مجلات >حديث زندگی>پيش شماره 3

قطره و سنگ

مرتضى مطهّرى

 


27

يوسف سَكّاكى ، مردى فلزكار و صنعتگر و در كار خود ، استاد بود . روزى ، دوات (قلمدان) زيبايى را كه با بهره گيرى از مهارت و ذوق سرشار خويش ، ساخته و قفلى بسيار ظريف براى آن تعبيه كرده بود ، به دربار پادشاه برد ، تا آن را تقديم نموده ، اجرتى نيكو دريافت دارد . او كه در انتظار تشويق و تحسينى شايان از هنر والاى خويش بود ، با هزاران اميد و آرزو ، به قصر وارد شد.
كار او - همان طور كه انتظار مى رفت - ، مورد توجّه و تكريم فراوانِ شاه و درباريان قرار گرفت؛ امّا حادثه اى پيش آمد كه انديشه سكّاكى و زندگى او را به كلّى تغيير داد: هنگامى كه شاه به تماشاى دوات و تعريف و تمجيد آن مشغول بود و سكّاكى هم غرق در خيالات خويش ، ناگهان خبر دادند كه دانشمندى به قصر ، وارد مى شود . همين كه آن دانشمندْ وارد شد ، شاه ، او را كنار خويش نشانيد ، پذيرايى گرمى از او كرد و چنان سرگرم گفتگو با وى شد كه سكّاكى و هنر او را به يكباره از ياد بُرد . مشاهده اين منظره ، يوسف را به حيرت واداشت و تحوّلى عميق در روح او پديد آورد.
سكّاكى كه روح بلند پروازى داشت ، احساس كرد كه با صنعتگرى ، تشويق و تقدير شايسته از او نمى شود و در اين حرفه ، همه اميدها و آرزوهاى او بر باد است . سكّاكى ، آن نبود كه بتواند آرام بگيرد . با خود گفت : «ره چنان رو كه رهروان رفتند» و انديشيد كه بايد به تحصيل دانش بپردازد ، تا آرزوهاى گمشده خويش را در آن راه ، جستجو كند . هر چند براى يك عاقلْ مرد كه دوره جوانى را پشت سرگذارده بود ، هم درس شدن با كودكان كم سن و سال ، كار آسانى نبود؛ ولى چه چاره بود؟ سكّاكى با خود گفت : «ماهى را هر وقت از آب بگيرى ، تازه است» و شروع به آموختن كرد .
او ، نخست ، استعدادى براى فراگيرى در خود نيافت . گويى اشتغال چندين ساله اش به كارهاى فنّى و صنعتى ، ذوق علمى و ادبى او را كور كرده بود؛ امّا ديگر ، تصميم خود را گرفته بود . پس نوميد نشد ، تا اين كه اتّفاق ديگرى افتاد:
يك روز ، آموزگارى كه به او فقه شافعى مى آموخت ، اين عبارت فقهى عربى را كلمه به كلمه و حرف به حرف ، به او تعليم كرد : «قال الشيخ : جِلد الكَلب يُطْهَرُ بالدّباغة؛ استاد گفت كه
 


28

پوست سگ ، با دبّاغى پاك مى شود».
سكّاكى اين جمله را ده ها بار ، پيش خود تكرار كرد تا به خوبى آن را بياموزد؛ امّا فردا ، همين كه خواست درس ديروز را پس بدهد ، مسئله را اين طور بيان كرد : «قال الكلب : جلد الشيخ يُطهر بالدّباغة؛ سگ گفت كه پوست استاد ، با دبّاغى پاك مى شود!».
صداى خنده حاضران بلند شد. برهمگان ثابت شد كه تلاش اين بزرگْ سال كه پيرانه سر ، هوسِ درس خواندن كرده ، به جايى نمى رسد.
سكّاكى ديگر نتوانست در مدرسه و حتى در شهر بماند . جهان پهناور ، بر او تنگ شده بود . لذا سر به كوه و صحرا گذاشت . ساعاتى بعد ، وقتى خسته و تشنه به سايه صخره اى پناه برده بود ، صداى ريزش قطرات آب ، او را به سوى خود كشيد. وقتى نزديك تر رفت ، ديد كه آب ، قطره قطره ، از نقطه بلندى از كوه ، بر روى صخره اى مى چكد و در اثر ريزش مداوم و با گذشت زمان ، صخره را سوراخ كرده است.
سكّاكى ، لحظه اى انديشيد و فكرى مانند برق ، از ذهنش گذشت. با خود گفت : «دل تو سخت تر از اين صخره و ذهنت ، بسته تر از آن نيست . ممكن نيست كه مداومت و پشتْ كار ، بى نتيجه بماند».
او به شهر بازگشت و باز هم به آموختن پرداخت و آن قدر همّت وَرزيد و پشتْ كار به خرج داد تا ذوق و استعدادش شكوفا گرديد ، به گونه اى كه پس از ساليانى چند ، يكى از دانشمندان و اديبان كم نظير عصر خويش شد.[1]


1. برگرفته از كتاب داستان راستان استاد شهيد مرتضى مطهّرى (حكايت 66 : دانشجوى بزرگْ سال).
ابو يعقوب سراج الدين يوسف بن ابى بكر سكّاكى خوارزمى ، از دانشمندان برجسته و بنام قرن ششم و هفتم هجرى است . او در سال 555ق ، در خوارزم چشم به جهان گشود . وى كه ابتدا شغل قفل سازى و فلزتراشى داشت ، در ميانْ سالى به دانشْ روى آورد و با همّت فراوان و تلاش بى وفقه ، توانست در انواع علوم ، از جمله : منطق ، كلام ، نجوم و خصوصاً ادبيات (ادبيات عرب ، فنون بلاغت ، شعر و عَروض) به شهرتْ دست يابد . او معاصر سلطان محمد خوارزم شاه و مشاور جُغَتاى خان (حاكم مغولى ايران) و هم عصر خواجه نصيرالدين طوسى بود . سكّاكى به سال 626ق ، در خوارزم درگذشت . از آثار او كتاب ارزشمند مفتاح العلوم و نيز مصحف الزهرة را مى توان نام برد . (براى اطّلاع بيشتر ، رجوع كنيد به : ريحانة الأدب ، محمد على مدرّس تبريزى ، ج3 ، ص42-44).