|
مرتضى مطهّرى
يوسف سَكّاكى ، مردى فلزكار و صنعتگر و
در كار خود ، استاد بود . روزى ، دوات
(قلمدان) زيبايى را كه با بهره گيرى از
مهارت و ذوق سرشار خويش ، ساخته و قفلى
بسيار ظريف براى آن تعبيه كرده بود ، به
دربار پادشاه برد ، تا آن را تقديم نموده
، اجرتى نيكو دريافت دارد . او كه در
انتظار تشويق و تحسينى شايان از هنر
والاى خويش بود ، با هزاران اميد و آرزو ،
به قصر وارد شد.
كار او - همان طور كه انتظار مى رفت - ،
مورد توجّه و تكريم فراوانِ شاه و
درباريان قرار گرفت؛ امّا حادثه اى پيش
آمد كه انديشه سكّاكى و زندگى او را به
كلّى تغيير داد: هنگامى كه شاه به تماشاى
دوات و تعريف و تمجيد آن مشغول بود و
سكّاكى هم غرق در خيالات خويش ، ناگهان
خبر دادند كه دانشمندى به قصر ، وارد مى
شود . همين كه آن دانشمندْ وارد شد ، شاه ،
او را كنار خويش نشانيد ، پذيرايى گرمى از
او كرد و چنان سرگرم گفتگو با وى شد كه
سكّاكى و هنر او را به يكباره از ياد بُرد
. مشاهده اين منظره ، يوسف را به حيرت
واداشت و تحوّلى عميق در روح او پديد
آورد.
سكّاكى كه روح بلند پروازى داشت ، احساس
كرد كه با صنعتگرى ، تشويق و تقدير شايسته
از او نمى شود و در اين حرفه ، همه اميدها
و آرزوهاى او بر باد است . سكّاكى ، آن
نبود كه بتواند آرام بگيرد . با خود گفت :
«ره چنان رو كه رهروان رفتند» و انديشيد
كه بايد به تحصيل دانش بپردازد ، تا
آرزوهاى گمشده خويش را در آن راه ، جستجو
كند . هر چند براى يك عاقلْ مرد كه دوره
جوانى را پشت سرگذارده بود ، هم درس شدن
با كودكان كم سن و سال ، كار آسانى نبود؛
ولى چه چاره بود؟ سكّاكى با خود گفت :
«ماهى را هر وقت از آب بگيرى ، تازه است» و
شروع به آموختن كرد .
او ، نخست ، استعدادى براى فراگيرى در خود
نيافت . گويى اشتغال چندين ساله اش به
كارهاى فنّى و صنعتى ، ذوق علمى و ادبى او
را كور كرده بود؛ امّا ديگر ، تصميم خود
را گرفته بود . پس نوميد نشد ، تا اين كه
اتّفاق ديگرى افتاد:
يك روز ، آموزگارى كه به او فقه شافعى مى
آموخت ، اين عبارت فقهى عربى را كلمه به
كلمه و حرف به حرف ، به او تعليم كرد : «قال
الشيخ : جِلد الكَلب يُطْهَرُ بالدّباغة؛
استاد گفت كه
پوست سگ ، با دبّاغى پاك مى
شود».
سكّاكى اين جمله را ده ها بار ، پيش خود
تكرار كرد تا به خوبى آن را بياموزد؛ امّا
فردا ، همين كه خواست درس ديروز را پس
بدهد ، مسئله را اين طور بيان كرد : «قال
الكلب : جلد الشيخ يُطهر بالدّباغة؛ سگ
گفت كه پوست استاد ، با دبّاغى پاك مى
شود!».
صداى خنده حاضران بلند شد. برهمگان ثابت
شد كه تلاش اين بزرگْ سال كه پيرانه سر ،
هوسِ درس خواندن كرده ، به جايى نمى رسد.
سكّاكى ديگر نتوانست در مدرسه و حتى در
شهر بماند . جهان پهناور ، بر او تنگ شده
بود . لذا سر به كوه و صحرا گذاشت . ساعاتى
بعد ، وقتى خسته و تشنه به سايه صخره اى
پناه برده بود ، صداى ريزش قطرات آب ، او
را به سوى خود كشيد. وقتى نزديك تر رفت ،
ديد كه آب ، قطره قطره ، از نقطه بلندى از
كوه ، بر روى صخره اى مى چكد و در اثر ريزش
مداوم و با گذشت زمان ، صخره را سوراخ
كرده است.
سكّاكى ، لحظه اى انديشيد و فكرى مانند
برق ، از ذهنش گذشت. با خود گفت : «دل تو
سخت تر از اين صخره و ذهنت ، بسته تر از آن
نيست . ممكن نيست كه مداومت و پشتْ كار ،
بى نتيجه بماند».
او به شهر بازگشت و باز هم به آموختن
پرداخت و آن قدر همّت وَرزيد و پشتْ كار
به خرج داد تا ذوق و استعدادش شكوفا گرديد
، به گونه اى كه پس از ساليانى چند ، يكى
از دانشمندان و اديبان كم نظير عصر خويش
شد.[1]
1.
برگرفته از كتاب داستان راستان استاد
شهيد مرتضى مطهّرى (حكايت 66 : دانشجوى
بزرگْ سال).
ابو يعقوب سراج الدين يوسف بن ابى بكر
سكّاكى خوارزمى ، از دانشمندان برجسته و
بنام قرن ششم و هفتم هجرى است . او در سال
555ق ، در خوارزم چشم به جهان گشود . وى كه
ابتدا شغل قفل سازى و فلزتراشى داشت ، در
ميانْ سالى به دانشْ روى آورد و با همّت
فراوان و تلاش بى وفقه ، توانست در انواع
علوم ، از جمله : منطق ، كلام ، نجوم و
خصوصاً ادبيات (ادبيات عرب ، فنون بلاغت ،
شعر و عَروض) به شهرتْ دست يابد . او معاصر
سلطان محمد خوارزم شاه و مشاور جُغَتاى
خان (حاكم مغولى ايران) و هم عصر خواجه
نصيرالدين طوسى بود . سكّاكى به سال 626ق ،
در خوارزم درگذشت . از آثار او كتاب
ارزشمند مفتاح العلوم و نيز مصحف الزهرة
را مى توان نام برد . (براى اطّلاع بيشتر ،
رجوع كنيد به : ريحانة الأدب ، محمد على
مدرّس تبريزى ، ج3 ، ص42-44).
|