| مجلات >حديث زندگى>شماره 25 |
فاطمه خاورى
عصر حاضر، عصر سلطه بىچون و چراى اطلاعات و ارتباطات، و دهكده جهانى امروز، جامعه گسترده اطلاعاتى است كه شبكههاى مختلف خبرى و اطلاع رسانى در آن، نه تنها به انعكاس بىطرفانه واقعيت وقايع و اخبار نمىپردازند بلكه در ساختن و شكل دادن به آنها مداخله كرده، با كنترل و ايجاد جذابيت براى مخاطبان، آنها را به نمونهبردارى، الگو سازى و تقليد كوركورانه از اين صنعت هدايت مىكنند تا سردمداران رسانهها از آن به مثابه كالايى تجارى و سياسى به نفع سود مالى و قدرت شركتهاى چند رسانهاى خود بهرهبردارى كنند. و از اين طريق است كه رسانهها (بخصوص در غرب) از انسان امروز، موجودى فاقد انسانيت، اراده و اختيار و آگاهى و در نهايت، انتخاب، مىسازند و او را هر چه بيشتر از معنويات و اخلاقيات - كه در فطرت تمامى انسانها به وديعه نهاده شده - دور كرده، به سمت ماترياليسم و پوچگرايى محض سوق داده است.
گرچه از ساخت «شبكه» اثر ماندگار و پر ارزش «لومت»2 و فيلمنامه ناب «پدىچايكفسكى»3 سالها مىگذرد، امّا محتوا و مَضمون غالب بر آن همچنان در اين روزها نيز به چشم مىخورد. «شبكه» فيلمى است كه از انسجام كافى برخوردار نيست و به نوعى تزلزل، خشونت و نااميدى گرفتار است كه به خوبى نشان دهنده روح حاكم بر آن و همينطور، فرهنگى است كه به خاطر اتّكا به رسانهها (و در اين جا تلويزيون) از هم گسيخته و غير قابل اطمينان است.
«شبكه» به خوبى و با زيركى تمام، با نقب زدن به نظام تبليغاتى فاسد غرب، به دنياى درونى اربابان و گردانندگان رسانهها وارد شده، واقعيت پنهان پشت پردهها را عريان و بىپيرايه مىنماياند و شايد اين، خود، يكى از دلايل سردى و افسردگى موجود در طول فيلم باشد.
عنوانبندى فيلم با تصوير چهار صفحه تلويزيون متعلق به غولهاى رسانهاى امريكا آغاز و در پايان فيلم نيز با تكرار همان صحنه، تيتراژ پايانى را داريم كه به نوعى تداعىكننده اين موضوع است كه اين شبكهها هستند كه به دنياى افراد اين قصه شكل مىدهند و سرنوشت محترم آنها محدود و محصور به اين صفحات رنگين تلويزيون است، و قهرمان روايت «چايكفسكى» كه به خاطر فيلمنامه «شبكه» برنده اسكار 1976 شد، «هاوارد بيل» مفسر و گوينده شبكه U.B.S است كه پس از سالها حضور در عرصه رسانه، اكنون همچون موجودى واپس زده شده از اذهان توده مردم و جامعه رسانهاى كه خود زمانى از سردمداران قدرتمند آن بوده، اينك تنها و بدون پشتيبان و اسفبارتر از همه اينها، به يكباره تمام محبوبيت و اعتبار سالهاى طلايى گذشته خويش را از دست داده، اكنون فاقد هر نوع ارزش و اعتبار، زوال يافته و سرانجام، همچون شىء بىمصرفى با بىرحمى تمام از كار بر كنار و از دور خارج مىشود و آن چنان افسرده و شكننده مىشود كه در اقدامى جنونآميز، وعده مرگ خود را دقيقاً از مكانى كه باعث اوج و افولش شده، يعنى شبكه خبر، به مخاطبان اعلام مىكند و پس از آن در كمال ناباورى، بار ديگر پس از چند برنامه به عنصرى پولساز و مخاطبساز براى رسانه، مبدل و با اهميت مىگردد.
امّا در نهايت، زمانى كه پا را فراتر نهاده و دست به رسوايى مراجع و نهادهاى عظيم پشت پرده مىزند، به ناگاه از كنترل رسانه خارج شده، همين امر، منجر به صدور حكم مرگش مىشود.
