مجلات >حديث زندگى>شماره 24

مثل مجسّمه نباشيم!

پروانه حسين‏زاده

من مجسّمه ميدان شماره سه هستم؛ دوتا كوچه بعد از فروشگاه زنجيره‏اى. من خيلى از شماها را مى‏شناسم حتى بعضى غريبه‏ها را. هر روز مى‏بينم بچه‏هايى كه سرحال هستند و به مدرسه مى‏روند، خانم‏هايى كه با آرايش آرام يا غليظ، منتظر اتوبوس هستند، آقايانى كه با كيف يا بدون كيف، سوار ماشين مى‏شوند، زنان و مردان مسنّى كه روى صندلى‏هاى ميدان، كنار درخت و سبزه‏ها، استراحت مى‏كنند، غريبه‏هايى كه با من عكس مى‏گيرند، آشنايانى كه مرا بغل مى‏كنند، بچه‏هايى كه با من بازى مى‏كنند و ... .

نمى‏دانيد كه من چه‏قدر دوست دارم تكانى مى‏خوردم و جاى بعضى آدم‏ها بودم. هميشه در رؤياهايم مى‏بينم كه دارم بستنى ليس مى‏زنم يا روزنامه مى‏خوانم و گاهى با نامزدم يا دوستم صحبت مى‏كنم و ... .

اين شهرى كه من در آن زندگى مى‏كنم، خيلى شلوغ است. اطرافم پر از آدم‏هاى جورواجور است. گاهى به حرف‏هايشان گوش مى‏دهم و گاهى به كارهايشان خوب دقت مى‏كنم. مى‏دانيد از چه بيشتر تعجب مى‏كنم؟ از اين‏كه بعضى آدم‏ها مثل من، زندگى مجسّمه‏اى دارند! در مقابل ديگران حركتى نمى‏كنند؛ همين‏طور كه براى من، ارزش قائل نيستند، به ديگران هم اهميت نمى‏دهند؛ به قول‏هايى كه داده‏اند، عمل نمى‏كنند؛ به خويشاوندان، سر نمى‏زنند؛ به نيازمندان، كمك نمى‏كنند؛ همسايگانشان را آزار مى‏دهند و ... .

من مدرسه نرفته‏ام، ولى از خود شما شنيده‏ام كه در زندگى با ديگران نبايد مثل مجسّمه بود!