| مجلات >حديث زندگى>شماره 24 |
به كوشش: مهدى باقرىبروجردى
يك روز از استاد علامه محمد تقى جعفرى (شارح «مثنوى معنوى») پرسيدم: آيا شما تاكنون با خودِ مولوى ارتباط داشتهايد؟
استاد فرمود: شبى در خواب ديدم كه من و مولوى بر روى يك نيمكت نشستهايم. او گفت يك نفر بيايد و از من و ايشان (يعنى من) عكس بگيرد. به وى گفتم: من «مثنوى» شما را شرح كردهام و چهار جلد آن تمام شده است. نظرتان در مورد تفسير من چيست؟ گفت: «چرا از من مىپرسى؟ از او (اشاره به آسمان) بپرس كه به خاطر او شرح مىكنى (يعنى از خدا بپرس)». اين بهترين جوابى بود كه به من داد؛ زيرا اگر تعريف و تمجيد مىكرد، شايد من مىگفتم كه چون كار، كار من است و انسان به طور طبيعى از كار خود راضى است، همين رضايت باعث شده كه در عالم خواب، چنين جوابى بشنوم. با جوابى كه داد، من يقين كردم كه رؤيا، رؤياى صادقه است.
يك شب هم قبل از اذان صبح بيدار شدم. پس از نماز، داشتم براى نوشتن «تفسير مثنوى» به كتابخانهام مىرفتم كه يك مرتبه صدايى شنيدم كه به من مىگفت: محمدتقى! حواست جمع باشد كه ملّاى رومى در مثنوى گاهى از شدت هيجان، نزديك است كه به بارى تعالى گستاخى كند. اين مطلب در نظرم بود تا اينكه بعدها در تفسير به اين شعر رسيدم كه در توجيه كار حلّاج است:
بىادبْ حاضر، ز غايبْ خوشتر است
حلقه كج نى كه آويز در است.
حالْ آنكه اين توجيه، غلط است؛ زيرا در حال حضور در بارگاه ربوبى، امكان بىادبى نيست، بلكه حيرت و انجذاب و خشيت است. بعدها ابياتى از مثنوى ديدم كه مخالف تبرئه حلاج بود:
از خدا خواهيم توفيق ادب
بىادب، محروم ماند از فيض رب
بىادب، نى خويش را بنمود بد
بلكه آتش بر همه آفاق زد
بىادب گفتن سخن با خاص حق
دل بميراند سيه دارد ورق.
وقتى بىادبى با خاصان حق، موجب دلْمردگى مىشود، بىادبى با خود حضرت حق چه مىكند؟
ياد يار، قادر فاضلى، قم: نشر فضيلت علم، ص50
به گُمانم خبرى هست
دكتر مهدى ملكزاده، نويسنده كتاب «تاريخ انقلاب مشروطيت ايران» مىنويسد:
يكى از فلاسفه مىگويد عمر حقيقى انسان، مناسب با اطلاعات تاريخى اوست. هر قدر تاريخ بيشتر بداند، بيشتر عمر كرده است. سيداحمد بهبهانى يكى از شاگردان ميرزا ابوالحسن جلوه (حكيم متوفاى سال 1314 ق) نقل مىكرد يكى از روزهايى كه در حضور مرحوم جلوه بودم، يك نفر تاجر اصفهانى براى اينكه صحبتى كرده باشد و يا آنكه مقصودى داشت، از حكيم سؤال كرد: سن شما چهقدر است؟ حكيم بدون آنكه سرش را از كتاب بردارد، آهسته گفت: «هزار سال!». مرد اصفهانى در حيرت فرو رفت و جواب جلوه را مطابق سؤال خود نيافت و خيال كرد ايشان سؤال را نفهميده است. دوباره پرسيد: آقا! من پرسيدم سن شما چهقدر است. مرحوم جلوه سرش را از كتاب برداشت و گفت: «فهميدم و گفتم هزار سال و شايد بيش از هزار سال».
همچنين معروف است كه وقتى ناصرالدين شاه در سردر عمارت شمسالعماره نشسته بود و با انيسالدوله مشغول گفتگو بود، مرحوم جلوه از روبهروى عمارت مىگذرد. شاه به انيسالدوله مىگويد: «اين پيرمرد، سيّد ابوالحسن جلوه است». انيسالدوله مىگويد: «جلوه معروف، همين است؟!». شاه، جواب مىدهد: «جلوه، كسى است كه امروز در دانش و حكمت، در كشور من نظير ندارد».
