مجلات >حديث زندگی>پيش شماره 2

مثل نسيم صبح

م. سالارى

 


58

هوا براى ورزش عالى بود. زنگ كه خورد، فرزانه، راكتهاى بدمينتونش را برداشت و از سارا فاصله گرفت. به نزديكى درِ كلاس كه رسيد، براى اطمينان به سارا اشاره كرد كه: وعده، گوشه زمين ورزش.
آن دو، مدّتها بود كه ساعتهاى ورزش با هم بدمينتون بازى مى كردند. سارا خواست از وراى بچّه هايى كه ميان آن دو در حال حركت به سوى درِ كلاس بودند، بگويد: «امروز نمى توانم با تو بازى كنم»؛ امّا تغيير برنامه، آن قدر براى فرزانه دور از ذهن بود كه بدون نگاهى دوباره به سارا، سبكبال از كلاس بيرون رفت. معلوم بود كه مى خواهد از سكوت باقى مانده از زنگ انشا فاصله بگيرد و خود را به هياهوى شاد حياط مدرسه بسپارد.
سارا لب ورچيد، دفتر انشايش را برداشت و متوجّه لاله شد. دلش مى خواست خود را به فرزانه مى رسانْد و قضيه را برايش توضيح مى داد؛ ولى مى ترسيد بچّه ها مثل پايان هر زنگ انشاى ديگر، دور لاله را بگيرند و از او بخواهند كه توى دفترهايشان چند جمله ادبى به يادگار بنويسد.
لاله، ستاره زنگهاى انشا بود. امروز هم وقتى قطعه ادبى اش را خوانده بود، بچّه ها برايش كف زده بودند. كف دستهاى سارا، هنوز قرمز بود و گزگز مى كرد. به عقيده او، فقط يك نابغه ادبى مى توانست چنين بنويسد: «مدّتهاست كه ديوان غزلهايم بر لب طاقچه زندگى، غريب مانده است و گرد و غبار دلتنگى، آزارش مى دهد. مدّتهاست كه اميد، اين يگانه مونس دردهايم را در تابوتى، در كلبه اندوه دلم، دفن كرده ام».
سارا، اين چند جمله را توى دفترش يادداشت كرده بود. برخاست و به سوى لاله رفت. لاله هنوز نشسته بود. سارا رو به روى او روى نيمكت جلويى نشست.
ـ مى خوام باهات صحبت كنم.
سارا به خوبى مى ديد كه لاله، هنوز تحت تأثير تشويقها و تعريفهاى خانم معلّم و بچه هاست. چشمهاى ماتش به خلاف وقتهاى ديگر، تَه مايه اى از اطمينان و شادى در خود داشت. وقتى سارا را نزديك خود ديد و فهميد كه مى خواهد با او حرف بزند، كمى دست و پايش را گم كرد.
ـ اينجا يا توى حياط؟
معلوم بود كه به پيشنهاد سارا اهميّت مى دهد. اين سؤالش به معناى آمادگى براى يك گفتگوى طولانى بود.
سارا پرسيد: ورزش كه نمى كنى؟
لاله فكر كرد: معلوم است كه اين گفتگو به زمانى بيشتر از زنگ تفريح احتياج دارد؛ هر چه طولانى تر، بهتر! در جوابِ سارا، يكى از لبخندهاى نادرش را به لب آورد و گفت: نه!
ـ انشايت خيلى قشنگ بود. من يكى كه خيلى خوشم آمد... «دلِ خزان زده ام را به دست جلبكهاى تيره بركه تنهايى ام، سپردم ...».
سارا خنديد و قرمزى رقيقى به صورت لاله نشست. كلاس، تقريباً خالى شده بود. يكى از بچّه ها پيش آمد و بدون مقدمه، دفترش را كه جلدى زيبا داشت، از جايى كه روان نويسى لاكى رنگْ لاى آن بود، جلوى لاله، روى ميز باز كرد. گوشه صفحه سفيد و معطّر دفتر، برگ
 


