| مجلات >حديث زندگى>شماره 25 |
پيچيده است عطر تو در لالهزارها
از توست لاله را همه جا اعتبارها
موزونتر از سرود و غزل مىشوند اگر
در مورد تو بحث كنند آبشارها
پُر مىشوند از گُل و گنجشك و برگ و بار
وقتى كه حس كنند تو را شاخسارها
تا مىكشى نفس، دل من مىكند هوس -
موسيقىِ بنان بشود پخش، بارها
شايد رسيده باشى،
تا ايستگاهها
ما مىدويم وقت ورود قطارها
يا خيره مىشويم به آن دور شايد
- آه -
باشد يك اسب در دل گرد و غبارها
با اين همه تو مىرسى و باز مىشوند
درهاى كيپ معجزهها، راهچارهها
مىآيى و به قول خودت مىكنى عمل
يادت نرفته هيچ قرار و مدارها
هر چه چكاوك است و هَزار است و ياكريم
پَر مىكشد سوى تو - مرد بهارها -
بر شانه تو زاغ و زغن، لانه مىكنند
پيشت تفاوتى نكند با هَزارها
مىآيى و زمين، نفسى تازه مىكند
پَر مىكشند واهمهها، انتظارها.
سيدسعيد هاشمى
بيا و زندگى را يكسان بگذار در دستانمان تو مىتوانى هميشگى كنى بوى رز را در فضاى اتاقها و عوض كنى صبح به صبح پنجرهها را و جوانتر كنى آينهها را. اى نقشه تمام راهها! پيمودهام تمامِ خطوط منتهى به صدايت را ميل عظيمى است مرا تا دعوت كنم تو را به آشيانهام. محدّثه رضايى
همواره اين اسم لبهاى پراكندهام را جمع مىكند و به آواهاى حنجرهام شكل مىدهد تا بىاشياى پيرامونم تو را صدا بزنم اى اتّفاق فرخنده! هجاهاى مباركت را به من ارزانى كن و به متكلّمالوحده من، خرده نگير! مهدى مرادى
نماز بىقرارى ايستادم روبه رويت تا تماشايت كنم سوختم در خلسه تا تنها تماشايت كنم خاك را دنبال تو گشتم در اندوهى بزرگ شايد آيا يا ببويم يا تماشايت كنم هوشيارى، درد بيدارى، تو را از من گرفت شايد از اين راه، در رؤيا تماشايت كنم روزهايم روزه كورى گرفته ماه من! لطف كن بگذار تا شبها تماشايت كنم چشم در هر زاويه انداختم چيزى نديد! چشم را بستم كه در هر جا تماشايت كنم در قنوتْ آتش گرفتم، تازه فهميدم چهطور در نماز بىقرارىها تماشايت كنم مرحمت كن رخصت ديوانگى از من مگير مشكن اين آيينهها را تا تماشايت كنم. غلامرضا سليمانى
بدون ورد و طلسمى، بدون جادويى شكافت قلبم و بىپر زدن پرستويى - شبيه جانم از اعماق سينهام كوچيد دو دست خونى من ماند و هيچ چاقويى و راه افتاد از من كسى كه از من رفت به سمت بىسمتى و به سوى بىسويى و بعد، درويشى شد، گريست، هوهو كرد (چه سخت گريه شوقى! چه تلخ هوهويى!) و روى شانه خود بُرد نعش سردش را به جستوجوى تو كه روح رفته اويى و هشت مرتبه هر شب تو را نوشت (نوشت: «چهقدر ماه قشنگى! چه عطر شببويى!») و حتم داشت كه بىتو، به باد خواهد رفت به كوه و دشت زد و رفت بر لب جويى و خواست سر ببرد كه تو آمدى از راه تويى كه ضامن آهو و بچهآهويى! مهدى زارعى
بعضى از ما صورتهايى پوشيده از ابر داشتيم هر جا كه بوديم همه ما را با انگشت به هم نشان مىدادند. يكبار هم كه خواستيم اين ابرها را از صورتمان بتكانيم ترسيديم آب از حدود واقعيت سرريز كند. بعضى از ما همان كسانى بوديم كه اصلاً قرار نبود هيچ وقت قدم به اين برهوت بگذارند! مهدى مرادى
