| مجلات >حديث زندگى>شماره 25 |
با اشاره صلاحالدين، بار ديگر همه ساكت شدند. او سخنانش را دنبال كرد: «خوشبختانه با اطلاعاتى كه به دست ما رسيده، در بين خودِ مسيحيان، اختلاف افتاده و ما بايد از فرصت استفاده كنيم. ريموند با پادشاه بيتالمقدس درگير شده. ما بايد ارتباط بيشترى با ريموند داشته باشيم. خودِ او هم چند روز پيش، قاصدى نزد ما فرستاده و خواستار روابط دوستانه با مسلمانان شده است».
يكى از فرماندهان گفت: «قربان، مسيحيان، قابل اطمينان نيستند. ريموند براى به دست آوردن تاج و تخت خود مىخواهد از ما استفاده كند».
صلاحالدين لبخندى زد و با لحنى پُر كنايه گفت: «قبل از اينكه او از ما استفاده كند، ما پيشقدم خواهيم شد. ما قصد خود را براى دوستى به سوى ريموند مىفرستيم و آنگاه به "كِرك" حمله خواهيم كرد. بدون اين كه از پشتسر و پهلو ضربه بخوريم، طبّريه را مىگيريم. اين شهر، دام خوبى خواهد بود تا مسيحيان از بيتالمقدس بيرون بيايند. اگر خدا بخواهد و موفق شويم، در آنجا پشت آنان را خواهيم شكست».
سلوك مولانا طريقت را از شريعت جدا نمىساخت و بدون التزام شريعت، نيل به حقيقت را - كه هدف سلوك است - ممكن نمىشود. در عين حال، وى شريعت را همچون شمع مىدانست كه راه پر پيچ و خم و تاريك و باريك طريقت را جز به نور آن نمىتوان طى كرد؛ امّا اگر انسان، قدم در اين راه نمىنهاد و به طى كردنش نمىپرداخت، مجرّد تحصيل شمع برايش موجب نيل به مقصود نمىشد. مقصد نيز حقيقت بود و وقتى نيل بدان حاصل مىآمد، طريق و شمع، هر دو ضرورت خود را از دست مىدادند. شريعت، به اعتقاد وى علم بود، طريقت عمل بود؛ امّا حقيقت، خبر وصولالىالله - متضمّن لقاى ربّ است - نبود و چون آدمى از اين حيات (حيات جسمانى) كه شريعت به آن ناظر بود مىمُرد و مرگ پيش از مرگ، او را حيات ديگر مىبخشيد، آنگاه به قول مولانا در مثنوى، شريعت و طريقت از او منقطع مىشد و حقيقت مىماند.
دزدان نتوانستند به چشمه دست يابند. مردم روستا قبل از رسيدن آنها به بالاى تپه، به آنها رسيدند. با شجاعت زياد با آنها جنگيدند و بر آنها پيروز شدند. بسيارى از دزدان، كشته شدند و بقيه فرار كردند.
وقتى نبرد پايان يافت، اهالى روستا راه چشمه را در پيش گرفتند تا نزد سماء بروند؛ ولى وقتى به بالاى تپه سنگى رسيدند، او را در آن جا نيافتند.
- سماء! سماء! كجايى؟
- سماء! آهاى سماء!
يك نفر صندلى سماء را به ديگران نشان داد. صندلى با ريسمان زنگ فاصله داشت. جاى پاهاى سماء كه از صندلى به طرف زنگ رفته بود، بر روى خاك آشكار بود. زنگ هنوز كمى تكان مىخورد. مادر سماء با خوش حالى فرياد زد: «سماء راه رفته! سماء راه رفته!».
صدايى پاسخ داد: «آرى سماء راه رفته است».
تمام اهالى ده با خوش حالى گفتند: «سماء راه رفته است!».
همه دنبال سماء گشتند؛ امّا او آن جا نبود.
بوعلى با لحن نافذى گفت: «جناب شيخ! درست توجه كنيد. اين جا پاى جان انسان در ميان است. من از اصول و مقررات شرع بىاطلاع نيستم. در هيچ يك از قوانين و دستورهاى شرعى، تجديد معاينه يك ميّت، قبل از تدفين، منع و تحريم نشده؛ بلكه بزرگترين گناه و جنايت از لحاظ شرعى و عرفى اين است كه انسان بيچاره و معصومى در نتيجه تشخيص غلط پزشك معالج، زنده به گور شود».
- بسيار خوب امّا گواهى رئيسالأطّبا را چه مىگوييد؟ اگر نظر شما صحيح درنيايد، آيا مىدانيد چه گرفتارى و مسئوليتى براى ما پيش خواهد آمد؟
- جناب آخوند! وظيفه شما منحصر به انجام دادن تكاليف شرعى درباره ميت است، لاغير. اين كار، براى شما به هيچ وجه ايجاد مسئوليتى نمىكند و شما بايد بدانيد كه بشر از خبط و خطا مصون نيست. حتى ورزيدهترين پزشكان هم ممكن است دچار خطا شوند. وانگهى در اين جا بستگان متوفّى مىتوانند از حقوق خودشان استفاده كنند و اجازه معاينه جسد را بدهند ... .
