|
محمد رضا موحدى
كشتى اهل طَرَب
اندر حكايت ذوالنّون مصرى يافتم كه روزى
با اصحاب در كشتى نشسته بود در رود نيل به
تفرّج؛ چنانكه عادت اهل مصر است. كشتى
ديگرى مى آمد و گروهى از اهل طَرَب در
آنجا فساد همى كردند. شاگردان را آن كار،
بزرگ نمود. گفتند: ايّها الشيخ! دعا كن تا
خدا آن جمله را غرق كند، تا شومى ايشان،
از خلقْ منقطع شود.
ذوالنّون، بر پاى خاست و دست ها برداشت و
گفت: بار خدايا! چنانكه اين گروه را اندر
اين جهان، عيشِ خوشى داده اى، اندر آن
جهان نيز عيش خوششان ده!
مريدان متعجّب گشتند از گفتار وى.
چون كشتى پيشتر آمد و چشمانِ اهل طرب بر
ذوالنّون افتاد، فرا گريستن آمدند و
رودها1 بشكستند و توبه كردند و به خداى
بازگشتند.
ذوالنّون، شاگردان را گفت: عيش خوشِ آن
جهانى، توبه اين جهانى بُوَد. نديديد كه
مراد، جمله حاصل شد و شما و ايشان به مراد
رسيديد، بى آنكه رنجى به كسى رسيدى؟2
آنچه از
دوست رسد
از مجنون پرسيدند كه: چه كلمه را دوست تر
مى دارى؟
گفت: لا.
گفتند: «نَعَم» را دوست مى دارند، نه «لا»
را.
گفت: من از آن جهت اين كلمه را دوست تر
دارم كه وقتى از ليلى پرسيدم كه آيا مرا
دوست مى دارى، گفت: «لا». چون اين كلمه بر
زبان او گذشته است، پيش من، «لا» از
«نَعَم» محبوب تر است.3
آزمون
عاشقى
روزى مجنون فرصتى يافت و نزد ليلى رفت.
ليلى از مجنون پرسيد كه: در عشقْ چونى؟
|
زبان بگشاد مجنون گفت: اى ماه |
نه آبم ماندْ در عشق تو نه جاه |
|
ندارم در جگر آبى كه باشد |
نه در ديده شبى خوابى كه باشد |
|
چو عشقت كرد نقدِ عقلْ غارت |
كنون جانى است وز تو يك اشارت |
|
اگر جان خواهى، اينك مى دهم من |
يقين مى دان كه بى شك مى دهم من |
ليلى گفت: چه تحفه دارى؟
مجنون، سوزنى به ليلى داد و گفت: از همه
جهان، همين يك سوزن دارم.
|
من اين نيز از براى آن نهادم |
كه در صحرا بسى مى اوفتادم |
|
بسى در جستجوى چون تو دلدار |
شكستى همچو گل در پاى من خار |
|
بدين سوزن منِ افتاده بر جاى |
برون مى كردمى آن خار از پاى |
ليلى به مجنون گفت: مى خواستم تو را
بيازمايم. اگر در عشقْ صادق مى بودى، سوزن
چه مى كردى؟ تو تاب بلا ندارى؛ وگرنه،
خارى كه در راه عشق به پاى تو رود و چاووش
راه وصال باشد، از گُلْ لطيف تر است. آن را
به سوزن بيرون نبايد آورد. درختِ گل را
نمى بينى كه به اميد گلى يك سال بار و رنج
خار مى كشد؟4
دو قدم
تا دوست
يكى پيش بايزيد بسطامى رفت و گفت: يا شيخ!
همه عمر در جست و جوى حق به سر بردم و
اَندبار حجّ پياده بگزاردم و چند دشمنان
دين را در غزا سر از تن برداشتم و چند
مجاهده ها كشيدم و چند خون جگرها خوردم،
هيچ مقصودى حاصل نمى شود. هر چند بيشتر مى
جويم، كمتر مى يابم. هيچ توانى گفت كه كِى
به مقصود برسم؟
شيخ گفت: جوانمردا! اينجا دو قدمگاه است:
اوّل قدم، خلق است و دوم قدم، حق. قدمى
برگير از خلق كه به حق رسيدى. مادام كه تو
در بند آن باشى كه چه خورم كه حلقم راخوش
آيد و چه گويم كه خلق را از من خوش آيد، از
تو حديثِ حق نيايد.5
ياد دوست
يكى از مشايخ بصره پيش رابعه آمد و بر
بالين او بنشست و مذمّت دنيا آغاز كرد.
رابعه گفت: تو دنيا را عظيم دوست مى دارى،
كه اگر دوست نداشتى، ذكرش نكردى كه
شكننده كالا، خريدار بُوَد. اگر از دنيا
فارغ بودى، به نيك و بد، ياد او نكردى؛
امّا از آن ياد مى كنى. هر كه چيزى دوست
دارد، يادش بسيار كند.6
يك دل و
دو دوست
وقتى فُضيل عيّاض، فرزند خود را در كنار
گرفت و مى نواخت، چنان كه عادت پدران
باشد. كودك گفت: اى پدر! مرا دوست دارى؟
گفت: دارم. گفت: خداى را دوست دارى؟ گفت:
دارم. گفت: چند دل دارى؟ گفت: يك دل. گفت: يك
دل و دو دوست، توانى داشت؟7
خنده بر
مرگ
آسيه، زن فرعون، حق را خواست و تقرّبِ او
را طلب كرد. او را چارميخ كردند و در چشم
وى، ميخ آهنين فرو كردند؛ و او در آن
عذاب، مى خنديد و شادمانى همى كرد و به
زبان حال مى گفت:
هر جا كه مراد، حاصل آيد
يك خار، به از هزار خرماست8
عبادت بى
فرجام
مرد عابدى چهل سال از خلقْ كناره گرفت و
به عبادت حق پرداخت. در خانه اش درخت
بزرگى بود. مرغى در آن درختْ آشيانه گرفت
و با لحنِ خوش و آوازِ دلكش خود، سكوت آن
خانه را در هم مى شكست.
عابد تدريجاً به نداى او مجذوب شد و به
وجودش انس گرفت. حق تعالى به وسيله
پيامبرِ آن عهد، به وى پيغام فرستاد كه:
اى مرد عابد! تو سالها از عشق ما مى سوختى
و سرانجام، مرا به مرغى فروختى و بانگ وى
تو را از ما بيگانه كرد؟9
1. رود: نام سازى از سازهاى موسيقى؛ چنگ.
2. كشف المحجوب، هُجويرى.
3. شرح احوال عطار، بديع الزمان فروزانفر،
ص 535.
4. همان، ص 274.
5. گلستان.
6. تذكرة الاوليا، فريدالدين عطّار، ص 549.
7. همان، ص 49.
8. كشف الاسرار، رشيد الدين ميبدى، ج 1، ص
64.
9. برداشت از: منطق الطير، فريد الدين
عطّار، ص 119.
|