محمد رضا مستجاب
شعر فارسى از سرآغاز پيدايش خود، با شور و
نشاط و شادىْ دمساز بوده است. نخستين
سروده هاى فارسى، گواه اين است كه
شاعران، بيشتر بزمْ آراى شادى هاى با
شكوه بوده اند و شعرشان سرشار از شور و
سرور و سرمستى بوده است.
آشنايان با سبكهاى رايج در شعر فارسى،
نيك مى دانند كه در قديمى ترين سبك شعر
فارسى كه به نام «سبك خراسانى» خوانده مى
شود، واژگان و اشعار، بيشتر جامه اى مخمل
گونه و لطيف بر تن دارند و از سادگى و
آرامش و شادمانىِ آشكارى برخوردارند.
با نگاهى به شعر رودكى سمرقندى، فرّخى
سيستانى و منوچهرى دامغانى، مى توان جلوه
هايى از اين شور و شوق به زندگى و
شادمانگى را ديد:
| شاد
زى با سياه چشمان، شاد |
كه
جهان نيست جز فسانه و باد |
|
رودكى |
|
ز آمده شادمان نبايد بود |
وز گذشته نكرد بايد ياد |
|
رودكى |
|
نيكبخت آن كسى كه داد و بخورد |
شوربخت آنكه او نخورد و نداد |
|
رودكى |
|
امروز ما و شادى، امروز ما و رامش |
در زير هر درختى، عيشى كنيم ديگر |
|
فرّخى |
|
بد و نيك، هر دو ز يزدان بود |
لب مرد، بايد كه خندان بود |
|
فردوسى |
|
تو دل را بجز شادمانه مدار |
روان را به بد در گمانه مدار |
|
فردوسى |
|
از او شادمانى، از اويت غم است |
از اويت فزونى، از اويت كم است |
|
فردوسى |
البته بايد ياد آور شد كه شاعران شيوه
خراسانى، خود بر دو گونه اند: برخى با
نگاهى طَرَبمندانه به زندگى وشادى و
لذّتهاى آن نگريسته اند، و برخى با نگاهى
خردمندانه.
نمونه هايى كه پيش از اين آمد، به شاعرانِ
اهل طربْ مربوط بود. با جستجويى اندك در
ميان اشعار شاعران آن دوره، خواهيم ديد
كه از اين نمونه ها، كم نيست؛ بويژه آن
گاه كه شاعر در مدح امير يا وزيرى، با ذكر
لحظه هاى شادمانى و خوشگذرانى به «وصف
العيش» پرداخته است، بدان اميد كه دستِ
كم به «نصف العيش»1 نائل آيد و نيز اينكه:
شَهدِ مكرّر بُود لذّتش افزون.
هم از اين روست كه فرّخىِ سيستانى، شاعر
دلخوش آن دوره، در پايان همه قصايد خود،
آرزومندِ دلى شاد و روزگارى پرنشاط
براى
ممدوح خود است:
|
اين مهرگان به شادى بگذار و همچنين |
صد مهرگان به كام دل خويش بگذران |
|
|
|
بهره او شادمانى باد اين فرخنده عيد |
تا بدان شادى، دل ما نيز باشد شادمان |
|
|
|
آفرين باد بر آن راى پسنديده كز او |
شاه شاد است و سِپَه شاد و جهان آبادان |
شاعران اهل طرب، معمولاً زمينه هاى نشاط
و شادى را در كنار يار بودن و به فراق
مبتلا نشدن، مى دانند. براى مثال، رودكى
مى گويد:
|
هيچ شادى نيست اندر اين جهان |
برتر از ديدارِ روى دوستان |
|
هيچ تلخى نيست بر دل، تلخ تر |
از فراقِ دوستانِ پُر هنر |
و فرّخى تنها در چنين مواردى ناله سر مى
دهد كه:
|
اى رفته، من از رفتن تو با غم و دردم |
مُردم ز تو و زين قِبَل از شادى، فردم2 |
و در جاى ديگر مى گويد:
|
درِ شادمانى بُود عشق خوبان |
ببايد گشادن درِ شادمانى |
همچنين فخرالدين اسعدگرگانى در «ويس و
رامين» مى گويد:
|
به شادى دار دل را تا توانى |
كه بفزايد ز شادى زندگانى |
و ديگرى:
|
ره بى اندهى بگزين وشادى با تن آسانى |
به تيمار جهان، دل را چرا بايد كه
بِخْسانى؟3 |
مى بينيم كه در نگاه شاعران، شادى، نمودى
كاملاً بيرونى و فرافِكن دارد و بيشتر
برخاسته از لذّتهاى حسّى و براى تأمين
نيازهاى كاملاً انسانى است.
