مجلات >حديث زندگی>پيش شماره 3

چيرگى بر طبيعت

سيد محمد دلّال موسوى

 


23

گزارشى از فيلم سينمايى «دونده»[1]
يك شاخه
در سياهى جنگل
به سوى نور
فرياد مى زند ...
[2]
پيروزى بر سرشت و سرنوشت را شايد بتوان قديمى ترين و در عين حال ، نهايى ترين آرمان انسان دانست . «دونده» ، تلاش پيگير انسان را براى برترى يافتن بر طبيعت و پيروزى بر جهل و ظلمت و ناآگاهى نشان مى دهد و شوق او را براى تلاش در اين راه برمى انگيزد.
حكايت «اميرو» ، شخصيت اصلى «دونده» ، حكايت درگيرىِ انسان است با قيد و بندهايى كه بر دست و پاى جان او بسته شده است، چه آنها كه طبيعت و به تعبيرى سرنوشتْ بر او روا داشته است و چه آنهايى كه جامعه بر او تحميل مى كند . «دونده» ، حكايت تلاش انسان براى رهايى است.
دونده ، قصّه اى ندارد و تنها مقطعى نامشخّص از زندگى پسركى تنها و بى كس است كه در يكى از بندرهاى جنوب، در لِنج به گِل نشسته اى زندگى مى كند و در آرزوى افق هايى برتر است . او مى خواهد بيشتر بداند . مى خواهد بداند آن سوى بندر ، آن جا كه كشتى ها و هواپيماها مى روند ، كجاست و بيشتر در پى تأمين نيازهاى روحى خويش است تا پُر كردن شكم خود؛ و هر چند كه دست به كارهاى مختلفى مى زند، امّا بى سواد است و ناآگاه و در بند جبر محيط ... تا اين كه يك باره تصميم مى گيرد اين طور باقى نمانَد . به تحصيل الفبا به شكلى نمادين مى پردازد و در چند مسابقه نمادين ديگر ، مشكلات سرِراه را كنار مى زند و بر هم سن و سالان خود پيروز مى شود و در نهايتِ فيلم ، مى توان نتيجه گرفت كه پس از اين ، افق هاى پيش رويش وسيع تر خواهد شد و پلّه هاى ترقّى را طى خواهد كرد .
زبان فيلم ، تصويرى است و فيلمسازْ تلاش كرده است تا با تصاوير ، به جاى صدا و گفتگو ، ماجرايى را بازگو كند . اين زبان ، در عين حال ، گويا و بسيار ساده است و بيننده را كم كم با شخصيت داستان و محيط اطراف او آشنا مى كند و تا نقطه اوج داستان ، پيش مى بَرد.
فيلم با چند نما از بندر ، اميرو ، اسكله و كشتى هايى كه براى خالى كردن بار ، لنگر انداخته اند ، شروع مى شود . اميرو در اين صحنه ها مشغول دويدن و فرياد زدن است؛ فريادى كه او به طور غريزى پس از عبور هواپيماها مى كشد . هواپيمايى كه از سويى همدم تنهايى اميرو است و صداى غرّش آن ، سكوت او را در هم مى شكند و از سوى ديگر ، نشان دهنده علاقه مفرط او به رهايى و پرواز است.
كمى دورتر ، در محوّطه اى كه گورستان كشتى هاى شكسته است ، چند نفر مشغول جمع كردن اشياى اسقاطى اند و اميرو نيز با اكراه ، آنان را همراهى مى كند . پير مرد و پير زنى پشت خميده ، به زحمت ، عرض جاده را طى مى كنند؛ امّا پيرزن، ناتوان ، در آن سوى جاده زمينگير مى شود . اميرو با افسردگى و غمخوارانه آنها را مى نگرد . شايد آينده محتوم خود را در چهره آن دو مى بيند؛ امّا
 


