|
محمد گلزارى
اشاره
نزديكى هاى غروب بود كه داشتم اوّلين
شماره مجموعه «زندگى» را مطالعه مى كردم.
در همين حال، يكى از دوستان نشريه كه حضور
داشت، از من خواست تا نظرم را در مورد
شماره اوّل بنويسم. قبول كردم و موضوع
شماره آينده را پرسيدم. گفت: «شادى»؛ و
بعد از كمى مكثْ اضافه كرد: «گزارش اين
شماره را در مورد شادى، تو بنويس» و بى
درنگ ادامه داد: «هفت روز وقت دارى؛ فقط
هفت روز!» و بدون اينكه مجالى براى پاسخ
من بگذارد، رفت.
روز اوّل
چند دقيقه از ساعت دوازده گذشته بود كه
وارد دانشگاه شدم. چند تا از بچّه ها
نزديك كتابخانه مشغول بحث سياسى بودند.
بعد از احوالپرسى، از آنها خواستم چند
دقيقه اى از مباحث سياسى خارج شوند و
موضوع خودم را نيز مطرح كردم. در حالى كه
ابتدا رغبت چندانى نشان ندادند، امّا
قرار شد ساعت چهار بعدازظهر در حياط
دانشگاه در مورد «شادى» به گفتگو
بنشينيم.
بعدازظهر بر روى يكى از نيمكتهاى محوّطه
دانشگاه به بحث پرداختيم. رو به مجيد كردم
و گفتم:
به نظر تو شادى چيست؟
شادى امرى نسبى است؛ يعنى امكان دارد
امروز تو از برنامه اى شاد شوى؛ ولى در
آينده همان برنامه تو را شاد نكند يا
احساس تو در مورد يك امر شاد، با فرد
ديگرى متفاوت باشد».
آيا چيزى به عنوان شادى پايدار يا
موقّتْ وجود دارد؟
نگاه كن؛ بعضى وقتها تو شادى يا حداقل
ديگران فكر مى كنند تو شادى؛ امّا در
درونت غوغاست. خيلى ها خنده هاى مستانه سر
مى دهند؛ امّا نگاه آنها به زندگى، توأم
با غم و اندوه است. بسيارى وقار و متانت
دارند و وجودشان سرشار از نشاط است.
از مجيد تشكّر كردم و گفتگو با على را به
آينده موكول كردم.
روز دوم
گفتگوى ديروز با مجيد، اين جسارت را به من
داد كه با افراد مختلف به بحث بنشينم.
در يكى از پاركهاى نزديك دانشگاه، چند
جوان بر روى نيمكتى نشسته بودند و با صداى
بلند، آواز مى خواندند. از پشت سر رفتم و
دستم را بر شانه يكى از آنها گذاشتم.
صدايش را قطع كرد و سر را به سرعت
برگرداند. در حالى كه دوستانش همچنان به
آواز خود ادامه مى دادند، موضوع را به
آهستگى به او گفتم.
با ضربه زدن به پهلوى بغلى اش از آنها
خواست كه سكوت كنند. قرار شد هر كدام كه
دوست دارند، به سؤالهاى من پاسخ دهند.
تعريف شما از شادى چيست؟
يعنى غصه نداشته باشى؛ راحت باشى؛ خوش
باشى. نسبت به مشكلات زندگى غمت نباشد.
جانِ كلام، يعنى بى خيالى طِى كنى.
آيا بعد از اين خوشگذرانى ها، شب كه به
منزل مى رويد، همچنان شاد هستيد؟
مشكل اصلى ما خانواده است. اكثراً دعوا
سرِ اين است كه: چرا دير آمدى؟ اين چه
قيافه اى است كه درست كرده اى؟ باز هم
بيرون غذا خوردى؟ و... بعد از كلّى اعصاب
خ ردى بايد منتظر فردا باشيم.
با لبخندى از آنها جدا شدم.
روز سوم
غروب، سوار تاكسى شدم تا به منزل بيايم.
