| مجلات >حديث زندگى>شماره 25 |
مترجم: فريده حسنزاده (مصطفوى)
نيكى جيووانى (Nikki Giovanni) شاعره سياهپوست امريكايى كه نام اصلى او يولانده كورنليا جيووانى است، سال 1943 م در تنسه، نوكسويل به دنيا آمد. تحصيلات دانشگاهىاش را در دانشگاههاى فيسك، پنسيلوانيا و كلمبيا در رشته هنرهاى زيبا و جامعهشناسى تكميل كرد و در حال حاضر، مدرس دانشگاه ويرچينياست.
جيووانى، تغيير را لازمه رشد مىداند. شعر او همواره سياهپوستان را هشيارانه به حفظ هويت در جامعهاى كه تحت تسلط فرهنگ سفيدپوستان است فرا خوانده است. تأثير اشعار او بر جريان شعر امريكاى معاصر انكارناپذير است. مجموعه اشعار او به نامهاى «احساس سياه»، «پيام سياه» و «داورى سياه»، تاريخچه زيبايى از نهضت هنرى سياه محسوب مىشود.
جيووانى علاوه بر ربودن معتبرترين جوايز ادبى امريكا، مدال لنگستون هيوز را نيز به خاطر «شعرهاى ناب»اش دريافت كرده است. او تا به حال سه بار از سوى نشريات مختلف دنيا عنوان زن سال را گرفته و مدارك افتخارى متعددى از سوى دانشگاههاى شهرهاى امريكا به وى اهدا شده كه از آن ميان مىتوان: دكتراى افتخارى هنر از دانشگاه دولتى Delawer، دكتراى افتخارى ادبيات از كالج Esmith، دكتراى افتخارى علوم انسانى از دانشگاه Widener، دكتراى افتخارى علوم انسانى از كالج alleghan و دكتراى افتخارى علوم انسانى از دانشگاه Fisk را نام برد.
گلوريا نيلور(GLoria Naylor )، شاعر و منتقد شهير سياه، جيووانى را يكى از گنجينههاى ادبى سياهان مىداند؛ شاعرى كه سرودههاى صميمى، صريح و بىپرواى او سر فصل تازهاى در شعر مدرن امريكاى معاصر گشوده است. سبك آرام و در عين حال قاطع او بيانگر زندگى خصوصى اوست؛ زيرا از نظر جيووانى: زندگى، نوشتن است و نوشتن، زندگى.
جيووانى يك پسر دارد و شيفته باغبانى و موسيقى جاز سياهان است.
خوب، من فكر مىكنم نوشتن شعر، تا حد زيادى از مسئوليتهاى قلب است. شكى در اين ندارم... امّا در عين حال در حيطه وظايف مغز قرار دارد؛ زيرا وقتى قلب ما مجذوب موضوعى مىشود، اگر مغز ما دانستههاى لازم را درباره آن موضوع به ما ندهد، نوشته ما بىمعنا و سست از آب در مىآيد. بنابراين، فعاليتهاى اجتماعى نه تنها محدود كننده خلاقيت شاعرانه نيست، بلكه گسترنده ابعاد آن نيز هست.
من به شدت به مسائل و مشكلات زنان سياه اهميت مىدهم و براى وارد كردن آنها به شعر، خودم را مقيد مىدانم درباره همه جنبههاى زندگى زنان سياه مدام در حال مطالعه و تحقيق باشم. پيش از آمدن به اين شهر، براى شركت در اين كنفرانس كه به زنان سياه اختصاص دارد، خبر مرگ زوج عزيزى از اقواممان را شنيدم. با اين همه، لازم ديدم خودم را به اين جا برسانم و البته بسيار غمگينم. من سالهاى سال براى آنها هفتهاى دوبار غذا مىپختم و بعضى از دانشجويانم نيز بقيه روزهاى هفته به آنهاكمك مىكردند. وقتى خبر مرگشان را شنيدم مشغول آماده كردن غذاى آنها بودم. مرگ، هميشه غافلگير مىكند.
هر كارى كه برايم آرامش و شادى بياورد انجام مىدهم. يك كارگاه نويسندگى دارم و از گپ زدن با دوستان و اقوام در آن جا و پذيرايى از آنها لذت مىبرم. همه كارهاى ساده و كوچك، باعث خوشحالى من مىشوند و در حين حال، براى استحكام شخصيت من لازماند. من فكر مىكنم هر كسى بايد هر كارى از دستش بر مىآيد انجام دهد. مردم اكثرا توقعشان از خودشان بالاست و براى همين دست روى دست مىگذارند و اصلاً كارى نمىكنند. چه اشكالى دارد گاهى شيشهها را برق بيندازيم، ميگو سرخ كنيم و يا بنشينيم و دفترچه تلفنمان را پاكنويس كنيم؟
چه اصرارى است براى جنگيدن با آسيابهاى بادى؟ يك نفر به من مىگفت: «تو از قماش دن كيشوتى»؛ امّا من رؤيايى و خيالباف نيستم. نمىخواهم با آسيابهاى بادى بجنگم. نمىجنگم؛ زيرا برنده نخواهم شد. تنها چيزى كه ما در اختيار داريم، فرصت محدودمان است و در اين فرصت، نيروى ما بايد معطوف مبارزه براى احقاق حقوقمان باشد. اين نبردى است كه به شكست منتهى نخواهد شد؛ زيرا از جان خود و از آرزوهاى خود مايه مىگذاريم.
