مجلات >حديث زندگى>شماره 25

مُسلمْ استى، دل به اقليمى مبند

جواد محدثى

كدام بهتر است؟ «واو عاطفه» يا «خطّ فاصله»؟

چه چيزى يا چيزهايى ما را به هم پيوند و چه چيزهايى پيوند را مى‏گسلد؟

اين موضوع، هم در روابط خانوادگى و فاميلى مطرح است، هم در ارتباط‏هاى دوستانه و اجتماعى با مردم، و هم در پيوند با ملّت‏ها و مليّت‏ها و آيين‏ها و سرزمين‏ها.

چه كسى مرز را ابداع كرد؟ و چگونه مى‏توان فراتر از مرزها انديشيد و فرامرزى زيست و جهانى بدون مرزهاى جغرافيايى و انسجام يافته با عُلقه‏هاى انسانى و پيوندهاى فكرى و آيينى پديد آورد؟

رسول خاتم(ص)، رسالتى جهانى داشت و مبعوث به سوى همه انسان‏ها و قوميّت‏ها بود. محتواى دعوتش نيز جهانى بود، نه محدود در حجاز يا مخصوص به عرب. به تعبير قرآن: «براى همه مردمان (كافّةً للنّاس)» بود و «رحمتى براى جهانيان (رحمةً للعالمين)».

مرز وطن اسلامى كجاست؟ تا هر جا كه بانگ «لااله‏الااللّه» به گوش رسد و تا هر سرزمينى كه موّحدى خداپرست، به اين آيين عمل كند، چه شرق باشد چه غرب، چه حجاز و عراق، چه شام و يمامه، چه اقوام عرب زبان و ترك زبان، چه عجم و رومى و زنگى و بربر.

به قول مولانا:

اين وطن، مصر و عراق و شام نيست

اين وطن، جايى است كان را نام نيست.

اين ايده كه «مرز» را عقيده و باور رسم مى‏كند، نه سيم‏هاى خاردار و كوه‏ها و رودها و دره‏ها، عقيده‏اى وحدت‏آفرين است؛ وحدتى بر پايه «ايمان مشترك».

در روايات ما نيز، بر «مرزهاى ايدئولوژيك» تأكيد شده است و محدوده‏هاى جغرافيايى و قراردادهاى زمينى، هرگز به عنوان ديوارى كه بتوان امت مسلمان را از يكديگر جدا كند و با اين‏گونه خط‏كشى‏ها، حسّ نوع‏دوستى و احساس هم‏آيينى را كم‏رنگ كند، به رسميت شمرده نشده است.

در احكام فقهى نيز، گاهى كه خطرى متوجّه «بلاد اسلام» شود يا فتنه‏اى و دشمنى، يك مجموعه بزرگ و حسّاس را كه با عنوانِ «كيان اسلامى» از آن ياد مى‏شود مورد تهديد قرار دهد، تكليف‏هاى فراتر از مرزهاى قراردادى پيش مى‏آيد و دفاع از اسلام و كيان اسلامى، بر همگان يك وظيفه شرعى مى‏شود. اين، همان نگرش فراتر از مرزهاست كه در متن آيين ماست و گاهى در حالت شمول، «جامعه بشرى» را هم فرا مى‏گيرد.

مگر نه اين است كه داعيه «حكومت جهانى» بر پايه قسط و عدل كه در «ايده مهدويّت» نهفته است، از چنين نگرشى حكايت مى‏كند؟

امام راحل، چنين نگاهى داشت و در انديشه «بسيج تمامى نيروهاى متعهد در سطح جهان» بود و حكومت اسلامى در ايران را هم طلايه آن جامعه جهانى و بدون مرز اسلام مى‏دانست كه در عصر مهدى موعود(ع) تشكيل خواهد شد. به اين جملات از آن پيشواى فقيد بنگريد: «من اميدوارم كه همه ملّت‏هاى اسلام كه به واسطه تبليغاتى و فعاليت‏هايى كه از [جانب] اجانب شد، اينها را از هم متفّرق كردند و مقابل هم قرار دادند، بيدار بشوند و همه با هم بشوند، يك دولت بزرگ اسلامى؛ يك دولت زير پرچم «لااله‏الااللّه» تشكيل بدهند و اين دولت بر همه دنيا غلبه بكند».1

و نيز اين سخن وحدت آفرين آن پيشوا: «مسلمين بايد با هم «يد واحده» باشند. اينها بايد دست واحد باشند، مجتمع باشند، يك باشند، خودشان را از هم جدا ندانند، مرزها را اسباب جدايى قلب‏ها ندانند. مرزها جدا، قلب‏ها با هم!».2

اين، هم نوعى حرمت نهادن به مقررات بين‏المللى و مرزهاى جغرافيايى رايج است، هم به نوعى در نورديدن اين مرزها و نگاهى به پيروان انديشه اسلامى فراتر از اين مرزها. هم‏آرى، هم نه! كسى مى‏تواند جهان را اين‏گونه ببيند كه از پشت عينك مكتب به دنيا و انسان بنگرد. پيش از چنين بيان و گفتار، داشتن چنين نگرش و ديدى لازم است.

«اقبال لاهورى» از اين‏گونه متفكّران است. او با زبان شعر، اين مفهوم و نگاه را مكرّر و زيبا براى خوانندگان آثارش القا كرده است. او مى‏گويد:

آنچه در آدم بگنجد، عالم است

آنچه در عالم نگنجد، آدم است.3

و بر اساس همين نگاه است كه نه تنها جهان بدون مرز را تداعى مى‏كند، بلكه انسان را فراتر از اين عالم مى‏داند، تا چه رسد به مرزهاى موهوم و قراردادىِ اين عالم. و چه زيبا مى‏سرايد:

چيست دين؟ برخاستن از روى خاك

تا زخود آگاه گردد جان پاك

مى نگنجد آن‏كه گفت: اللّه هو

در حدود اين نظام چارسو

پر كشد از خاك و برخيزد ز خاك

حيف اگر در خاك ميرد جان پاك

حيف اگر در آب و گل غلطد مدام

حيف اگر برتر نپرّد زين مقام

جان نگنجد در جهان، اى هوشمند!

