مجلات >حديث زندگى>شماره 25

اخلاق گفتگو در جهان بى‏مرز

دكتر سيدحسن اسلامى

گذشت آن زمان كه افراد و ملت‏ها مى‏توانستند همچون جزائر منفرد و جدا افتاده‏اى، بى‏خبر از يكديگر، ساليان دراز و گاه قرن‏ها زندگى كنند. عصر اطلاعات، يعنى گذر از همه مرزهاى سياسى و فرهنگى و درهم نورديدن فاصله‏هاى طولانى و پر ساختن دره‏هايى كه پر ناشدنى به نظر مى‏رسيدند.

امروزه هر حركتى فردى در گوشه‏اى از جهان مى‏تواند پژواكى در نقاط مختلف ديگر داشته باشد و بسيار شده است كه شهروندان يك كشور، اخبار مربوط به خود را پيش از آن كه از رسانه‏هاى جمعى متعلّق به كشور خود بشنوند، آنها را از رسانه‏هاى جهانى‏اى كه در آن سوى جهان قرار دارند، شنيده‏اند و اين است معناى «دهكده جهانى» يا «جهان بدون مرز». ديگر نمى‏توان چيزى را از ديگران نهان كرد و خود را از ديگران و كنجكاوى آنان بر كنار داشت. چنين وضعى، هم مايه خشنودى است و هم مايه نگرانى. كسانى از آن استقبال كرده‏اند و كسانى به ستيز با آن برخاسته‏اند. امّا يك مسئله قطعى است: نمى‏توان از اين وضع گريخت و به گذشته‏هاى دور و آن روزگار زرين خيالى پناه برد!

زيستن در اين فضا، الزاماتى دارد كه يكى از آنها همزيستى مسالمت‏آميز با ديگران است؛ امّا اين كار با وجود فرهنگ‏ها و تمدن‏هاى متفاوت و گاه متعارض، اگر نگوييم محال، لااقل دشوار است. زندگى در چنين فضايى و عصرى نيازمند پديد آوردن «اخلاقى جهانى» است كه به كمك آن، مردمانى با گرايش‏هاى گوناگون بتوانند بدون نياز به درگيرى، با هم زندگى خوبى داشته باشند. امّا دستيابى به «اخلاق جهانى» - كه كسانى چون هانس كونگ،1 در پى آن هستند و بيانيه آن را نيز فراهم كرده‏اند -، مسلتزم قبول اين اصول اخلاقى از سوى همه يا اكثر ساكنان اين دهكده جهانى است و چنين توافق و پذيرشى نيازمند گفتگويى است دراز مدت تا طرف‏هاى ذى‏نفع، به راحتى بتوانند در آن شركت كنند.

گفتگو، پيش شرط رسيدن به اخلاق جهانى

بنابر آنچه گذشت، گفتگو، پيش شرط رسيدن به اخلاق جهانى و زيستن با كرامت در جهانى بدون مرز است. با اين همه، بسيارى كسان گفتگو را با تك‏گويى يكى مى‏گيرند و در اين عرصه به مكتب نرفته، خود را مدرس همگان مى‏پندارند. گفتگو يا ديالوگ، همان‏طور كه از نامش پيداست به معناى «مشاركت طرف‏هاى سخن در گفتار» است و خيابانى يك طرفه به شمار نمى‏رود.2 گفتگو مانند شطرنج، قواعد و اصولى دارد كه بدون شناختن به كار بستن آنها نمى‏توان از اين بازى دم زد. با اين تفاوت كه اين قواعد و اصول اخلاقى، قواعدى نيست كه از بيرون بر گفتگو تحميل شود؛ بلكه از درون خودِ اين مفهوم زاده مى‏شود. كافى است اندكى مفهوم «گفتگو» كالبد شكافى شود، تا به راحتى بتوان به اين الزامات و اصول اخلاقى دست يافت.3

قواعد گفتگو

از ميان اصول متعدد گفتگو، در اين مختصر، به شش اصل اساسى زير اشاره مى‏شود. با رعايت اين اصول است كه مى‏توان از گفتگو لذت برد، از آن براى كشف حقيقت سود جست و در پناه دستاوردهاى آن، شرافتمندانه زيست و از آن براى فهم درست‏تر جهان بدون مرز امروزى بهره گرفت:

