| مجلات >حديث زندگى>شماره 25 |
شاديبا
ما، جهان نو و مدرنى را تجربه مىكنيم: هواپيما، مترو، انرژى هستهاى، كامپيوتر، مجلس، دانشگاه، روزنامهها مجلات، سينما، تلفن، موبايل و ... و باز هم جهان، جديد و جديدتر مىشود. با فنّاورى نوين ارتباطى نظير اينترنت و فضاهاى الكترونيكى و خدمات زنده و مستقيم آن، ديگر حدّ و مرزى براى جهان نمانده است. براى مثال مىتوان خيلى ساده، مطالب مجلات و روزنامهها را خواند و با عوامل آن در ارتباط بود. مثلاً «حديث زندگى» از اين طريق، دوستان زيادى پيدا كرده است كه آخرينشان عبارتاند از: على بدرى، مهشيد شكيبا، آزاده صفىخانى، حسين ايجادى، على فاتحى، على حسينىيكتا، نوشين غياثوند، اكرم فتاحزاده، آرمان شاهى، امالبنين مهدىزاده، فاطمه كربلايى، سينا گنجوى، مهرى درخشان، آرمان حجتى.
امّا دو چيز از جهان قديم تا جهان جديد مانده است و البته باز هم ماندنى است و آن دو «انسان» و «دين» است. جالب اين است كه اين دو، حقيقت و جوهره ثابتى دارند كه در هر زمان و مكانى، يكسان است. مثلاً انسان خصوصاً نوع جوانش، تمايل زيادى به لذّتجويى دارد و امكانات جهان جديد و بدون مرز، شيوههاى متنوع فراوانى براى آن مهيّا كرده است. از سوى ديگر، دين هم به اين خصلت هميشگى بشر، توجه داشته است، چنانچه امير مؤمنان(ع) مىگويد: «سزاوار است كه خردمند (عاقل) گام بر ندارد مگر براى سه چيز: به دست آوردن خرج زندگى، گام نهادن در كار معاد و كار گرفتن و لذّت بردن از راه غير حرام»1. ايشان، لذّت بردن را براى آدم عاقل، لازم و ضرورى مىداند؛ امّا به شرط رعايت حدود الهى.
خوب، برايتان يك خبر جديد دارم. آخر شهريور به ساختمان جديد منتقل شديم. يكى از اتاقهاى بزرگ زيرزمين را كه ارتفاع بلندى دارد و تا سقف سنگ شده است، به ما اختصاص دادهاند. البته با مذاكرات آقايان حريف و مديريت، جاى بهترى نصيبمان نشد. هنوز ديواركها، كامل نشده است و در اين جهان بدون مرز ما، آقاى حريف، جايى براى بايگانى و نيز نگهدارى كتابها و ... ندارد. تلفن به 9-7785014 و نمابر به 7785050 تغيير كرده است؛ امّا به همان صندوق پستى (816/37185) مىتوانيد مكاتبه كنيد.
ولى آقاى مديريت، تقريباً بساط توزيع و اشتراك را روبهراه كرده و تلفن مستقيم 7786060 را هم گرفته است.
در اين جابهجايى، نامهها و پيامهاى دوستانه شما، خستگى را از ما دور مىكرد:
مهديه خادم، خانم حوصلهپور، سرهنگ براتى، آقاى يزدانى، زينب مهتدى، خبرگزارى شبستان، هنرستان شهيد آوينى، دبيرستان غيرانتفاعى دخترانه طاهره (تهران)؛ مجتمع شهيد غيورى (شهررى)؛ ولىالله نقىپور، امير حمزه نقدى، مدرسه علميه بنتالهدى (قم)؛ حسن على نوروزى (قزوين)؛ سيد حسين اصحابى (بابل)؛ پروانه آقامحمدى (اراك)؛ اكبر اسكندرى (سارى)؛ كريم فيروزى، حسن كاظمى، مسجد هدايت (مشهد)؛ خانه كودك و نوجوان بهار (كاشان).
1. ر.ك: نهجالبلاغه، حكمت 390؛ الفقيه، ج4، ص356، ح5762؛ الكافى، ج5، ص87، ح1؛ كنزالعمّال، ج15، ص856، ح43408.
مُهر و تسبيح بده تشنه دريا شدنم شب نوميدى در حسرت فردا شدنم دلم از خنجر خودبينى، خون است مگر جانمازم بشود مرهم رسوا شدنم اى اذانهاى جهان! سنگ شويد و بخوريد بر من و ميل در آيينه تماشا شدنم بزنيد آى كه در سايه بىسايگىام بشكنيد آن كه آماده حاشا شدنم وا كنيد از سر گيسوى درختان گرهى بشكوفيد در اثناى معمّا شدنم دمِ روحالقُدُسىتان را در من بدميد تا كه بيدار شود روح مسيحا شدنم ماه پنهان من و قبله من در سفر است نيست قدمامتى و منتظر پا شدنم. على حسينآبادى
چراغ قرمز اصابت دو نگاه جرقّهاى آتشزا در تاريكناى دل تپشى ناقوسوار و ديگر هيچ ... چراغ، سبز شده است! كلمات «كلمات، تنها پل عبور احساساند!». اين را تو مىگويى و من خاموش دلواژههايم را بر سراشيب داغ گونههايم مىرقصانم.
اى كه مدتهاست با من نيستى من همانم آن كه با او زيستى رنجهايم را شنيدى باز هم عاقبت گفتى غريبه كيستى؟ نعيمه اُرنگ
چشمهايت با دلى گرفته و چراغهايى خاموش غربت اين شب را در دستان شب ديگر مىگذارم بنبست چشمهايم را گم مىكنم، هنگامى كه چشمهايت رد عشق را جا مىگذارد. چشمهاى كوچه برِ دوشم تا شايد ردى از من و تو نماند. دلتنگ كه مىشوم دلتنگ كه مىشوم دلم را بزرگ مىكنم به وسعت تمام چراغهاى شهر بگذار به جاى تو هم دلتنگ شوم.
در اثناى معمّا شدن
دو شعر از زهرا ابرنجى
غريبه
دو شعر از معصومه حسينى