گزارشى از فيلم سينمايى
«دونده»[1]
يك شاخه
در سياهى جنگل
به سوى نور
فرياد مى زند ...[2]
پيروزى بر سرشت و سرنوشت را شايد بتوان
قديمى ترين و در عين حال ، نهايى ترين
آرمان انسان دانست . «دونده» ، تلاش پيگير
انسان را براى برترى يافتن بر طبيعت و
پيروزى بر جهل و ظلمت و ناآگاهى نشان مى
دهد و شوق او را براى تلاش در اين راه برمى
انگيزد.
حكايت «اميرو» ، شخصيت اصلى «دونده» ،
حكايت درگيرىِ انسان است با قيد و
بندهايى كه بر دست و پاى جان او بسته شده
است، چه آنها كه طبيعت و به تعبيرى
سرنوشتْ بر او روا داشته است و چه آنهايى
كه جامعه بر او تحميل مى كند . «دونده» ،
حكايت تلاش انسان براى رهايى است.
دونده ، قصّه اى ندارد و تنها مقطعى
نامشخّص از زندگى پسركى تنها و بى كس است
كه در يكى از بندرهاى جنوب، در لِنج به
گِل نشسته اى زندگى مى كند و در آرزوى افق
هايى برتر است . او مى خواهد بيشتر بداند .
مى خواهد بداند آن سوى بندر ، آن جا كه
كشتى ها و هواپيماها مى روند ، كجاست و
بيشتر در پى تأمين نيازهاى روحى خويش است
تا پُر كردن شكم خود؛ و هر چند كه دست به
كارهاى مختلفى مى زند، امّا بى سواد است و
ناآگاه و در بند جبر محيط ... تا اين كه يك
باره تصميم مى گيرد اين طور باقى نمانَد .
به تحصيل الفبا به شكلى نمادين مى پردازد
و در چند مسابقه نمادين ديگر ، مشكلات
سرِراه را كنار مى زند و بر هم سن و سالان
خود پيروز مى شود و در نهايتِ فيلم ، مى
توان نتيجه گرفت كه پس از اين ، افق هاى
پيش رويش وسيع تر خواهد شد و پلّه هاى
ترقّى را طى خواهد كرد .
زبان فيلم ، تصويرى است و فيلمسازْ تلاش
كرده است تا با تصاوير ، به جاى صدا و
گفتگو ، ماجرايى را بازگو كند . اين زبان ،
در عين حال ، گويا و بسيار ساده است و
بيننده را كم كم با شخصيت داستان و محيط
اطراف او آشنا مى كند و تا نقطه اوج
داستان ، پيش مى بَرد.
فيلم با چند نما از بندر ، اميرو ، اسكله و
كشتى هايى كه براى خالى كردن بار ، لنگر
انداخته اند ، شروع مى شود . اميرو در اين
صحنه ها مشغول دويدن و فرياد زدن است؛
فريادى كه او به طور غريزى پس از عبور
هواپيماها مى كشد . هواپيمايى كه از سويى
همدم تنهايى اميرو است و صداى غرّش آن ،
سكوت او را در هم مى شكند و از سوى ديگر ،
نشان دهنده علاقه مفرط او به رهايى و
پرواز است.
كمى دورتر ، در محوّطه اى كه گورستان كشتى
هاى شكسته است ، چند نفر مشغول جمع كردن
اشياى اسقاطى اند و اميرو نيز با اكراه ،
آنان را همراهى مى كند . پير مرد و پير زنى
پشت خميده ، به زحمت ، عرض جاده را طى مى
كنند؛ امّا پيرزن، ناتوان ، در آن سوى
جاده زمينگير مى شود . اميرو با افسردگى و
غمخوارانه آنها را مى نگرد . شايد آينده
محتوم خود را در چهره آن دو مى بيند؛ امّا
اميرو نمى تواند سرنوشت آن پيرزن را
داشته باشد ، به دليل روش زندگى و نگاه
متفاوتش به زندگى . اين جاست كه شايد
اولين جرقّه در ذهن اميرو زده مى شود كه:
بايد حركت كرد و تلاش كرد تا به چنين
سرنوشتى گرفتار نشد.
