| مجلات >حديث زندگى>شماره 24 |
زهرا عسگرى
تنهايى را دوست دارم، امّا نه در جمع، تنها بودن را. وقتى به آدمها نگاه مىكنم، مىبينم چه بد با هم تا مىكنند و فقط همديگر را تحمل مىكنند. اين، باعث جدايى آنها مىشود. با خودخواهى و فردگرايى، «ديگران» معنايى ندارد. همه چيز با اساس منطق حركت مىكند؛ آن هم چه منطقى، از نوع وارداتى، اين را هم بومى نكرديم: خودخواهى، لذّتجويى، و ... .
خلاصه، زندگى ما با ديگران، آش شلهقلم كارى شده كه هر روز با يك تنهايى جديد توليدى و يا وارداتى، همراه با هزاران توجيه و دليل، آن را بيشتر بههم مىزنيم. مىرويم به سوى انزوا طلبى اسمش را مىگذاريم عدم دخالت در كار ديگران (فضولى).
آن وقت ياد مىگيريم كه به طور كامل پايمان را از زندگى ديگران بيرون بكشيم و از كنار بدبختى ديگران، بىتفاوت بگذريم. بىخيال ديگران! من مهم هستم! با اين منطق، «من» جاى «ما» را مىگيرد و وحدت به تفرقه تبديل مىشود و با هم دشمن مىشويم و همه چيز را سياه مىبينيم.
ديگر حوصله ديگران را نداريم. ياد نمىگيريم خوبىهاى ديگران را ببينيم، به آنها احترام بگذاريم و با خوشبينى با مردم، ارتباط برقرار كنيم. ياد نمىگيريم به آنها بگوييم دوستشان داريم و به جاى رابطه منطقى، آنها را در آغوش بگيريم و ابراز احساسات كنيم.
باور كنيد به راحتى مىشود ديگران را دوست داشت؛ امّا ما به راحتى از هم جدا مىشويم، فاصله مىگيرم، به تنهايى خود خو مىگيريم، گاه كارمان به جايى مىرسد كه به جاى زندگى با انسان، حيوانات بيچاره را اسير خود مىسازيم تا تنهايى ما را پر كنند و يا به قرص اعصاب معتاد مىشويم.
خلاصه كه در اين دنياى شلوغ تا وقتى لطفى به ديگران مىكنيم و منّت مىگذاريم تنها هستيم، آنقدر تنها كه اگر پيرزنى مدتها از مرگش در گوشه آپارتمانى بگذرد، هيچكدام از همسايههاى دهطبقه، مطلع نمىشوند، مگر زمانى كه بوى تعفّن تنهايىاش بلند شود.