1. در پى يافتن زمينه مشتركى باشيم

هنگامى گفتگو ممكن مى‏شود كه پيشاپيش، فصل مشتركى در نظر گرفته و مورد قبول طرفين گفتگو واقع شود. نداشتن زبان مشترك، به تلاش براى گفتگوى ميان دو شخص كور و لال مى‏انجامد. اين يك، اشارت شخص لال را نمى‏بيند و آن يك نيز گفته‏هاى وى را نمى‏شنود. داستانى كه مولانا در باب نداشتن زبان مشترك بيان مى‏كند، به خوبى گوياى اين وضع است:

چار كس را داد مردى يك درم

آن يكى گفت: «اين به انگورى دهم»

آن يكى ديگر عرب بُد، گفت: «لا،

من عِنَب4 خواهم، نه انگور. اى دغا!»

آن يكى تركى بُد و گفت: «اين بنُم،5

من نمى‏خواهم عنب، خواهم ازُم6»

آن يكى رومى بگفت: «اين قيل را

ترك كن خواهيم اَستافيل7 را».8

در اين جا با اين كه هر چهار تن در پى به دست آوردن يك چيز بودند و يك خواسته داشتند، به دليل نداشتن زبان مشترك، به جنگى جاهلانه با يكديگر برخاستند. داشتن زمينه و زبان مشترك، طرفين گفتگو را از سوءتفاهم‏هاى گوناگون باز مى‏دارد. اين زبان مشترك از زبان گفتارى شروع مى‏شود و همه آنچه را كه در روند گفتگو دخيل است فرا مى‏گيرد؛ از نحوه استدلال گرفته تا باورهاى مشترك و به تعبير ويتگِنِشتاين: جهان - تصويرهاى مشابه.

يكى از ويژگى‏هاى گفتگوهاى سقراطى، استفاده از همين زبان و زمينه مشترك بود. به گفته گزنوفون: «سقراط، هنگامى كه مى‏خواست مطلبى را تشريح كند، بيان خود را با مطالبى آغاز مى‏كرد كه مورد قبول همه بود و به روش درست پيش مى‏رفت».9

شيوه رسول اكرم و ديگر معصومان نيز همواره بر آن بوده است تا در مناظره‏ها و دعوت‏هاى خود، به زمينه‏هاى مشترك ارجاع دهند و بكوشند چارچوبى براى گفتگو فراهم آورند. اين فرمان خداوند است كه به رسول خود مى‏فرمايد: بگو: «اى اهل كتاب! بياييد بر سر سخن مشتركى اتّفاق كنيم، و آن اين كه جز خداى واحد را نپرستيم و براى او شريك قائل نشويم و هيچ يك از ما، آن ديگر را - كه خداى يكتا نيست -، صاحب اختيار خويش نگيرد».10 اين آيه و آيات بعدى به بهترين صورت، كوشش جهت يافتن زمينه مشترك را نشان مى‏دهد.

داستان آن عالمى كه به گفته سعدى از عهده بحث با ملحدى برنيامد و «سپر بينداخت و برگشت» نشان مى‏دهد كه وى در جهت يافتن زمينه‏هاى مشتركى كه بتوان بر اساس آنها گفتگو را پيش برد، هيچ كوششى نكرده بود و تنها مى‏خواست به كمك قرآن و حديث، ملحدى را كه از بيخ و بن به اين اصول باور نداشت قانع سازد. سرنوشت چنين گفتگويى از قبل رقم خورده است. وى اشتباه مى‏كرد كه مى‏پنداشت:

آن كس كه به قرآن و خبر زو نرهى

آن است جوابش كه جوابش ندهى.11

خطاى وى آن بود كه مى‏پنداشت كه همه حريفان، پيشاپيش بايد تابع اصول وى و ملزم به بستر فكرى و مقبولات وى باشند. اين انتظار، راه را بر بسيارى از گفتگوها مى‏بندد و سرانجام به جاى گفتگو به تك‏گويى مى‏انجامد. سنّت معصومان، چيز ديگرى بوده است. امام صادق(ع) هرگز نگفت: تنها با كسى گفتگو مى‏كنم كه قرآن را قبول داشته باشد!