59

زرد پنج گوشى چسبانده شده بود:
ـ دفتر انشايت را بده. مى خواهم همان را كه حالا خواندى، اينجا بنويسم. بعد مى آورم زيرش را امضا كنى.
برگ به آن قشنگى، رونويسى از انشاى او، و امضا كردن زير انشاى خودش كه با خطّ ديگرى در دفترى قشنگ به يادگار مى ماند، هر سه براى لاله، دلخواه و وسوسه كننده بودند؛ امّا از آنجا كه حدس مى زد شايد هنگام صحبت با سارا به دفترش احتياج پيدا كند، گفت: پس از زنگ ورزش بيا اَزَم بگير.
گوشه خلوتى از حياط كه نشستند، سارا گفت: مادرم هميشه طرف برادر كوچكم را مى گيرد و مى گويد كه رفتار من با او بد است. ديروز هم اين اتّفاقْ دوباره افتاد. من قهر كردم و رفتم بالاى پلّه ها، كنار درِ پشت بام نشستم و چيزهايى براى دلِ خودم نوشتم. مى خواستم بِهِت نشان بدهم. فكر نمى كردم بتوانم چنين چيزهايى بنويسم.
دفتر را كه لوله كرده بود، باز كرد و صفحه اى را كه خط خوردگى زياد داشت، به لاله نشان داد. لاله، دفتر را با اشتياق گرفت و مشغول خواندن شد. دقيقه اى در سكوت گذشت.
نسيمى خُنك، برگهاى ناروَن هاى آن طرف حياط را تكان مى داد. سارا هر چه به بچّه ها نگاه كرد، كسى را كه راكتهاى بدمينتون توى دستش باشد، نديد. لاله، دفتر را چرخاند تا خطّ ريزى را كه در حاشيه صفحه نوشته شده بود، بخواند.
ـ ببخش! نرسيدم پاكنويس كنم.
ـ مى توانم بخوانم ... اين جمله، خوب از آب درآمده: «اشك مى ريزم و مى خندم به آنها كه خيال مى كنند چون باهوش و زيبا هستم، پس خوشبختم».
ـ اينها را كه براى دل خودم نوشتم. اگر آن موقع فكر مى كردم كه مى دهمش بخوانى، اين جور از خودم تعريف نمى كردم.
ـ اينجا يك نوع تضاد به كار برده اى كه جمله را زيبا كرده ... تضادّ ميان باهوشى و زيبايى با خوشبخت بودن. راستش من هم فكر مى كردم تو بايد يكى از خوشبخت ترين دخترهاى دنيا باشى. البته به گمان من، يك انسان خوشبخت، نمى تواند هنرمند و يا نويسنده خوبى بشود. مشكلات و گرفتارى هاست كه به هنرمند، انگيزه خلق آثار هنرى را مى دهد.
لاله تا آخر نوشته را خواند و دوباره دو سه خط از آغاز آن را مرور كرد.
ـ چطور بود؟ بدون تعارف بگو.
ـ امثال تو در هر كارى كه اراده كنند، مى توانند موفّق شوند. اگر يك ماه مرتّب تمرين كنى، از من هم بهتر مى توانى بنويسى.
ـ شوخى نكن. مثل تو كه هيچ وقت نمى توانم بنويسم.
 


