| مجلات >حديث زندگى>شماره 25 |
ارنست همينگوى
مترجم: مهدى فلاح
در پاييز، جنگ، مدام در جريان بود؛ ولى ما ديگر در آن شركت نداشتيم. پاييز در ميلان، هوا سرد بود و خيلى زود تاريك مىشد. آن وقت چراغهاى برق روشن مىشدند و قدم زدن در كنار خيابان و تماشا كردن ويترينها دلچسب بود. بيرون مغازهها شكار زيادى آويزان بود و برف، پوست روباهها را سفيدپوش كرده بود و باد، دمشان را تكان مىداد. گوزنها خشك و سنگين و خالى آويزان بودند و پرندههاى كوچك در باد پرواز مىكردند و باد پرهايشان را به هم مىريخت. پاييز سردى بود و باد از سمت كوهها رو به پايين مىوزيد.
هر روز بعد از ظهر، همه ما در بيمارستان بوديم و در غروب آفتاب از راههاى مختلفى مىشد در شهر قدم زد و به بيمارستان رسيد. دو راه از كنار كانال مىگذشت؛ امّا طولانى بود با اين همه، هميشه براى ورود به بيمارستان از پلى كه روى كانال بود مىگذشتيم. مىتوانستيم از ميان سه پل، يكى را انتخاب كنيم. روى يكى از پلها زنى شاه بلوط بو داده مىفروخت. جلوى منقل ذغالى او مىايستاديم و گرم مىشديم و بعد كه راه مىافتاديم، شاه بلوطها در جيبهايمان گرم بود. بيمارستان، خيلى قديمى و زيبا بود. از دروازهاى وارد مىشديم، از حياطى مىگذشتيم و از دروازه ديگرى در آن سو بيرون مىرفتيم. معمولاً در بيمارستان، تشييع جنازه بود كه از حياط شروع مىشد. آن طرف بيمارستان قديمى، كلاه فرنگىهاى آجرى جديد قرار داشت و ما هر روز بعد از ظهر آن جا همديگر را مىديديم. مؤدب بوديم و علاقهمند كه ببينيم موضوع از چه قرار است و در ماشينهايى مىنشستيم كه قرار بود خيلى چيزها را عوض كنند.
دكتر به طرف ماشينى كه من در آن نشسته بودم آمد و گفت: «قبل از جنگ به چه كارى بيشتر از همه علاقه داشتى؟ ورزش هم مىكردى؟». گفتم: «آره، فوتبال».
گفت: «خوبه، باز هم مىتوانى فوتبال بازى كنى، حتى بهتر از قبل».
زانوى من خم نمىشد تا قوزك پايم ماهيچه نداشت و آويزان بود و ماشين مىخواست زانويم را خم كند و آن را حركت دهد، مثل وقتى كه سوار سه چرخه مىشويم؛ امّا زانويم هنوز خم نمىشد و به جاى آن وقتى به قسمت خم شدن مىرسيد، ماشين شروع به تكان خوردن مىكرد. دكتر گفت: «همه اينها مىگذرد. تو جوان خوش اقبالى هستى. دوباره مثل قهرمانها فوتبال بازى مىكنى».
در ماشين ديگرى سرگُردى نشسته بود كه دست كوچكى مثل دست بچهها داشت. وقتى دكتر دستش را كه ميان دو تسمه قرار داشت كه بالا و پايين مىرفت و انگشتان خشك شدهاش را حركت مىداد معاينه مىكرد، سرگرد به من چشمك زد و گفت: «من هم مىتوانم فوتبال بازى كنم جناب سروان؟». او شمشير باز بزرگى بود و پيش از جنگ، بهترين شمشير باز ايتاليا بود. دكتر به مطبش كه در اتاق پشتى بود رفت و عكس دستى را آورد كه پيش از معالجه با ماشين تقريبا به كوچكى دست سرگرد بود؛ امّا بعد از معالجه، كمى بزرگتر شده بود. سرگرد عكس را با دست سالمش گرفت و با دقت به آن نگاه كرد. پرسيد: «در جنگ زخمى شده؟».
- نه، موقع كار دچار حادثه شده.
- جالبه، خيلى جالبه!
