مجلات >حديث زندگی>پيش شماره 2

شوخى و شادابى

محمدهادى خالقى

 


40

روزى رسول خدا با گروهى از مردم، درباره بهشتْ سخن مى گفت. در ميانه سخن فرمود: «پير زنان را هرگز به بهشت، راهى نيست». صداى عمه پير پيامبر بلند شد كه: «اى رسول خدا! چگونه خداوند عادلِ مهربان به چنين ستمى رضا مى دهد؟». پيامبر (ص) لبخندى زد و فرمود: «اندوه به دل راه مده! چرا كه خداوند، پيران مؤمن را نخست جوان خواهد ساخت و آن گاه به بهشت، ميهمان خواهد كرد». لبخند بر لب حاضران نشست.1

شادى بخشى
اندوه و افسردگى را محصول توقّف و محبوس ماندن روح، قطع داد و ستدهاى فكرى-عاطفى، و فزونى وابستگى ها و مشغله ها شمرده اند. غم، بى زحمت و به رايگان به دست مى آيد؛ امّا شادى، رايگان نيست و براى كسب آن بايد كوشش كرد.2
براى شاد كردنِ انسان اندوهگين نيز بايد روح او را از حالت ركودْ بيرون آورد؛ جريانهاى فكرى-روحى او را شتاب بخشيد؛ و او را تا جاى ممكن، سبكبار كرد. شايد بر همين اساس است كه از «شادابى» به عنوان نخستين اثر و فايده «ايمان مذهبى» ياد كرده اند.3
سِرّ طربناكى دائمى عارفان و اولياى خدا را در اين دانسته اند كه آنها هر روز و هر ساعت، در پى ارتقاى علمى و اخلاقى خويش و جامعه خويش اند ؛ امروز و ديروزشان يكى نيست؛ از آنجا كه تعلّقات كمترى در دنيا دارند، سبكبارترند و گرفتارى هايشان كمتر است؛ ديگر انسانها را دوست مى دارند، پس به يارى آنها مى شتابند؛ روابط ساده و صميمانه اى با ديگران دارند و... خلاصه: چنان روح فعّال و پرشتابى دارند كه غم در آن نمى پايد و چون خاشاكى در دست موج، خواهد گذشت.4
پس بايد پذيرفت كه شادى پايدار، آسان به دست نمى آيد و شادمانگى، نتيجه يك تلاش واقعى و آگاهانه است. بدين ترتيب، شاد بودن، هنر است و شاد ساختن، هنرى بزرگتر ؛ هنرى كه آموختنش وظيفه انسانى و اسلامىِ ماست.5

شوخى
شوخى، سخنى است كه لبهاى شنونده را به لبخند باز كند و خنده - هر چقدر هم كمرنگ باشد-، حتّى نيمْ خند و حتّى خيال خنده، شگفتىِ مطبوعى به روح انسان مى بخشد كه غالباً با آرامش اعصاب و سبُكى ذهن، همراه است.6
شوخ طبعى، خوشرويى و خوش سخنى را مى توان ساده ترين راههاى شادى بخشى دانست. شوخى، روحها را شادمانه مى كند و با آفرينش لبخند، انسان را و محيط را شادابى و خُرّمى مى بخشد و كيست كه شادى را نخواهد و در جستجوى نشاط و تازگى نباشد؟
امام على (ع) مى فرمايد: شادمانى، گشايشِ خاطر مى آورد.7 اوقات شادى، غنيمت است8
 