در همين دوره از شعر فارسى، شاعرانى يافت
مى شوند كه اساساً شادى را به گونه اى
ديگر مى بينند و با عينك خِرد به آن مى
نگرند. برخى نيز همچون رودكى در بخشى از
زندگى خود، به ديده اهل طرب به شادمانىِ
زندگى مى نگرند و در بخشى ديگر (بيشتر در
اواخر عمر) به ديده اهل خرد. رودكى در
ابيات زير، با وقارى كاملاً بخردانه مى
گويد:
|
چهار چيز هر آزاده را زِ غم بخرد |
تنِ درست و خوىِ نيك و نامِ نيك و خِرَد |
|
هر آنكه ايزدش اين هر چهار روزى كرد |
سِزد كه شاد زِيدَ شادمان و غم نخورد |
رودكى در اواخر عمر، نيكْ دريافته بود كه
زندگى، نمى تواند سراسر با شادى و سرورْ
همراه باشد و حضور ناملايمات در عرصه
زندگى، نه تنها گريزناپذير، كه براى
مفهوم بخشيدن به شادى ها، عبرت آفرين است:
|
خداىِ عرش، جهان را چنين نهاد نهاد |
كه گاه مردم، شادان و گه بُوَد ناشاد |
همچنين شهيد بلخى، شاعرِ همدوره رودكى،
معتقد است كه خردمندِ واقعى، با وجود اين
همه موجبات غم كه در عالَم مهيّاست، ديگر
مجال شادى ندارد:
|
اگر غم را چو آتش دود بودى |
جهان تاريك بودى جادوانه |
|
در اين گيتى سراسر گر بگردى |
خردمندى نيابى شادمانه |
خردمندانه ترين سخنان در باب شادى، از
آنِ ناصر خسرو است كه غم و شادىِ اين
جهانى را ناپايدار و غير قابل اعتماد مى
داند و تنها تحصيل دانش را موجب شادكامى
مى بيند:
|
از پسِ دنيا نرود مردِ دين |
جز كه به دانش نبود شادكام |
|
|
|
چو نيك و بدش نيست باقى، چه باشى |
به نيك و بدش، غمگِن و شادمانه؟ |
|
|
|
اين جهانْ خواب است خواب، اى پورِ باب |
شاد چون باشى بدين آشفته خواب؟ |
|
|
| بر
آنچه دارى در دست، شادمانه مباش |
وز آنچه از كف تو رفت، از آن دريغ مخور |
و شاعر ديگرى در اين باب چنين سروده است:
|
غم و شادى كه به يك لحظه دگرگون گردد |
چه غم ار باشد و گر زانكه نباشد، چه غم
است؟ |
|
نشاط اصفهانى |
شاعرانِ دوره پس از سبك خراسانى، كه
اصطلاحاً به شاعران «سبك عراقى» شهرت
دارند، كاملاً از زاويه اى ديگر به مفهوم
شادمانى نگريسته اند و بر خلاف شاعران
گذشته كه برون گرا بودند، روحيه اى
كاملاً درون گرا داشته اند و به دنبال
مفاهيم نشاط و سرور در درونِ جان آدميان
بوده اند.