و عكس را به دكتر برگرداند.
- به ماشين عقيده دارى؟
- نه!
سه پسر بودند كه هر روز مىآمدند و تقريبا سن مرا داشتند. هر سه اهل ميلان بودند. يكى مىخواست وكيل شود، يكى نقاش و يكى هم خيال داشت وارد نظام شود. گاهى وقتها بعد از اين كه كارمان با ماشينها تمام مىشد، موقع برگشتن با هم پياده تا كافه كووا كه پهلوى اسكالا بود قدم مىزديم. چون هر چهار نفر با هم بوديم از راه ميان برى كه از محله كمونيستها مىگذشت مىرفتيم. مردم، چشم ديدن ما را نداشتند؛ چون ما افسر بوديم و همان طور كه از جلوى مشروب فروشى مىگذشتيم يك نفر داد زد: «مرگ بر افسران!». پسر ديگرى كه گاهى با ما مىآمد و با او پنج نفر مىشديم صورتش را با دستمال ابريشمى سياهى مىبست؛ چون بينى نداشت و قرار بود صورتش را جراحى كنند. از دانشكده نظامى يك راست به جبهه رفته بود و هنوز يك ساعت از اوّلين روزش در خط مقدم نگذشته زخمى شده بود. صورتش را ترميم كردند؛ امّا او از يك خانواده بسيار اصيل بود و نتوانستند بينىاش را درست و حسابى از كار در بياورند. بعدها او به امريكاى جنوبى رفت و در بانكى كار گرفت؛ امّا اين مربوط به خيلى وقتها پيش است و آن موقع، هيچ يك از ما نمىدانستيم كه بعدا چه وضعى پيش مىآيد. آن وقتها فقط مىدانستيم كه جنگ همچنان ادامه دارد؛ ولى ما ديگر در آن شركت نمىكنيم.
ما هم مدالهاى يك جور داشتيم، جز پسرى كه دستمال ابريشمى سياه به صورتش مىبست. آنقدر در جبهه نمانده بود كه مدال بگيرد. پسر بلند بالايى كه چهرهاى رنگ پريده داشت و قبل از جنگ مىخواست وكيل شود ستوان آرديتى بود و سه مدال داشت از نوعى كه بقيه فقط يكى داشتند. مدت زيادى با فكر مرگ به سر برده بود و كمى بىاعتنا شده بود. همه ما كمى بىاعتنا شده بوديم و چيزى نبود كه ما را در كنار هم نگه دارد، جز اين كه هر روز بعد از ظهر همديگر را در بيمارستان ببينيم. با اين حال، در تاريكى شب كه جز نور و صداى مشروب فروشى نبود از قسمت خشن شهر به سوى كافه كووا قدم مىزديم و گاهى مجبور مىشديم در خيابان راه برويم، چون مردها و زنها در پيادهرو جمع شده بودند و ما براى عبور بايستى به آنها تنه بزنيم در آن موقع بود كه احساس با هم بودن مىكرديم؛ چون چيزى رخ داده بود كه مردمى كه چشم ديدن ما را نداشتند نمىفهميدند.
ما هم با كافه كووا آشنا بوديم. گرم و راحت بود و چراغهاى زيادى آن جا روشن نبود و در ساعتهاى خاصى شلوغ و پر از دود بود. هميشه دخترهايى پشت ميز نشسته بودند و روزنامههاى مصور روى تاقچه ديوار بود. دخترهاى كافه كووا به راستى ميهن پرست بودند و من فهميدم كه ميهن پرستترين مردم ايتاليا دخترهايى بودند كه به كافه مىآمدند و گمان مىكنم كه آنها هنوز هم ميهن پرستاند.
اوايل، پسرها به مدالهاى من احترام مىگذاشتند و از من مىپرسيدند كه براى به دست آوردن آنها چه كار كردهام. من كاغذها را نشان مىدادم كه با زبان بسيار زيبايى نوشته شده و پر از الفاظى مثل برادرى و از خودگذشتگى بود؛ امّا اگر صفات را قلم مىگرفتيم در واقع اين را مىگفت كه مدالها را به من دادهاند چون من يك امريكايى هستم. بعد از آن رفتارشان با من كمى عوض شد؛ هر چند كه من با دشمنان آنها جنگيده بودم. من يك دوست بودم؛ امّا بعد از آن كه تقديرنامههاى مرا خواندند ديگر هرگز مرا از خودشان نمىدانستند؛ چون در مورد آنها موضوع فرق مىكرد و براى به دست آوردن مدالهايشان كارهاى قهرمانانه بسيارى كرده بودند.
