| مجلات >حديث زندگى>شماره 25 |
مترجم: حسن عبدى
دو مرد، كه هر دو سخت مريض بودند، در يك اتاق بيمارستان، بسترى شدند. يكى از آنها بعد از ظهرها به مدّت يك ساعت، به خاطر نظافت تختخوابش اجازه داشت روى تختخوابش بنشيند. تختخواب او نزديك تنها پنجره اتاق بود. مرد دومى، مجبور بود براى هميشه به پشت، روى تختخواب دراز بكشد. آنها ساعتها با يكديگر درباره خانوادهشان، آشنايانشان، شغلشان، گرفتارىهايشان و خدمت سربازىشان و... صحبت مىكردند.
هر بعد از ظهر، مردى كه مىتوانست در تختخوابش بنشيند در كنار تك پنجره اتاق مىنشست و تمام آنچه را كه مىتوانست در بيرون از پنجره ببيند، براى هم اتاقىاش تعريف مىكرد. مردى كه در تخت ديگر خوابيده بود با شنيدن توصيفهاى مرد ديگر، اميد به زندگى را دوباره در قلبش زنده مىكرد و با شنيدن جنب و جوش و حال و هواى بيرون از اتاق، جانى دوباره مىگرفت.
ـ پنجره، رو به پاركى باز مىشود كه درياچهاى زيبا در وسط آن، خودنمايى مىكند. اردكها و قوها در حال شنا هستند و بچهها در حال بازى كردن با قايقهاى اسباببازىشان و... .
مردى كه كنار پنجره بود هر آنچه را كه در بيرون مىديد، با تمام جزئيات براى ديگرى تعريف مىكرد و آن يكى، چشمهايش را مىبست و گفتههاى آن مرد را در ذهنش به تصوير مىكشيد.
به همين منوال، روزها و هفتهها گذشت.
يك روز صبح، وقتى پرستار براى نظافت تخت مردى كه كنار پنجره بود آمد، با بدن بىجان آن مرد مواجه شد كه در كمال آرامش، در حال خواب مرده بود. او با ناراحتى مسئولان بيمارستان را صدا زد تا اينكه بدن بىجان او را بردارند.
آن مرد ديگر، از پرستار خواهش كرد كه تختش را با تخت كنار پنجره، عوض كند. او به هر زحمتى كه بود، آرام آرام، با وجود درد و سختى، بعد از مدتها توانست دنياى بيرون از پنجره را ببيند، امّا در بُحت و حيرت با ديوار سفيد رنگى مواجه شد كه از پارك و درياچه و جنب و جوش بچهها هيچ خبرى نداشت.
او با تعجّب از پرستار پرسيد: «هماتاقىاش چيزهاى جالب و شگفتانگيزى از منظره بيرون پنجره تعريف مىكرد. پس آنها كجا هستند؟!».
پرستار در جوابش گفت: «او فقط مىخواست تو را به زندگى، اميدوار كند».
روزى مردى خردمند در گذر از كوهستانى در ميان نهر آبى، سنگى گرانبها پيدا كرد و روز ديگر، مسافرى را گرسنه يافت. پس بساط پذيرايى گشاد تا او را طعامى دهد. مسافر گرسنه، سنگ پربها را ديد و آن را از مردم خردمند طلبيد و مرد خردمند، بىدرنگ، آن را تقديم وى كرد. مسافر گرسنه با شادمانى از اين پيشآمد خوش يُمن، به راه خود ادامه داد. او مىدانست كه اين مرد خردمند، چه سنگ پر ارزشى را بىجنگ و دعوا، با طيب خاطر براى هميشه به او داده است؛ امّا چند روز بعد، برگشت تا سنگ مرد خردمند را به وى باز پس دهد.
ـ مىدانم چه سنگ باارزشى به من هديه كردهاى؛ امّا آن را بازپس مىدهم به اين اميد كه آنچه را كه در درون توست و تو را قادر مىسازد كه اين گونه سنگ به اين باارزشى را به آسانى و رضايت خاطر به من ببخشى، به دست آورم.
در زمانهاى قديم، روزى پادشاهى، سنگ بزرگى را وسط جادهاى گذاشت و در گوشهاى مخفى شد. تا اينكه ببيند چه كسى اين سنگ بزرگ را از وسط جاده برمىدارد.
چند نفر از ثروتمندترين بازرگانانِ پادشاه درباريان، به نزديكى سنگ آمدند و خيلى راحت آن را دور زده، به راهشان ادامه دادند. آنها بدون اينكه كارى انجام داده باشند در حالى كه با صداى بلند، شاه را به خاطر عدم مراقبت از جاده، سرزنش مىكردند، منطقه را ترك كردند.
سپس دهقانى با بارى از سبزى به سنگ نزديك شد. وقتى دهقان به سنگ رسيد، بارش را زمين گذاشت تا اينكه سنگ را به كنار خيابان بكشد. بعد از كشيدن و زور زدنهاى زياد، سرانجام موفق شد سنگ را از وسط خيابان بردارد.
بعد از اينكه دهقان، سنگ را برداشت، وقتى خواست بارش را از زمين بر دوش بكشد، كيسهاى كه در محل اول سنگ قرار داشت، توجه او را جلب كرد. در داخل كيسه، همراه يادداشتى كه به خط و مهر پادشاه نوشته شده بود «محتويات كيسه تماما از آن كسى است كه سنگ را بردارد»، مقدار خيلى زيادى سكه طلا بود. دهقان، كيسه را برداشت و به راه خود ادامه داد.
اين دهقان با اين عملش به ما ياد مىدهد كه: «هر مانعى، فرصتى براى پيشرفت است».