60

ـ اگر تفريح و ورزش و اين چيزها را مدّتى كنار بگذارى و هر روز بتوانى گوشه اى با خودت خلوت كنى و دو سه صفحه بنويسى، مدّت زيادى نمى گذرد كه مى بينى مجلّه ها، نوشته هايت را چاپ كرده اند.
سارا خنديد و گفت: «سر به سرم نگذار لاله. من به اين چيزها فكر نكرده بودم»؛ امّا معلوم بود كه حرفهاى او را جدّى گرفته و برايش جالب است.
ـ من آن قدر مطمئنم كه حاضرم هر وقت بخواهى، كمكت كنم.
ـ مى دانى، من از بعضى جمله هايى كه نوشته ام، خوشم نمى آيد. خيلى هم آنها را تغيير دادم؛ ولى باز هم خوب نشده. مثل جمله هاى تو پر از تعبيرهاى شاعرانه و خوش آهنگ نيست.
ـ من اين زنگ، روى نوشته ات كار مى كنم. موسيقى در نثر ادبى، خيلى اهمّيت دارد.
زنگ به صدا درآمد. سارا به اطرافْ نگاه كرد تا شايد فرزانه را ببيند. وقتى او را پيدا نكرد، به لاله گفت: من امروز ورزش نمى كنم. مى خواهم ببينم چطور روى نوشته ام كار مى كنى. فكر مى كنى بهتر از اين كه هست، مى شود؟
لاله با اطمينان گفت: جاى كار زيادى دارد. من هميشه روى نوشته هاى خودم زياد كار مى كنم. يكى دوبار كه ببينى من چكار مى كنم، ياد مى گيرى.
ـ مزاحمت شدم!
ـ اصلاً اين طور نيست. من اين كار را دوست دارم.
لاله، دل به دريا زد و با اميد به شنيدن پاسخ منفى سارا پرسيد: مطمئنى كه نمى خواهى بروى ورزش كنى؟
ـ نه! مى خواهم ببينم چكار مى كنى.
لاله با اطمينان به اينكه مى توانست نوشته هاى سارا را چنان دستكارى كند كه مورد توجّه او قرار بگيرد، بدون هر گونه عجله اى، حكّ و اصلاح را از نخستين جمله آغاز كرد. سارا نيز سعى كرد طورى به حرفهاى لاله گوش بدهد كه لاله ناچار نشود حرفى را براى بهتر فهماندن به او تكرار كند. با دقّت به چشمهاى زيبا، امّا مات او نگاه مى كرد و ضمن تكان دادن آرامِ سر و سعى در به ذهن سپردن حرفهاى او، فهميد كه لباسهاى لاله از نزديك، بويى خوشايند، شبيه به بوى وانيل دارد.
بچه ها در زمين ورزش كه پشت ساختمان مدرسه بود، مشغول بازى شده بودند. زمين، هنوز از بارندگى چند ساعت قبل، مرطوب بود. چند دقيقه اى مى شد كه فرزانه با تورِ راكتهايش وَر مى رفت و منتظر سارا بود. سحر، واليبال را رها كرد و به طرفش آمد.
ـ لطفاً راكت!
فرزانه، عذرخواهانه سرش را تكان داد.
ـ منتظر چى هستى؟ بازى من كه بَدَك نيست.
 