2. از اهانت به حريف بپرهيزيم

هر چند گفتگو در مواردى مستلزم رويارويى و نقد طرف گفتگو و ردّ ديدگاه وى است، امّا معناى اين سخن آن نيست كه مجاز به اهانت به حريف باشيم. هرگاه ما در هنگام گفتگو و بحث از تعبيرات تند و اهانت‏بار سود جستيم، معناى ضمنى آن اين است كه از قوّت برهان ما كاسته شده است و ديگر ياراى سود جستن از عقل و خرد ارتباطى خود را از دست داده‏ايم. در گفتگو، حق آن است كه:

دلايلْ قوى بايد و معنوى

نه رگ‏هاى گردن به حجّتْ قوى!12

در جايى كه اين اصل رعايت نشود، به تدريج، استدلال و برهان، جاى خود را به جهالت و درشتى مى‏دهد و طرف‏هاى گفتگو براى اثبات حقى، حقوق بسيار ديگرى را ضايع مى‏گذارند. داستان «جدال سعدى با مدعى» از اين جهت عبرت‏آموز است كه نشان مى‏دهد چه سان آن كه دليلش نمى‏ماند، دست تعدّى دراز مى‏كند و بيهوده‏گويى مى‏آغازد: «و سنت جاهلان است كه چون به دليل از خصم فرومانند، سلسله خصومت بجنبانند. آزر بت‏تراش كه به حجت با پسر برنيامد، به جنگ برخاست كه: لئن لم تنته لا رجمنك».13

هتّاكى و دشنام و ناسزا در همه جا نارواست، و در گفتگو - كه هدف آن دستيابى به توافق طرفين يا حقيقت است - نارواتر؛ زيرا هنگامى كه پاى دشنام به ميان آمد و رگ‏هاى تعصب از جاى جنبيد، حقيقت، پنهان مى‏گردد و هواى نفس و خواستِ غلبه بر حريف، راه هر نوع حق‏يابى را مى‏بندد:

حقايق سرايى است آراسته

هوا و هوس، گردِ برخاسته

نبينى كه جايى كه برخاست گرد

نبيند نظر، گرچه بيناست مرد؟14

كمترين زيان دشنام و اهانت، دور ساختن طرفين گفتگو از نقاط مشترك و نيز آزردن ديگران است. هنگامى كه در گفتگو اين اصل را زير پا مى‏گذاريم، حتى اگر سخن حقى داشته باشيم، تحت‏الشعاع اين مسئله قرار مى‏گيرد و ديگر كسى به آن توجهى نمى‏كند.

در فرهنگ دينى ما آمده است كه نخستين كسى كه در بحث و گفتگو، راه اهانت را در پيش گرفت، فرعون بود.15

اهانت و تحقير حريف، شايسته دانشوران و فرزانگان نيست. بيقهى پس از نقل پاسخ‏هاى تند بيرونى و اهانت او به ابن‏سينا، سخنى بسيار درست بيان مى‏كند: «سرزنش و نكوهش و تحقير، از شيوه حكيمان مبرّز نيست، بلكه تقرير حق است و هر كه حق را تقرير كند، از تحقير اهل باطل بى‏نياز مى‏گردد».16

3. اهانت حريف را تحمّل كنيم

نه تنها پيش دستى كردن در اهانت به حريف اخلاقاً مجاز نيست كه حتى در اين ميان، مقابله به مثل نيز غير اخلاقى است. در اين جا نبايد زشتى را با زشتى و نادرستى را با نادرستى پاسخ داد. منطقِ: «زدى ضربتى، ضربتى نوش كن»، در گفتگوى حق‏جويانه و هدفمند، راهى ندارد. پاسخ دروغ، دروغ متقابلى نيست. اين برخورد، درست نيست كه:

نظام بى‏نظام ار كافرم خواند

چراغ كذب را نبود فروغى

مسلمان خوانمش زيرا كه نبود

دروغى را جوابى جز دروغى!

كسى كه اهانت مى‏كند و دشنام مى‏دهد، متاع خود را بر همگان عرضه كرده است. ما نيز بايد آنچه در چنته داريم عرضه كنيم، نه آنچه حريف مى‏خواهد. اگر ما نيز در اين مورد مانند او عمل كنيم، نشان داده‏ايم كه با او چندان تفاوتى نداريم. اين انسان‏شناسى قرآن كريم است كه به ما مى‏آموزد: «... بگو: هر كس به طريقه خويش عمل مى‏كند».17 داستانى از رفتار حضرت عيسى(ع) نقل شده است، كه گويى تفسير اين آيه شريفه است. در اين داستان آمده است كه:

عيسى(ع) روزى بر جماعتى بگذشت. آن جهودان در شأن وى سخنان شنيع گفتند، و عيسى(ع) ايشان را جز ثنا و محمدت هيچ نفرمود. يكى از حواريّون سؤال كرد كه: «اى پيغمبر خدا! اين الفاظ شنيع را چرا به ثنا و مَحمدت مقابله مى‏فرمايى؟» بر لفظ مبارك راند كه «هر كس آن خرج كند كه دارد. چون سرمايه ايشان اين بَد بود، بَد گفتند؛ و چون در ضمير من جز نيكويى نبود، از من جز نيكويى در وجود نيامد».18

يكى از دلايل شهرت سقراط به فرزانگى و توانايى در فن گفتگو (ديالوگ) پايبندى به همين اصل است. وى كه فن مناظره را شريف‏ترين فن مى‏دانست و بر اين باور بود كه: «نفس انسانى تنها به وسيله فن مناظره مى‏تواند به مشاهده خير مطلق راه يابد»19، سخت به اين اصل مقيّد بود و همواره مى‏كوشيد تا در برابر اهانت‏ها و تحقيرهاى مختلفى كه طرف مقابل گفتگو نسبت به او روا مى‏داشت، صبورى پيشه كند و در دام حريف نيفتد و در نتيجه از بحث، دور نگردد. براى مثال در مناظره معروفى كه وى با تراسيماخوس - سوفيست معروف يونانى كه مدعى بود عدالت، همان منافع اقوياست - داشت، تعبيرهاى تند و گاه اهانت‏آميز او را به سادگى نشنيده مى‏گرفت و بحث خود را دنبال مى‏كرد. در جايى تراسيماخوس خطاب به سقراط مى‏گويد: «فى‏الواقع هنوز احتياج به پرستار دارى؛ زيرا تاكنون به تو نياموخته‏اند كه بين گوسفند و چوپان فرق بگذارى».20 سقراط، امّا به جاى هرگونه عكس‏العمل تندى و خشمگين مى‏گويد: «مقصودت را توضيح بده».21

4. عقايد حريف را مسخ نكنيم

در گفتگو، طبيعى و اخلاقى است كه هر كس بكوشد نظر خود را به كرسى بنشاند و ديدگاه رقيب را نقد كند. امّا آنچه غير اخلاقى به شمار مى‏رود، آن است كه كسى هنگام نقد نظريات حريف، آن را به نادرستى و به خطا و وارونه نقل كند و سپس آن را مورد حمله قرار دهد. يعنى نخست، تصوير مضحك و مخدوشى از آن به دست دهد و آن‏گاه، سخت بر آن بتازد.

مسخ عقايد حريف در گفتگو به شكل‏هاى گوناگونى صورت مى‏گيرد، از تحريف آشكار آن تا نقل ناقص كه همه غير اخلاقى است. امّا امروزه رايج‏ترين شيوه در اين عرصه، مغالطه «مردِ پوشالى (staw man fallacy)» يا «پهلوان پنبه» است. در اين‏جا كسى كه دست به اين مغالطه مى‏زند، عقيده مخالف خود را نقل مى‏كند، امّا در اين فرايند، از طريق استفاده از واژگان خاص، به كار گرفتن تمثيلات و كنايات زبانى و سرانجام، برجسته ساختن پاره‏اى از مسائل، چنان تصوير مضحك و كاريكاتور گونه‏اى از آن عقيده به دست مى‏دهد كه از همان آغاز، شكست آن قطعى به نظر مى‏رسد و به سادگى مى‏توان آن را نقد كرد.22

5. از معيارهاى يگانه استفاده كنيم

يكى از روش‏هاى رايج و غير اخلاقى در گفتگو، دوگانگى در استفاده از معيارها و روش تحليل است. به اين صورت كه يكى از طرف‏هاى گفتگو براى اثبات نظرات خودش از معيارهاى خاصى استفاده مى‏كند، امّا براى نقد ديدگاه حريف خود از معيارهاى ديگرى بهره مى‏جويد. به تعبير ديگر، بايد از دوگانگى در معيارها يا يك بام و دو هوا پرهيز كرد. در اين مورد، بهترين راهنماى عمل ما سخن امام على(ع) است كه مى‏فرمايد: «درباره دشمن و دوست، عدالت بورز».23