41

و هر كه شادى اش اندك باشد، آسايش او در مرگ خواهد بود.9

در گفتار و رفتار بزرگان
پيامبر گرامى اسلام كه اُسوه نيكوى امّت است و مبعوث شده است تا فضايل اخلاقى را كمال بخشد، با مردم، شوخى مى كرد تا آنها را شاد كند10 و مى فرمود: مؤمن، شوخ و شاداب است و منافق، اخمو و عصبى مزاج.11 هر كه مؤمنى را شاد كند، مرا شاد كرده، و هر كه مرا شاد كند خدا را شاد كرده است.12 هر كه مؤمنى را اندوهگين سازد و سپس [براى جبران اين خطا] جهان را به او ببخشد، اين، موجب بخشودگى گناهش نخواهد بود.13
ياران پيامبر (ص) مى گويند: او بيشتر وقتها لبخند بر لب داشت؛ نرمخوترين و شاداب ترين و گشاده روترينِ مردم بود؛ هرگاه يارانش شعرى مى خواندند و مى خنديدند، او هم لبخند مى زد؛ بى صدا مى خنديد؛ گاهى در حال خنده، دندانهاى آسيايش آشكار مى شد؛14 امّا هميشه يادآورى مى كرد كه خنده زياد، قلب را مى ميراند.15
امام على (ع)، جوانمرد اسلام و قهرمان عرصه هاى خطر، شوخ طبع بود و با مردم، بويژه در شرايط سختى و خستگى مِزاح مى كرد، تا آنجا كه مخالفان وى، همين اخلاق او را بهانه كردند تا از حكومت، محرومش سازند.16
امام صادق (ع) در اين موضوع، فرموده است: هيچ مؤمنى نيست كه شوخى در طبع او نباشد17 و شوخ طبعى بخشى از حُسن خلق است.18 هر مسلمانى كه در برخورد با برادر مسلمان خويش او را شاد سازد، خدا را شاد كرده است.19
راغب اصفهانى (اديب و طنز نويس قرن ششم هجرى) مى گويد: «مردم اگر شوخ طبعى نكنند، گويى در زندان اند»20 و آناتول فرانس (طنز نويس نام آور فرانسه در آغاز قرن بيستم ميلادى) عقيده دارد كه: «اولاد آدم از دو نعمت برخوردارند كه بدون آن دو، روزگارشان جهنّم مى شد: اوّل، شوخ طبعى و دوم، مهربانى».21

قالب هاى شوخى
شوخ طبعان روزگار، هنر خويش را در شادى آفرينى، به شكلهاى گوناگون آشكار ساخته اند. شوخى، گاهى زبانى و گفتارى است كه شنيدن آن (مثلاً از يك دوست) يا شنيدن مبادله آن بين دو تن ديگر (مثلاً از راديو) اندوه را از دلِ ما مى بَرَد.
گاه نيز در مطالعه يك نوشته، شوخ طبعىِ نويسنده اى ما را به تبسّم وا مى دارد. طنزها و لطيفه هاى مجلاّت و حكايتهاى فُكاهى شعر و
 


42

نثر كتابها از اين گونه اند.
برخى ديگر از شوخى ها تصويرى و نمايشى اند، مانند فيلمها و نمايش هاى كُمدى در سينما و تئاتر و تلويزيون، كاريكاتورهاى مطبوعات، و ... اين نوع، ممكن است با شوخىِ گفتارى تركيب شود يا مستقل از آن باشد، مثل طنزهاى تصويرى بدون گفتار (پانتوميم)، ميانْ پرده هاى كارتونى و كُمدى هاى صامت.
مى بينيم كه لبخند سازى در جامعه و اندوه زُدايى از دل و جان انسانها، روش هاى بسيار متنوّعى دارد كه شادى آفرينان عصرها و نسلها، به فرا خور استعداد و توانايى و ذوق، طبع خويش را در آنها آزموده اند. بدين ترتيب است كه ادبيات و هنر ملّتها آكنده از شوخى هاست.

