| مجلات >حديث زندگى>شماره 24 |
به كوشش: محمّدحسين قربانى
[ابوالفضل تقىپور، 36 ساله، كارشناس ارشد روانشناسى بالينى از انستيتو روانشناسى تهران، استاد دانشگاههاى آزاد و پيام نور قم، مشاور فعّال در صداى مشاور سازمان بهزيستى (تلفن 148)، متأهّل و داراى دو فرزند است.]
بله؛ حتماً! ميل به تكامل، در همه انسانها هست، در هر حوزهاى كه باشند: هنرمندان، تجّار، پيشهوران، سياستمداران، ورزشكاران و به طور كلّى همه به دنبال تكامل و پيشرفت هستند كه البته شرايط و لوازم خاصى را هم نياز دارد و مسيرى باز و ساده نيست. در هر رشتهاى، پيشرفت، نياز به حركت و لوازم خاصّ آن و منابع دارد. انسانها، موجودات ناقصى هستند و در بسيارى از موارد، نقصهاى ما مىتوانند موانعى در مسير تكامل ما باشند. از طرفى هم توانايىهاى بالقوه زيادى داريم كه براى بالفعل شدن، كافى نيست كه تنها موانع از سر راه آنها برداشته شوند؛ بلكه بايد تسهيلاتى هم فراهم شود تا توانايىهاى بالقوّه، بالفعل شوند. خودسازى مىتواند در اين زمينه كمك شايانى به ما كند.
خود سازى، كمك مىكند تا ضعفها را بشناسيم، آنها را رفع كنيم و سپس آنها را به نقطه قوّت تبديل كنيم و نقاط قوت را هم بشناسيم و آنها را توقيف كنيم. خودسازى از اين جهت كه مىتواند سرعت حركت ما را در مسيرى كه به سمت كمال داريم، افزايش دهد، اهميت دارد. مثلاً يك وكيل، بايد خوب و مستدل صحبت كند. پس بايد برود و تكنيكهاى روانى سخنورى و منطق را فرا بگيرد و نقايص خود را برطرف كند تا بتواند موفّق باشد. اگر توانايى بالقوّه زيادى در فرد باشد، ولى بالفعل نباشد، خودشناسى براى بالفعل شدن آن، كمك مىكند و سرعت حركت فرد را در رسيدن به هدف، بالا مىبرد.
همه افراد، نيازمند آن هستند كه خودآگاهىشان را بالا ببرند و بين احساسات، افكار، نيازها، رفتارها، و شرايطى كه بهطور واقعى در زندگى همگان جريان دارد، هماهنگى ايجاد كنند.
جواب شما را با توجه به نظريه اِريك برن مىدهم. او در اجزاى شخصيت، به سه نوع «من» معتقد است: منِ كودك، منِ بالغ و منِ والد. در دوران اول كودكى، من كودك، كاملاً مسلط است. از 5 تا 6 سالگى تا حدود بلوغ، من بالغ، مجال تسلط پيدا مىكند و بعد از آن، من والد، خودش را نشان مىدهد. به عقيده پيامبر(ص)، والدين، تا پايان 6 سالگى بايد كودك را سرور خودشان بدانند. بعد از پايان 6 سالگى تا دوره بلوغ را دوره اطاعت و پذيرش و بعد از آن را دوره مشاوره و القائات مىنامند.
در دوره اول، والدين بايستى به فكر ارضاى نيازهاى منِ كودك باشند. در دوره دوم بايد بايدها و نبايدها و درستها و نادرستها را در ذهن كودك، جا بيندازند (البته با كمك مدرسه) و در نوجوانى و جوانى، انتظار مىرود كه من بالغ، رشد كند. نوجوان هم تلاش مىكند نشان دهد كه بزرگ شده است. او يك آدم بزرگ است.
برن مىگويد: بايد در سن نوجوانى و جوانى، رابطه والدين با فرزند خود، رابطه بالغ با بالغ باشد. والدين ديگر نبايد رابطه من كودك با من بالغ داشته باشند. مگر در موارد استثنايى. در رابطه بالغ - بالغ، طرفين به هم امر و نهى نمىكنند؛ بلكه نظرات يكديگر را مىپُرسند؛ براى نظر يكديگر اهميت قائل هستند و در مسائل مختلف به جاى اينكه فقط يك راهحل را مطرح كنند، اجازه مىدهند هر عضو خانواده، يك راهحل مطرح كند و نهايتاً با مشورت، يك راهحل را برمىگزينند.
