| مجلات >حديث زندگى>شماره 25 |
ليلا علوى
اصطلاح «جهانى شدن (globalization)» سابقه چندانى در علوم اجتماعى ندارد و تنها از حدود دهه 1960 مطرح شد و از اواسط دهه 80 شيوع گستردهاى يافت. به طور كلى در نظرياتى كه چنين مفهومى را به اَشكال مختلف مطرح مىكنند، جهانى شدن به معناى فرآيندى اجتماعى است كه از مدتها پيش آغاز شده و رو به گسترش است و در آن، قيد و بندهاى جغرافيايى - كه بر روابط اجتماعى و فرهنگى سايه افكنده است - از بين مىرود و در نتيجه آن، مردم به طور فرايندهاى از زوال اين قيد و بندها آگاه مىشوند.
جريان جهانى شدن، حركت به سوى يك جامعه جهانى واحد را نويد مىدهد. بر اساس نظريّات مطرح، در دنياى كاملاً جهانى شده، عمدتاً يك جامعه و يك فرهنگ در سراسر سياره زمين، مستقر خواهد شد، گرچه احتمالاً در اين فرهنگ، اختلاف، تنوع، آزادى و انتخاب فردى پذيرفته مىشود؛ امّا «وابستگى به سرزمين» به عنوان يك اصل وحدت بخش در زندگى اجتماعى و فرهنگى، از بين خواهد رفت. در اين جامعه برقرارى ارتباط ميان افرادى كه به فاصله خيلى دور از هم زندگى مىكنند، به همان راحتىِ ميان همسايهها خواهد بود.
به تعبيرى خلاصه: «جهانى شدن، فرآيندى است كه همپاى گسترش آن، جهان نيز از جهاتى كوچكتر و فشردهتر مىشود».
برخى از تفسيرها، فرآيند جهانى شدن را با رويكردى عمدتاً اقتصادى مطالعه مىكنند و آن را بيشتر داراى ماهيت اقتصادى مىدانند. اين تعاريف، جهانى شدن را با گسترش تجارت آزاد و پذيرش اصول اقتصاد آزاد (ليبرال) و سرمايهدارى، مترادف مىدانند؛ امّا بايد توجه داشت كه دگرگونىهاى اقتصادى، مسلّماً حوزههاى فرهنگى و سياسى جهان را نيز از بروز تحولات، بىنصيب نمىگذارد. علاوه بر اين، روند جهانى شدن، مسلماً از اساس، يك مفهوم چند بُعدى و فراگير است.
بعضى از تعاريف نيز بر جنبه سياسى اين مفهوم، متمركز شدهاند و جهانى شدن را عبارت از فراگير شدن ليبرال دموكراسى1 و كمرنگ شدن حاكميت ملّى كشورها مىدانند.
برخى از تعاريف نيز به شكلى بر گستره فرهنگى جهانى شدن و افزايش ارتباط و وابستگىهاى متقابل انسانها و شدّت روابط فراملّى تأكيد مىكند.
تاريخچه جهانى شدن، به جهت داد و ستد جوامع، بخصوص در عرصه فرهنگ و مذهب، به تاريخ اجتماعى بشر باز مىگردد؛ امّا به مفهوم نوين آن، با مدرنيسم2 همراه بوده و بخصوص در قرن بيستم، شتاب فزايندهاى به خود گرفته است.
در قرن بيستم، تحولاتى شگرف در عرصههاى مختلف حيات انسان روى داد كه نگاههاى جهاننگر و جهانشمول را گسترش داد و اين مسئله را بيش از پيش مطرح كرد. از جمله، پيشرفت صنايع الكترونيك، فواصل موجود در سياره زمين را كاهش داد و امكان جابهجايى سريع افراد و عقايد و منابع را در سراسر اين كره فراهم كرد. همچنين در طىّ اين قرن، بخصوص در اواخر آن، مسائل مربوط به كلّ كره زمين، همچون مسائل زيستمحيطى، و به طور مشخص تخريب لايه اوزون و گرم شدن زمين مطرح شد كه حلّ آنها از حوزه اقتدار هر يك از دولتها به تنهايى خارج بود و همين، باعث رشد وابستگىِ متقابل ميان جوامع ملّى و بينالمللى شده است.