راننده، فرد جوانى بود. نوار موسيقى
گذاشته بود. به او گفتم مى خواهم درباره
نوارى كه گوش مى دهد، با او صحبت كنم. صداى
ضبط را كم كرد و نگاه تند و تيزى به من
انداخت و با بد ع ن قى به رانندگى ادامه
داد. براى رفع سوء تفاهم به وجود آمده،
مطلب را توضيح دادم. قيافه اش كمى باز شد و
من اين طور شروع كردم:
اين جور نوارها شما را شاد مى كند؟
ببين؛ ما بايد يك جورى زندگى كنيم. اگر
تفريح نداشته باشيم، اگر جامعه شاد
نباشد، تو بايد يك جورى سرِ خود را گرم
كنى. جوانها مى خواهند با نشاط زندگى
كنند. به آنها مى گويند كه دين، همه
نيازهايشان را برطرف مى كند؛ امّا تأثيرش
را نمى بينند. در جامعه ما هيچ اهميّتى به
تفريح جوانها نمى دهند.
حالا داستان امثال اين نوارها چيست؟
نكته اوّل: الانسان حريصٌ على ما م نع.
قبول دارم؛ شايد خيلى از اين نوارها
محتوا نداشته باشند؛ امّا از طرف ديگر،
وقتى هيچ امكاناتى به ما نمى دهند كه
تفريح كنيم، وقتى جلوِ همين چيزها را مى
گيرند، وقتى امكانات نباشد، ما هم يك
جورى به سوى اين امكانات ممنوعه كشيده مى
شويم.
امّا نكته دوم و مهم اين است كه اين
نوارها يا اين گونه چيزها ما را شاد نمى
كند؛ بلكه سرگرم مى شويم. خيلى از ما وقتى
از گوش دادن اين نوارها خسته مى شويم،
غمزده به فكر فرو مى رويم و مسائل زندگى
خودمان را بررسى مى كنيم. ما در روند
زندگى شادى مى خواهيم كه متأسفانه، جامعه
امكانات ندارد. اين چيزها مقطعى است.
به مقصد رسيده بودم. تشكّر كردم و راننده
جوان به سختى كرايه را قبول كرد و رفت.
روز
چهارم
كنار مغازه سوپر محل، چند تن از جوانها
ايستاده بودند. بعضى از آنها را مى
شناختم. به داستانى كه يكى شان تعريف مى
كرد، بلند مى خنديدند. وارد جمع آنها شدم
و موضوع را توضيح دادم. شروع به دست
انداختن من كردند و هر كس متلكى گفت. با
خونسردى صبر كردم تا صحبتهاى آنها تمام
شود و بعد درخواست كردم كمى جدّى به
سؤالهاى من پاسخ دهند.
آيا از اين نوع دور هم جمع شدنها لذّت مى
بريد؟
آدم وقتى با دوستانش جمع شود، احساس
لذّت مى كند. خاصيت سنِ ما جوانى كردن و
اين جور چيزهاست.
خب؛ شما يك ساعت ديگر از دور هم
پراكنده مى شويد؛ آن وقت هم اين گونه شاد
هستيد؟
نه! ما تمام خوشى مان را زمانى داريم كه
با دوستانمان جمع مى شويم سرِ كوچه. خانه
يك جور دعوا داريم، مدرسه يك جور. ما مى
خواهيم يك چهره داشته باشيم؛ امّا چهره
ما در خانه با مدرسه و با زمانى كه با
دوستان بيرون مى رويم، فرق مى كند. ما
بهترين وقت زندگى مان، لحظه هاى حضور در
كنار دوستان است.
در ميان جمع، ناگهان چشمم به كسى افتاد كه
قبلاً از زندگى سخت خود براى من داستانها
تعريف كرده بود. ناخودآگاه ياد حرفهاى
مجيد در دانشگاه افتادم و داستان خنده
هاى مستانه و نگاه غمبار به زندگى. سؤال
را از او پرسيدم:
اين گونه شادى را چگونه ارزيابى مى كنى؟
نگاه تو به زندگى چگونه است؟
ديگر خسته شده ام. نمى دانم چرا زندگى مى
كنم. خيلى وقتها از اين علّافى هاى مسخره،
خسته مى شوم؛ ولى اگر همين دوستان را
نداشتم، خودكشى مى كردم. اصلا چرا زندگى
مى كنم؟ از خانه، از مدرسه، از جامعه
بيزارم.
نمى دانم چرا زنده هستم؟
فضاى بحث را سكوتى سنگين فرا گرفت. همه
مبهوت بوديم. با سردى از آنها خداحافظى
كردم و جمع را در پرسش بزرگى كه در ذهنشان
به وجود آمده بود، تنها گذاشتم.
