|
شوراى
نويسندگان
دوستى
دركلام خدا:
وخداوند,دوستى ومهربانى را ميان شما
قرارداد.
قرآن
كريم,سوره روم,آيه 20
|
|
اميداست كه خداوند,ميان شما و
دشمنانتان,پيوند دوستى برقرارگرداند
كه خدا برهركارى تواناست و
اوبخشايشگر مهربان است.
قرآن
كريم,سوره ممتحنه,آيه 7
|
|
كسانى كه ايمان آورده و كارهاى شايسته
كرده اند, خداى بخشايشگر, براى آنها
محبّتى [در دلهاى مردمان] قرار خواهد
داد.
قرآن
كريم, سوره مريم, آيه96
|
|
وقيامت,روزى است كه بدكار,دست خويش را
مى گزدومى گويد:واى برمن!اى كاش فلان كس
رابه دوستى نگرفته بودم!اوبودكه
مراازپيروى كتاب خداورسولش بازداشت.
قرآن
كريم,سوره فرقان,آيه 28
|
دوستى
درمثلها وگفته هاى بزرگان:
آن كس كه در هر جا دوستانى دارد, همه جا
را دوست داشتنى مى يابد.
مثل
چيني
|
|
براى اين كه دوست پيدا كنى, بايد خود را
لايق و آماده دوستى بارآورى.
مورا
|
|
براى برقرارى روابط دوستانه, طرح كردن
و حلّ اختلافات,مفيدتر از سرپوش
گذاشتن بر روى آنهاست.
سولون
|
|
بگذار دوستى, كم كم به اوج خود برسد;
چرا كه اگر برق آسا باشد, ناگهان از
نفس مى افتد و متوقّف مى شود.
ولتر
|
|
بهترين دوستان من كسانى هستند كه
پيشانى و ابروهاى آنها باز است.
ويكتور
هوگو
|
|
پرسيدم:دوست بهتر است يا برادر؟ گفت:
دوست, برادرى است كه انسان مطابق ميل
خود انتخاب مى كند.
اميل
فاگو
|
|
|
|
جان را فداى ياران موافق كنيد!
افلاطون
|
|
حقيقى ترين دوستانم از تهى دستان اند.
توانگران از دوستى چيزى نمى دانند.
موتزارت
|
|
دوست, كسى است كه من مى توانم با او
صميمى باشم و جلو او با صداى بلند, فكر
كنم!
امرسون
|
|
مرا اندكى دوست بدار, ولى طولانى!
كريستوفر
مارلو
|
|
صفات خوب و بد هر كس, مربوط به خوبى ها
و بدى هاى اخلاقى دوستان اوست.
كارلايل
|
|
دوستانت بايد مثل كتابهايى كه مى
خوانى, كم باشند و برگزيده!
مثل
انگليسي
|
|
دوستى, نعمت گرانبهايى است; خوشبختى
را دو برابر مى كند و بدبختى را كاهش
مى دهد.
شكسپير
|
|
دوست, از دوست, حقّ گله گزارى دارد. گله
گزارى, دليل دوستى و علاقه به دوام آن
است.
فرانسيس
بيكن
|
|
رفتار پسنديده دوستانت را ستايش كن;
زيرا دوستى,از ستايش برمى خيزد و
دشمنى,از عيبجويى و تحقير!
سقراط
|
|
دوست خوب, مثل درشكه در روز بارانى,
كمياب است.
ولتر
|
|
دوستى قديمى, مثل اسناد كهنه است.
قديمى بودن, آن را گرانبهاتر مى كند.
گوته
|
|
دوست, همچون چترى است كه بايد در
روزهاى بارانى, همراه شما باشد.
پل
نوولا
|
|
|
|
دوست, كسى است كه قدر مرا مى داند و
براى من ارزش قائل است.
آلبرت
هوبارد
|
|
يك دوست خوب به اندازه صد خويشاوند,
ارزش دارد.
مثل
فرانسوي
|
|
ييگانه راه دوست پيدا كردن, اين است كه
اوّل خودمان اظهار دوستى كنيم.
امرسون
|
|
هر قدر كسى را بيشتر دوست داشته باشيد,
كمتر مغرورش مى كنيد.
مولير
|
|
نهال دوستى واقعى, آهسته رشد مى كند.
جرج
واشنگتن
|
|
نشان دوست نيكو آن است كه خطاى تو را
بپوشد; تو را پند دهد و رازت را آشكار
نكند.
بو
على سينا
|
|
دوست را زود دشمن توان كرد; امّا دشمن
را دوست گردانيدن, دشوار بود.
كيكاووس(قابوسنامه)
|
|
دوست حقيقى, بزرگترين سرمايه است.
برنارد
شاو
|
|
كسى را كه همساز و همطراز تو نيست, به
دوستى مپذير.
كنفوسيوس
|
|
دوستى كه از تو بدون حجّتْ گله مند
شود, به دوستى وى اعتماد مكن.
كيكاووس(قابوسنامه)
|
|
|
|
با نيكان و بدانْ دوستى كن, با نيكان
به دل, و با بدان به زبان.
كيكاووس(قابوسنامه)
|
|
چون آن مقدار مال نداشتى كه به دوستان
بذل كنى, از خوشرويى و خوشخويى با
ايشان, تقصير مكن كه هم بدين صفت, تو را
دوست خواهند داشت.
