مجلات >حديث زندگى>شماره 25

روزها و رازها

سوم مهر (بيستم شعبان)، آزادى بيت‏المقدس به دست صلاح‏الدين ايوبى

با اشاره صلاح‏الدين، بار ديگر همه ساكت شدند. او سخنانش را دنبال كرد: «خوش‏بختانه با اطلاعاتى كه به دست ما رسيده، در بين خودِ مسيحيان، اختلاف افتاده و ما بايد از فرصت استفاده كنيم. ريموند با پادشاه بيت‏المقدس درگير شده. ما بايد ارتباط بيشترى با ريموند داشته باشيم. خودِ او هم چند روز پيش، قاصدى نزد ما فرستاده و خواستار روابط دوستانه با مسلمانان شده است».

يكى از فرماندهان گفت: «قربان، مسيحيان، قابل اطمينان نيستند. ريموند براى به دست آوردن تاج و تخت خود مى‏خواهد از ما استفاده كند».

صلاح‏الدين لبخندى زد و با لحنى پُر كنايه گفت: «قبل از اين‏كه او از ما استفاده كند، ما پيش‏قدم خواهيم شد. ما قصد خود را براى دوستى به سوى ريموند مى‏فرستيم و آن‏گاه به "كِرك" حمله خواهيم كرد. بدون اين كه از پشت‏سر و پهلو ضربه بخوريم، طبّريه را مى‏گيريم. اين شهر، دام خوبى خواهد بود تا مسيحيان از بيت‏المقدس بيرون بيايند. اگر خدا بخواهد و موفق شويم، در آن‏جا پشت آنان را خواهيم شكست».

خشم مقدس، غلامرضا آبروى

هشتم مهر، روز بزرگداشت مولوى

سلوك مولانا طريقت را از شريعت جدا نمى‏ساخت و بدون التزام شريعت، نيل به حقيقت را - كه هدف سلوك است - ممكن نمى‏شود. در عين حال، وى شريعت را همچون شمع مى‏دانست كه راه پر پيچ و خم و تاريك و باريك طريقت را جز به نور آن نمى‏توان طى كرد؛ امّا اگر انسان، قدم در اين راه نمى‏نهاد و به طى كردنش نمى‏پرداخت، مجرّد تحصيل شمع برايش موجب نيل به مقصود نمى‏شد. مقصد نيز حقيقت بود و وقتى نيل بدان حاصل مى‏آمد، طريق و شمع، هر دو ضرورت خود را از دست مى‏دادند. شريعت، به اعتقاد وى علم بود، طريقت عمل بود؛ امّا حقيقت، خبر وصول‏الى‏الله - متضمّن لقاى ربّ است - نبود و چون آدمى از اين حيات (حيات جسمانى) كه شريعت به آن ناظر بود مى‏مُرد و مرگ پيش از مرگ، او را حيات ديگر مى‏بخشيد، آن‏گاه به قول مولانا در مثنوى، شريعت و طريقت از او منقطع مى‏شد و حقيقت مى‏ماند.

پله‏پله تا ملاقات خدا، عبدالحسين زرّين‏كوب

نهم مهر، روز همبستگى و همدردى با كودكان و نوجوانان فلسطينى

دزدان نتوانستند به چشمه دست يابند. مردم روستا قبل از رسيدن آنها به بالاى تپه، به آنها رسيدند. با شجاعت زياد با آنها جنگيدند و بر آنها پيروز شدند. بسيارى از دزدان، كشته شدند و بقيه فرار كردند.

وقتى نبرد پايان يافت، اهالى روستا راه چشمه را در پيش گرفتند تا نزد سماء بروند؛ ولى وقتى به بالاى تپه سنگى رسيدند، او را در آن جا نيافتند.

- سماء! سماء! كجايى؟

- سماء! آهاى سماء!

يك نفر صندلى سماء را به ديگران نشان داد. صندلى با ريسمان زنگ فاصله داشت. جاى پاهاى سماء كه از صندلى به طرف زنگ رفته بود، بر روى خاك آشكار بود. زنگ هنوز كمى تكان مى‏خورد. مادر سماء با خوش حالى فرياد زد: «سماء راه رفته! سماء راه رفته!».

صدايى پاسخ داد: «آرى سماء راه رفته است».

تمام اهالى ده با خوش حالى گفتند: «سماء راه رفته است!».

همه دنبال سماء گشتند؛ امّا او آن جا نبود.

نگهبان چشمه، زين‏العابدين‏الحسينى

چهاردهم مهر (يكم رمضان)، درگذشت ابوعلى‏سينا

بوعلى با لحن نافذى گفت: «جناب شيخ! درست توجه كنيد. اين جا پاى جان انسان در ميان است. من از اصول و مقررات شرع بى‏اطلاع نيستم. در هيچ يك از قوانين و دستورهاى شرعى، تجديد معاينه يك ميّت، قبل از تدفين، منع و تحريم نشده؛ بلكه بزرگ‏ترين گناه و جنايت از لحاظ شرعى و عرفى اين است كه انسان بيچاره و معصومى در نتيجه تشخيص غلط پزشك معالج، زنده به گور شود».