ساده‏ترين دليل بر نادرستى روش دوگانه، آن است كه ما حاضر نيستيم كه رقيبان ما از همين روش استفاده كنند و اگر چنين كنند، آنان را به غرض‏ورزى و دشمنى متهم مى‏سازيم. اين خطاست كه بپنداريم مى‏توانيم از طرق نادرست، به فرجام درستى برسيم. فرجام و نهايت راه، از طريق همين وسايل ساخته مى‏شود و هدف، همان وسيله است. در حقيقت نمى‏توان ميان هدف و وسيله فاصله‏اى عينى و ثابت در نظر گرفت. هر هدفى خود، وسيله‏اى است براى هدف ديگر و هر وسيله‏اى، نسبت به وسيله ديگرى هدف به شمار مى‏رود. گاندى به حق مى‏گفت: «در فلسفه زندگى من، وسايل و هدف ما چيزهايى قابل تبديل به يكديگر هستند».24

6. براى حريف، آن بخواهيم كه براى خود مى‏خواهيم

ما دوست نداريم كه هنگام گفتگو به ما اهانت شود، تحقير شويم، سخنان ما قطع گردد و بدتر از آن مسخ شود و تصوير زشتى از آن ارائه گردد. دوست نداريم كه حريف ما از معيارهاى دو گانه‏اى استفاده كند و از روش متفاوتى در گفتگو بهره ببرد. دوست داريم كه آزاد باشيم كه هر وقت خواستيم، تغيير نظر دهيم و بى‏آن كه زير فشار حريف باشيم، از دلايل متنوّعى بهره بجوييم. اينها را حقّ خود مى‏دانيم. خوب! چرا همين نكات را براى حريف خود نمى‏خواهيم؟ چرا خود را تافته جدا بافته مى‏پنداريم و به خود حق مى‏دهيم كه با حريف، آن گونه كه دوست داريم رفتار كنيم؛ امّا نمى‏خواهيم كه حريف با ما آن گونه كه خودش دوست دارد رفتار كند؟

مهم‏ترين قاعده رفتارى و اخلاقى در نظام‏هاى اخلاقى بزرگ و اديان جهانى، تأكيد بر همين اصل روشن و معيار ساده است؛ يعنى اين كه خود را ميزان رفتار با ديگران قرار دهيم. اين قاعده كه عام‏ترين قاعده اخلاقى جهان است، در متون بسيار كهن به آن اشاره شده و به عنوان سنگ‏پايه اخلاق، معرفى شده است. در متون اخلاقى از اين قاعده به عنوان قاعده زرّين (Golden rule) نام برده مى‏شود. علت اين نامگذارى آن است كه روزگاران درازى است كه به عنوان نخستين اصل اخلاقى قلمداد شده است.25 اين قاعده در سنّت چينى به كنفوسيوس برمى‏گردد. روزى يكى از شاگردان كنفوسيوس از او پرسيد: «آيا در جهان، كلمه‏اى عام و دستورى كلّى وجود دارد كه بتوان آن را قانون حيات در سراسر عمر قرار داد؟». استاد جواب داد: «آرى؟ عمل متقابل، يعنى شو، همان كلمه كلّى و دستور عمومى است و آن اين است كه آنچه را كه بر خود روا نمى‏دارى، بر ديگران نيز روا مدار».26 كلّ فلسفه اخلاقى كانت نيز در حقيقت، چيزى جز گسترش همين اصل اخلاقى نيست.

در سنّت اديان ابراهيمى نيز اين قاعده جايگاه ويژه‏اى دارد و خاستگاه اخلاق و غايت آن به شمار مى‏رود. حضرت عيسى مسيح، اين قاعده را عصاره كتاب‏هاى آسمانى بر مى‏شمارد و چنين مى‏گويد: «پس آنچه مى‏خواهيد ديگران براى شما بكنند، شما همان را براى آنها بكنيد. اين است خلاصه تورات و كتب انبيا».27 ايشان همچنين مى‏گويد: «با مردم، آن‏گونه رفتار كن كه انتظار دارى با تو رفتار كنند».28

در سنّت دينى ما نيز بر اين قاعده تأكيد بسيار شده است. رسول خدا در اين باره مى‏فرمايد: «هيچ يك از شما مؤمن به شمار نمى‏رود، مگر آنچه را براى خود دوست مى‏دارد، براى برادر خود نيز دوست بدارد».29