در حالت اين حكيم آمده است: يك روز كه از خيابان عبور مىكرد، يكى از دوستان حقيقتخواه، از وى سؤال كرد كه: آيا بعد از مُردن، خبرى هست؟ ايشان بدون آنكه حالت شگفتى به خود بگيرد و يا تغييرى از خود نشان دهد گفت: «گمان مىكنم كه يك خبرى باشد و بودنِ خبر را از نبودن، بيشتر احتمال مىدهم».
حكيم فروتن ميرزا ابوالحسن جلوه، غلامرضا گلىزواره، تهران: سازمان تبليغات اسلامى، 1372، ص181 و 185 و 186
نقل مىكنند كه فتحعلىشاه، ارادت خاصّى به مرجع بزرگ عصر خود، ميرزا ابوالقاسم قمى داشت. هر وقت به قم سفر مىكرد، زيارت ميرزاى قمى را بر خود لازم مىدانست و پياده در ركاب ميرزا راه مىرفت. ميرزا نيز گاهى مجبور مىشد با او همنشين شود. ميرزا او را گاهى نصيحت مىكرد. ريش فتحعلى شاه بسيار بلند بود و از شال كمرش مىگذشت. در يكى از ملاقاتها ميرزاى قمى دست به ريش شاه كشيد و گفت: «شاها! كارى نكن كه اين ريش بلند، فرداى قيامت در آتش دوزخ بسوزد».
همچنين آوردهاند كه شاه به ميرزا مىگفت: «من به دوستى شما اميد بهشت دارم» و جناب ميرزا مىگفت: «من هم مىترسم از رفاقت شما اهل عذاب شوم».
حكايات گزيده از زندگى علما با سلاطين، ناصر باقرى بيدهندى، ج اول، قم، 1371، ص28
نظرْ آقا يمينالسلطنه (يكى از معلّمان دارالفنون) مىگويد: وقتى من خيلى جوان و در وزارت امور خارجه مترجم بودم، ميرزا تقىخان اميركبير، هر وقت سفراى خارجه را مىپذيرفت، مرا براى ترجمه احضار مىكرد. در يكى از ملاقاتهاى بين امير و سفير روس، حادثه جالبى اتفاق افتاد. وزير مختار روس، در يك موضوع سرحدّى (مرزى) تقاضاى بىجايى داشت. امير كه معمولاً به اين تقاضاها گوش نمىداد، وقتى مطلب را ترجمه كردم، در جواب گفت: «از وزير مختار بپرس كه كشك و بادمجان خوردهاى؟». وزير از اين سؤال، تعجب كرد و گفت: «خير!». امير گفت: «به ايشان بگو ما در خانهمان يك فاطمه خانم جانى داريم كه كشك و بادمجان خوبى درست مىكند و امروز هم درست كرده. يك قسمت هم براى شما مىفرستيم تا بخوريد و ببينيد چهقدر خوب است. آى كشك و بادمجان! آى فاطمه خانم جان!»
وزير مختار گفت: «ممنونم. امّا در موضوع سرحدّى چه مىگوييد؟». من سخنانش را براى امير ترجمه كردم. امّا امير فقط مىگفت: «آى كشك و بادمجان! آى فاطمه خانم جان!» و آنقدر ادامه داد كه وزير مختار از جا برخاست و اجازه مرخصى گرفت و رفت.
داستانهايى از زندگى اميركبير، محمود حكيمى، ص139
علامه حسنزاده آملى نقل مىكند:
من در دوران ابتدايى، مُبصر بودم و درسم خوب بود. يك روز برايم كارى پيش آمد؛ يعنى پدرم مرا دنبال كارى فرستاد و روز بعد ما جغرافيا داشتيم كه من بر اثر انجام دادن همان كار نتوانستم خودم را آماده درس و بحث كنم. اتفاقاً معلم مرا صدا زد و گفت: «حسنزاده! شما فلان قسمت را توضيح دهيد» و چون مثل هر روز نتوانستم خوب جواب بدهم، دست بلند كردم و گفتم: حقيقت اين است كه يك مشكل خانوادگى برايم پيش آمده بود و من براى اجراى فرمان پدرم دنبال كارى رفته بودم، در نتيجه نتوانستم درسم را خوب حفظ كنم.
