ثروتمند و مرفّهى به آن جا نرسيده است . ميكل آنژ ، نقّاش ، مجسّمه ساز و شاعرِ شهير ايتاليايى مى گويد : «بهترين دستور زندگى اين است كه انسان ، اعتماد به نفس داشته باشد و در پرتو سعى و كوشش خود ، به مقام و منزلتى برسد».
شيخ ابو سعيد ابوالخير نيز كه از عارفانِ وارسته و به خدا پيوسته بود ، از يك سو خود را در برابر خداوند، «هيچ» مى انگاشت و «توكّل» را در بالاترين مراحلش در خود، باز مى پروراند و از سوى ديگر ، به عزّت نفس و استقلال شخصيتْ اهميّت مى داد و ياران خويش را به جاده آزادگى و سرفرازى فرامى خواند . گفتار خود را با حكايتى كوتاه از اين پير صاحبْ دل به پايان مى بريم :
خواجه عبدالكريم ، خادم خاصِّ شيخ ما ابوسعيد - قدس الله روحه العزيز - بود. گفت : روزى درويشى مرا بنشانده بود تا از حكايت هاى شيخ ما او را چيزى مى نوشتم . كس بيامد كه «شيخ، تو را مى خوانَد» . برفتم. چون پيش شيخ رسيدم ، شيخ پرسيد كه : «چه مى كردى؟». گفتم : «درويشى حكايتى چند خواست از آنِ شيخ؛ مى نوشتم» . شيخ گفت : «يا عبدالكريم! حكايت نويس مباش . چنان باش كه از تو حكايت كنند!».[8]


1 برگرفته از اين بيت معروف ميرزا حبيب خراسانى است كه:

گوهر خود را هويدا كن، كمالْ اين است و بس          خويش را در خويش پيدا كن، كمالْ اين است و بس

2. برگزيده آثار صمد بهرنگى ، ص174-191.
3. ديوان ملك الشعراى بهار، ج2 ، ص1107.
4. اشعريان ، گروهى از مسلمانانِ پيرو ابوالحسن اشعرى بودند كه از سده چهارم هجرى به بعد ، در برابر تفكّر «معتزله» به چيرگى رسيدند. معتزله ، به اختيارِ انسان و اصالت عقل ، اعتقاد داشتند؛ ولى اشعرى ها معتقد بودند كه حتى افعال اختيارىِ انسان را نيز خداوند ، خلق و ايجاد مى كند . «در تاريخ عرفان و تصوّف اسلامى ، اغلب عرفا و صوفيان ، اشعرىْ مذهب يا اشعرى مشربْ بوده اند . چه ، عرفان بر سر عقل و اختيار خويش قلم در كشيده اند» (حافظ نامه، بهاء الدين خرّمشاهى ، ج1 ، ص467).
5. بوستان ، باب دوم ، حكايت 14.
6. اشاره است به آيه 39 سوره نجم : «واَن ليس للانسان الاّ ما سَعَى» . همچنين ناظر است به حديث نبوى : «أفضل ما يأكل الرجل من عمل يده؛ بهترين و فاضل ترين چيزى كه هر مرد مى خورد ، چيزى است كه از كاردستِ خويش ، حاصل آورده باشد».
7. ديوان نظامى گنجوى ، ليلى و مجنون ، تصحيح وحيد دستگردى ، ص462.
8. أسرار التوحيد فى مقامات الشيخ أبى سعيد ، محمد بن منوّر ، تصحيح : محمد رضا شفيعى كَدكَنى ، ج1 ، ص187.