من واقعبينتر و پرتحركتر از آنم كه بتوانم خود را در افكار دور و دراز غرق كنم. البته مواردى در زندگىام داشتهام كه مىتوانستم به منافع مادى بيشترى فكر كنم و گاه حتى موقعيتهايى براى تجارت و داد و ستد برايم پيش آمده است؛ امّا در كل، شاعران، ميانه چندانى با اين جور فعاليتها ندارند. البته من هرگز به پول پشت نكردهام، در عين حال، هرگز در پى اندوختن آن هم نبودهام.
مهمترين چيز براى من، سى سال كار ادبى بىوقفه است. اگر سى سال پيش، از هر كسى راجع به آينده ادبى من مىپرسيديد چه بسا مىشنيديد كه: «بعيد است او با اين سبك ماندگار شود».
من خوشحالم كه سبك نوشتن من، ساده و تأثيرگذار بوده و ماندگار شده است. من در كارم انسجام و يكپارچگى داشتهام و اشعارم را همه جا و براى اقشار مختلف مردم خواندهام؛ زيرا فكر مىكنم اگر نوشتهاى صادقانه باشد با همه رابطه برقرار مىكند. من حتى نمىدانم اين سى سال چه شده و كجا رفته است؛ امّا رد آنها به صورت كتابهايى در قفسههاى كتابفروشىها خودنمايى مىكند.
به هر حال اگر كسى نظر مرا در مورد گذراندن زندگى از راه نويسندگى بخواهد، جواب من اين است: بنويس. اگر توانستى چاپ كن. اگر براى آن به تو پول دادند كه چه بهتر؛ زيرا تو براى گذران زندگى به آن محتاجى؛ امّا مهمترين چيز نوشتن است و نياز داشتن به نوشتن و نه هيچ چيز ديگر.
آدمهايى را مىشناسم كه مىگويند: «من مىخواهم از راه نويسندگى زندگى كنم» و اگر از آنها بپرسيد مشغول نوشتن چه چيزى هستند جواب مىدهند: «در حال حاضر، هيچ چيز!». نه! من اين را قبول ندارم. شخص بايد اول نياز به نوشتن را احساس كند.
كار من تفاوت چندانى نسبت به اول نداشته است. مردم گاه دنبال تغييرات بزرگ و اساسىاند. من نمىتوانم به اين دسته از مخاطبانم اعتماد كنم. گفتنىها گفته شده؛ ما فقط بايد سعى كنيم برداشت و تجربه خودمان را بگوييم و آنها را با مخاطبانمان در ميان بگذاريم.
من اين سعادت را داشتهام كه مخاطبان ثابتى داشته باشم، بى آن كه به مرور زمان، آنها را از دست بدهم و يا بر تعداد آنها بيفزايم. كسانى كه در دهه شصت مرا كشف كردهاند، هنوز آثار مرا مىخوانند. اين در واقع «ثبات» است كه در حال تغيير و دگرگونى است و نشان دهنده رشد و بالندگى. پس من متوقف نشدهام. هرگز نخواستهام به مردم بگويم چه كنند و چه نكنند و چگونه بينديشند؛ زيرا من نه رهبر سياسى هستم و نه رهبر مذهبى. فقط شاعرم، شاعرى نظارهگر جهان. مردم مىدانند كه مىتوانند نوههايشان را در شبهاى شعرخوانى من همراه خود بياورند و من مىتوانم شعرهايى از كتاب «جن در شيشه» برايشان بخوانم يا از كتاب «خورشيد، خاموشِ خاموش است». آنها مىتوانند گوش بدهند و به نوههايشان بگويند: «من هم سى سال پيش اين شعرها را شنيدهام».