مفهوم «دهكده جهانى» كه توسط مارشال كانادايى، مكلوهان، در دهه 1960 ميلادى در كتاب «فهم ارتباطات» مطرح شد، در واقع، پيامد تحولاتى شگرف در جهان بود. مكلوهان بر نقش رسانهها و وسائل ارتباطى در گسترش فرهنگ جهانى تأكيد مىكرد. به نظر او، ارتباط الكترونيك، جهان را همچون يك رشته اعصاب به هم پيوند داده است. پيشرفت وسائل ارتباطى به انفجار اطلاعات انجاميده و مدارهاى الكتريكى، نظام مكان و زمان را درهم نوريدهاند و امور مربوط به ساير افراد بشر را به طور مستمر و همزمان در پيش ديدگان ما قرار دادهاند. اين پديده، گفتگو در مقياس جهانى را ممكن ساخته است و به تدريج، فواصل فرهنگى موجود را رفع مىكند. اصطلاح «جامعه فرا صنعتى» نيز انعكاسى از اين تحولات بزرگ بود.
رواج و شيوع مفهوم جهانى شدن، عمدتاً مديون رولاند رابرتسون در دهه 1980 بود. را برتسون، ابتدا به بررسى فرايند شكلگيرىِ نظام جهانى پرداخت. نظام جهانىِ مورد پيشبينى وى به شكل زير عمل مىكند: 1. تقسيم قدرت در سطح بينالمللى يا در سطح قارهاى، براى ايجاد امنيتِ دستهجمعى؛ 2. ايجاد ارزشها و هنجارهاى جهانى؛ 3. تعديل اختلاف طبقاتى موجود ميان كشورها از طريق سرمايهگذارى مجدّد كشورهاى غنى در كشورهاى فقير؛ 4. هماهنگ كردن مبادلات بين كشورها در زمينههاى تجارت، مهاجرت، كاركردهاى فرهنگى و نظير آن.
البته به نظر رابرتسون، شكافهاى فرهنگى، مذهبى و ارزشىِ موجود در جهانِ، از موانع عمده توسعه نظام بينالمللى است. وى جهانى شدن در سطح فرهنگى را مطرح مىكند و آن را چنين تعريف مىكند: «جهانى شدن يا سيارهاى شدنِ جهان، مفهومى است كه هم به تراكم و فشردگى جهان، و هم به گسترش آگاهى انسانها درباره جهان به عنوان يك كل، و هم به وابستگى متقابل جهانى و هم به آگاهى از يكپارچگى جهان در قرن بيستم اشاره مىكند».
به نظر رابرتسون، امروزه تمامى مسائل روزمره به صورت جهانى تعريف مىشوند. مثلاً مسائل سياسى - نظامى در قالب نظم جهانى، مسائل اقتصادى در قالب ركود بينالمللى، و مسائل مربوط به شهروندان در قالب حقوق بشر تعريف مىشوند. امروزه فرد، عضوى از جامعه بشرى تلقى مىگردد، و جامعه ملّى نمىتواند حقوق شهروندان را مستقلاً تأمين نمايد؛ بلكه ملزم است اين حقوق را در ارتباط با حقوق بشر و به طور عام، تأمين كند.
به نظر رابرتسون، فرايند جهانى شدن، از آغاز دوره مدرنيته و ظهور سرمايهدارى شروع شده است و از 1400 ميلادى (مقارن رنسانس) تا امروز، مراحل تاريخى متعدّدى را طى كرده كه آخرينِ آنها از سال 1969 آغاز شده و به دليل رشد سريع رسانههاى گروهى، ارتباطات و مسائل زيست محيطىِ جهانى، بسيار سرعت گرفته است.
آنتونى گيدِنْز، جامعه شناس مشهور انگليسى نيز فرآيند جهانى شدن را مورد بررسى قرار داده است. گيدنز، روند جهانى شدنِ تحولات محلّى، گسترش جهانى نهادهايى چون حق تعيين سرنوشت ملّى، دموكراسى و عقلانى كردن اداره امور، و همچنين گسترش پيمانهاى منطقهاى و جهانى را، در فرآيند عمومى جهانى شدن بررسى مىكند. از نظر گيدنز، «جهانى شدن فرهنگ»، زيربنا و خميرمايه جهانى شدن است. به عقيده وى جهانى شدن، يك فرآينده اجتنابناپذير است كه پيامد آن، قابل پيشبينى نيست.