اين قاعده، مسلمان و نامسلمان را به يكسان فرا مى‏گيرد. امام على(ع) از فرزند خود و ديگر فرزندان معنوى خود مى‏خواهد تا اين قاعده را بنياد اخلاق و رفتارهاى خويش در همه موارد قرار دهند. ايشان طى سفارش‏هاى دقيقى به فرزندشان امام حسن(ع) چنين مى‏فرمايد:

پسركم! خود را ميان خويش و ديگرى ميزانى بشمار. پس آنچه براى خود دوست مى‏دارى، براى جز خود دوست بدار. و آنچه تو را خوش نيايد، براى او ناخوش بشمار. و ستم مكن، چنان كه دوست ندارى بر تو ستم رود و نيكى كن، چنان كه دوست دارى به تو نيكى كنند و آنچه از جز خود زشت مى‏دارى، براى خود زشت بدان و از مردم براى خود، آن بپسند كه از خود در حق آنان مى‏پسندى».30

اين سفارش‏هاى مفصّل، چيزى نيست جز گسترش قاعده زرين، كه حضرت پس از بيان اصل قاعده با آوردن نمونه‏هايى، كاربست آن را نشان مى‏دهند.

همچنين حضرت على(ع) در جمله‏اى كوتاه در باب ادب و معيار آن مى‏فرمايد: «در تربيت نفست اين بس كه آنچه را از جز خودت ناپسند مى‏شمارى، مرتكب نشوى».31

سعدى با الهام از اين آموزه است كه مى‏گويد:

من شنيدم ز پير دانشمند

تو هم از من به ياد دار اين پند

آنچه بر نفس خويش نپسندى

نيز بر نفس ديگر مپسند

اين آموزه، در ضرب‏المثل‏هاى فارسى نيز به تعبيرات گوناگونى بيان شده است كه در خور توجه است، مانند: «با كسان آن كن كه با خود مى‏كنى».32

اگر ما باشيم و اين قاعده33، مى‏توانيم بسيارى از رفتارهاى غير اخلاقى را در گفتگو شناسايى كنيم و از خود دور سازيم. كافى است در هر جا كه خواستيم حركتى كنيم، بينديشيم كه: آيا حاضريم همين حركت و رفتار را حريف ما نسبت به ما روا دارد؟ اگر پاسخ ما منفى بود، بايد مطمئن باشيم كه رفتار ما درست و اخلاقى نيست.

در واقع مى‏توان همه اصول اخلاقى پيش گفته را به اين اصل بازگرداند و آنها را كاربُردها و مصاديق اين يك شمرد. اصول اخلاقى‏اى چون: برخورد عادلانه با حريف در گفتگو، پرهيز از انگ زدن و استفاده از كليشه‏هاى رايج امّا نادرست و ده‏ها اصل اخلاقى ديگر، در حقيقت، بسط و گسترش همين قاعده زرين است.

كوتاه سخن

شايد هنوز باشند كسانى كه در اين جهان بى‏مرز، در پى گريز به گذشته و در خود فرو رفتن باشند و حريفان را به هيچ نشمارند؛ امّا به نظر مى‏رسد كه اين شيوه، به دهى راه نمى‏برد. بايد به جاى انكار، جهان معاصر را پذيرفت و مقتضيات آن را نيك شناخت و آن‏گاه، راه درست گفتگو با ديگران را در پيش گرفت و از آن براى بنياد افكندن اصول اخلاق جهانى سود جست. ريشه همه اصولِ گفتگوى درست، به آن قاعده زرين باز مى‏گردد كه توصيه مى‏كند با ديگران آن گونه رفتار كنيم كه مى‏خواهيم با ما رفتار شود و خود را تافته جدا بافته‏اى نپنداريم كه خويش را مجاز به هرگونه رفتارى بدانيم، امّا چون به همان گونه با ما رفتار شود: بانگ و فرياد برآريم كه مسلمانى نيست!

1. A Global Ethics and Global Responsibilities: Two Declarations, edited by Hans Kung & Helmut Schmidt, SCM Press,1998. 2. براى تفصيل اين بحث، ر.ك: گفتگو و هنر با هم انديشيدن، ويليام اسحاق، ترجمه: اسحاق حدادى، تهران: دفتر مطالعات سياسى و بين‏المللى، 1380؛ درباره ديالوگ، ديويد بوهم، گردآورى و تدوين: لى نيكول، ترجمه: محمدعلى حسين‏نژاد، تهران: دفتر پژوهش‏هاى فرهنگى، 1381؛ گفتگو در جهان واقعى: كوششى واهى يا ضرورتى اجتناب‏ناپذير؟، على پايا، تهران: طرح نو، 1381.