لقمان
حكيم
|
|
چون دوستى اختيار كردى, در حال غضبْ وى
را امتحان كن. اگر با انصاف باشد,
دوستى را شايد واگرنه, از وى بر حذر
باش.
لقمان
حكيم
|
|
دوست,جامه نيست كه چون اندكى برتو
دشوار آيد,آن را به يك سو افكنى.
مثل
ايراني
|
|
دوست تو كسى است كه هرگاه سخن حقّى از
تو بشنود, خشمناك نشود.
فيثاغورث
|
|
دوست صادق, كسى است كه در غم و شادى ما
شريك باشد; خوشبختى ما را دو برابر كند
و يك نيمه رنجمان را به دوش كشد.
فرانسيس
بيكن
|
|
هر يك از مردم, آرزويى دارد: يكى مال مى
خواهد, يكى جمال و ديگرى افتخار; ولى
به عقيده من, يك دوست خوب از تمام
اينها بهتر است.
سقراط
|
|
از دوستى كه هميشه تو را مى خنداند,
خيرى نخواهى ديد. قدر دوستى را بدان كه عيب تو
را نيز مى گويد و تو را به تفكّر وا مى
دارد.
ابوالعلاء معرّي
|
|
دوستى را كه به عمرى فراچنگ آرند, نشايد
كه به يك دم بيازارند.
سعدي
|
|
دوستى, پيوند دو روح است و طلاق و جدايى در
آن, ناپسند خواهدبود.
ولتر
|
|
دوست سودجو و سايه, هميشه تا موقعى كه
آفتاب مى درخشد, در اطراف تو ديده مى شوند.
بنيامين فرانكلين
|
|
مال,به روز سختى به كارآيد و دوست,به
هنگام محنت.
مرزبان بن رستم(مرزبان نامه)
|
|
|
|
هزار دوست, اندك بود و يك دشمن, بسيار!
ابو سعيد ابوالخير
|
|
دوستان در زندان به كار آيند كه بر سفره,
همه دشمنان, دوست نمايند.
سعدي
|
|
دلگيرترين جايگاه, خانه بى دوست باشد.
هجويرى(كشف المحجوب)
|
|
|
| دوستى در شعر شاعران: |
|
| نيكمردان,
به بد, عنان ندهند |
دوستان را
به دشمنان ندهند |
|
نظامى(هفت پيكر)
|
| دوستان را
به گاه سود و زيان |
بتوان ديد و
آزمود توان |
|
سنايي
|
گر نخواهى
دل از ندامتْ پر
|
به بدى از
رفيق نيك,مبر
|
| دنيا خوش
است و مال, عزيز است و تن, شريف |
ليكن رفيق
بر همه چيزى مقدّم است |
|
سعدي
|
| دوستان, گنج
خانه رازند |
رنج بردار و
گنج پردازند |
|
سنايي
|
| گر مخيّر
بكنندم به قيامت, كه چه خواهي |
دوستْ ما را
و همه نعمت فردوسْ شما را |
|
سعدي
|
| دوست مى
دارمت به بانگ بلند |
تا كى آهسته و نهان گفتن؟! |
|
عراقي
|
|
دشمن عيبجوى, بسيار است |
دوستى غمگسار بايستي |
|
مولوى(ديوان)
|
|
از دم صبح ازل, تا آخر شام ابد |
دوستى و مهر, بر يك عهد و يك ميثاق بود |
|
حافظ
|
|
|
|
از بس كه مهر دوست به دل جا گرفته است |
جايى براى كينه دشمن نمانده است |
|
اطهرى كرماني
|
|
دوست, آن است كو معايب دوست, |
همچو آيينه رو به رو گويد |
|
نه كه چون شانه با هزار زبان, |
پشت سر رفته, مو به مو گويد |
|
نشانى دهلوي
|
|
مرا به علّت بيگانگى ز خويش مران |
كه دوستان وفادار, بهتر از خويش اند |
|
سعدي
|
|
چون نيست اميد عمر از شام به چاشت, |
بارى, همه تخم نيكويى بايد كاشت |
|
چون عالم را به كس نخواهند گذاشت, |
بارى, دل دوستانْ نگه بايد داشت |
|
خيام
|
|
در ضمير ما نمى گنجد به غير از دوست, كس |
هر دو عالم دشمن ما باد! ما را دوستْ بس! |
|
اوحدي
|
|
آن دوست كه ديدنش بيارايد چشم |
بى ديدنش از گريه نياسايد چشم |
|
ما را ز براى ديدنش بايد چشم |
گر دوست نباشد, به چه كار آيد چشم؟ |
|
ابوالحسن خرقاني
|
|
درخت دوستى بنشان كه كام دل به بار آرد |
نهال دشمنى بركن كه رنج بى شمار آرد |
|
حافظ
|
|
به صد سال, يك دوست آيد به دست |
به يك روز, دشمن توان كرد شصت |
|
اسدى طوسي
|
|
به راه دوستى, آن كس قدم تواند زد |
كه رنج خود طلبد از براى راحت دوست |
|
حافظ
|
|
دوست مشمار آنكه در نعمت زند |
لاف يارى و برادر خواندگي |
|
دوست, آن باشد كه گيرد دست دوست |
در پريشانحالى و درماندگي |
|
سعدي
|
|