|
محمد
رضا مستجاب
جلال
الدين محمد بلخى در دفتر دوم مثنوى,
حكايتى درباره لقمان حكيم نقل مى كند كه
خلاصه اى از آن را در اينجا مى آوريم:
لقمان حكيم, آن گاه كه غلام خواجه اى بود,
با وى از در دوستى درآمده بود و رفاقت
ميان ايشان, در ميان اطرافيان, شهره گشته
بود. اين پيوند تا آنجا بود كه خواجه
هرگاه طعام نيكويى مهيّا مى ديد, لقمان را
فرا مى خواند و او را بر سفره خويش مى
نشاند و حتى او را بر خود مقدّم مى داشت تا
بتواند از پس خورده لقمان, تبرّك جويد.
| سور
او خوردى و شور انگيختي |
هر
طعامى كان نخوردى, ريختي |
| وربخوردى,
بى دل و بى اشتها |
اين
بود پيوندى بى انتها |
روزى
براى خواجه خربزه اى به رسم تحفه آورده
بودند و چون خواجه ميل نداشت كه چنين ميوه
لذيذى را به تنهايى صرف كند, (گفت: رو
فرزند, لقمان را بخوان).
پس از آنكه لقمان حاضر شد, خواجه نيز به
رسم هميشگى, سهم نخستين غذا يا ميوه را
بدو داد.
| چون
بريد و داد او را يك برين |
همچو
شكّر خوردش و چون انگبين |
| از
خوشى كه خورد, داد او را دوم |
تا
رسيد آن كرْجها1 تا هفدهم |
| ماند
كرجى, گفت اين را من خورم |
تا چه
شيرين خربزه است اين, بنگرم |
| او
چنين خوش مى خورد كز ذوق او |
طبعها
شد مشتهى و لقمه جو |
خواجه
چون خربزه بر دهان نهاد, ناگهان كام خود
را تلخ و زهرآگين ديد و تا مدّتى از تلخى
خربزه, ناخوش و پريشان حال بود و در اين
شگفتى كه لقمان, اين خربزه بسيار تلخ را
چگونه با سرخوشى خورده است و شكوه اى سر
نداده است.
| ساعتى
بى خود شد از تلخى آن |
بعد
از آن گفتش كه اى جان و جهان |
| نوش
چون كردى تو چندين زهر را؟ |
لطف
چون انگاشتى اين قهر را؟ |
| چون
نياوردى به حيلتْ حجّتي |
كه
مرا عذرى است, بس كن ساعتى؟ |
اينجا
بود كه لقمان, بار ديگر دريچه اى به رمز و
راز رفاقت و صداقت بر گشود و اندازه
سپاسدارى از دوست و پذيرش آنچه را از
اوست, بر نمود و نشان داد كه: هرچه از دوست
مى رسد, نيكوست.
| گفت
من از دست نعمت بخش تو |
خورده
ام چندان كه از شرمم دو تو2 |
| شرمم
آمد كه يكى تلخ از كفت |
من
ننوشم, اى تو صاحب معرفت! |
| لذّت
دست شكر بخشت بداشت |
اندرين
بطيخ,3 تلخى كى گذاشت؟! |
پس
از اين, مولوى يكى از زيباترين بخشهاى
مثنوى را از زبان لقمان حكيم مى آفريند و
اندكى از فوايد محبّت و دوستى را باز مى
گويد:
| از
محبّت, تلخها شيرين شود |
از
محبّت, مسها زرّين شود |
| از
محبّت, خارها گل مى شود |
از
محبّت, سركه ها مل4 مى شود |
| از
محبّت, دردها صافى شود |
از
محبّت, دردها شافى شود |
| از
محبّت, مرده زنده مى كنند |
از
محبّت, شاه بنده مى كنند |
| از
محبّت, سجْن گلشن مى شود |
وز
محبّت, خانه روشن مى شود |
| از
محبّت, خار سوسن مى شود |
بى
محبّت, موم آهن مى شود |
| از
محبّت, حزن شادى مى شود |
وز
محبّت, غولْ هادى مى شود |
| از
محبّت, نار نورى مى شود |
وز
محبّت, ديو حورى مى شود |
| از
محبّت, نيش نوشى مى شود |
بى
محبّت, شير موشى مى شود |
| از
محبّت, سقم صحّت مى شود |
وز
محبّت, قهر رحمت مى شود* |
*مثنوى
معنوى, تصحيح رينولد نيكلسن, دفتر دوم,
ص330.
1.كرْج: برش, پاره, قاچ.
2. دوتو: خميده كمر, دوتا.
3. بطّيخ: خربزه.
4. مل: شربت, شراب. |