مجلات >حديث زندگی>پيش شماره 1

بوى دوستى

مظفّر سالارى

 

48

صبح كه از خواب بيدار شدم, هنوز تكان نخورده و هنوز چشمهايم را جز براى لحظه اى باز نكرده بودم كه ديدم بينى ام در ميان موهاى خوشبويى قرار گرفته است.
موها مثل حرير, نرم بودند و بوى جوجه هاى طلايى سه روزه را داشتند. نمى دانم چه شد كه با خودم گفتم (اين, موهاى گلناز است); اما زود اين سؤال توى ذهنم وول خورد كه: گلناز, اينجا كنار من چه كار مى كند؟!
سماور, سوت مى كشيد و مى خواست قلقل كند. چقدر خوب بود كه او پهلويم بود. پس با هم آشتى كرده بوديم.
ـ پاشو زهرا!
مادر بزرگم بودكه مثل هميشه, بعد از خواندن نماز, كنار سماور و سينى استكانها نشسته بود و تا آب به جوش بيايد, قرآن مى خواند.
سرم را كمى تكان دادم. وانمود كردم كه تازه دارم از خواب بيدار مى شوم.

خودم هم نفهميدم به خاطر چه با او قهر كردم. ديروز عصر, زنگ كه خورد, از او ناراحت شدم كه چرا چند دقيقه معطّلم كرد. حرصم گرفت كه آن قدر پيش (برجيان) ماند تا همه عكسْ برگردان هاى توى كتاب فارسى اش را ببيند. اين در حالى بود كه من كيف در دست, توى حياط قدم مى زدم و با عصبانيت, منتظر بودم كه از كلاس بيرون بيايد تا به خانه برويم. دلم مى خواست گلناز, سر كلاس, توى حياط, در راه خانه و خلاصه همه جا و همه وقت با من باشد و از كنارم تكان نخورد. براى همين, آن موقع از اين ناراحت بودم كه چرا به عكس برگردان هاى برجيان, علاقه نشان داده است.
با يك تصميم ناگهانى, به طرف خانه به راه
 

49

افتادم. دلم مى خواست وقتى گلناز از راهرو وارد حياط مى شود, ببيند كه غيبم زده است.

چشمانم را ميان موهاى تابدارش باز كردم. نور چراغ, از لابه لاى تارهاى مويش عبور مى كرد و هاله هاى قشنگى را مى ساخت كه مى توانستم يك آسمان ستاره رنگارنگ را ميان آنها ببينم. صداى نفسهاى آرام او را مى شنيدم.
تمام حركاتش, حرف زدنش, خنديدنش, اين كه انگشتهاى عرق كرده اش را در هم مى انداخت و با آنها ور مى رفت, سياهى چشمهايش را به چپ و راست مى برد و لغت هاى انگليسى و معنى ها يشان را يكريز مى خواند تا خوب حفظ شود, و حتى گريستن و اشك ريختنش را دوست داشتم. ولى اينها باعث نمى شد كه لذت قهر و آشتى با او, وسوسه ام نكند.

چند دقيقه پس از آنكه به خانه رسيدم, گلناز آمد تا بپرسد براى چه او را در مدرسه گذاشته و آمده ام; اما من, خواهرم (مرضيه) را فرستادم تا بگويد كه با او قهرم.
از بالاى پشت بام ديدم كه چطور اين حرف را كه از خواهرم شنيد, يكّه خورد; چيزى توى صورتش خاموش شد و بدون اين كه حتى بتواند كلمه اى حرف بزند, راهش را كشيد و رفت. قبل از آنكه وارد خانه شان شود, با دستمال, اشكش را پاك كرد. در آن لحظه, لذت مى بردم كه حرصم را سرش خالى كرده ام; ولى ديرى نپاييد كه آن لذت زودگذر, مثل آب ليمو شيرين, در كامم به تلخى گراييد. وقتى از پله ها پايين مى آمدم, از كارى كه كرده بودم, پشيمان بودم.