مرد حُر، بيگانه از هر قيد و بند

آن كف خاكى كه ناميدى وطن

اين كه گويى مصر و ايران و يمن

با وطن، اهل وطن را نسبتى است

زان‏كه از خاكش طلوع ملّتى است.4

حال، اگر حُبّ وطن را از ايمان دانسته‏اند، به اين خاطر است كه مايه همبستگى و ايجاد وفاق و يگانگى است و به قول اقبال، طلوع يك ملّت، از خاك وطن بوده است. اگر از مهد يك ايمان و عقيده، يك امّت طلوع كند، آن باور مشترك و قلمرو حضور آن عقيده، «وطن معنوى» مى‏شود كه فراتر از آب و خاك و نژاد و زبان است.

و آيا جز اين است كه «اسلام»، وطن معنوى امّت ابراهيمى و محمّدى است؟ و مگر نه اين كه كعبه قلب، خون‏پالاى مام ميهن اسلام است و ما چون قطره‏اى خون، رهنوردى سوى اين كانون؟ و مگر نه اين كه كهكشان راه شيرى، چراغ راهنماى اين امت است به سوى آن كعبه مقصود؟ و پيكانى است كه بر ديواره آسمان، «جهت» را نشان مى‏دهد تا مردم به «خانه خدا» (كه خانه خودشان است) برسند؟

هنگامه برپايى نماز جماعت را در سرتاسر اين گيتى گسترده در نظر آوريد. ميليون‏ها موحّد، در صفوف به‏هم پيوسته، آن دايره‏هاى نخستين را كه بر گرد كعبه تشكيل مى‏شود، امتداد مى‏دهند و در لحظه نماز اگر با همان چشم و نگاه فرامرزى نگاه كنيد، مى‏بينيد كه:

زن و مرد و جوان و پير

سياه و زرد، سفيد و سرخ،

نژاد ترك و بربر، رومى و زنگى.

عجم، هندى، عرب، افغان،

به سوى قبله رو دارند.

همه با يك زبان، در يك جهت،

با خالق خود گفتگو دارند.5

و به راستى كه: «وطن مشتركى چون مكّه نتوان يافت به هيچ آيينى».

بازگرديم به نگاه مرزشكن يا مرزنوردِ «اقبال لاهورى» و ديدن وطنى فراتر از مرز خاكى و جهانى بدون مرزهاى وهمى. وى، امّت محمدى را هم از نظر زمان، هم از جهت مكان، بى‏مرز و بى‏نهايت مى‏شناسد - چرا كه بر اساس توحيد و رسالت، پايه‏ريزى شده است - و مى‏گويد:

جوهر ما با مقامى بسته نيست

باده تندش به جامى بسته نيست

هندى و چينى، سفال جام ماست

رومى و شامى، گِل اندام ماست

گر ز هند و روم و افغانيم ما

شبنم يك صبح خندانيم ما

قلب ما از هند و روم و شام نيست

مرز و بوم ما بجز اسلام نيست ...

زان‏كه ما از سينه، جان گم كرده‏ايم

خويش را در خاكدان، گم كرده‏ايم

مُسلِمْ استى، دل به اقليمى مبند

گم مشو اندر جهانِ چون و چند

مى نگنجد مسلم اندر مرز و بوم

در دل او، ياوه گردد شام و روم

دل به دست آور كه در پهناى دل

مى‏شود گُم اين سراى آب و گِل.6

اين كه «كعبه» را قبله‏گاه همه مسلمان جهان قرار داده‏اند، اين كه امام راحل، آخرين جمعه رمضان را در سطح جهان و براى همه مسلمانان «روز قدس» قرار داد، تا مسئله فلسطين، فرامليّتى شود، اين كه انديشمندان و علماى دلسوز و آگاه، براى تحقق بخشيدن به اين ايده، «مجمع‏التقريب» و «دارالتقريب» تأسيس كرده‏اند. اين كه سيدجمال‏الدين اسدآبادى را بعضى افغانى مى‏دانند و بعضى ايرانى و بعضى هم اسلامى (يعنى فراتر از ايران و افغان و مصر و تركيه و عراق ...)، اين كه شيعه در قلمرو مملكت سعودى، روز عيد قربان و عرفه را همسو با آنان و همزمان با همه مسلمانان، وقوف در عرفات مى‏كند و عيد مى‏گيرد و قربانى مى‏كند، اين كه امام موسى‏صدر را در لبنان، نه تنها شيعيان به رهبرى مى‏پذيرند، بلكه حتّى مسيحيان آن ديار هم او را براى خود همچون پدرى رئوف و پيشواى نجات‏بخش مى‏شناسند، اينها نشان مى‏دهند كه «جهان بدون مرز»، البته با مرزبندى اخلاقى و انسانى، ايده‏اى زيبا و دوست داشتنى است. از همين رهگذر، در سازمان ملل، شعرى از سعدى شيرازى نقش مى‏بندد كه:

بنى آدم، اعضاى يك پيكرند

كه در آفرينش ز يك گوهرند.

1. صحيفه نور، ج22، ص197.

2. همان، ج10، ص223.

3. كليات اقبال لاهورى، ص359.

4. همان، ص355.

5. برگ و بار، جواد محدثى، ص44.

6. كليّات اقبال لاهورى، ص158 - 159.