مرزهاى شوخى
شوخى22 ممكن است مثل هر گفتار يا رفتار ديگرى، از اعتدال خارج شود و به عملى غير اخلاقى بدل گردد. به عنوان نمونه، ممكن است به سبُكسرى، بى شرمى و گستاخى بياميزد كه در اين حالت، «هَزْل» ناميده مى شود و يا به تحقير و بدگويى و ناسزا آميخته گردد كه آن را «هَجْو» مى خوانند. خردمندان و بزرگان دين و اخلاق، اين هر دو صورت را ناشايست شمرده اند.
همچنين، گاه اتّفاق مى افتد كه همان شوخى لطيف و شادى بخش هم از حدْ خارج شود و به بيهودگى يا زياده روى بينجامد كه در اين صورت نيز كارى ناپسند خواهد بود.
يكى از صحابيان از رسول خدا پرسيد: «آيا در اينكه با دوستان خود شوخى مى كنيم و مى خنديم، اشكالى هست؟». حضرت فرمود: «اگر سخن ناشايستى در ميان نباشد، اشكالى ندارد».23
هم ايشان در جاى ديگر فرمود: «من شوخى مى كنم؛ امّا جز حق نمى گويم».24
امامان بزرگوار ما نيز در سخنان خود، به خوبى مرزهاى شوخى را نشان داده اند:
هر كه مسخرگى بر او چيره آيد، خِردش تباه شود.25
دروغ را ترك گوييد ؛ چه شوخى و چه جدّى اش را.26
خداوند، كسى را كه در ميان جمعى شوخى و بذله گويى مى كند، دوست دارد، به شرط آنكه ناسزايى در سخنش نباشد.27
شادى، سه مرز دارد: وفادارى، رعايت حقوق مردم و هشيارى در سختى ها.28
پيشوايان ما بارها تذكّر داده اند كه: شوخىِ زياد، آبرو، وقار، و احترام اجتماعى انسان را مى برد29 و براى انسان، دشمن مى تراشد.30 زياده روى در شوخى، حماقت است.31 انسان كامل، كسى است كه جدّى اش از شوخى اش بيشتر باشد.32 همچنين سفارش نموده اند كه بكوشيم شادىِ ما در دنيا هرگز به قيمت از دست دادنِ سعادت آخرت نباشد.33 سرمستى از گناه، به بدبختى و نابودى مى انجامد.34

انگيزه هاى شوخ طبعان
گرچه مردم، از بابت فراموشىِ غصّه ها و
 


43

غمها، پيوسته خود را وامْدار ظرافتها و لطيفه گويى هاى طنز نويسان و بذله گويان روزگار دانسته اند و مى دانند، امّا كمتر كسى به فكرِ يافتن ريشه و انگيزه شوخ طبعى در اين گونه افراد بوده است. با يك تحقيق ابتدايى شايد بتوان گفت كه اين جماعت، با يكى از علّتها و انگيزه هاى زير، به لطيفه گويى و فُكاهه پردازى روى كرده اند:
ـ شايد مقصودشان شاد كردن آدمهاى غمگين و خسته و تُهيدست يا اميد بخشيدن به آنهاست!
ـ شايد راه بهترى براى تسكين دردها و كاستن از رنجهاى جامعه خويش نيافته اند!
ـ شايد هدفشان ساده كردن سخنان دشوار و آگاهى دادن به مردم و آموزش نكته هاى اخلاقى است!
ـ شايد از زيبايىِ پيچيدنِ يك مطلب كاملاً جدّى در پوشش يك شوخى ساده (كه كارى است بس دشوار)، لذّت مى برند!
ـ شايد قصد بر ملا كردن زشتى ها و رسوا كردن بد كاران را دارند!
ـ شايد تحقير متكبّران و زورمندان را هدف گرفته اند!
ـ شايد نيّتشان، انتقاد اجتماعى و تذكّر دادن به طبقات مختلف جامعه است كه خود را اصلاح كنند!
ـ شايد با اين سلاح به دفاع از فرهنگ، آيين، قوم، زبان و يا سرزمين خود برخاسته اند!
و چند «شايد» ديگر...؛ امّا بايد دانست كه شوخ طبعان (بويژه نوابغ آنها) پيوسته در محيط و جامعه خود، تأثير گذار بوده اند و بسا كه در مسير روشنگرى و خدمت انسانى خويش، ستم ديده و محروميّت كشيده اند.
اينان در هر حال و با هر انگيزه، روح ملّتها را شاد ساخته اند و آرامش و اميد را ميهمان دلهاى مردم خويش نموده اند. آيا اين، خدمتِ كوچكى است؟

شوخ طبعان روزگار
بذله گويان، لطيفه نويسان، فُكاهى سرايان، طنز پردازان، كُمِدى سازان، كودن نمايان، مَزّاحان، و ظريفان حاضر جواب، همگى در صف شوخ طبعان روزگارْ جاى دارند.
 


