مجلات >حديث زندگی>پيش شماره 1

از لابه لاى متون

محمد رضا مستجاب

 

36

جلال الدين محمد بلخى در دفتر دوم مثنوى, حكايتى درباره لقمان حكيم نقل مى كند كه خلاصه اى از آن را در اينجا مى آوريم:
لقمان حكيم, آن گاه كه غلام خواجه اى بود, با وى از در دوستى درآمده بود و رفاقت ميان ايشان, در ميان اطرافيان, شهره گشته بود. اين پيوند تا آنجا بود كه خواجه هرگاه طعام نيكويى مهيّا مى ديد, لقمان را فرا مى خواند و او را بر سفره خويش مى نشاند و حتى او را بر خود مقدّم مى داشت تا بتواند از پس خورده لقمان, تبرّك جويد.

سور او خوردى و شور انگيختي هر طعامى كان نخوردى, ريختي
وربخوردى, بى دل و بى اشتها اين بود پيوندى بى انتها

روزى براى خواجه خربزه اى به رسم تحفه آورده بودند و چون خواجه ميل نداشت كه چنين ميوه لذيذى را به تنهايى صرف كند, (گفت: رو فرزند, لقمان را بخوان).
پس از آنكه لقمان حاضر شد, خواجه نيز به رسم هميشگى, سهم نخستين غذا يا ميوه را بدو داد.

چون بريد و داد او را يك برين همچو شكّر خوردش و چون انگبين
از خوشى كه خورد, داد او را دوم تا رسيد آن كرْجها1 تا هفدهم
ماند كرجى, گفت اين را من خورم تا چه شيرين خربزه است اين, بنگرم
او چنين خوش مى خورد كز ذوق او طبعها شد مشتهى و لقمه جو

خواجه چون خربزه بر دهان نهاد, ناگهان كام خود را تلخ و زهرآگين ديد و تا مدّتى از تلخى خربزه, ناخوش و پريشان حال بود و در اين شگفتى كه لقمان, اين خربزه بسيار تلخ را چگونه با سرخوشى خورده است و شكوه اى سر نداده است.

ساعتى بى خود شد از تلخى آن بعد از آن گفتش كه اى جان و جهان
نوش چون كردى تو چندين زهر را؟ لطف چون انگاشتى اين قهر را؟
چون نياوردى به حيلتْ حجّتي كه مرا عذرى است, بس كن ساعتى؟

اينجا بود كه لقمان, بار ديگر دريچه اى به رمز و راز رفاقت و صداقت بر گشود و اندازه سپاسدارى از دوست و پذيرش آنچه را از اوست, بر نمود و نشان داد كه: هرچه از دوست مى رسد, نيكوست.

گفت من از دست نعمت بخش تو خورده ام چندان كه از شرمم دو تو2
شرمم آمد كه يكى تلخ از كفت من ننوشم, اى تو صاحب معرفت!
لذّت دست شكر بخشت بداشت اندرين بطيخ,3 تلخى كى گذاشت؟!

پس از اين, مولوى يكى از زيباترين بخشهاى مثنوى را از زبان لقمان حكيم مى آفريند و اندكى از فوايد محبّت و دوستى را باز مى گويد:

 

37

از محبّت, تلخها شيرين شود از محبّت, مسها زرّين شود
از محبّت, خارها گل مى شود از محبّت, سركه ها مل4 مى شود
از محبّت, دردها صافى شود از محبّت, دردها شافى شود
از محبّت, مرده زنده مى كنند از محبّت, شاه بنده مى كنند
از محبّت, سجْن گلشن مى شود وز محبّت, خانه روشن مى شود
از محبّت, خار سوسن مى شود بى محبّت, موم آهن مى شود
از محبّت, حزن شادى مى شود وز محبّت, غولْ هادى مى شود
از محبّت, نار نورى مى شود وز محبّت, ديو حورى مى شود
از محبّت, نيش نوشى مى شود بى محبّت, شير موشى مى شود
از محبّت, سقم صحّت مى شود وز محبّت, قهر رحمت مى شود*

*مثنوى معنوى, تصحيح رينولد نيكلسن, دفتر دوم, ص330.
1.كرْج: برش, پاره, قاچ.
2. دوتو: خميده كمر, دوتا.
3. بطّيخ: خربزه.
4. مل: شربت, شراب.