- بسيار خوب امّا گواهى رئيس‏الأطّبا را چه مى‏گوييد؟ اگر نظر شما صحيح درنيايد، آيا مى‏دانيد چه گرفتارى و مسئوليتى براى ما پيش خواهد آمد؟

- جناب آخوند! وظيفه شما منحصر به انجام دادن تكاليف شرعى درباره ميت است، لاغير. اين كار، براى شما به هيچ وجه ايجاد مسئوليتى نمى‏كند و شما بايد بدانيد كه بشر از خبط و خطا مصون نيست. حتى ورزيده‏ترين پزشكان هم ممكن است دچار خطا شوند. وانگهى در اين جا بستگان متوفّى مى‏توانند از حقوق خودشان استفاده كنند و اجازه معاينه جسد را بدهند ... .

نابغه شرق، نورالله لارودى

بيستم مهر، روز بزرگداشت حافظ

هنوز از غزلت حس و حال مى‏گيرد

دلى كه از تنش ماه و سال مى‏گيرد

هنوز در نظر بعضى از غزل‏نوشان

شراب كهنه و نابت مدال مى‏گيرد

عزيز، يوسف گم‏گشته را كه مى‏خواند

كبوترانه به هر شاخه بال مى‏گيرد

تو عطر عقده‏گشاى بهار نارنجى

كه با تو پنجره حسى زلال مى‏گيرد

ولى به نوك زدنِ شاهدانه معتاد است

پرنده‏اى كه سرِ كوچه فان مى‏گيرد

نمى‏شناسمت و مى‏فريبى‏ام حافظ!

دلم از اين روش ايده‏آل مى‏گيرد.

رقيه ندير

سى‏ام مهر(هفدهم رمضان)، معراج رسول اكرم

اى دولتى! آن شبى كه چون روز

گشت از قدم تو عالم افروز

پرگار به خاك در كشيدى

جدول به سپهر بر كشيدى

زان جا كه چنان يك اسبه راندى

دوران دو اسبه را بماندى

رَبع فلك از چهار گوشه

داده ز دَرَت هزار خوشه

هم پرچم چرخ را گسستى

هم طاسك ماه را شكستى

طاووس پران چرخ اخضر

هم بال فكنده با تو هم پر

جبريل ز همرهيت مانده

«الله معك» ز دور خوانده

از حجله عرش بر پريدى

هفتاد حجاب را دريدى

تنها شدى از گرانى رخت

هم تاج گذاشتىّ و هم تخت ...

نظامى

چهارم آبان (بيست و يكم رمضان)، شهادت حضرت على(ع)

دلى كه خانه مولا شود حَرَم گردد

كز احترام على، كعبه محترم گردد

من از شكستن ديوار كعبه دانستم

كه هر كجا كه على پا نهد حرم گردد

هنوز روز خوش دشمن است تا آن روز

كه ذوالفقار زبان على دو دَم گردد

دلى كه جام بلا را كشيده تا خط جور

چه احتياج كه دنبال جام جم گردد

قبول خاطر خون خدا شدن شرط است

نه هر كه مرثيه‏اى ساخت محتشم گردد ...

محمد على مجاهدى

ششم آبان، روز جهانى قدس

... با اعراب هم حرف و سخن‏ها دارم. درست است كه آوارگان فلسطين همچون گويى دمِ چوگان سياستمداران عرب، سال‏هاست كه به طفيلى‏گرى خو كرده‏اند؛ امّا درست توجه كنيد كه همين آواره فلسطينى اكنون بيش از ده سالى است كه دارد كفاره گناهى را مى‏دهد كه ديگرى در آن بلخِ جهنمى كرده است. از استخوان پاره‏هاى ولايت عثمانى، اين تكه آخر (اين فلسطين) كه به عنوان لقمه «خوش به حال دهنم» كنارى نهاده شده بود، اكنون همچون گرزى بر سر سفره ميان خليج‏فارس و رود نيل نشسته است. آيا همچون مترسكى، تا هيچ دستى پا از گليم بشقاب خود دراز نكند؟

و من حتى كمى دورتر مى‏روم و مى‏گويم كه اگر روزگارى حكومت اسراييل از ميان برخيزد، رهبران عرب ديگر به چه چيز متوسّل خواهند شد، به عنوان تنها مانع وحدت اعراب؟

سفر به ولايت عزراييل، جلال آل‏احمد

بيست و چهارم آبان، روز كتاب و كتاب‏خوانى

پس ممَّيزى، تنها براى جرايد بود؟

- بله، البته جرايد هم بعد از چاپ، گرفتار مى‏شدند؛ ولى قبل از چاپ، سانسور نمى‏شدند. شميم و محرمعلى خان، نامى بودند كه به چاپ‏خانه‏ها مى‏رفتند و هر چه را كه ايراد مى‏گرفتند نبايد چاپ مى‏شد.

آيا در كار كتاب هم دخالت مى‏كردند؟

- گاهى دخالت مى‏كردند. براى مثال، خاطره‏اى درباره كتاب شاهنشاهى ساسانيان نوشته كريستن‏سن ترجمه مجتبى مينوى دارم. در دوره رضاشاهى روزى آمدند و مرا به نظميه احضار كردند. پرسيدند: چندتا از اين كتاب دارى؟ گفتم: چهل و نه‏تا (و من پنجاه‏تا گرفته بودم). پرسيدند: «آن يكى را به چه كسى فروختى؟». گفتم: چه مى‏دانم! مشترى آمد و فروختم. گفتند: «حق ندارى آنها را بفروشى».

و آمدند و كتاب‏ها را بردند.

اين كتاب را كميسيون معارف، چاپ كرده بود. علت را جويا شدم، فهميدم كه در جايى آقاى مينوى نوشته است كه پهلوى از پارت‏ها بود و پارت‏ها قطّاع‏الطريق بودند.

كتاب، به كوشش سيد فريد قاسمى