3. نگارنده در جاهاى ديگرى درباره موانع گفتگو و فرهنگى كه ريشه بحث، گفتگو و تعامل را مى‏خشكاند، بحث كرده است، براى مثال، ر.ك: اخلاق نقد، سيدحسن اسلامى، قم: نشر معارف اسلامى، 1383؛ رؤياى خلوص: بازخوانى مكتب تفكيك، قم: صحيفه خرد، 1383.

4. انگور، به زبان عربى.

5. اين مال من است.

6. انگور، به زبان تركى.

7. انگور، به زبان لاتين.

8. مثنوى معنوى، جلال‏الدين محمد بلخى، تصحيح: محمد استعلامى، تهران: زوار، 1372، دفتر دوم، ص167.

9. خاطرات سقراطى، كسنوفون، ترجمه: محمدحسن لطفى، تهران: خوارزمى، 1373، ص208.

10. سوره آل‏عمران، آيه 64.

11. گلستان سعدى، تصحيح: غلامحسين يوسفى، تهران: خوارزمى، 1374، ص129.

12. بوستان سعدى، تصحيح: غلامحسين يوسفى، تهران: خوارزمى، 1372، ص119.

13. گلستان سعدى، ص166: «اگر اين سخنان را رها نكنى، بى‏ترديد، تو را خواهم راند».

14. بوستان سعدى، ص108.

15. صبح‏الاعشى فى صناعة الانشا، احمدبن‏على‏القلقشندى، تصحيح: يوسف على طويل، دمشق: دارالفكر، 1987، ج1، ص478.

16. صوان‏الحكمه، به نقل از المناظرات لشيخ المتكلمين و المنطقيين فخرالدين الرازى، تحقيق و تقديم: عارف تامر، بيروت: مؤسسه عزالدين، 1412، ص12.

17. سوره اسراء، آيه 85؛ ترجمه: عبدالمحمد آيتى، تهران: سروش، 1374، ص291.

18. جوامع‏الحكايات و لوامع الروايات، سديدالدين محمد عوفى، به كوشش: جعفر شعار، تهران: انتشارات و آموزش انقلاب اسلامى، 1372، ص184.

19. جمهور، افلاطون، ترجمه: فؤاد روحانى، تهران: علمى و فرهنگى، 1374، ص431.

20. همان، ص62.

21. همان جا.

22. Thinking from A to Z, Nigel Warburton, Routledge, 1996.P.115. 23. غررالحكم و دررالكلم، عبدالواحدبن‏محمد تميمى‏آمدى، قم: دفتر تبليغات اسلامى، 1366، ص394.

24. همه مردم برادرند، مهاتما گاندى، ترجمه: محمود تفضّلى، تهران: اميركبير، 1361، ص139.

25. Encyclopedia of Ethics, edited by Lawrence C. Becker & Charlotte B Becker, London, Routledge, 2001,V.1, p.614. 26. تاريخ جامع اديان، جان‏بى.ناس، ترجمه: على‏اصغر حكمت، ويراسته: پرويز اتابكى، تهران: انتشارات علمى و فرهنگى، 1373، ص377.

27. عهد جديد، ترجمه: كشيش سارو خاچيكى، انجيل متى، باب 7، آيه 12.

28. همان، انجيل لوقا، باب 6، آيه 31.

29. مُنية‏المريد، شهيد ثانى، قم: دفتر تبليغات اسلامى، 1409، ص190.

30. نهج‏البلاغه، ترجمه: سيد جعفر شهيدى، تهران، انتشارات و آموزش انقلاب اسلامى، 1373، نامه 31، ص301.

31. همان، حكمت 412، ص434.

32. ده‏هزار مثل فارسى، ابراهيم شكورزاده، مشهد: انتشارات آستان قدس رضوى، 1372، ص36.

33. براى بحث بيشتر درباره اين قاعده و اشكلات وارد بر آن و پاسخ‏هاى لازم ر.ك: دروغ مصلحت‏آميز: بحثى در مفهوم و گستره آن، سيد حسن اسلامى، قم: مؤسسه پژوهشى حوزه و دانشگاه، 1382، ص178 - 187.

179(صح)