| مجلات >حديث زندگى>شماره 25 |
ميم و لام
نقل است كه يكبار ذوالنّون بربرى، به مجله درآمد با جامهاى جينواره. فاتحهاى برخواند و به سر تحريريه شد و بگفت: «سحرگاه به خواب شدم. در دست حوريان بهشتى، حديث زندگى ديدم!». پرسيدم: چه دانستيد از آن؟ جملگى گفتند: در بيست و سه آن، كلماتى عالى است و اشاراتى ربّانى در «دين و آزادى». بخوان تا فهمت شود كه تمام بندگى در آزادى است؛ تا به كِى در طلب نان1 و به درآوردن گليم خويش2، با خلق خدا درآميختن؟!
ذوالنّون، پارهاى نان كنجد و پنير و چاى بخورد و گفت: شبى در باديةالصفائيه3 مىرفتم. شبى تاريك بود. ناگاه كاتبى پيش آمد. چون او را حديث زندگى به دست بديدم، در عجب شدم، سر به گريبان فكرت بُردم و آن پس پرسيدم: تو شاديبا يا كه بامشادى؟
گفت: هيچ يك من مَمشادم، از دوستان شاديبا!
از روز و روزگار وى پرسيدم. بگفت: شاديبا - رحمةاللّه عليه - آن صاحبالاجتماعيات، آن همنفس دبيران، آن هم قفس شيران، آن امام البشّاشين، آن مخالفالحشّاشين، روزى از سخنى كه او را از نوشتن برحذر داشت، نطقش كور شده، گور به گور شد. چندى در نطنز، معلّق بمانْد و ديگر، هيچ طنز نگفت.
ذوالنّون گويد: اين خبر بر من سخت آمد. اين جا آمدم تا طنّازى صاحبْ طبع را كه با حلقه همچون اويى هيچ غايب نبودست، نشانى دهم. وى را در گوشهاى از بلاد دور بيابيد و رنج كتابتش دهيد. در آن وادى او را «ميم و لام» خوانند!
القصّه، براى عبداللّه، سر [ور] دبير و نكته بگير، اين حرير ببافتند تا با حقيرالتحرير، آشنا شويد. حال كه شيخ اجازت داد، در خوف و رجا، در بيست و پنج از حديث زندگى قلم خواهم زد.
امّا بعد، چون نوبت كوفتن به طبل «جهان بدون مرز» است كه در آن، زندگى برخلاف سنّت پيشينيان، پيش چشم است، مختصرى اندر اين احوال مىنويسم.
از بركات جهانى شدن، حذف مرزها و ايجاد درزها است! درز، شكاف جام و سنگ را و گاه به اتصال گاه دولخت جام، گويند. در اتفاق جهانى شدن، تو گويى، مرزهاى بين دول و ملل، شكاف مىخورد و چيزهاى نو و تازهاى براى مردمان درز مىكند. مثلاً راه و رسم زندگى ديگران درز مىكند و ما تقليد مىكنيم. به نوع خاصى از آن، مد گويند. اين كلمه هم حاصل همين درزى است كه گفتم. مُد را فرانسويان به ادب پارسى وارد كردند و گويند، از آن وقت، مقدمات جهانى شدن ما، آغاز شده است. فىالمثل وقتى يك فارسى در پاريس، لباس و موى خاصى را ببيند، وقتى باز گردد، آنچه را ديده بپوشد و بكند.
وقتى كه جعبه جادو ساخته شد و نام TV گرفت، زحمت و رنج سفر برداشته شد و به راحتى هنر، لباس، گويش و خيلى چيزهاى ديگر پاريسيان، مادريديان، لندنيان و ... ديده و تقليد شد. مدها، يك خوبى دارند و آن اين كه عمرى نسبتاً محدود دارند، خصوصاً در لباس و سخن گفتن. مثلاً تا به موى بلند و دماسبى دوستت عادت نكردهاى، نوع ريش و سبيلش عوض مىشود. دخترى كه تا ديروز روسرى خيلى كوتاه داشت، امروز روسرى بلند تركمن دارد و ... .
ناگفته نماند كه هر عصر و زمانى، ويژگى خود را دارد و نيز لباس و پوشش؛ چنانچه در روايت است: «بهترين لباس هر زمانى، لباس مردمان آن زمان است».4 امّا نكته اصلى آن است كه لباس، نبايد موجب شهرت باشد و اين كه مردم بگويند تو عاقل نيستى!
1. اشارت است به صفحه 48 شماره 23.
2. اشارت است به صفحه 46 شماره 23.
3. باديةالصفائيه، در شهر ما، جايى است كه ايستادن نتوان و فقط براى طلب و يافتن خوبِ از هر چيزى، گذر مىتوان كرد.
4. الكافى، ج6، ص440، ح 15.