| مجلات >حديث زندگى>شماره 25 |
سيدمحسن اماميان
از بچه رزمندههاى خوش فكر بود.
صبح جمعه، كنار تانكر آب رفت تا پيراهنش را بشود؛ امّا ديد كه داخل قوطى صابون ندارد.
شنبه، كاغذى به ديوار گونى خاكى سنگر، سنجاق كرد و روى آن نوشت:
1. صابون.
يكشنبه نوشت:
2. نخ و سوزن.
سهشنبه وقتى از خرمشهر برگشت، روى واژههاى صابون، نخ و سوزن، خرما و تلفن خطى كشيد.
چهارشنبه نوشت: نماز اوّل وقت.
پنجشنبه چيزى ننوشت.
و جمعه بود كه كاغذش بوى سيب گرفت.