درست است كه من زخمى شده بودم؛ امّا مهم مىدانند كه زخمى شدن گذشته از هر چيز، يك امر تصادفى است. با اين حال، من هرگز از داشتن آن نشانهاى افتخار، احساس شرمسارى نمىكردم و گاهى پس از صرف كوكتل پيش خودم خيال مىكردم كه همه كارهايى را كه آنها براى به دست آوردن مدالهايشان كردهاند انجام دادهام؛ امّا وقتى شب در باد سرد از خيابانهاى خالى به سوى خانه قدم مىزدم و مغازههاى بسته را مىديدم و مىكوشيدم در كنار چراغها راه بروم، مىدانستم كه هرگز چنين كارهايى نكردهام. از مردن خيلى مىترسيدم و اغلب شبها تنها در رختخواب دراز مىكشيدم و هراسان از مرگ به اين فكر مىكردم كه وقتى دوباره به جبهه برگردم چه طور آدمى خواهم بود.
سه پسرى كه مدال داشتند مثل قوشهاى شكارى بودند؛ ولى من قوش نبودم. گرچه ممكن بود از نظر كسانى كه هرگز شكار نكردهاند قوش بيايم؛ امّا آنها، آن سه نفر، عاقلتر از اين حرفها بودند و اين بود كه از هم جدا شديم؛ امّا من و پسرى كه در اوّلين روزش در جبهه زخمى شده بود دوستان صميمى باقى مانديم؛ چون كه او هرگز نمىدانست كه در جنگ چگونه امتحانش را پس مىداد. بنابراين او را هم به جمع خودشان راه نمىدادند و من از او خوشم مىآمد؛ چون گمان مىكردم كه احتمالاً او هم قوش نمىشد.
سرگرد كه شمشير باز قابلى بود به شجاعت عقيده نداشت و هنگامى كه در ماشين نشسته بوديم بيشتر وقتش را حرف اصلاح گرامر ايتاليايى من مىكرد. او از ايتالياى حرف زدن من تعريف مىكرد و ما خيلى راحت با هم ايتاليايى حرف مىزديم. يك روز گفتم كه ايتاليايى آنقدر زبان راحتى مد نظر مىرسد كه نمىتوانم به طور جدى آن را دنبال كنم. همه چيز را به راحتى مىشود گفت. سرگرد گفت: «راستى؟ پسر چرا گرامر را شروع نمىكنى؟» اين بود كه شروع به ياد گرفتن گرامر كردم و چيزى نگذشت كه ايتاليايى چنان زبان سختى شد كه تا وقتى گرامر را كاملاً به ذهن نسپرده بودم جرئت حرف زدن با او را نداشتم.
سرگرد خيلى منظم به بيمارستان مىآمد گمان نمىكنم كه حتى يك روز هم غيبت داشت. با اين كه حتم دارم به ماشينها عقيده نداشت. موقعى رسيد كه هيچ يك از ما به ماشينها عقيده نداشتيم و يك روز، سرگرد گفت كه هم اين كارها احمقانه است. آن موقع ماشينها را تازه آورده بودند و ما بايستى آنها را امتحان كنيم. فكر مزخرفى بود و به قول سرگرد، عقيدهاى بود مثل بقيه عقيدهها. من هنوز گرامر ايتاليايى را ياد نگرفته بودم و او مىگفت كه من آدم خرفت و غير قابل تحملى هستم كه وجودم مايه ننگ است و او چهقدر احمق بوده كه خودش را به خاطر من به زحمت انداخته است.
او مرد كوچك اندامى بود و صاف در صندلىاش مىنشست و دست راستش را توى ماشين مىگذاشت و در حالى كه تسمههاى ماشين انگشتهاى دستش را بالا و پايين مىكشيد مستقيم به ديوار مقابلش نگاه مىكرد.