برخى از اين شاعران، با برداشتى عارفانه
به سراغ شادمانى رفته اند و شادى حاصل از
وصال معنوى محبوب را بسى برتر از لذّتهاى
جسمانى ديده اند. درحالات و سخنانى كه از
شيخ ابوسعيد ابوالخير نقل كرده اند،
فراوان ديده مى شود كه وى سعى داشته تا به
انبساط و نشاط درونىِ خويش، به گونه هاى
مختلف، جلوه اى بيرونى دهد و در گفتار و
رفتار، هويدا سازد.
اساساً عارفان معتقد بودند كه اين شادى
ها و غمهاى بيرونى، اگر با اين ديد
پذيرفته شوند كه همگى از جانب خداوند و
محبوب ازلى هستند، ديگر مفهومى واسطه اى
خواهند داشت و پناه بردن به شادى و گريز از غم، كارى نابخردانه است:
|
شادى طلبان از غم جانان بگريزند |
من شادىِ جان جز غمِ جانان نشناسم |
|
منسوب به حلاّج |
|
غم و شادى برِ عارف چه تفاوت دارد |
ساقيا باده بده، شادىِ آن كاين غم از اوست |
|
زخم خونينم اگر بِهْ نشود بِهْ باشد |
خُنك آن زخم كه هر لحظه مرا مرهم از اوست |
|
سعدى |
اديب نيشابورى، شاعر چند دهه گذشته، اين
برداشت را چنين به نيكى سروده است:
|
شادىْ آن شادى است كز جان رويدت |
تا درون از هر ملالى شويَدَت |
|
ور نه آن شادى كه از سيم و زر است |
آتشى دان كآخرش خاكستر است |
شاعران عارف، عموماً دريافتِ غم را به
منزله مقام و درجه اى از تجربه هاى عرفانى
مى دانستند و گاه، شادى هاى فراوانى را
فداى چنين غمى مى كردند و «شِحنه غم» را
پيشروِ شادى ها مى ديدند و غم را به مادرى
مانند مى كردند كه شادىِ صد ساله مى زايد:
|
شادىِ بى زحمت و غم اندر اين بازار نيست |
شادىِ صد ساله زايد مادرِ يك روزه غم |
|
سنايى |
|
كه را ديدى تو اندر جمله عالم |
كه يكدم شادمانى يافت بى غم |
|
شيخ محمود شبسترى |
|
در سفرى كان رهِ آزادى است |
شحنه غم، پيشروِ شادى است |
|
نظامى |
همچنين حافظ شيرازى با نگاهِ ويژه خود،
گاه در جستجوى شادمانى بوده است؛ اگر چه
دست يافتن بدان را كارى بس دشوار و جانسوز
مى دانسته است:
|
كه اين منزلِ درد و جاى غم است |
در اين دامگه، شادمانى كم است |
|
|
|
گفتم هواى ميكده غم مى بَرَد ز دل |
گفتا خوش آن كسان كه دلى شادمان كنند |
اين مضامين را در سرتاسر آثار سنايى،
عطار، فخرالدين عراقى، جامى و... به تكرار
مى توان ديد و از شادى هاى عارفانه اين
شاعران، بهره برد؛ امّا شايد به جرئت
بتوان گفت كه در ميان اين شاعران، جلال
الدين محمد بلخى، معروف به مولانا، بيش
از همه، نكته هاى نغز و شنيدنى درباره
شادى هاى عارفانه بيان كرده است:
|
اى گروه مؤمنان، شادى كنيد |
همچو سرور و سوسن، آزادى كنيد |
مولانا اساساً محدوده شادى حسّى و شادى
عقلى را جدا مى كند و جايگاه هريك را
مشخّص مى سازد.