اميرو ، اين پسرك بى سواد و بى كس و كار ،
براى امرار معاش ، كارهاى مختلفى را مى
آزمايد : از ساحل ، بطرى خالى جمع مى كند ،
آب يخ مى فروشد ، كفش واكس مى زند و...؛ ولى
باز ، آرام و قرار ندارد و روح جستجوگر و
پُر تلاطم او اِرضا نمى شود . اين نكته ،
آن جا كه براى دريافت اجرت خود در مغازه
اسقاطى فروشى بى توجّهى نشان مى دهد ،
هويداست، كه بيان كننده نوعى اعتراض به
اين نوع زندگى از جانب او نيز هست . او
همچنين در پاسخ يكى از دوستانش كه به كار
كردن برادرش در يك لِنجْ اشاره مى كند ،
مى گويد كه لنج در مقايسه با كشتى هاى
بزرگ ، چيزى نيست.
اميرو براى رسيدن به آرمان ها و آرزوهايش
نياز به شناخت محيط اطراف خود و آداب
معاشرت با مردم دارد . لذا به كسب
تجربياتى در اين زمينه مى پردازد . وقتى
عكس العمل فروشنده اى را در برابر سكّه اى
كه زير چرخ قطارْ له شده مى بيند كه به او
مى گويد : «سكّه لِه شده ، ارزشى ندارد »،
به ذهنش مى رسد كه چرخ زندگى بى رحم است و
او نمى خواهد در زير آن له شود . در ساحل ،
بچّه ها را مشغول جمع آورى بطرى هاى خالى
مى بيند و او هم مشغول مى شود ، كه بى
شباهت به يك مسابقه نيست؛ امّا وحشت از
كوسه و ديدن جوانى در ساحل كه يك پا دارد ،
او را متقاعد مى كند كه ناگزير است براى
پيشرفت ، پاهايش را حفظ كند .[3] لذا عطاى
دريا را به لقايش مى بخشد.
در ادامه ، با ساختار زندگى اميرو در لنج
شكسته اش آشنا مى شويم . قهرمان كوچك ما
ذاتاً بى آلايش و پاك و معصوم است؛ به
بزها لبخند مى زند؛ يك جوجه دارد و در
قوطى كنسرو، گُل مى كارد . به لامپ هاى
سوخته - كه لابد سمبل روشنايى اند - علاقه
مند است؛ درستكار ، زِبِل و با هوش است و
پراحساس و بامزه ... و روح سركشش همچنان در
هواى پركشيدن ، بى قرارى مى كند.
اميرو كه عاشق هواپيماست ، به آرزوى
يافتن حداقل تصويرى از هواپيما مجلّه اى
مى خرد؛ امّا چون سواد ندارد و چيزى از آن
درنمى يابد ، آن را
ورق ورق مى كند . آرى!
اميرو براى ادامه راه ، به مانع جدّى ترى
برمى خورد و آن ، جهل و بى سوادى است . او
مى خواهد بيشتر بداند . پس بايد بخواند .
لذا به مدرسه مى رود . تكرار مداوم حروف
الفبا در حالى كه در ساحل در تكاپوست و يا
در هنگامى كه از تپّه اى شنى خودش را بالا
مى كشد ، تلاش اميرو را براى آموختنْ نشان
مى دهد . بخش تمرين الفبا يكى از نقاط اوج
فيلم است . حاصل اين تلاش ، كسب اوّلين
موفقيّت است : او عكس هواپيماى محبوبش را
در مجّله اى مى يابد.
تصوير نمادين ديگرى كه نشان از موفقيّت
او دارد ، به دست آوردن لامپ سوخته بزرگى
است كه درستْ بالاى سر خود ، آويزان مى
كند . هنگامى كه اميرو آب يخ مى فروشد ،
جوانى با دوچرخه ، بدون دادن پول آب ،
فرار مى كند؛ امّا اميرو به دنبال او مى
دود و او را بر زمين مى زند و حقّ خود را مى
گيرد . اميرو از حصارى كه بين او و هواپيما
فاصله انداخته نيز مى گذرد و به هواپيما
نزديك شده ، آن را لمس مى كند و يخى را كه
از او دزديده بودند و او به زحمتْ آن را
دوباره به دست آورده بود ، شادمانه به
هواپيما نشان مى دهد.