فرانسيس فوكوياما، امريكايى ژاپنى تبار و از نظريهپردازان علوم سياسى، انديشمند ديگرى است كه در كتاب «پايان تاريخ و آخرين انسان» در اينباره نظرى خاص مطرح كرده است. وى برخلاف بسيارى از نظرات ديگر، معتقد به حاكميت جهانى و بلامنازع ليبرال دموكراسى و سرمايهدارى غربى و به طور كلى انديشهها، الگوها و ساختارهاى غربى است؛ چرا كه معتقد است بشر امروز، بر سر اين انديشهها، اتفاق نظر دارد.
با توجه به بحثهاى مطرح شده در مجموع مىتوان گفت: جهانى شدن، شامل ارتباط و وابستگى قاعدهمند فرد فردِ انسانها در تمامى روابط اجتماعى موجود بر روى كره زمين با يكديگر است. در چنين بافت جهانى شدهاى، هيچ رابطه خاصّى (مثلاً سياست يك دولت) يا مجموعهاى از روابط خاص (مثلاً يك فرهنگ خاص) نمىتواند به صورت مستقل و مُنزوى وجود داشته باشد و به حيات خود به راحتى ادامه دهد و يا خود را بر ديگران مسلّط سازد.
از حيث اقتصادى، جهانى شدنِ اقتصاد با تحوّل در حمل و نقل و شبكه ارتباطات - كه به رشد سريع تجارت و نقل و انتقال گسترده سرمايه انجاميد - آغاز شد. توسعه تجارت آزاد و نظام سرمايهدارى در قرن بيستم، بخصوص بعد از سقوط بلوك شرق، رشد بازارهاى مالى جهانى، رشد سريع شركتهاى چند مليّتى، گسترش مراكز مالى جهانى، و مهاجرت كارگران، همگى حكايت از جهانى شدنِ اقتصاد و مسائل اقتصادى دارد، به گونهاى كه امروز دولتها بدون توجّه به اقتصاد جهانى، نمىتوانند براى مسائل داخلىِ اقتصاد خود تدبير و برنامهريزى كنند.
از بعد اجتماعى، گسترش سريع مهاجرتها، گسترش صنعت توريسم، جهانى شدن الگوهاى زندگى، و ظهور مسائل مشترك جهانى، همگى از نمادهاى جهانى شدن محسوب مىشوند.
به لحاظ سياسى، تضعيف دولتهاى ملّى و ناكارآمدى آنها در حل مسائل داخلى (به دليل ارتباط و همبستگى فزاينده مسائل داخلى و خارجى و درهم تنيدن اين مسائل)، رشد پيمانها و اتّحادهاى منطقهاى و جهانى، و ظهور سازمانهاى بينالمللى، همگى نشان از شكلگيرىِ نظام نوين سياسى در جهان دارند. امروزه ممكن است حتّى حقّ حاكميت دولتها، به واسطه مسايلى كه مربوط به كل زمين تلّقى مىشود، يا به واسطه عدم رعايت حقوق بشر، نقض شود. امروز، «شوراى امنيت سازمان ملل» و «ديوان بينالمللى كيفرى» نيز حق دارند در مسائل مربوط به صلح و امنيت جهانى، حاكميت دولتها را نقض كنند. در اين شرايط، دولتها عملاً مجبورند به محدودّيتهاى بينالمللى تن دهند. اصولاً با جهانى شدنِ سياست، «منافع ملّى» و «منافع جهانى» در حال ادغام شدن هستند. البته عموماً اعتقاد بر اين است كه در جهان جديد، به لحاظ تقسيم قدرت سياسى، سلطه مطلق هيچ ابرقدرت سياسى، امكان نخواهد داشت.