آب به جوش آمد. مادر بزرگم شير سماور
 

50

را باز كرد. صداى ريزش آب, توى قورى چينى پيچيد. هميشه خوش داشتم اين صدا را بشنوم; صدايى كه ادامه مى يافت و هنگامى كه آب به دهانه باريك قورى مى رسيد, آهنگ آن تغيير مى كرد و سپس ناگهان با پيچش خشدار شير سماور, قطع مى شد.
ترسيدم گلناز از اين صدا بيدار شده باشد. نمى خواستم آن قدر مرا نزديك خود ببيند. او روز جشن تولدم, خيلى راحت و بى هيچ خجالتى در آغوشم كشيد و مرا بوسيد; اما من حتى جرئت نمى كردم دستهاى مهربانش را ميان دستهايم بگيرم و به چشمهاى درخشانش نگاه كنم. حالا كه فكرش را مى كردم, از كمرو بودن خودم بدم مى آمد. بايد براى يك بار هم كه شده به او مى گفتم كه دوستش دارم.

صداى تكه هاى نبات كه توى استكانها مى افتاد, غبار خواب را از چشمهايم دور مى كرد. بيشتر بچه هاى كلاس به من غبطه مى خوردند كه دوست و همسايه اى چون گلناز دارم. من به راحتى امّا دلش را شكسته و با او قهر كرده بودم. آن هم به اين بهانه كه چرا چند دقيقه معطّلم كرده است. تقصير خودم بود كه بى خبر, از آنها فاصله گرفتم و خودم را به حياط رساندم. از همان لحظه كه گلناز با ديدن اوّلين عكس برگردانْ خنديد و گفت (چه ماهه!), تصميم گرفتم او را در آن حال بگذارم و تنها, راه خانه را در پيش بگيرم.

توى استكانها, يكى يكى, آب جوش ريخته مى شد. باز از خودم پرسيدم (ولى گلناز, اينجا, توى خونه ما چه كار مى كنه؟). شايد ديشب مادرش را براى به دنيا آوردن نى نى كوچولويى كه انتظارش را مى كشيدند, به بيمارستان برده بودند و گلناز براى آنكه تنها نباشد, به خانه ما آمده بود. مى خواستم چهره اش را به طرف من بچرخاند تا از نزديك, خوب نگاهش كنم.
ـ زهرا! خودت رو به خواب نزن! پاشو نمازت رو بخون تا قضا نشده!
صداى مادر بزرگ بود. دلم مى خواست مامانم مى آمد و با قربان و صدقه رفتن, بيدارم مى كرد تا گلناز بفهمد كه چقدر دوستم دارند; اما صداى جارو زدن مامان را از حياط مى شنيدم و اميدى به آمدنش نبود.
اكنون كه گلناز به خانه مان آمده بود و حتّى حاضر شده بود كنار رختخواب من بخوابد, من هم هر طور بود, بايد از كار ديروزم معذرت خواهى مى كرد. در پوست نمى گنجيدم كه مى توانستم با مهربانى بيدارش كنم تا با هم سر حوض وضو بگيريم و براى خواندن نماز, كنار هم بايستيم.
ـ چرا خودت رو به كرى زدى دختر؟ پاشو ديگه!
خدا خدا كردم كه گلناز نشنيده باشد. مادر بزرگم حال و روز مرا درك نمى كرد. نمى توانست بفهمد كه حضور گلناز, چقدر برايم اهميت دارد و اينكه چه اندازه خوشحال مى شدم اگر ما در بزرگ ـ كه آن قدر دوستم داشت ـ حالا هم كلمات قشنگ و مهر آميزى به زبان مى آورد و جلوى گلناز, سكه روى يخم نمى كرد. يك بار كه نمره بدى گرفتم و از خجالتْ اشكم درآمد, گلناز ـ همچنان كه دلدارى ام مى داد ـ با دستمال كوچكش, اشكهايم را پاك كرد; اما من ديروز به گريه اش انداختم. خوب محبتهايش را جبران كرده بودم!
 