نابغه شرق، نورالله لارودى
بيستم مهر، روز بزرگداشت حافظ
هنوز از غزلت حس و حال مىگيرد
دلى كه از تنش ماه و سال مىگيرد
هنوز در نظر بعضى از غزلنوشان
شراب كهنه و نابت مدال مىگيرد
عزيز، يوسف گمگشته را كه مىخواند
كبوترانه به هر شاخه بال مىگيرد
تو عطر عقدهگشاى بهار نارنجى
كه با تو پنجره حسى زلال مىگيرد
ولى به نوك زدنِ شاهدانه معتاد است
پرندهاى كه سرِ كوچه فان مىگيرد
نمىشناسمت و مىفريبىام حافظ!
دلم از اين روش ايدهآل مىگيرد.
رقيه ندير
اى دولتى! آن شبى كه چون روز
گشت از قدم تو عالم افروز
پرگار به خاك در كشيدى
جدول به سپهر بر كشيدى
زان جا كه چنان يك اسبه راندى
دوران دو اسبه را بماندى
رَبع فلك از چهار گوشه
داده ز دَرَت هزار خوشه
هم پرچم چرخ را گسستى
هم طاسك ماه را شكستى
طاووس پران چرخ اخضر
هم بال فكنده با تو هم پر
جبريل ز همرهيت مانده
«الله معك» ز دور خوانده
از حجله عرش بر پريدى
هفتاد حجاب را دريدى
تنها شدى از گرانى رخت
هم تاج گذاشتىّ و هم تخت ...
نظامى
دلى كه خانه مولا شود حَرَم گردد
كز احترام على، كعبه محترم گردد
من از شكستن ديوار كعبه دانستم
كه هر كجا كه على پا نهد حرم گردد
هنوز روز خوش دشمن است تا آن روز
كه ذوالفقار زبان على دو دَم گردد
دلى كه جام بلا را كشيده تا خط جور
چه احتياج كه دنبال جام جم گردد
قبول خاطر خون خدا شدن شرط است
نه هر كه مرثيهاى ساخت محتشم گردد ...
محمد على مجاهدى
... با اعراب هم حرف و سخنها دارم. درست است كه آوارگان فلسطين همچون گويى دمِ چوگان سياستمداران عرب، سالهاست كه به طفيلىگرى خو كردهاند؛ امّا درست توجه كنيد كه همين آواره فلسطينى اكنون بيش از ده سالى است كه دارد كفاره گناهى را مىدهد كه ديگرى در آن بلخِ جهنمى كرده است. از استخوان پارههاى ولايت عثمانى، اين تكه آخر (اين فلسطين) كه به عنوان لقمه «خوش به حال دهنم» كنارى نهاده شده بود، اكنون همچون گرزى بر سر سفره ميان خليجفارس و رود نيل نشسته است. آيا همچون مترسكى، تا هيچ دستى پا از گليم بشقاب خود دراز نكند؟
و من حتى كمى دورتر مىروم و مىگويم كه اگر روزگارى حكومت اسراييل از ميان برخيزد، رهبران عرب ديگر به چه چيز متوسّل خواهند شد، به عنوان تنها مانع وحدت اعراب؟
سفر به ولايت عزراييل، جلال آلاحمد
بيست و چهارم آبان، روز كتاب و كتابخوانى
پس ممَّيزى، تنها براى جرايد بود؟
- بله، البته جرايد هم بعد از چاپ، گرفتار مىشدند؛ ولى قبل از چاپ، سانسور نمىشدند. شميم و محرمعلى خان، نامى بودند كه به چاپخانهها مىرفتند و هر چه را كه ايراد مىگرفتند نبايد چاپ مىشد.
آيا در كار كتاب هم دخالت مىكردند؟
- گاهى دخالت مىكردند. براى مثال، خاطرهاى درباره كتاب شاهنشاهى ساسانيان نوشته كريستنسن ترجمه مجتبى مينوى دارم. در دوره رضاشاهى روزى آمدند و مرا به نظميه احضار كردند. پرسيدند: چندتا از اين كتاب دارى؟ گفتم: چهل و نهتا (و من پنجاهتا گرفته بودم). پرسيدند: «آن يكى را به چه كسى فروختى؟». گفتم: چه مىدانم! مشترى آمد و فروختم. گفتند: «حق ندارى آنها را بفروشى».
و آمدند و كتابها را بردند.
اين كتاب را كميسيون معارف، چاپ كرده بود. علت را جويا شدم، فهميدم كه در جايى آقاى مينوى نوشته است كه پهلوى از پارتها بود و پارتها قطّاعالطريق بودند.
كتاب، به كوشش سيد فريد قاسمى