در حوزه فرهنگ، نيز تأثيرات جهانى شدن، بسيار چشمگير و قابل تأمّل به نظر مىرسد. در تاريخ انسان، همواره داد و ستد فرهنگى فراوان وجود داشته است. اديان بزرگى چون مسيحيّت و اسلام، همواره فراملّى و جهانى بودهاند و دعوت به يك جامعه جهانى واحد مىكردهاند؛ امّا آنچه امروزه مطرح است، عملاً رواج و گسترش فرهنگ و ارزشهاى غربى به عنوان ارزشهاى جهانى است؛ زيرا با وجود آن كه انقلاب الكترونيك و رشد وسيع وسائل ارتباطى، رسانههاى جمعى و ماهواره و اينترنت، و نيز گسترش توريسم، امكان جهانى شدن فرهنگها را فراهم كرده است؛ امّا در اين ميان، خُرده فرهنگها و فرهنگهاى غير غربى و سنّتى، در مقايسه با فرهنگ غربى، امكانات بسيار اندكى دارند و همين امر، آنان را در جنگى نابرابر قرار داده و سرنوشتى مبهم را پيش روى آنان گذاشته است.4
همچنان كه پيشتر نيز اشاره شد، برخى ديدگاهها، جهانى شدن را يك فرآيند هدايت شده (و به تعبير دقيقتر: جهانى سازى) از سوى غرب براى گستراندن و فراگير كردن آموزههاى ليبراليسم در ساحَتهاى اقتصادى، فرهنگى و سياسى، و با هدف مشروعيّت بخشيدن به سلطه غرب مىدانند؛ و برخى ديدگاهها نيز اين جريان را يك زايمان طبيعى و فرآيند اجتناب ناپذير با توجّه به اوضاع و احوال موجود تلقّى مىكنند. به نظر اين دسته، اين وضع، از جمله، محصول طبيعى توسعه روزافزون ارتباطات است.
نظريه اوّل، خصوصاً در غرب، از سوى نگرشهاى ماركسيستى ارائه مىشود. در بسيارى از اين تحليلها، جهانى شدن، قرائت ديگرى از امريكايى شدن، امپرياليسم، استعمار و استعمار نو است كه بايد از آن پرهيز كرد.
امّا نظريه دوم عمدتاً از سوى نگرشهاى ليبراليستى ارائه مىشود. به نظر اين گروه، ليبراليسم به دليل عقلانيّت و دموكراتيك بودن، حوايج بشر را تأمين مىكند و لذا با اقبال عمومى مواجه است. اين نظريه البته مخالفان فراوانى دارد.
چه فرآيند جهانى شدن را يك جريان طبيعى و مولود دگرگونىهاى اقتصادى، سياسى، فرهنگى و ارتباطى بدانيم، و چه يك جريان هدايت شده و سودجويانه، در هر دو صورت، اين تحوّل، احتمالاً براى كشورهاى جهان سوم و كشورهاى در حال توسعه، پيامدهاى خاصى را به شرح زير به دنبال خواهد داشت:
1. جهانى شدن، اهميّت نيروى كار فاقد مهارت و نيز اهميت مواد خام را كاهش مىدهد و نخبگان جهان سوم را به سوى كشورهاى پيشرفته هدايت مىكند كه پيامد آن، فقيرتر شدن اين كشورها و افزايش نابرابرى بين كشورهاى فقير و غنى است. البته در عين حال، از نظر اقتصادى، اثرات مثبتى چون انتقال تكنولوژى، افزايش بهرهورى و بهبود شرايط زندگى براى كثيرى از شهروندان كشورهاى فقير را نيز به همراه خواهد داشت.5
2. بنابر بسيارى از تحليلها، با فرآيند جهانى شدن و با كمرنگ شدنِ مرزهاى ملّى، اقتدار سياسىِ دولتها كمرنگ مىشود.
3. با فزاينده شدن وابستگى كشورها به همديگر، مفاهيمى چون هويّت ملّى، منافع ملّى، و توسعه ملّى، تحت تأثير روابط بينالمللى قرار خواهند گرفت.
4. شيوع ناگزير دموكراسى ليبرال در كشورهاى در حال توسعه، موجب بروز پيامدهاى فرهنگىاى خواهد بود كه با نظام فرهنگى و ارزشىِ ساير ملّتها از جهاتى ناسازگارى و تعارض دارد. فرهنگهاى محلّى و منطقهاى، در مقابل امكانات وسيع فرهنگ غربى، امكان خودنمايى ندارند و سرعت تحوّلات، فرصت تأمّل و انديشيدن را از اين فرهنگهاى مخالف يا منتقد، گرفته است. ورود بىرويّه فرهنگ و ارزشهاى غربى به جوامع توسعه نيافته، به تشديد دوگانگى ارزشى و تشديد از خود بيگانگى و بحران هويّت مىانجامد و در اين جهت، قطعاً تفاوتى ميان بخشهاى مثبت و منفىِ فرهنگهاى سنّتى نخواهد بود.6
به طور كلّى، در مورد چگونگى واكنش و نحوه مواجهه با فرآيند جهانى شدن، سه راهبرد يا سه نظريه عمده در جهان مطرح است:
1. راهبرد همگرايانه يا انفعالى: در اين استراتژى، هر نوع مخالفت با اين جريان، شنا كردن در جهت مخالف و محكوم به فنا خواهد بود. در اين تلّقى، براى ترقّى و توسعه، الگويى جز الگوى غربى و راهى جز پيدا كردن جايى در قطار پيشرفت غربى و سوار شدن بر آن وجود ندارد.