وى در دفتر چهارم «مثنوى»، پس از مقايسه
اى ميان ويژگى هاى اهل آن عالم و اين
عالم، به صراحت مى گويد كه شادىِ عقلى از
آنجا كه ميوه آن جهان است، پژمرده مى گردد
و هيچ گاه به اندوه تبديل نمى شود؛ امّا
شادى حسى (كه جايگاهش حسّ و مادّه و جسم
انسان است)، در نهايتْ به پايان مى رسد:
|
اهل اين عالم چو آن عالم زبَر |
تا ابد در عهد و پيمان مستمر |
|
كى شود پژمرده ميوه ى آن جهان |
شادىِ عقلى نگردد اندُهان |
به اعتقاد او، شادى هاى دنيايى، همچون
خودِ دنيا دوامى ندارد و همواره قرين غم
خواهد بود؛ از اين روست كه:
|
شادى بى غم در اين بازار نيست |
گنج بى مار و گُلِ بى خار نيست |
|
راه لذّت از درون است نَز برون |
ابلهى دان جُستن از قصر و حصون |
|
باغ ها و ميوه ها اندر دل است |
عكس لطف آن بر اين آب و گل است |
مولانا در تشبيهى زيبا، شادى هاى برخاسته
از دلخوشى اين جهان را از آن رو كه ناشى از
تلاش انسان براى هماهنگى با عوامل بيرونِ
زندگى است، زودگذر مى بيند و معتقد است كه
اگر انسان از درون خود به هماهنگى و آرامش
برسد، نتيجه اين هماهنگى با خود، نشاطى
ديرپا به ارمغان خواهد آورد:
|
عارفان را شمع و شاهد نيست از بيرون خويش |
خون انگورى نخورده، باده شان هم خونِ
خويش |
|
ساعتى ميزانِ آنى، ساعتى موزون اين |
بعد از اين ميزانِ خود شو تا شوى موزون
خويش |
اگر شاعران دوره هاى گذشته غمْ گريز
بودند، مولوى نيز به شدّت غم ستيز است؛
امّا ستيزه جويى او با غم، از آن روست كه
غم، غمگينان را به پناهِ افيون مى برد. به
گفته او، آنان تا آنجا پيش مى روند كه در
خمارِ باده وافيون، شادى هاى كاذب مى
آفرينند. مولانا هيچ گاه چنين پناهگاه
هاى بى اعتبارى را بر نمى تابد و اساساً
نيازى به آنها نمى بيند:
|
باده، غمگينان خورند و ما ز مِى خوشدل
تريم |
رو به محبوسان غم دِه ساقيا افيون خويش |
|
خون ما بر غم حرام و خون غم بر ما حلال |
هر غمى كو گِرد ما گرديد، شد در خون خويش |
|
باده گلگونه است بر رخسار بيمارانِ غم |
ما خوش از رنگ خوديم و چهره گلگون خويش |
بنابراين، انسان بدون عشق، سرشار از غم و
گريه است واز زندگى به معناى ناب آن، بهره
اى ندارد. آنچه شادى و زندگى مى آفريند،
عشقِ پاك است. مولانا اين تجربه شخصى خويش
را چنين عموميّت مى بخشد:
|
مرده بُدم زنده شدم، گريه بُدم خنده شدم |
دولت عشق آمد و من دولت پاينده شدم |
|
از توام اى شهره قمر، در من و در خود بنگر |
كز اثر خنده تو، گلشن خندنده شدم |
در جاى ديگر، خود را فرزند شادى و از نژاد
نشاط معرّفى مى كند: «من فرح بن فرح بن
فرحم» و بر آن است كه:
|
مرا عهدى است با شادى كه شادى آنِ من باشد |
مرا قولى است با جانان كه جانان، جانِ من
باشد |
ما معمولاً مفهوم شادى را در آثار و
سرسبزى طبيعت مى بينيم. مولانا خدا را
همچون بهارى مى بيند كه نشانش سرسبزى و
نشاط روح و روان آدمى است. به همين جهت،
خداوند را در مناظر زيبا بيشتر مى يابد و
طبيعت راخنده خدا مى داند.