61

فرزانه كه از انتظار خسته شده بود، خشم خود را با خوشرويى به سَحَر نشان داد.
ـ يعنى نمى دانى من با كى بازى مى كنم؟
سَحَر كه انتظار چنين برخوردى را نداشت، برافروخت؛ امّا با لبخندى كه مى خواست حاكى از بى تفاوتى اش باشد، گفت: سارا را مى گويى؟ او دارد به نوشته هاى لاله گوش مى كند. فكر نمى كنم حالا حالاها او را ول كند.
فرزانه، زنگ تفريح، آنها را گوشه خلوت حياط ديده بود.
ـ فكر مى كردم از مدرسه بيرون رفته. حالا كه اين طور است، منتظر مى مانم. كم كم پيدايش مى شود.
سحر، تنها رقيب درسى جدّى سارا بود.
ـ من عادت ندارم مثل بچه ها قهر كنم و بروم. مى دانم دوست دارى وقتى سارا آمد، ببيند كه منتظرش مانده اى. سعى نكن اداى قهرمانان وفادار را دربياورى. تو الآن از سارا ناراحتى...
ـ ببين! من هميشه از پُر حرفى و صُغرا كُبرا چيدنِ تو خوشم نمى آمده. زحمت نكش تا من را نسبت به سارا بدبين كنى. بهتر است زور خودت را بگذارى براى درس و مشق.
ـ تو الآن از سارا ناراحتى؛ ولى دارى حرصت را سرِ من خالى كنى.
فرزانه پوزخند زد؛ هر چند در دل، حق را به سَحَر مى داد.
ـ گاهى بى خيالى بهتر است. باور كن خيلى به او لطف نمى كنى كه منتظرش مى مانى؛ چون مى خواهى با اين كار، بيشتر شرمنده اش كنى.
فرزانه باز پوزخند زد: صغرا كبرا، صغرا كبرا!
سحر، قدمى پيش آمد و لبخندْ زنان دست دراز كرد و دسته يكى از راكتها را گرفت.
ـ من و تو باهم بازى مى كنيم. وقتى سارا آمد، من مى روم. به اين ترتيب، نه وقت ورزش را از دست داده اى و نه از سارا عصبانى خواهى ماند. او كه بى خيال دارد با لاله انشا كار مى كند تا يك كمال ديگر به كمالاتش اضافه كند. تو هم مثل او رفتار كن.
فرزانه با مهربانى دسته راكت را از دست سحر بيرون كشيد و گفت: يك سؤال ساده. چى شد كه حضرتِ عالى امروز به بدمينتون علاقه مند شديد؟ شما كه عاشقِ سينه چاك واليبال بوديد.
ـ جواب، خيلى روشن است...
ـ بله، خيلى روشن است. دوست دارى هم براى تنّوع، بدمينتونى بازى كنى و هم اين كه وقتى سارا آمد، ببيند كه من بيكار ننشسته ام و دارم با كمال بى خيالى با سحر خانم بازى مى كنم!؟
ـ كه چى جناب كارآگاه؟
ـ كه فكر كند دارم تلافى مى كنم. به اين ترتيب، حدّاقل سارا يك ذرّه هم كه شده از من دلْ چركين مى شود و تو يك ذرّه هم كه شده، دلت خُنك مى شود.
ـ حالا كى دارد صغرا كبرا مى چيند؟
ـ به اعتقاد من، تو هم بايد كمى بى خيال باشى و به يك رقابت سالم درسى فكر كنى.
ـ دلم مى خواست كمى بدمينتون بازى كنم
 


62

كه متأسفانه نشد. حالا تو را با خيالبافى ها و آسمانْ ريسمان كردن هايت تنها مى گذارم.
سَحر از فرزانه فاصله گرفت تا دوباره به آن دسته از بچّه ها كه واليبال مى كردند، بپيوندد. فرزانه براى اينكه سحر، صحنه را با شكست كامل ترك كرده باشد، گفت: ناراحت كه نشدى؟
سحر بى آنكه برگردد، دستش را به علامت تأسّف به سوى فرزانه تكان داد و وارد زمين بازى شد.
لاله دور چند كلمه را خط كشيد. با سرعت، چيزهايى را با خودكار قرمزش به جاى آنها نوشت و گفت: فكر مى كنم بهتر شد: «چون باران، اشك مى ريزيم و رعد آسا مى خندم به آنها كه گمان مى برند چون هوشمند و زيبايم، پس بر بالش مخملِ خوشبختى و سعادت، آرميده ام ...».
سارا ناخنِ كشيده و خوشرنگش را روى كلمه «مخمل» گذاشت و گفت: «حرير» بهتر نيست؟
لاله بى درنگ دور «مخمل» را خط كشيد و نوشت: «حرير».
آن دو، چنان سرگرم بودند كه متوجّه حضور فرزانه نشده بودند.
فرزانه حياط را دور زده و بدون جلب توجّه آمده بود و پشت سرشان ايستاده بود و گوش مى كرد. در همين هنگام، ناگهان دستش را از ميان آنها به سوى دفتر دراز كرد و گفت: به نظر من، كلمه «ديبا» مناسب تر است: «بر بالش ديباى خوشبختى» ... «پرنيان» هم بدنيست: «بر بالش پرنيان خوشبختى».
هر دو كه جا خورده بودند، برگشته به او نگاه مى كردند. راكتها هنوز در دستش بود. سارا به شيوه خاصّ خودش لب ورچيد. چشمهاى درشت وگِرد شده اش را در آسمان چرخاند و به لاله گفت: «خدا به دادمان برسد! توپش خيلى پُر است». بعد رو كرد به فرزانه و گفت: معذرت مى خواهم. مى خواستم بِهِت بگويم؛ ولى نشد. يادم رفت. نديدمت. نبودى و...
فرزانه با يك حركت، دفتر را از دست لاله قاپيد و با سرى كج، به آن نگاهى انداخت.
ـ شاعر شدى دختر! آن هم در زنگ ورزش؟ جايزه نوبل در كار است؟... «چون باران، اشك مى ريزم و رعد آسا مى خندم» و به سانِ برق، غيبم مى زند!
دفتر را انداخت روى پاى سارا:
ـ اگر مثل بارانْ اشك بريزى، تازه مى شوى
 