2. راهبرد واگرايانه يا مقابلهاى: اين راهبرد، همچنان كه اشاره شد، جهانى شدن را يك جريان هدايت شده مىداند و مخالفت همه جانبه با آن را توصيه مىكند.
3. راهبرد تبادل و گفتگو: اين استراتژى كه خصوصاً از سوى جمهورى اسلامى ايران، مطرح و در پيش گرفته شده، بر مبناى نيكنهادى و اخلاقى بودن ذاتى انسان، استوار است. اين پيشنهاد، راهى است براى دستيابى به اهداف مشترك فرهنگها و تمدنها. اگر چه وجوه تفاوت فراوانى (از جهت مبانى و مؤلّفهها)، ميان فرهنگها (از جمله ميان اسلام و غرب ليبرال) وجود دارد؛ امّا تأكيد اين تفكّر بر تعامل و گفتگو بر محورهاى مشترك و ميانْ تمدّنى و مفاهيمى چون صلح، امنيّت جهانى، عدالت، دين، معنويّت و ... است.
آنچه راهبرد گفتگو و نظريه «گفتگوى تمدّنها» بايد عميقاً و با دغدغه بيشترى به آن عنايت كنند، التفات به ساز و كار (مكانيسم) گفتگو و توجه به نابرابرى موجود ميان اسلام و غرب در اين ساز و كار و نيز التفات و تأكيد بر مبانى ارزشى اسلام است. بىتوجهى به اين امور، مىتواند خطر استحاله فرهنگى را در پى داشته باشد.
فرهنگ خودى براى در امان ماندن از اين استحاله و براى اين كه بتواند در اين نظام جهانىشده و در حال گفتگو، باقى بماند و صدايى قوى در ميان صداها داشته باشد، بايد علاوه بر كسب مؤلّفهها و عناصر مثبت فرهنگهاى ديگر، از طريق تأمّل در سنّتها و بازسازى خردمندانه آنها و باز انديشى عالمانه در باورهاى خويش، فعّالانه از امكانات و ابزارهاى ارتباطى دنياى جديد براى عرضه آرمانها و ارزشهاى خود، سود جويد.
البته اگر چه در كوتاه مدّت به نظر مىرسد كه ادامه روند تفوّقِ غرب و ارزشها و نهادهاى آن، امرى قهرى است، امّا در يك چشمانداز وسيع، جهانى شدن مىتواند تحت شرايطى، به بسط ارزشهاى متعالى و متناسب با فطرت الهى انسان كمك كند و با توجه به گرايشهاى فزاينده معنوىاى كه در حال حاضر در كشورهاى پيشرفته مشاهده مىشود، در نهايت، اميد فراوانى وجود دارد كه اين اوضاع بتواند براى يك فرهنگ معنوى، و چه بسا يك فرهنگ دينى حقيقتجو و عدالتخواه، زمينهسازى كند، انشاءالله!
1. ليبرال دموكراسى، به نظام سياسىاى اطلاق مىشود كه در آن، دموكراسى بدون پايبندى به اصول و ارزشهاى ثابت (از جمله، دين و اخلاق)، حاكم باشد.
2. درباره مدرنيسم يا تجددگرايى، ر.ك: حديث زندگى، ش13، ص30 - 32.
3. براى اطلاع از عوامل جهانى شدنِ يك فرهنگ، ر.ك: حديث زندگى، ش7، ص27 - 30.
4. در اين باره، ر.ك: حديث زندگى، ص41 - 45.
5. در اين باره، ر.ك: حديث زندگى، ش13، ص50 - 53.
1. فرهنگ واژهها، عبدالرسول بيات و ديگران، قم: مؤسسه انديشه و فرهنگ دينى، 1381.
2. چشماندازهاى جهانى، آنتونى گيدنز، ترجمه: محمدرضا جلايىپور، تهران: توسعه، 1384.
3. فيل بىاخلاق، (جهانى شدن و مبارزه براى عدالت اجتماعى)،ويليام تاب، ترجمه: حسن مرتضوى، تهران: ديگر، 1383.