در ابتداى فيلم او موجودى تنها و سرخورده است، امّا در طول مسير دشوار تنهايى و انزوا و تنها با بازگو كردن برخى حقايق - كه آنها نيز اغراقآميز و شعارگونه بودند -، همانگونه كه ماهيت تزلزل و معرفى رسانه همخوانى دارد و با تبليغ مفاهيم فراموش شده اومانيسم و اگزيستانسياليسم قرن نوزدهمى، سعى در يادآورى اضطراب بشرى از بيگانگى انسان در جهان مادى امروزه، و اضطراب ناشى از گم كردن راه و نرسيدن به آرامش، از غربت تنهايى و نياز به رهايى و آزادى، به دست زدن به عصيان و فرياد و شورش جهت احقاق حقوق پايمال شده و دموكراسى، براى خود همفكران و پيروانى در سطح خويش پيدا كرده كه آنها نيز همچون خود او ذهنيتى طبقهبندى شده و محدود و عارى از درك هر نوع حقيقت ناب درباره ارزش انسان و حيات او دارند؛چرا كه افكار مانده پس ذهنِ او و همينطور انتقال آنها به مخاطبان نيز تحت كنترل و اراده قدرت برتر رسانه است، و به نوعى يادآور اثر زيباى «پيتر وير» يعنى «نمايش ترومن»4است. نظام تبليغاتى و سيستم رسانهاى، ذهن انسان معاصر را چنان تحت هجوم و نفوذ خود قرار داده كه حتى جرئت تصميمگيرى و انتخاب شيوه زندگى را نيز از ايشان سلب نموده است كه اين سلب اختيار همان سلب آزادى و اراده بشريت است و نتيجه آن، زوال و سقوط تدريجى و سپس مادىزدگى، فساد، اضمحلال و از هم گسستگى بنيان زندگى انسان را در پى دارد.
تنها قدرت غالب، رسانه است و نفوذ بىحد و حصر آن در تمامى عرصههاى زندگى بشرى نمود، دارد به طورى كه از آن، قدرت بلامنازع ساخته كه نه تنها به وجود آورنده عوامل و شرايط فرهنگى، سياسى، اقتصادى، اجتماعى، و روانى كاذب مىشود كه حتى منجر به حق صدور حكم مرگ فرديت نيز مىشود.
«شبكه» نيز معرف تنها قدرت برتر عصر حاضر است كه همچنان آرام و بىوقفه، در راه روان فرديت و خودآگاهى بشر و به يغما بردن حقيقت، هنوز يكهتاز ميدانى است كه با وجود تمام پيشرفتهاى لحظه به لحظه علم و تكنولوژى كه بايد در خدمت بشريت قرار گيرد، همچنان و حتى حادتر از روايت «لومت» از چيرگى ماديات به اخلاقيات حكايت دارد. روايت «لومت» از انسان معاصرى است كه دچار يأس فلسفى گشته و سرگشته و هراسان به دنبال آرامش و يافتن گمگشته درونى خود است؛ پس اين اثر با چنين درونمايهاى با گذشت ساليان دراز از ساخت آن همچنان باب بحث و تحليل را مفتوح گذاشته است.
مهار عصيانگرى افسار گسيخته به نام «هاوارد بيل» مىتواند كنايه به خود رسانه باشد كه مهار آن نهتنها از دست سردمدارانش كه از دست مصرف كنندگان بىچون و چراى آن (يعنى مخاطبان اين عرصه) خارج شده و بىمهابا به درون زندگى شخصى و اجتماعى ايشان پا نهاده و در آن يكهتازى مىكند و سرانجام نامعلوم آن حكايت، از رقم زدن پايانى ناخوشايند براى مخاطبان آن دارد؛ چرا كه در اين ميان، تنها قربانى، اراده، آزادى و فرديت انسان است، در نتيجه، نياز به ظهور ناجى و هدايتكنندهاى آگاه و مقبول لازم مىنمايد؛ امّا ناجىاى نه از دسته و تبار «هاوارد بيل» اين پيامبر ديوانه و دروغين؛ بلكه يك ناجى واقعى كه همه معتقدان، منتظر ظهور او هستند.
1. Network
2. Sidney Lumet
3. peddy chayefsky
4. The Truman show peter weir, 1998