24

اميرو نمى تواند سرنوشت آن پيرزن را داشته باشد ، به دليل روش زندگى و نگاه متفاوتش به زندگى . اين جاست كه شايد اولين جرقّه در ذهن اميرو زده مى شود كه: بايد حركت كرد و تلاش كرد تا به چنين سرنوشتى گرفتار نشد.
اميرو ، اين پسرك بى سواد و بى كس و كار ، براى امرار معاش ، كارهاى مختلفى را مى آزمايد : از ساحل ، بطرى خالى جمع مى كند ، آب يخ مى فروشد ، كفش واكس مى زند و...؛ ولى باز ، آرام و قرار ندارد و روح جستجوگر و پُر تلاطم او اِرضا نمى شود . اين نكته ، آن جا كه براى دريافت اجرت خود در مغازه اسقاطى فروشى بى توجّهى نشان مى دهد ، هويداست، كه بيان كننده نوعى اعتراض به اين نوع زندگى از جانب او نيز هست . او همچنين در پاسخ يكى از دوستانش كه به كار كردن برادرش در يك لِنجْ اشاره مى كند ، مى گويد كه لنج در مقايسه با كشتى هاى بزرگ ، چيزى نيست.
اميرو براى رسيدن به آرمان ها و آرزوهايش نياز به شناخت محيط اطراف خود و آداب معاشرت با مردم دارد . لذا به كسب تجربياتى در اين زمينه مى پردازد . وقتى عكس العمل فروشنده اى را در برابر سكّه اى كه زير چرخ قطارْ له شده مى بيند كه به او مى گويد : «سكّه لِه شده ، ارزشى ندارد »، به ذهنش مى رسد كه چرخ زندگى بى رحم است و او نمى خواهد در زير آن له شود . در ساحل ، بچّه ها را مشغول جمع آورى بطرى هاى خالى مى بيند و او هم مشغول مى شود ، كه بى شباهت به يك مسابقه نيست؛ امّا وحشت از كوسه و ديدن جوانى در ساحل كه يك پا دارد ، او را متقاعد مى كند كه ناگزير است براى پيشرفت ، پاهايش را حفظ كند .[3] لذا عطاى دريا را به لقايش مى بخشد.
در ادامه ، با ساختار زندگى اميرو در لنج شكسته اش آشنا مى شويم . قهرمان كوچك ما ذاتاً بى آلايش و پاك و معصوم است؛ به بزها لبخند مى زند؛ يك جوجه دارد و در قوطى كنسرو، گُل مى كارد . به لامپ هاى سوخته - كه لابد سمبل روشنايى اند - علاقه مند است؛ درستكار ، زِبِل و با هوش است و پراحساس و بامزه ... و روح سركشش همچنان در هواى پركشيدن ، بى قرارى مى كند.
اميرو كه عاشق هواپيماست ، به آرزوى يافتن حداقل تصويرى از هواپيما مجلّه اى مى خرد؛ امّا چون سواد ندارد و چيزى از آن درنمى يابد ، آن را
 