اين جا در دانشگاه ويرجينيا كه يكى از پيشرفتهترين مراكز كامپيوترى دنياست، من هنوز به عنوان يك نويسنده وجود دارم و مانعى عظيم در برابر پيشرفت ديوانهوار تمدن هستم. صادقانه بگويم، به نظر من هيچ چيز نمىتواند جاى كتاب را بگيرد. مىدانم كه كامپيوتريستها در صددند كتابهاى كامپيوترى E - BOOKSرا روز به روز بيشتر شبيه صفحات كاغذى درآورند و بايد از خودشان پرسيد: چه طور مىتوانند چنين شباهتى را ايجاد كنند؟ گاه از خودم مىپرسم حالا كه اصرار دارند آن را شبيه كتاب بسازند، چرا به فكر توليد خود كتاب نيستند؟
هيچ چيز نمىتواند جايگزين دراز كشيدن در بستر و خواندن يك كتاب شود. من دشمن دنياى الكترونيكى نيستم؛ امّا معتقدم هيچ يك از تلاشهاى متخصصان براى ساختن چيزهايى كه سريعتر و بهتر عمل مىكنند، موجب صرفهجويى در وقت نمىشود، مگر چيزهايى مثل ماشين ظرفشويى و جاروبرقى.
تكيه كلام من، شعار من، و حرف هميشگى من در كلاس براى دانشجويانم اين است: آن چه بر ناباورى خواننده غلبه مىكند، خودباورى نويسنده است و اعتماد او به خودش كه مستلزم رعايت كمال صداقت و صراحت است. اگر بخواهيم محافظه كارانه عمل كنيم، بىشك، اعتماد خواننده را از دست مىدهيم.
***
شعر من
شاعره سياهپوستم من
در شعرى پرسيدهام: اى سياهپوست! مىتوانى سفيد پوستى را نابود كنى؟
اگر آنها مرا نابود كنند
به راه خود ادامه خواهد داد انقلاب.
شبانه
به خانهام حمله كردند
تا حد مرگ كتكم زدند
تلويزيونم را بردند
گوشوارههايم را كندند
و ماشين تحرير
و هر دو اسلحهام را ربودند
اگر زندگىام را بربايند
به راه خود ادامه خواهد داد انقلاب.
تلفنم را كنترل مىكنند
نامههايم را مىخوانند
و كارى كردهاند كه از همه دوستانم بريدهام
و از عشقم،
اگر از همه سياهپوستان، روى برگردانم
و نفرين كنم نژاد سياه را
به راه خود ادامه خواهد داد انقلاب.
بيم دارم بگويم كجا مىروم
حتى به هماتاقىام
و هراسناكم از خبر كردن آن كه به ديدارش مىروم
اگر در اتاق بمانم
و تا آخر عمر پايم را بيرون نگذارم
به راه خود ادامه خواهد داد انقلاب.
اگر بعد از اين
ممنوعالقلم باشم
و ممنوعالتدريس
اگر بعد از اين حتى يك روز خوش
در زندگىام نبينم
به راه خود ادامه خواهد داد انقلاب.
انقلاب در خيابانهاست
و اگر من همين جا در طبقه پنجم ماندگار شوم
و ديگر دست به هيچ كارى نزنم
به راه خود ادامه خواهد داد انقلاب.
***
اگر سياهپوست باشى
همواره چيزهاى خاصى به ياد مىآورى مثل زندگى در حلبىآباد
با يك توالت عمومى براى آن همه آدم
و اگر شهرتى به دست آورى و اسمى در كنى
آنها هرگز اشارهاى نمىكنند به خوشىهاى بىحد دوران كودكىات
اين كه مادرى داشتى، دربست در اختيار تو
و آب چه احساس خوشى داشت
از حمام كردن تو در آن لگن بزرگ
كه رستوراندارهاى شيكاگويى در آنها غذا مىپزند
و آنگاه كه خاطراتت را بازگو مىكنى
آنها هرگز درك نمىكنند چه طور درك مىكردى
احساسات همه افراد خانواده را وقتى گرد هم مىآمدند
در جلسات Hollydale
و اگر چه هيچ چيز را از قلم نمىاندازى
آنها هرگز پى نمىبرند
به رنج جانكاه پدرت وقتى دار و ندارش را مىفروخت
و رؤيايى ديگر را از دست مىداد
و اين كه به رغم فقير بودنت
اين فقر نبود كه آزارت مىداد
و به رغم دعوا مرافعههاى هميشگى
الكى بودن پدرت، فاجعهاى نبود
همه هواى هم را داشتند
و مهم همين بود
و اين كه تو و خواهرت جشن تولدهاى خوبى داشتيد
و كريسمسهاى عالى.
اى كاش
هرگز هيچ سفيد پوستى شرح حال مرا ننويسد!
زيرا سفيد پوستها هرگز درك نمىكنند
عشق سياه، ثروت سياه است
آنها تنها درباره سختىهاى دوران كودكى من خواهند نوشت
و هرگز باور نخواهند داشت
خوشبختى بىانتهاى مرا به رغم همه بدبختىها.