مثلاً خانوادهاى مىخواهند بروند تفريح. اگر فرزند، زير 6 سال باشد، رابطه والد - كودك است. پس والدين هستند كه تصميم مىگيرند كجا بروند؛ ولى اگر نوجوان يا جوان باشد، او هم صاحبنظر مىشود و نظر مىدهد. اصل كلى رابطه در محدوده سنى جوانى، بايد داشتن رابطه بالغ - بالغ باشد.
مقدمتاً بايد گفت كه هيچ اصل كلّىاى در اين زمينه وجود ندارد. هر زوجى، منحصر به فرد هستند و در مشاوره بايد منحصر به فرد بودن زوجها لحاظ شود. پس هر مشاورهاى متفاوت است. سؤال شما خيلى كلّى است و من سعى مىكنم طورى صحبت كنم كه خواننده بتواند با توجه به شرايط خودش نتيجهگيرى كند.
يك اصل مهم در اين رابطه، اصل «نرخ رضايت - نارضايتى» است. برخى روانشناسان، اين اصل را اصل «پاداش - تنبيه» هم نامگذارى كردهاند. يعنى: ما مادام كه خودمان با خودمان رابطه داريم، آزادى عمل بيشترى داريم؛ براى اينكه تمام اعمال را آن طور كه دوست داريم، انجام مىدهيم؛ امّا به محض اينكه پاى يك نفر ديگر به وسط مىآيد (كه از نظر شخصيتى متفاوت است، از نظر علايق ممكن است تفاوتهايى با ما داشته باشد و همچنين از نظر فكرى و خانوادگى و از جهات ديگرى، با ورود چنين فردى، خواهناخواه، بعضى موارد اصطكاكزا بهوجود مىآيد. مثلاً ممكن است كارهايى او بخواهد انجام دهد كه مورد رضايت ما نباشد يا ما بخواهيم كارى بكنيم كه چندان مورد رضايت او نباشد.
طبيعى است كه زن و شوهرهايى كه با دقت كافى همديگر را انتخاب مىكنند، انتظار مىرود كه مشتركات زيادى با هم داشته باشند؛ ولى هيچ زوجى نيستند كه 100% چيزهاى كه در يكى از آنها ايجاد رضايت مىكند، در ديگرى هم همين طور باشد. خواهناخواه، مواردى پيش مىآيد كه وقتى يكى از اين دو نفر، راضى است، ديگرى ناراضى باشد.
انتظار مىرود در يك رابطه زناشويى صحيح و متعادل، نرخ رضايت و نارضايتى در طرفين، تعادل داشته باشد و به نفع رضايت طرفين، سنگينى كند. مرد يك ترازوى دو كفه براى خودش دارد و زن هم همينطور. نبايد ترازوى زن، كفه رضايتش سنگينى كند و براى مرد، كفه نارضايتىاش، وگرنه، با گذشت زمان، اندكى صداى نارضايتى مرد درمىآيد و يا بالعكس.
مثلاً مردى كه تمايل دارد هفتهاى سه يا چهار بار به پدر و مادرش سر بزند، خودش راضى است و فكر مىكند لزوماً خانمش هم بايد راضى باشد. خانمش يكبار يا دو بار راضى مىشود؛ ولى كمكم و به مرور زمان، كفه نارضايتى خانم، سنگينى مىكند. يا مثلاً در خانه، خانم مىخواهد سريال ببيند و آقا برنامه ورزشى. خانم به نفع آقا كنار مىكشد؛ ولى كفه نارضايتىاش سنگين مىشود. با گذشت زمان و با اين سنگينىِ نارضايتى در كفه ترازوى خانم و رضايت در ترازوى آقا، اين زوج، دچار مشكل مىشوند.
بنابراين، در يك رابطه زناشويى صحيح، طرفين، خواستهها و تمايلات و برنامههايشان را تعديل مىكنند، مُنتها در جهت رضايت دوجانبه و كاهش نارضايتى دوجانبه.
همينطور، در يك رابطه خوب، زن و شوهر بايد با هم و با مشورت يكديگر برنامهريزى كنند؛ طورى كه هم رضايت مرد و هم رضايت زن را به همراه داشته باشد. به عنوان مثال، يك جدول درست مىكنيم. مرد، برنامههاى مطلوب و زن، نيز برنامههاى مطلوبش را مىنويسد. برنامههايى كه مورد رضايت طرفين است، طبيعتاً در تدوين برنامه زندگى مشترك، لحاظ مىشوند.