ايشان به من گفت: توى دفتر به خودت نمره هجده بده. بعد رو به بچههاى ديگر كرد و گفت: «مىدانيد چرا به او نمره هجده دادم؟ چون از ايشان دروغ نشنيدهام و از راستگويى و درستكارى او خوشم مىآيد. ايشان شاگرد خوب كلاس ماست و هميشه درسش را خوب مىداند و براى درس خواندن، هيچ بهانهاى نمىگيرد. مىدانم كه الآن برايش مشكلى پيش آمده است كه نتوانسته خودش را آماده كند و راست مىگويد. من از ايشان هيچ خلافى نديدهام و به همين خاطر به او نمره هجده دادم».
نجمالدين، محسن برزگر، قم: سلسبيل، 1380، ص29
مرحوم استاد جلالالدين همايى درباره استادش سيدمهدى دُرچهاى (برادر مرحوم آقا سيد محمد باقر دُرچهاى معروف) مىگويد: اين مرد در علم و تقوا و امانت و صداقت، نسخه ثانىِ برادر بود. از جلوههاى تقوا و زهد آن بزرگ، يكى آن بود كه در اوائل ايام قحطى سال 1335 قمرى - كه مصادف با جنگ جهانى اوّل بود - ده بيست من آرد در خانه داشت. عائله سنگينى هم داشت. به محض اينكه آثار گرانى نمودار شد، مرحوم آقا سيد مهدى، آن مقدار آرد را فروخت. چون به او گفتند: لازم بود كه شما احتياط مىكرديد و حتى مقدار ديگرى هم مىخريديد، جواب داد: «ترسيدم شُبهه احتكار [و انبار كردن مايحتاج ديگران] داشته باشد. خدا بزرگ است!».
سيماى فرزانگان، رضا مختارى، قم: بوستان كتاب، ص369
عبدالكريم شريعتى مىگويد:
دكتر على شريعتى، اتومبيل مُسكويچ كهنهاى داشت كه اغلب نياز به تعمير داشت. عدّهاى از دوستان تهرانى هر چه مىخواستند ماشين بهترى براى او بخرند، حاضر نشد. مقدمهاى طرح كردند تا مسكويچ را به عنوان تعمير بگيرند و ماشين مدل بالايى به ايشان بدهند و بعد از تعمير، پس نگيرند. دكتر متوجه شد و گفت: «من سالهاست كه مىخواهم شما را از آن بالاها به پايين بياورم. حالا شما مىخواهيد مرا به اوج مالى برسانيد؟ همين ماشين براى من كافى است».
حكايتهايى از زندگى شريعتى، شعبانعلى لامعى، ص300
در ايام صدارت اميركبير، روزى خانلَر ميرزا، عموى ناصرالدين شاه - كه والى بروجرد بود - به تهران آمد و به حضور ميرزا تقى خان رسيد. امير از او پرسيد: «خانلر ميرزا! وضع بروجرد چهطور است؟». والى جواب داد: «قربان! اوضاع به قدرى امن و امان است كه گرگ و ميش از يك جوى، آب مىخورند».
امير برآشفت و گفت: «من مىخواهم مملكتى كه من صدراعظمش هستم، آنقدر امن و امان باشد كه گرگى وجود نداشته باشد كه در كنار ميش، آب بخورد. تو مىگويى گرگ و ميش از يك جوى آب مىخورند؟!».
خانلر ميرزا كه در قبال اين منطق امير، جوابى نداشت بدهد، سرش را پايين انداخت و چيزى نگفت.
داستانهايى از زندگى اميركبير، محمود حكيمى، ص97
كاظمزاده ايرانشهر، وزير علوم وقت، چند مرتبه دكتر شريعتى را نصيحت كرد كه: «آقا! شما بهتر است كه اين [مبارزه با رژيم شاه] را ترك كنيد. چون [مسئولان سازمان امنيّت] چندين مرتبه از ما خواستهاند كه شما را كنار بگذاريم؛ امّا من مقاومت كردهام».
دكتر گفت: «هر چه به شما دستور مىدهند، عمل كنيد».
وزير گفت: «آخر براى زندگىتان چه مىكنيد؟».
دكتر گفت: «من ميراثى از پدرانم بردهام كه با همان زندگى مىكنم».
پرسيد: «آن ميراث چيست؟».
دكتر گفت: «فقر و قناعت!».
تا مىگويد «فقر»، كاظمزاده از اين جواب دكتر متأثّر مىشود و بازويش را مىگيرد و به اتاقش مىبرد و مىگويد: «من اگر جسارتى كردهام، معذرت مىخواهم».
حكايتهايى از زندگى شريعتى، شعبانعلى لامعى، ص307