مجلات >حديث زندگى>شماره 25

يك روز متفاوت

زهرا طراوتى

آن روز تصميم گرفته بود، روز متفاوتى داشته باشد. صبح كه از خواب بلند شده بود، به خودش گفته بود، امروز روز متفاوتى است و قول داده بود به خودش كه امروزش حتماً با روزهاى ديگرش فرق اساسى داشته باشد. براى همين، زودتر از روزهاى قبل از رخت‏خواب بيرون آمده بود، دوش گرفته بود، لباس تازه به تن كرده بود، صبحانه مرتبى خورده بود و سرحال بيرون زده بود تا به استقبال يك روز متفاوت رفته باشد. دوست داشت چهره‏اش نهايت يك آدم سرحال و شاداب را برساند كه به جستجوى تازگى‏هاست. براى همين، سعى مى‏كرد در مسير راه هميشگى‏اش به قيافه آدم‏ها بيشتر دقت كند؛ به تابلوها، مغازه‏ها، خيابان‏ها، ماشين‏ها، پياده‏روها.

با خود فكر كرد امروز با همه روزها فرق دارد و چيزهايى هم كه امروز خواهد ديد با همه چيزهايى كه هر روز مى‏ديده فرق اساسى دارد. فقط بايد چشم‏هايش را باز كند و مثل احمق‏ها به چيزهاى تكرارى زل نزند و توجهش را به تازگى‏ها معطوف كند.

عادتش بود به صورت آدم‏ها و چيزهايى كه كمى برايش عجيب و ناشناخته بود تا ساعت‏ها زل بزند و البته چندين‏بار چوبش را خورده بود، مثلاً يك‏بار توى پياده‏رو مى‏رفت كه چشمش به مردى خورد كه سه چشم داشت و همين‏طور كه به مرد سه چشم زل زده بود و بى‏هوا مى‏رفت، به پيرمردى برخورد كه توىِ بغل، خروس داشت و خروس ناگهان از دستش رها شد و بى‏هوا به پر و بالِ زنى شيك پوش با پيراهن سفيد پيچيد و زن از اين‏كه آن شب بايد با پيرهن سفيد كثيف به ميهمانى برود، جيغ بلندى كشيد و همان لحظه، مرد باربر فروشگاهى كه شانه‏هاى تخم‏مرغ به دست داشت، به خيال اين‏كه حادثه‏اى رخ داده، دستپاچه شانه‏هاى تخم‏مرغ را رها كرد كف خيابان، تا زنى را از مرگ رهانده باشد و بعد پاى چند عابر كه ناغافل روى تخم‏مرغ‏هاى شكسته، ليز خورد و بعد ...

البته اين‏كه چيز مهمى نبود، يك‏بار وقتى مى‏خواست سفارش خريدش را به صندوق واريز كند، مردِ صندوقدار را ديده بود كه به اندازه يك موش، كوچك شده بود و در سوراخى گوشه ديوار ناگهان ناپديد شد و بعد چون نتوانسته بود اين مسئله را به مسئول فروشگاه ثابت كند، مجبور شده بود بابت ليست اجناسش دوباره پول واريز كند و موقع خداحافظى، مرد موش شده را ديده بود كه بيرون آمد و برايش چشمكى زد و بلافاصله ناپديد شد، و ...

امّا امروز، روز متفاوتى بود و به خود قول داده بود ذهنش را از وقايع لوس و بى‏مزه و تكرارى برهاند و همه توجه و تمركزش را به چيزهاى تازه و كشف نشده سوق دهد. به سرش زد امروز، قول و قرارها و كلاس‏هايش را رها كند و فقط توى شهر به قصد كشف چيزهاى تازه گشت بزند. توى شهر، چيزهاى عجيبى ديده بود. با چشم‏هاى خودش زنى را ديده بود كه به قصد خودكشى از طبقه nاُم يك آسمان‏خراش، با پاشنه كفش نُه سانتى‏مترى نوك تيزش، لبه نازك پنجره ايستاده بوده كه ناگهان با وزش ملايم يك باد، زن كج شد و به خاطر افزايش وزن، تعادل خودش را از دست داد و به جاى اين‏كه بيفتد روى تشك آتش‏نشان‏ها، افتاد كف يك كاميون كه با خود تعداد زيادى حيوانات اهلى حمل مى‏كرد و زن كه خونش به جوش آمده بود خودش را از بالاى كاميون پرت كرد بيرون كه راحت بميرد؛ امّا از بخت بد، در كاميون باز شد و حيوانات همه بيرون پريدند و شهر را به‏هم ريختند و زن كه مسبّب اصلى اين بلاها بود، دستگير شد و حالا منتظر بود تا حكم نهايى صادر شود و سرنوشتش معلوم گردد ...

ماجراىِ زن و اتفاقات اين‏گونه، باعث نمى‏شد تا او از داشتن يك روز متفاوت غافل شود. مطمئن بود كه امروز يك روز متفاوت خواهد بود. كافى بود حواسش را جمع كند و چشم‏هايش را باز كند و چيزهايى را كه بايد، ببيند و چيزهايى را كه نبايد، اهميتى ندهد و البته اين چشم‏هاى باز و زل زدن‏هاى بى‏جا، خيلى وقت‏ها كار دستش داده بود. مثلاً يك روز همكلاسى‏اش را ديده بود كه در ناهار معلم فيزيكشان محلولى ريخت و معلم كه بى‏خبر از همه جا غذا را خورد و ناگهان به يك زن 24 ساله‏اى تبديل شد و بعد همه، بلاها را از سر او مى‏بينند، چون آن ترم، نمره درس فيزيكش از همه كمتر بود و بالاخره نزديك بود كارش به اخراج بكشد.

اينها چيزهايى نبود كه او را نااميد كنند. هنوز مصمم بود كه امروز، روز متفاوتى است و چيزهاى تازه‏اى كشف خواهد كرد. هنوز سعى مى‏كرد خودش را اميدوار نشان دهد و وانمود كند سرحال‏ترين و با نشاط‏ترين است؛ امّا ديگر دير شده بود. تاريكىِ شب و خميازه‏هاى پى در پى كه از پسِ هم مى‏آمدند، اين را مى‏گفت. از فرط خستگى، خود را توى رخت‏خواب انداخت. موقع خواب، مرتّب غَلت مى‏زد و به امروز فكر مى‏كرد. امروز، او هيچ كار غير عادى‏اى انجام نداده بود و به هيچ چيز غير عادى‏اى هم توجه نكرده بود و در نتيجه، براى اوّلين بار، حادثه‏اى هم نيافريده بود.

موقع خواب، به خودش قولِ فردا را داد. مطمئن بود فردا را ديگر بسيار متفاوت‏تر خواهد گذراند.