63

دوش حمّام. پاشو برويم! سارا خنديد و خيلى يواش و بى رمق براى فرزانه كف زد:
ـ نمايش قشنگى بود؛ هرچند باعث شد تمركزمان را از دست بدهيم.
لاله به سارا گفت: اگر مى خواهى بروى، بقيه اش را مى گذاريم براى بعد.
ـ ولى چند خط بيشتر نمانده!
فرزانه گفت: به آخر زنگ ورزش هم چيزى نمانده، خانم!
لاله برخاست كه برود. سارا دست او را گرفت و مجبورش كرد دوباره بنشيند.
ـ گاهى خيلى پيله مى كنى فرزانه. اگر دو سه دقيقه ديگر به ما فرصت داده بودى، كار اين نوشته الآن تمام شده بود.
سارا دفترش را باز كرد:
ـ تو هم بنشين و كمك كن. باور كن امروز حوصله بازى را ندارم.
ـ زده به سرت؟ آخر چرا زنگ ورزش بايد ذوق ادبى ات گل كند؟
ـ چون زنگ قبل، زنگ انشا بود و من ديروز به دلايلى يك چيزهايى نوشته ام.
فرزانه راه افتاد كه برود:
ـ خوش باشيد!
ـ ناراحت نباش. تا دو سه دقيقه ديگر، خودم را مى رسانم.
ـ لازم نكرده. يكى هست كه منتظر است بروم و باهاش بازى كنم. يارو حق داشت كه مى گفت تو خيلى بى خيالى.
چند دقيقه بعد، سارا ـ راضى از سرانجامى كه نوشته اش پيدا كرده بود ـ از لاله جدا شد و به زمين ورزش رفت. آنجا فرزانه راديد كه داشت با سحر بازى مى كرد. فرزانه ضربه محكمى به توپ زد و رو به او گفت: فكر نمى كنم امروز ديگر نوبت به تو برسد. سحر، خيلى خوب بازى مى كند. كاش زودتر فهميده بودم!
سارا روى يك از نيمكتهاى كنار زمين نشست:
ـ دارم مى بينم. امروز تماشا كردن برايم جالب تر از بازى كردن است.
چند دقيقه بعد، ناگهان توپ به پيشانى فرزانه خورد. سحر خنديد. سارا هم لبخند زد. فرزانه كه عرق كرده و بر افروخته بود، به سارا گفت: بيكار ننشين. آن شاهكارى را كه داشتيد تعميرش مى كرديد، برايمان بخوان. چى بود؟ مانند دوش حمّام، اشك مى ريزم و بر بالشهاى ديبا، لَم مى دهم.
سحر خنديد و بلافاصله توپ به دماغش خورد. سارا گفت: اگر دوست دارى بشنوى، بايد يك هفته ديگر صبر كنى تا زنگ انشا برسد.
فرزانه توپ را جايى انداخت كه سحر مجبور شود برود و آن را بياورد. در اين فرصت، آهسته گفت: بدم نمى آيد از اين به بعد، سحر هم با ما بازى كند؛ اگر مخالفى بگو.
ـ از قضا خيلى هم موافقم.
سَحر، توپ را زد و بازى دوباره شروع شد.
سارا ادامه داد: ... چون من و لاله از اين به بعد، تصميم داريم در ساعتهاى ورزش، درباره چيزهايى كه مى نويسيم، صحبت كنيم. نمى دانستم چه طورى اين را بهت بگويم.
 