51

مادر بزرگ, قاشق چايخورى را توى استكان مخصوص خودش, چند بار چرخاند. قاشق كه به بدنه استكان مى خورد, صداى قشنگى مى داد. چاره اى نبود. بايد برمى خاستم. ممكن بود مادر بزرگ. باز صدايم كند. توى رختخوابم راست نشستم, مى خواستم وانمود كنم كه متوجّه گلناز نشده ام تا مادر بزرگْ اين را به من بگويد; ولى مادر بزرگ با لذّت و با جرعه هاى كوچك و بدون توجّه به اطراف, داشت نباتْ داغش را مى خورد.
گلناز كاملا زير پتو بود و تنها موهايش ديده مى شد. به مادر بزرگ ـ كه با دست ديگرش فتيله سماور را پايين مى كشيد ـ سلام كردم و ايستادم. با بودن گلناز, اتاقمان رنگ و بوى ديگرى داشت و عطر چاى تازه دم به من احساس سبكى و خوشبختى مى داد.
در همين موقع, گلناز, دستش را از زير پتو بيرون آورد و صورتش را چرخاند. از آنچه ديدم, خشكم زد. آن كه كنارم خوابيده بود و گمان مى كردم گلناز است, خواهرم مرضيه بود. او در خواب, غلتيده بود و آمده بود نزديك من. دلم گرفت. بخار توى اتاق, برايم سنگين شد و اشياى اطرافم ـ كه جلوه اى يافته بودند ـ دوباره كدر و تيره شدند. از آن همه خوش خيالى ميان خواب و بيدارى ام تعجب كردم و با خميازه و از روى دلگيرى, به مادربزرگْ سلام كردم و خودم را به هواى خنك و سبك حياط سپردم.

زنگ را دوبار فشار دادم. صداى مادر گلناز, از آن سوى در به گوش رسيد: كيه؟
تصميم خودم را گرفته بودم. هر طورى بود, گفتم: منم زهرا. با گلناز كار دارم.
ديگر صدايى شنيده نشد. آفتاب, تازه زده بود و هوا هنوز خنك بود. كوچه بود و من و رديف خانه ها و گربه اى كه آرام, عرض كوچه را مى پيمود.
دقيقه اى گذشت و خبرى نشد. ترس, توى دلم ريخت. شايد گلناز ديگر نمى خواست با من دوست باشد. اشك, توى چشمهايم حلقه زد. اين پا و آن پا كردم. شايد هم از پشت بام مرا زير نظر گرفته بود و لذّت مى برد. به بالا نگاه كردم. جز آفتاب, كسى بر لبه بام نبود.
خواستم دوباره زنگ بزنم كه منصرف شدم. اگر مادر گلناز مى گفت كه دخترش ديگر نمى خواهد مرا ببيند, آن وقتْ چه؟
دقيقه اى ديگر نيز به كندى گذشت. مطمئن شدم كه ديگر گلناز عزيزم را از دست داده ام. قطره هاى اشك, روى گونه هايم لغزيد. همه غمها و غصه ها توى دلم ريخته بود و وجودم را مى خورد و مى سوزاند. بايد مى سوختم و مى ساختم. بهترين دوستم را از خودم دور كرده بودم و حالا او بود كه مرا از خودش مى راند و كسى هم جز خودم مقصّر نبود.
نگاهم را از در برداشتم و راه افتادم كه ناگهان صداى باز شدن در را شنيدم. اميد, با همان سرعتى كه رخت بربسته بود, به دلم باز آمد. لبخند زدم و برگشتم. گلناز, خوشحال و متعجّب, در آستانه در ايستاده بود. اشكهايم را كه ديد, يكّه خورد و قيافه اش در هم رفت. شايد براى اولين بار بود كه مى فهميد چقدر دوستش دارم. پا كه در كوچه گذاشت, من هم بى اختيار به طرفش رفتم و او را در آغوش كشيدم.