برخى از شاعران عارف نيز براى اينكه
مبادا از بساط رنگانگ محبوب، تنها دست به
كالاى شادى دراز كرده باشند وارمغان غمِ
دوست را نپذيرفته باشند، خود را بيشتر
طالب غمِ فراق معرّفى كرده اند تا شادى
وصال:
|
لذّت داغ غمت بر دل ما باد حرام |
اگر از جور غم عشق تو شادى طلبيم |
|
حافظ شيرازى |
همچنين برخى شاعران به اين مضمون پرداخته
اند كه ممكن است عاشق از فرط وصال، دچار
غم گردد يا با مرگ، روبه رو شود و به جاى
«غم مردگى» دچار «شادىْ مرگ» شود:
|
مگو از زخم شمشيرت زجان بى برگ گرديدم |
مرا تيغت نكُشت، از شوق، شادىْ مرگ
گرديدم |
|
طاهر وحيد |
افزون بر برداشت عرفانى، برخى از شاعران،
در باب شادى، برداشت هاى اخلاقىِ نيكويى
داشته اند؛ براى نمونه، سعدى مى گويد كه
شادى هاى خود را در برابر غمهاى ديگران به
رخ نكشيد؛ چرا كه:
|
اى دوست، بر جنازه دشمن چو بگذرى |
شادى مكن كه بر تو همين ماجرا بُود |
|
|
| غم و
شادمانى نمانَد، وليك |
جزاى
عمل مانَد و نام نيك |
سعدى، گاه با نگاهى واقع بينانه تر،
داشتنِ روحيه شادمان (وزدودنِ غمهاى
گذشته و آينده به يارى آن) راتوصيه مى كند:
|
رفع غمِ دل نمى توان كرد |
الا به اميد شادمانى |
|
|
| برو
شادى كن اى يار دل افروز |
غم
فردا نشايد خوردن امروز |
و يا صائب تبريزى به اين نكته توجّه داده
است كه شاد ساختن همه مردم، امرى ناممكن
است و تنها دلِ برخى را از خود شاد و راضى
نگاه داشتن، كافى است؛ مهم اين است كه
موجب رنج ديگران نشويم:
|
خاطرى چند اگر از تو بُود شاد، بس است |
زندگانى به مراد همه كس نتوان كرد |
|
|
|
روىِ شكفته اى كه دلى وا شود از او |
صائب، به صد هزار گلستان برابر است |
نيز توصيه مى كند كه شادى و شيرينى، گاه
ذائقه تلخ و غمگين شده انسان را تسكين نمى
دهد و مقدمات اين شادى را بايد به گونه اى
ديگر فراهم آورد:
|
به شوربختى، از آن دل نهاده ام كه نمك |
براى تلخى بادام، بهتر از قند است |
نزديك به چنين مضمون هايى را در اشعار
ديگر سخنوران نيز مى توان ديد:
|
شادى ندارد آنكه ندارد به دل غمى |
آن را كه نيست عالم غم، نيست عالمى |
|
استاد جلال همايى |
|
شادم من غمديده به جور و ستم او |
خو كرده غم او به من و من به غم او |
|
وحيدى قمى |
|
شادم به رضاى تو اگر وصل و اگر هجر |
كآميخته باعشق نخواهم هوسى را |
|
وقار شيرازى |
در برخى از اشعار، شاعران از عواقب و
نتايج تلخِ شادى هاى خود، شكوه سرداده
اند. وحشى بافقى مى گويد كه براى شنيدن مژده
وصل محبوب، شبها بى تاب است و راحت و
آرامش و خواب خود را (بر اثر اين شادى) از
دست داده است:
|
مژده وصل توام ساخته بى تاب امشب |
نيست از شادى ديدار، مرا خواب امشب |
و اديب صابر مى گويد:
|
از آن گهى كه قدم در جهان نهادستم |
در اين جهان، قدمِ شادمانه ننهادم |
مرحوم مهرداد اَوستا نيز از اينكه به جهت
برگزيدن محبّت محبوب، به جاى بهره ورى از
شادى ها، دچار غم شده، چنين شِكوه سر داده
است:
|
مرا نصيبْ غم آمد به شادى همه عالم |
چرا كه از همه عالم، محبّت تو گزيدم |
1. ضرب المثلى است در عرب كه مى گويد: «وصف
العيش، نصف العيش؛ باز گفتنِ خوشى، خودْ
نيمى از خوشى است».
2. يعنى من، تنها به دليل دورى از تو،
همنشين غم شده ام و از شادى جدا گشته ام.
3. بخسانى: برنجانى؛ خسته كنى.