64

فرزانه تا جايى كه مى توانست، بالا پريد و چنان ضربه اى به توپ زد كه قوس بلندى را طى كرد و داخل زمين واليبال افتاد. سحر كه پىِ توپ رفت، گفت: لابد قدم بعدى هم اين پيشنهاد است كه من و لاله جايمان را در كلاس با هم عوض كنيم. به اين ترتيب، فرصت بيشترى براى نقد و بررسى آثارتان خواهيد داشت.
سارا برخاست تا به طرف بچّه هايى كه آن طرف زمين، بسكتبال بازى مى كردند، برود.
ـ لازم نكرده مسئله را اين قدر مهم جلوه بدهى.
در آخرين زنگ، سارا و فرزانه با هم حرف نزدند و به هم نگاه نكردند. هر يك دوست داشت كه ديگرى پيشقدم شود. مدرسه كه تعطيل شد، هر دو با فاصله اى اندك، راه خانه را در پيش گرفتند. فرزانه جلوتر مى رفت؛ ولى حضور سارا را حس مى كرد. زمانى كه از پيچ كوچه گذشت، احساس كرد سارا ديگر پشت سرش نيست. يكى از دكمه هاى مانتويش به نخى آويزان بود. ساعت ورزش، متوجّه آن شده بود. آن را آرام كَند و به زمين انداخت. به بهانه برداشتن دكمه، چرخيد و بچّه هايى را كه از پيچ كوچه گذشته بودند و به سويش مى آمدند، نگاه كرد. سارا در ميان آنها نبود. چند لحظه اى مكث كرد تا شايد سارا پيدايش شود. اين اتفّاق نيفتاد. با سرعت، راه آمده را بازگشت و خود را به پيچ كوچه رساند. همان طور كه حدس زده بود، سارا نشسته بود و داشت بند كتانى اش را مى بست.
ـ تو كه امروز ورزش نكردى تا شُل شدن بند كتانى ات طبيعى به نظر بيايد.
سارا با خونسردى برخاست و گفت: امروز تند مى روى؟
ـ چون ديدم بدت نمى آيد عقب بمانى.
آنها همسايه بودند. هنگامى كه ساكت وارد كوچه شان شدند، فرزانه جلوى سارا ايستاد و با چشمانى خيره و با قيانه اى كه به گريه كردن نزديك بود، پرسيد: اتفّاقى افتاده؟
ـ اتّفاق؟ نه!
ـ مطمئنم كه اتّفاقى افتاده.
ـ راستى؟
ـ چيزى كه باعث شد تو اين جورى رفتار كنى.
ـ مرا بگو كه فكر مى كردم رفتار تو امروز يك جورهايى شده!
ـ قضيه سحر، يك شوخى بود. از دستت عصبانى شده بودم.
ـ مى دانستم.
حالا بگو قضيه لاله و آن نوشته چيست؟
 