روز پنجم
سرى به مسجد محل زدم و در آنجا با يكى از
جوانها به گفتگو پرداختم.
خيلى ها مى گويند بچّه هاى مذهبى شاد
نيستند؟
اين طور نيست. در هر طيفى امكان دارد
عدّه اى شاد و عدّه اى افسرده باشند؛ امّا
اگر قرار باشد كنار لفظ مذهبى، تعابير
غمزده و افسرده را بگذاريم، بى انصافى
است.
آيا شادى را فقط خوشگذرانى تعريف مى
كنيد؟
شادترين انسانها كسانى هستند كه تكيه
گاه بزرگى در زندگى داشته باشند و در
انجام وظيفه هاى محوّل شده كوتاهى نكنند.
آيا فعاليت هاى مذهبى شما را از شادى
هاى معمولْ باز نمى دارد؟
نگاه كنيد؛ به مسجد رفتن را تفريح
روزمرّه معرّفى نمى كنيم. همان طور كه
تمام جوانها از امكانات تفريحى مناسب
برخوردار نيستند، ما هم از كمبود امكانات
جامعه متضرّر مى شويم؛ امّا اگر بحث
شادكامى است، بايد ديد كه چطور مى توان
شادكام بود.
جواب، همان اعتقاد به تكيه گاه ماورايى
است. اگر يك مسلمان در انجام واجبات
كوتاهى كند، غمزده است؛ چون از هدف خود،
دور شده است.
روز ششم
به دانشگاه رفتم. على بى مقدمه گفت: «هنوز
كه گزارشت را تحويل نداده اى؟» و وقتى با
جواب منفى من روبه رو شد، گفت: «حاضرم در
اين مورد حرف بزنم. قبلاً فكر كرده ام» و
اين گونه شروع كرد:
ً شادى دو قسمت دارد: يكى زندگىِ شاد
داشتن و روند زندگى را مثبت ارزيابى كردن
و ديگرى داشتن تفريحات شاد. اگر انسان
داراى
هدف باشد و بينديشد، زندگى اش در
همان مسير اهدافش پيش مى رود و قطعاً در
زندگى شادكام است. در اين زمينه، جامعه تا
حدودى تأثيرگذار است؛ امّا در بسيارى از
مواقع كه جامعه در راه رسيدن به اهداف
افراد مانع ايجاد مى كند، اين قوّت ايمان
افراد به اهدافشان است كه آنها را داراى
انگيزه مى كند. در اين زمينه، آنان كه
داراى ايمان مذهبى اند، قطعاً در زندگى
از نشاط بيشترى برخوردارند. وقتى تكيه
گاه آنها امرى ماورايى باشد، اميد به
زندگى و در نهايت، شادى و نشاط زندگى
آنان، افزايش مى يابد. نكته ديگر،
تفريحات شاد است. اين قسمت از بزرگ ترين
نقاط ضعف جامعه ماست و نمره منفى را در
كارنامه جامعه مان در اين چند دهه اخير بر
جا گذاشته است.
جوانان حق دارند از اين وضع ناراحت باشند
و به محض پيدا شدن امكان، روزى اين شادى
ها به شكلهاى گوناگون بروز پيدا مى كند؛
امّا كمبود تفريحات شاد، به عنوان يك
اصل، رابطه تأثيرگذارى در شادكامى زندگى
ندارد.
روز هفتم
در حالى كه سعى مى كردم بحث را جمع و جور
كنم، از تصميم خود مبنى بر نتيجه گيرى از
اين بحث، منصرف شدم و آن را به خوانندگان
واگذار كردم.
به راستى شادكامى را در چه چيز جستجو مى
كنيم؟ خوشگذرانى ها چقدر در روند شادكامى
ما اثر دارند؟ آيا بدون داشتن تكيه گاه و
هدف، مى توان شاد زيست؟ فرق شادكامى و
سرگرمى چيست؟ مذهب، عامل شادى است يا
مانع آن؟ و...
اينها پرسش هاى مفصّلى است كه پاسخ آنها
را خوانندگان گرامى قطعاً پيدا خواهند
كرد.
1. خبرنگار و دانشجوى علوم اجتماعى
دانشگاه علّامه طباطبايى تهران.
|