از من پرسيد: وقتى جنگ تمام شد، اگر تمام شد، مىخواهى چكار كنى؟ گرامرى صحبت كن!
- برمى گردم به امريكا.
- زن دارى؟
- نه؛ ولى اميدوارم كه يكى بگيريم.
- پس تو احمقتر از آنى كه فكرش را مىكردم - خيلى عصبانى به نظر مىرسيد - آدم نبايد زن بگيرد!
- چرا جناب سرگرد؟
- به من نگو جناب سرگرد!
- چرا آدم نبايد زن بگيرد؟
با عصبانيت گفت: «نمىتواند زن بگيرد، نبايد زن بگيرد. وقتى قرار است كه همه چيز را از دست بدهد، نبايد كارى كند كه چيزى را از دست بدهد. بايد دنبال چيزهايى باشد كه از دستشان ندهد».
با لحنى عصبانى و تلخ حرف مىزد و در ضمن صحبت، مستقيم به جلوش نگاه مىكرد.
- امّا چرا بايد آدم حتما چيزى را از دست بدهد؟
سرگرد گفت: «از دست مىدهد». به ديوار نگاه مىكرد. بعد نگاهى به ماشين كرد و دست كوچكش را از ميان تسمهها بيرون كشيد و محكم به رانش كوبيد. با صدايى كه دست كمى از فرياد نداشت گفت: «از دست مىدهد. با من بحث نكن!». بعد پرستارى را كه به ماشينها مىرسيد صدا زد و گفت: «بيا اين لامسّب را خاموش كن».
او براى انجام دادن حركات ساده و ماساژ به اتاق ديگرى رفت. سپس شنيدم كه از دكتر پرسيد كه مىتواند از تلفنش استفاده كند و بعد در را بست. وقتى به اتاق برگشت، من در ماشين ديگرى نشسته بودم. شنلش را پوشيده بود و كلاهش را سرش گذاشته بود. يك راست به طرف ماشين من آمد و دستش را روى شانهام گذاشت و گفت: «مرا مىبخشى؟». و با دست سالمش روى شانهام زد: «نبايد بىادبى مىكردم. همين الآن زنم مرد. بايد مرا ببخشى».
گفتم: «اوه! خيلى متأسفم. دلم به حالش مىسوخت!».
همان جا ايستاده بود و لب پايينىاش را مىگزيد. گفت: «خيلى سخته، نمىتوانم باور كنم».
نگاهش را از من گرفت و از پنجره به بيرون رفت. پس زير گريه زد. در حالى كه بغض گلويش را گرفته بود گفت: «اصلاً نمىتوانم باور كنم». لبش را مىگزيد و گريه مىكرد. و اشك روى گونههايش سرازير بود. بعد در حالى كه سرش بالا بود و به نقطه نامعلومى نگاه مىكرد، راست و استوار مثل سربازها به راه افتاد، از كنار ماشينها گذشت و از در بيرون رفت.
دكتر به من گفت كه زن سرگرد كه خيلى هم جوان بوده از ذاتالريه مرده است و سرگرد وقتى با او ازدواج كرده كه به علت معلوليت كاملاً از خدمت معاف شده بود. زنش فقط چند روز ناخوش بوده و هيچ كس فكر نمىكرده كه به اين زودى بميرد. سرگرد سه روز به بيمارستان نيامد. بعد سر ساعت هميشگى آمد و به آستين اونيفورمش نوار سياهى دوخته بود. وقتى او برگشت، عكسهاى قاب شده بزرگى روى ديوار بود؛ عكسهايى از زخمهاى مختلف، قبل و بعد از معالجه با ماشين. جلو ماشينى كه سرگرد از آن استفاده مىكرد سه عكس از دستهايى مثل دست سرگرد بود كه كاملاً معالجه شده بودند. نمىدانم دكتر آنها را از كجا آورده بود. تا جايى كه من مىدانستم. ما اوّلين كسانى بوديم كه از اين ماشينها استفاده مىكرديم. البته عكسها چندان فرقى به حال سرگرد نمىكرد؛ چون او فقط از پنجره به بيرون نگاه مىكرد.