هر حركتى كه يكى از زوجين با آن مشكل دارد، بايد به بحث و گفتگوى دو نفره گذاشته شود. آيا صلاح است برنامهاى را كه يكى از زوجين عميقاً به آن علاقهمند است، حذف كنيم يا اينكه مىشود او هم به برنامهاش برسد و ديگرى مقدار نارضايتىاش را كم كند. در اين صورت، زوج ناراضى بايد به آن كار، يك معناى مثبت بدهد تا او هم اندكى راضى بشود و از طرفى زوج راضى بايد كمى احساس رضايتش را در مورد آن كار، كم كند تا به توافق برسند.
مثلاً اگر خانمى دوست دارد به سينما برود و آقا دوست ندارد، اگر صلاح ديدند كه حتماً به سينما بروند، آقا بايد به سينما يك معناى خوب بدهد تا مثل قبل، از اين كار، متنفّر نباشد و خانم هم بايد مقدار سينما رفتنش را كم كند. اين، يك حركت به سمت يكديگر است. به اين روش، كفه رضايت هر دو زوج، سنگين مىشود. زوجهاى مشكلدار، يا هر دو كفه نارضايتىشان سنگين است و يا يكى از زوجين، راضى و ديگرى ناراضى است. در زندگى، هميشه با قانون نمىشود جلو رفت. گاهى مديريتْ لازم است.
اصولاً اشتباهى كه اكثر روابط دوستانه را به شكست مىكشاند، اسطورهسازى در روابط دوستانه است. بايد اين اسطورهها از بين بروند. طرفين يك دوستى، بايد متناسب با واقعيت پيش بروند. اسطوره در دوستى، شكل ايدهآل شده يك رابطه است با ديگرى. به عنوان مثال، دوست خوب، كسى است كه هر وقتْ او را نياز داشتى، به تو كمك كند. ديد اسطورهاى مىگويد: «در تمام مواردى كه من مشكل دارم، دوستم بايد به كمكم بيايد». اين اشتباه است. اگر ما كمكى خواستيم و دوستمان نتوانست كمكمان كند، آيا ديگر آن فرد، دوست ما نيست؟ آيا ناتوانى او، به رابطه ما مشكل و خلل وارد مىسازد؟ اكثر افراد در جامعه ما دوستان صميمى ندارند و رابطهها سطحى است؛ چون اسطورهها به دليل اينكه مطابق با واقعيت ما انسانها نيستند، ما را از هم دور كردهاند.
خداوند مىفرمايد: «ما هيچ نَفْسى را تكليف نمىكنيم مگر به اندازه وسعش». هر فردى يك ظرفيتى دارد. وقتى اسطورهسازى مىكنيم، روى ديگرى بيش از ظرفيتش حساب مىكنيم؛ او را بيش از ظرفيتش دوست مىكنيم و طبيعتاً بيش از ظرفيتش از او توقع خواهيم داشت. اين توقع، با گذشت زمان، ديده مىشود كه طرف مقابل نمىتواند توقع ما را برآورده كند و در آن صورت، ديگر دوست اسطورهاى ما نيست و ما به دنبال دوست ديگر مىرويم. يك دوست اسطورهاى هم اگر پيدا شود، بدون شك، آن دوست اسطورهاى در يك جاى ديگرى كم مىگذارد يا كم مىآورد يا كس ديگر را ناراضى مىكند تا شما راضىتر شويد.
شكل صحيح رابطه با دوستان، خواستن دوستانى است مطابق با واقعيتشان. يك رابطه دوستانه صحيح، رابطهاى است كه منافع هردو طرف در آن لحاظ شود و در آن، توقعاتى كه از يكديگر داريم، منطقى باشند، و در سطح ظرفيت طرفين باشد و بخصوص اجبارى در اين رابطه نباشد و آزادى و انتخاب در آن باشد.
در رابطه دوستانه نبايد تعارف كرد. در رابطه دوستانه بايد بدون تعارف، نيازها گفته شود و ديگرى هم بايد ظرفيت پذيرش و شنيدن اين حرفها را داشته باشد. اختيار، آزادى و عدم اجبار بايد حتماً در رابطههاى دوستانه لحاظ شود.