امروزم را به تو ببخشم، فردايت را با من تقسيم مىكنى؟ (2) وقتى چشمهايت ميان تاريكى اتاقم شناور مىشود پنجره ماه شب چهاردهم را فرياد مىكشد. (3) مىخواهم گوش كنم سكوت چشمهايت را روبهرويم بنشين تنها ترانهاى هستى كه سرود ملّى هزار عاشق دلباختهاى. فاطمه ميرعباسى
بدتر از جامه تنگ و قفس پيرهنم لحظه وصل، به جان تو حجابى است تنم بايد انگار به آتش بكشانم خود را تا نمانَد اثرى از تنم از پيرهنم شوق پروانه شدن حكم چنين كرده كه من پيلهاى از نفس عشق به دورم بتنم نشود زنده دلم جز به نفسهاى مسيح تا زمانى كه اسير قفس خويشتنم انتخابم كن از اين مردم سرمست -اى مرگ!- هيچ كس نيست بدينگونه مهيّا كه منم اى ملايك، همه بر صورت من سجده كنيد قدمى بيش نماندهست به آدم شدنم! محسن وطنى
بُت كشميرىام راطلشگران است لبش خرّمترين باغ جهان است شكسته خط نستعليق زلفش كنون سرمشق رسم عاشقان است بهار جلوهاش نهجالبلاغه است لب لعلش مفاتيحالجنان است بخاراى خيالش خرّم و شاد نسيمش بوى جوى موليان است خراسان قديمِ چشمهايش شگفتىهاى سبك اصفهان است تنى دارد بديع و حيرتانگيز كه وصفش خارج از فن بيان است خرامش شور رستاخيز دارد نگاهش فتنه آخرْ زمان است دلم خاقان چينِ دامنش باد شهيد گوشه پيراهنش باد. على هوشمند
پدر كه نردبام را كنار خانه مىگذاشت من آرزوم غنچه كرد چهقدر خوب بود اگر دل تو نردبام داشت چهقدر خوب مىشود من و دلم يواشكى در عمق شب كمين كنيم از آسمان چشمهات ستاره دستچين كنيم ... سارا امينى
بارانىاش غرق ابر است، رد مىشود چتر بر سر پيراهنش از پرستو، شال و قباش از كبوتر راز خزر بود گويا، آيينه چشمهايش لبريز يك حس آبى، با آسمانها برادر مىگفت: ديديد ترديد، گستردگى را قفس كرد؟ پس آسمان را نبينيم، با چشمهاى مشجّر! آيينه در كوچههاتان، ذوق وزيدن ندارد اى مردمان قرينه، اى مردمان مكرّر! مرد غزلهاى شرجى، مىگفت: بايد بپوشيم پيراهنى آفتابى، اى مردم سبز بندر! در شهر، پژواك مىشد، منظومههاى سپيدش با روشنى حرف مىزد، از كهكشانهاى ديگر شولايى از گل به تن داشت، دل زد به آيين دريا مانديم در حيرت و او، در آينه شد شناور خود را به باران رسانيد، يك برق باريد و در خاك روييد از او سبز و روشن، آيينههاى معطّر هر عصر مىديدم اينجا، از روزن شيروانى مرد شنلپوش شاعر، رد مىشود چتر بر سر. على راورى
همچون نسيم در دل شاليزار، در سينهام هواى تو مىپيچد نيلوفرانه بر تن احساسم، سحر نگاههاى تو مىپيچد تو مثل آبشار بلندى - كه - از ارتفاع كوه سرازير است تا عمق لايههاى درون من، موسيقىِ صداى تو مىپيچد يا مثل آن قنارىِ محزونى - وقتى كه كنج يك قفس افتاده - در وسعت غريبىِ من هر شب، آواز آشناى تو مىپيچد جارى است حسّ خواستنت در من، من ذرّه ذرّه در تو رها هستم در تار و پود روح پريشانم، آرامشِ رهاى تو مىپيچد تو نيستى و پنجرهها بسته است، يك لحظه هم مجال پريدن نيست پروانههاى پيله اندوهم، در وسعت فضاى تو مىپيچد. خديجه پنجى
دعوتنامه
اين اسم فرخنده
نيايش
آهو
بعضى از ما
اگر
شوق پروانه شدن
دلم خاقان چين دامنش باد!
ستاره
شاعر
آبشار