25

ورق ورق مى كند . آرى! اميرو براى ادامه راه ، به مانع جدّى ترى برمى خورد و آن ، جهل و بى سوادى است . او مى خواهد بيشتر بداند . پس بايد بخواند . لذا به مدرسه مى رود . تكرار مداوم حروف الفبا در حالى كه در ساحل در تكاپوست و يا در هنگامى كه از تپّه اى شنى خودش را بالا مى كشد ، تلاش اميرو را براى آموختنْ نشان مى دهد . بخش تمرين الفبا يكى از نقاط اوج فيلم است . حاصل اين تلاش ، كسب اوّلين موفقيّت است : او عكس هواپيماى محبوبش را در مجّله اى مى يابد.
تصوير نمادين ديگرى كه نشان از موفقيّت او دارد ، به دست آوردن لامپ سوخته بزرگى است كه درستْ بالاى سر خود ، آويزان مى كند . هنگامى كه اميرو آب يخ مى فروشد ، جوانى با دوچرخه ، بدون دادن پول آب ، فرار مى كند؛ امّا اميرو به دنبال او مى دود و او را بر زمين مى زند و حقّ خود را مى گيرد . اميرو از حصارى كه بين او و هواپيما فاصله انداخته نيز مى گذرد و به هواپيما نزديك شده ، آن را لمس مى كند و يخى را كه از او دزديده بودند و او به زحمتْ آن را دوباره به دست آورده بود ، شادمانه به هواپيما نشان مى دهد.
اميرو در طول فيلم ، چندين بار در مسابقاتى با همسالان خود شركت مى كند . او حتى با قطار و هواپيما هم مسابقه مى دهد . بار اوّلى كه در يك مسابقه دو بازنده مى شود ، همچنان مى دود . چون او دونده پيگيرى است كه حتى اگر برنده نباشد ، مى خواهد بدود تا ببيند چه قدر مى تواند بدود و اميدوار است آن قدر بدود تا بالاخره به جايى برسد!
اينك پس از آموختن الفبا ، اميرو اميروىِ سابق نيست . او با تمرين هايى سخت ، براى مسابقه مهم پايانى آماده مى شود . او به دنبال قطار مى دود، به آن مى چسبد و بالاى آن مى رود و بر سقف قطار ، حروف الفبا را تكرار مى كند . او ديگر از عالم ناشناخته و گُنگ خويش ، خارج شده و اين جاست كه نعره هاى عصبى و گوشخراش اوّليه او به هنگام پرواز هواپيما و حركت قطار ، به تكرار حروف ج ، چ ، ح ، خ ، ... كه نماد آموختن و دانستن است ، تبديل مى شود.
مسابقه بزرگ ، آغاز مى شود . هدف ، قطعه يخى در ميان آتش است . گويى داستان سياوش ، تكرار مى شود كه براى اثبات حقّانيت و بى گناهى خود ، از آتش گذشت؛ امّا اين بار ، كسى براى اثبات بزرگى روح و بلندى طبعش مى خواهد از آتش بگذرد و به خُنَكاى جانبخش قطعه يخ برسد.
مسابقه شروع مى شود . همه براى رسيدن به مقصد ، تلاش مى كنند . اميرو بارها به زمين مى خورد؛ امّا دوباره بر مى خيزد و به سوى يخ -
 


26

كه دائم در حال آب شدن و كوچك شدن است - مى دَود . او براى رسيدن به هدفى كوچك ، امّا مقدس ، در تلاش است . بچّه ها بى رحمانه يكديگر را بر زمين مى اندازند و از هم جلو مى زنند . اميرو زودتر از ديگران ، به يخ ، دست مى يابد . آن را بر روى بُشكه اى مى كوبد و به سر و رويش مى مالد . دوستى كه پس از او رسيده، دستش را به سوى اميرو دراز مى كند و لب هاى خشكيده اش را به او نشان مى دهد . اميرو با خوشحالى يخ را به او نشان مى دهد و سخاوتمندانه در اختيار او قرار مى دهد . يخ ، دست به دست مى گردد.
در نماى آخر فيلم ، هواپيماى غول پيكرى از بالاى سر اميرو در حال عبور است . اميرو در جهت هواپيما مى دود و تمام حروف الفبا را به سرعت مى خواند.


1 دونده ، ساخته اميرنادرى از فيلمسازان برجسته كشورمان است . اين فيلم ، محصول كانون پرورش فكرى كودكان و نوجوانان است كه در سال 1362ـ1363 شمسى ساخته شد و جايزه اوّل سومين جشنواره سينمايى نانْت فرانسه را در سال 1985 ميلادى (1364ش) به دست آورد.
2. احمد شاملو
3. اين صحنه ، ما را به ياد فيلم «داستان يك انسان واقعى» مى اندازد . داستان زندگى جوانى كه حتى قطع شدن يك پا نيز نمى تواند او را از رسيدن به هدف (خلبانى هواپيماى جنگى) بازدارد . او حتّى ، با همان پاى مصنوعى ، فرماندهى يك اسكادْران از هواپيماهاى جنگى را در دفاع از ميهنش (شوروى) به عهده گرفت.