مجلات >حديث زندگى>شماره 25

مرزى درون ما

محدّثه رضايى

مرزها هميشه بد نيستند؛ مثل مرزِ خاردار دور باغچه براى جلوگيرى از هجوم مرگبار دستان بى‏رحم، براى چيدن يك شاخه گل سرخ. يا مرز كاه‏گلى يك باغ براى جلوگيرى از به خاك غلتيدن زردآلودهاىِ نارس يا مرز نرده‏اى اطراف يك خانه براى جلوگيرى از ورود اثر انگشت‏هاى غارتگريا ...

نه، مرزها هميشه بد نيستند. جهان بدون مرز؟ تأمل برانگيز است. آيا مى‏شود مرزى وجود نداشته باشد؟ نه، امكان ندارد. هميشه مرزها هستند، و وسعت اين مرزها به وسعت گسترش انسان‏هاست، به وسعتِ گسترش كلمه‏هاست، به وسعتِ گسترشِ فريادهاست ...

مرزها هميشه هستند تا وقتى من و تو هستيم. مرزها، اين مرزهاىِ مهربان كه از من و تو محافظت مى‏كنند. اين مرزها تنها سيمِ خاردار نيستند، اين مرزها تنها كاه‏گلى نيستند ... اين مرزها مرزهايى هستند كه نمى‏توان تصوّرى خارجى براى آنها قائل شد؛ آنها دست‏هاى مهربانى هستند تا من و تو در آرامش زندگى كنيم. انديشه‏هاى آلوده هميشه آماده هجوم‏اند. انديشه‏هاى آلوده با آن چنگال‏هاى سياهشان هميشه آماده به خون كشيدن ذهن‏هاىِ پاك من و تو هستند. اين انديشه‏ها مرز نمى‏شناسند. از سيم‏هاى خاردار و ديوارهاى كاه‏گلى و نرده‏هاى حفاظتى به آسانى مى‏گذرند. اين انديشه‏ها در دنياى الكترونيكى ما سريع‏تر از برق و باد در فرودگاهِ خانه‏هاى ما فرود مى‏آيند و چمدان‏هاىِ نفرت‏انگيزشان را زمين مى‏گذارند.

اين انديشه‏هاى سياه، اين مهمان‏هاى سرزده را چه بايد كرد؟ وقتى هيچ مانع خارجى‏اى نمى‏تواند كاملاً جلوى اين انديشه‏ها را بگيرد چه بايد كرد؟ وقتى مميّزها، سانسورها، فيلترها، پارازيت‏ها و ... نمى‏توانند مانع شوند چه بايد كرد؟ بايد به دنبال به وجود آوردن مرزى ديگر بود؛ مرزى كه همان طور كه گفتم وجود خارجى ندارد، سيم خاردار نيست، ديوار نيست، فيلتر نيست ... اين مرز را ما بايد در درون خودمان به وجود بياوريم. مى‏دانيد اين مرز چيست؟ اين مرز، آگاهى است؛ مرز قدرت تشخيص است؛ قوه تميز دادن خوب از بد است. اين مرز ... اگر اين مرز در درون ما به وجود آمد، آن انديشه‏هاى سياه اگر از تمام مرزهاى موجود در دنيا عبور كردند، نمى‏توانند از اين مرز عبور كنند.

مرز تمام قصه‏ها

در تمام قصه‏ها يك خير و يك شر هست. دنيا هميشه صحنه نبردِ حق و باطل بوده است. بين خوبى و بدى، بين خير و شر، بين حق و باطل، بين نور و ظلمت، بين ... همواره مرز بوده و خواهد بود و هيچ فلسفه‏اى نمى‏تواند قائل به نبودن مرز بين آن دو شود. مرز، كلمه‏اى مقدّس است. اين مرزها بوده‏اند كه در تمام طول تاريخ، منشأ حوادث بوده‏اند ... اين مرزها بوده‏اند كه خطّ سرخ شهادت را به وجود آورده‏اند. همين جنگ تحميلى خودمان مگر نبود؟ مگر اين همه جوان براى چه كشته شدند؟ آيا براى دفاع از چيزى به غير از مرز بود؟

اين مرزها فقط زمينى نبودند. آنها براى احياى مرز بين حق و باطل جنگيدند، آنها براى ... .

حقيقتِ بدون مرز

جهان، مرزى نخواهد داشت اگر او بيايد؛ چرا كه او عين حقيقت است. او آفتابى است كه تمام تاريكى‏ها را در مى‏نوردد و روشنى يكدست وجود خويش را به سرتاسر جهان هديه مى‏دهد. او كه بيايد، ديگر باطلى وجود ندارد كه مرزى وجود داشته باشد تا حق از آن باطل جدا شود.

او كه بيايد حتّى ديگر بين انسان‏ها مرز نيست؛ چرا كه وقتى او آمد «بنى‏آدم اعضاىِ يكديگرند»، ديگر يك شعار نيست. انسان‏هاى جهان، يكى مى‏شوند؛ يك حقيقت واحد و بدون مرز، درست مثل حقيقت او كه يك روز خواهد آمد.