65

ـ لاله دختر خوبى است. امروز فهميدم. وقتى بِهِش احتياج پيدا كردم، با خوشرويى كمكم كرد؛ همين!
ـ پس تشويقش كن ورزش كند. تو نبايد شبيه او گوشه گير بشوى. او بايد مثل تو بشود؛ سرزنده و شاد!
در سكوت به هم نگاه كردند و ناگهان همديگر را در آغوش كشيدند.
ـ نمى خواهى بگويى چه اتفّاقى افتاده؟
ـ ديروز حميد باعث شد كه مادرم با من قهر كند.
ـ حميد؟ چه خنده دار! مرا بگو كه چه فكرهايى كردم.
فرزانه زنگ درِ خانه شان را زد:
ـ آه! خيالم راحت شد. بعد تو رفتى گوشه اى نشستى و با قيافه حق به جانب، مثل دوش حمّام گريه كردى و چيزهايى نوشتى كه احساس كردى شايد يك نويسنده بزرگى و تا حالا خبر نداشته اى؟
سارا لب ورچيد و گفت: درست حدس زدى.
سارا پس از خداحافظى با فرزانه، احساس كرد كه سَبُك شده است. زنگ درِخانه شان را كه زد، حميد بلافاصله در را به رويش گشود و بى مقدمه گفت: بيا نگاه كن! زود بيا! يك كِرم تُپُل.
سارا چِندِشش شد؛ ولى زود خودش را كنترل كرد. با خودش گفت: براى يك بارهم كه شده، بگذار ببينم حرف حسابش چيست.
كِرم چاقِ سبز رنگى از دار بستِ درخت انگور، پايين افتاده بود. حميد مى خواست آن را بردارد؛ امّا جرئت نمى كرد. سارا دقيقه اى به تلاش معصومانه حميد كه دلش مى خواست كرم را به جاى اوّلش برگرداند، نگاه كرد. كلاهش را كه قاضى كرد، ديد در ماجراى ديروز، حميد تقصيرى نداشته است. خودش خيلى تند رفته بود. مادر هم حرف بدى نزده بود. نبايد آن طور قهر مى كرد و مثل بچه هاى لوس، مى رفت گوشه اى مى نشست و عزا مى گرفت و آن چيزها را مى نوشت. با اينكه لاله آن قدر روى نوشته اش زحمت كشيده بود، باز هم آن نوع نگاه به خودش و به زندگى، اينك به نظرش مسخره و خنده دار مى رسيد.
كنار حميد نشست. كُرك لطيف روى گونه و پشت گردن حميد، زير پولكهاى آفتاب، طلايى به نظر مى رسيد. هوس كرد برادرش را بغل كند و ببوسد. اين كار را نكرد. در عوض پرسيد: چكار مى توانيم براى اين كِرم بيچاره بكنيم؟
كرمِ خالدار، بى خيال، راهش را گرفته بود و داشت به طرف حوض مى خزيد.
ـ بايد بگذاريمش بالاى درخت.
سارا، برگ انگورى را برداشت و آن را به شكل قيف، جلوى كِرم گرفت. كِرم روى برگ خزيد. سارا، برگ را به دست حميد داد.
ـ حالا برو روى ديوار حوض وايسا و برگ را طورى بگير كه كِرم برود روى درخت.
حميد با خوشحالى برگ را گرفت و همان كارى را كه خواهرش گفته بود، انجام داد. كِرم، روى برگى خزيد و آن گاه، راهش را گرفت و رفت روى ساقه اى و دقيقه اى بعد، درميان توده برگها و شاخه هاى انگور، ناپديد شد.
 


66

حميد پايين پريد. سارا كيفش را روى ديواره حوض گذاشت تا آبى به صورتش بزند. حميد كيف را برداشت و به طرف پلّه هاى ايوان رفت. مادر با سبد رختهاى شسته آمد روى ايوان. با ديدن سارا گفت: آمدى سارا! برو يك سَرى به غذا بزن. من دستم بند است.
ـ سلام!
ـ سلام دخترم!
مادر، همه چيز را فراموش كرده بود. شايد ماجراى ديروز، آن قدر اهميّت نداشت كه به ياد مانده باشد. سارا پريد و سبد را از دست مادرش گرفت و گفت: من پهنشان مى كنم. شما برويد به كارهاى ديگرتان برسيد.
مادر، آستين هايش را پايين آورد و با نگاهى حاكى از سپاسگزارى و خوشحالى، از درِ تورى گذشت و وارد ساختمان شد.
بوى قورمه سبزى مى آمد. برگهاى كوچك و نورسته انگور، زير آفتاب ملايم مى درخشيدند و گنجشكها جست و خيزكنان، ميان شاخه ها و برگها جيك جيك مى كردند. سارا اوّلين رخت را كه بلوز آستين كوتاه و راه راه حميد بود، تكان داد و روى بند انداخت. چقدر با خاطره تلخ و بى معناى ديروز، فاصله گرفته بود. تصميم گرفت يك روز ،فرزانه، لاله و سحر رابراى خوردن عصرانه دعوت كند. تا همه رختها را پهن كند، درباره اين عصرانه نقشه ها كشيد. قسمتهاى اصلى اين ميهمانى، يك مسابقه بدمينتون بود و يك مسابقه انشا نويسى باموضوعى شاد و خيال انگيز!