اميرو در طول فيلم ، چندين بار در
مسابقاتى با همسالان خود شركت مى كند . او
حتى با قطار و هواپيما هم مسابقه مى دهد .
بار اوّلى كه در يك مسابقه دو بازنده مى
شود ، همچنان مى دود . چون او دونده پيگيرى
است كه حتى اگر برنده نباشد ، مى خواهد
بدود تا ببيند چه قدر مى تواند بدود و
اميدوار است آن قدر بدود تا بالاخره به
جايى برسد!
اينك پس از آموختن الفبا ، اميرو اميروىِ
سابق نيست . او با تمرين هايى سخت ، براى
مسابقه مهم پايانى آماده مى شود . او به
دنبال قطار مى دود، به آن مى چسبد و بالاى
آن مى رود و بر سقف قطار ، حروف الفبا را
تكرار مى كند . او ديگر از عالم ناشناخته و
گُنگ خويش ، خارج شده و اين جاست كه نعره
هاى عصبى و گوشخراش اوّليه او به هنگام
پرواز هواپيما و حركت قطار ، به تكرار
حروف ج ، چ ، ح ، خ ، ... كه نماد آموختن و
دانستن است ، تبديل مى شود.
مسابقه بزرگ ، آغاز مى شود . هدف ، قطعه
يخى در ميان آتش است . گويى داستان سياوش ،
تكرار مى شود كه براى اثبات حقّانيت و بى
گناهى خود ، از آتش گذشت؛ امّا اين بار ،
كسى براى اثبات بزرگى روح و بلندى طبعش مى
خواهد از آتش بگذرد و به خُنَكاى جانبخش
قطعه يخ برسد.
مسابقه شروع مى شود . همه براى رسيدن به
مقصد ، تلاش مى كنند . اميرو بارها به زمين
مى خورد؛ امّا دوباره بر مى خيزد و به سوى
يخ -
كه دائم در حال آب شدن و كوچك شدن است -
مى دَود . او براى رسيدن به هدفى كوچك ،
امّا مقدس ، در تلاش است . بچّه ها بى
رحمانه يكديگر را بر زمين مى اندازند و از
هم جلو مى زنند . اميرو زودتر از ديگران ،
به يخ ، دست مى يابد . آن را بر روى بُشكه
اى مى كوبد و به سر و رويش مى مالد . دوستى
كه پس از او رسيده، دستش را به سوى اميرو
دراز مى كند و لب هاى خشكيده اش را به او
نشان مى دهد . اميرو با خوشحالى يخ را به
او نشان مى دهد و سخاوتمندانه در اختيار
او قرار مى دهد . يخ ، دست به دست مى گردد.
در نماى آخر فيلم ، هواپيماى غول پيكرى از
بالاى سر اميرو در حال عبور است . اميرو در
جهت هواپيما مى دود و تمام حروف الفبا را
به سرعت مى خواند.
1 دونده ، ساخته اميرنادرى از فيلمسازان
برجسته كشورمان است . اين فيلم ، محصول
كانون پرورش فكرى كودكان و نوجوانان است
كه در سال 1362ـ1363 شمسى ساخته شد و جايزه
اوّل سومين جشنواره سينمايى نانْت
فرانسه را در سال 1985 ميلادى (1364ش) به دست
آورد.
2. احمد شاملو
3. اين صحنه ، ما را به ياد فيلم «داستان يك
انسان واقعى» مى اندازد . داستان زندگى
جوانى كه حتى قطع شدن يك پا نيز نمى تواند
او را از رسيدن به هدف (خلبانى هواپيماى
جنگى) بازدارد . او حتّى ، با همان پاى
مصنوعى ، فرماندهى يك اسكادْران از
هواپيماهاى جنگى را در دفاع از ميهنش
(شوروى) به عهده گرفت.