با توجه به پاسخ قبلى، در اين مورد هم اسطورهاى ديده مىشود. اعتقادات غلط، مشكلزاست. ما (به اقتضاى تربيت فرهنگى و اجتماعىمان) فكر مىكنيم هر چه مىگوييم بايد طرف مقابل قبول كند. لذا اكثر ما دنبال انسانهاى موافق خودمان مىگرديم. در يك رابطه صحيح با انسانهاى مختلف، به طور طبيعى پيشبينى مىشود كه ما با بعضى چيزهاى طرف مقابل مخالف باشيم و او نيز احتمالاً با بعضى از چيزهاى من مخالف خواهد بود. اگر اين حق، مخالفت دوطرفه داده شود، اين، خودش باعث مىشود كه رابطهاى دوستانه و محكم ايجاد شود. رابطهاى كه در آن، دو نفر با بعضى اعتقادات هم مخالفاند، ولى با يكديگر مسالمتآميز زندگى مىكنند. در اين رابطهها به خاطر يك صفت يا يك كار كه ما با آن مخالفيم يا طرف مقابل با ما مخالف است، اين رابطهها بههم نمىخورد.
در جهان، سيستمى حاكم است متشكل از اجزاى مختلف كه اگر اين اجزا در كنار هم باشند، جهان تشكيل مىشود و ثبات و دوام دارد. يك نيرو اين جهان را به طرف خود و نيرويى ديگر به طرف ديگر مىكشد. براى اينكه اين جهان به حيات خود ادامه دهد، لازم است اين اجزا كه گاهى در مقابل هم قرار مىگيرند، هر دو وجود داشته باشند. پس شب بايد باشد تا روز، معنا بگيرد. اگر روشن فكر كنيم، كسانى را كه تاريك فكر مىكنند، دوست خواهيم داشت؛ چون آن زمان، آنها مكّمل ما هستند. پس نمىتوان انتظار داشت كه 100% افراد، روشن فكر باشند؛ چون جهان، سيستمى از اجزاى مختلف است كه حتى گاهى در تضاد با هم هستند.
در يك زندگى مطلوب كه اسطورهاى نيست و مطابق واقعيات است، ما مخالف خود را دوست داريم و خوشحاليم كه او در كنار ما هست؛ چون با وجود اوست كه ما رشد مىكنيم. پس مثلاً طرفداران پرسپوليس، استقلالىها را دوست دارند؛ چون با وجود آنهاست كه تشويق پرسپوليس، معنادار و جالب مىشود و بالعكس.
مشكل، زمانى پيش مىآيد كه كسانى بخواهند مخالف را حذف كنند. اين افراد، واقف نيستند به اينكه وجود مخالف، باعث رشد خواهد بود. اصولاً تمام تئورىهاى علمىاى كه در طول تاريخ تحوّل پيدا كردهاند، به واسطه اين بوده كه كسانى با آنها مخالفت كردهاند. در قرون وسطا، در اروپا، رشد وجود نداشت؛ چون افراد حاكم، به حذف مخالفان پرداختند و به بهانه اينكه نظرات شما دانشمندان، پايههاى دين مسيح را خواهد لرزاند و در تقابل با آن قرار دارد و مسيحيت را به انحراف خواهد كشاند، اجازه حرف زدن به كسى نمىدادند. بعدها رنسانس شد و حالا مىبينيم كه غرب، چهقدر از نظر علمى رشد كرده است. يازده قرن در اروپا، مخالف، اجازه حرف زدن پيدا نكرد و اروپايىها در جهل و بى خبرى و جنگ، غوطه مىخوردند. در ايران هم همينطور بوده است. هر زمان كه مخالف، عرصهاى و مجالى براى حرف زدن نداشت، كشور، دچار ركود شد.
در شكل صحيح ارتباط با مخالف، ما، هم به مخالفمان هويت مىدهيم و مىپذيريم كه هستند و حق مىدهيم كه آنها مخالف باشند و هم اينكه مىگرديم به دنبال مخالفها تا از نظرات آنها باخبر شويم.