44

بدين ترتيب، جُحى (متوفّاى 160 قمرى)، بُهلول (صحابى امام صادق عليه السلام)، جاحظ بَصرى (م 255 ق)، ابوالعلاى مَعَرّى (م 449ق)، راغب اصفهانى (م502 ق)، ملاّنصرالدين (ق8ق)، مارْك توآيْن (امريكايى/م 1910م)، جُرج برنارد شاوْ (ايرلندى/م 1950م)، چارلى چاپلين(انگليسى/م1977م)، اشرف الدين قزوينى يا نسيم شمال (شاعر عصر مشروطه) ناجى العَلى( كاريكاتوريست شهيد فلسطينى)، ابوالقاسم حالت(م1373ش) و... در شمار شوخ طبعان خواهند بود.

نمونه شوخى ها36
  عُبيد زاكانى در «رساله دلگشا» آورده است:
شيطان را پرسيدند كه كدام طايفه را دوست تر دارى؟ گفت: «دلاّلان را». گفتند:«چرا؟». گفت: از بهر آنكه من به سخن دروغ از ايشان خُرسند بودم، ايشان سوگند دروغ را نيز بدان افزودند.

زنِ طَلخك، فرزندى زاييد. سلطان محمود، او را پرسيد كه چه زاده است. گفت: از درويشان، چه زايد؟ پسرى يا دخترى. محمود گفت: «مگر از بزرگان، چه زايد؟». گفت: اى سلطان! چيزى زايد بى هنجارگوى و خانه برانداز!

  فخرالدين علىِ صفى در «لطائف الطوائف» مى نويسد:
طبيبى را ديدند كه هر گاه به گورستان رسيدى، ردا بر سر كشيدى. از سبب آن پرسيدند. گفت: از مردگان اين گورستان، شرم دارم؛ زيرا بر هركه مى گذرم، شربت من خورده است و در هركه مى نگرم، از شربت من مرده است!

  در «گلستان» سعدى مى خوانيم:
توانگر زاده اى بر سرِ گورِ پدر با درويشْ بچه اى مى گفت: «تُربت پدر من، فرش مَرمرين و كتيبه اى رنگين دارد و خشتهاى زرّين بر آن نهاده ام. گور پدر تو چه دارد؟ دو خشتْ فراهم آورده و دو مشت خاك بر آن پاشيده ايد!». پسر درويش گفت: تا پدر تو زير آن سنگهاى گران برخود بجُنبد، پدر من به بهشت رسيده باشد!
 در كتاب «زندگى و افكار برنارد شاو» (نوشته مهرداد مهرين) آمده است:
نويسنده جوان و پرشورى به شاو گفت: «آقاى شاو عزيز! من خيلى تأسّف مى خورم وقتى مى بينم نويسنده بزرگى مثل شما، براى پول مى نويسد. من يكى، جز براى شخصيت و اعتبارم نمى نويسم». شاو با لحنى جدّى پاسخ داد: بله دوست من! همه ما به خاطر چيزهايى كه نداريم مى نويسيم!

  از دفتر «شوخ طبعى ها» در مجموعه «فرهنگ جبهه» (به كوشش: سيد مهدى فهيمى) نيز اين قطعه را براى شما برگزيده ام:
اُسراى عراقى را از خط آورده بودند عقب.
 


45

يكى از برادران عرب زبانِ خوزستانى داشت به عربى براى آنها سخنرانى مى كرد. بچه ها هم تك و توك، از روى ناراحتى، عباراتى را به فارسى مى گفتند تا او به عربى برگرداند. مثلاً يكى مى گفت: «بگو خيلى نامرديد!». يكى ديگر مى گفت: «برادر! بگو ما الان مى توانيم همين جا حساب شما را برسيم؛ امّا اين كار را نمى كنيم». ديگرى مى گفت: «بگو هرچى تير داشتيد، انداختيد و بعدهم: أنا دَخيل! حالا هم مى رويد كمپ و براى خودتان مى خوريد و مى خوابيد و گُنده مى شويد و مى گوييد: قربان اسلام بروم با اين پاسدارهايش!».
در اين ميان، يكى از برادران بسيجى كه زبانش كمى مى گرفت، بلند شد و گفت: «برادر! به ايـ... اينا بگو: پس شُـ شما كِى مى خوايد آدم بـ...بـ... شيد؟ پينوكيو36 آ ... آدم شد!».
همه زدند زير خنده و عراقى ها به هم نگاه مى كردند و طبعاً نمى فهميدند قضيّه چيست. سخنران كه پسر جا افتاده اى بود، لبخندى زد و گفت: «ولش كن. خوبيّت نداره. نمى گم بِهِشون».


1. تنبيه الخواطر، ج1، ص 112.
2. نگاه كنيد به: راز شاد زيستن، اندرو متيوس، مترجم: وحيد افضلى راد، نشر نيريز، تهران، ص 21. 3. نگاه كنيد به: انسان و ايمان، مرتضى مطهرى، ص 47(فوايد ايمان).
4. نگاه كنيد به: «چرا ملّتى شاد نيستيم؟» (گفتگو)، همشهرى، شماره 2070؛ با پير بلخ، محمد جعفر مصفّا، نشر گفتار، تهران، ص 139.
5. نگاه كنيد به: انسانيت از ديدگاه اسلام، جواد مصطفوى، انتشارات دانشگاه فردوسى، مشهد،ص61.
6. درباره تعريف شوخى و ماهيت خنده، نگاه كنيد به: تاريخ طنز و شوخ طبعى در ايران و جهان اسلامى، على اصغر حلبى، انتشارات بهبهانى، تهران، فصلهاى اوّل و چهارم.
7. غرر الحكم، حديث2023.
8. همان، حديث1084.
9. بحار الأنوار، ج 78، ص 12.
10. الكافى، ج 2، ص 663.
11. تحف العقول، ص 49.
12. الكافى، ج 2، ص 188، 189 و 195.
13. بحارالأنوار، ج 75، ص 150.
14. نگاه كنيد به: راه و روشن (ترجمه «المحجّة البيضاء» فيض كاشانى)، محمد رضا عطايى، بنياد پژوهش هاى اسلامى، مشهد؛ سيره معصومان، على حجّتى كرمانى، ج 1 (ترجمه مجلّد اوّل «أعيان الشيعة»ى سيد محسن امين)، انتشارات سروش، تهران؛ ضحك النبى (ص) و بكائه و مزاحه، احمد مصطفى الطهطاوى، دارالفضيلة، قاهره.
15. عيون الأخبار، ص 335.
16. شرح نهج البلاغة، ابن ابى الحديد، ج 1، ص 186 و ج 6، ص 328؛ نهج البلاغه، خطبه 83.
17. الكافى، ج 2، ص 663.
18. همان جا.
19. الكافى، ج 2، ص 192.
20. محاضرات الأدباء، ج 1، ص 282.
21. تاريخ طنز و شوخى طبعى، ص 1.
22. مِزاح، طنز، فُكاهه، مُطايبه و جوك نيز همان شوخى اند.
23. الكافى، ج 2، ص 663.
24. شرح نهج البلاغة، ج 6، ص 330.
25. غرر الحكم، حديث 8429.
26. بحار الأنوار، ج 72، ص 235.
27. الكافى، ج 2، ص 663.
28. تحف العقول، ص 323.
29. الكافى، ج 2، ص 665.
30. غررالحكم، حديث 7126 و 8930.
31. همان، حديث 1184.
32. همان، حديث 2197.
33. شرح نهج البلاغة، ج 15، ص140.
34. غرر الحكم، حديث 5281.
35. براى آگاهى بيشتر، نگاه كنيد به: تاريخ طنز و شوخ طبعى، فصل سوم.
36. همه موارد، با اندكى تلخيص و تغيير لفظى آمده اند.
37. پينوكيو، قهرمان چوبى سريالى كارتونى و كودكانه كه در نهايت، پس از يك دوره نافرمانى، به كارهاى خوبْ روى آورد و فرشته مهربان، او را به انسانى واقعى تبديل كرد.