در روانشناسى اجتماعى، معتقدند كه گروههايى كه مخالفخوان نداشته باشند، دچار تحجّر خواهند شد، مثل گروه هيتلر. اگر در اين گروهها مخالف وجود داشت و نظر مىداد، چه بسا آن فاجعهها صورت نمىپذيرفت. ما به مخالف، اجازه حرف زدن مىدهيم تا با هم رشد كنيم. البته او هم بايد به ما حق بدهد (به عنوان مخالف خودش) و اجازه صحبت كردن بدهد و اجازه مخالفت كردن هم بدهد.
در رابطه زناشويى هم مخالفت، طبيعى است. اگر شما وارد جمعى شُديد كه ديديد همه افراد در بحث از يك موضوع همگى موافقاند، بدانيد كه به احتمال زياد، هيچكدام از آنها اين موضوع را نفهميدهاند؛ چون در يك رابطه طبيعى، انسانها، در خيلى موارد، ممكن است با هم اختلافنظر داشته باشند و اين، نتيجه طبيعى موهبت تفكّر و تعقّل است كه مرز نمىشناسد.
بسيارى از فلاسفه در طول تاريخ، هم به جسم و هم به روح، معتقد بودند و روح، چيزى است غيرمادى. پس همان طور كه ما با يكديگر به عنوان انسان ارتباط داريم، روحهايمان نيز با يكديگر در ارتباط است و يك ارتباط روحى - روانى در ميان ما برقرار است. با توجه به تحقيقات دانشمندان، تمام موجودات مادّى در جهان، يك شعاع مغناطيسى در اطراف خود دارند و يك نوع سيگنالهاى مغناطيسى به جهان، ساطع مىكنند. چيزهاى زيادى است كه چه بسا وجود دارند و ما يا مهارت به كارگيرى آنها را نداريم و يا ابزارش را (مثل وسائلى كه سالها قبل نبودند). جهان، همان جهانى است كه 2000 سال قبل بوده است؛ ولى قبلاً از اوّلين ابزارها و نيروها (مثلاً دستگاههاى راديولوژى و اشعه ايكس) استفاده نمىشدهاند. پس در جهان ما، بسيارى چيزها وجود دارد كه نه ما به وجود آنها واقفيم و نه ابزار استفاده از آنها را داريم، همچنان كه هزار سال پيش، جاذبه زمين، شناخته نمىشد و محاسبه هم نمىشد.
به نظر مىرسد همان طور كه ما امروز نسبت به انسانهاى سالهاى قبل، به خيلى چيزهاى غيرمادى پى بردهايم و از آنها استفاده مىكنيم، قطعاً چيزهايى هست كه انسانهاى آينده مىتوانند كشف كنند و از آنها استفاده كنند. ما انسانهاى امروزى، حداقل مىتوانيم در فكرمان با آنها ارتباط برقرار كنيم.
تو آنى خواهى شد كه فكر مىكنى! اين حرف را بسيارى از روانشناسان مىگويند: «تو زندگى خود را در ذهنت مىسازى». اعتقاد داريم كه وقتى ما مىخواهيم در آينده كار كنيم، سيگنالهايى از خود مىفرستيم كه اين سيگنالها در جهان، باقى خواهند ماند و اين انرژىها از بين نمىروند و اين سيگنالها مىروند و مىروند و در جايى از جهان، جايى براى خود باز مىكنند و مثل بوم رنگ، يك روزى به ما برمىگردند.
بنابراين، جهان را نبايد صرفاً يك جهان فيزيكى بدانيم؛ جهان، شامل فيزيك و متافيزيك است و همه بايد ارتباطى با توجه به واقعيت جهان با جهان برقرار كنيم، مثل داشتن پارتى در اداره. مادام كه او هست، وقتى ما بخواهيم در آن اداره شاغل شويم، وجود اين پارتى به ما آرامش مىدهد. اگر اين شناخت نبود، اين آرامش خيال نبود.
تعميم اين مطلب به جهان، به اين صورت است كه: اوّلاً در جهان، نيروهايى هست كه بالقوهاند. ثانياً آن نيروها به موقع عمل خواهند كرد و سيستم جهان را هدايت خواهند نمود؛ جهانِ مبتنى بر نظم كه تمام اجزاى آن دقيق است. وقتى به جهان مطمئن باشيد، آرامش خيال خواهيد داشت. ما در جريان زلزله بم ديديم كه به يكباره توانايىهاى بالقوه جامعه ما پيدا شدند و بالفعل شدند و به كمك مردم شتافتند. به قول ويليام جِيمز: «بسيارى از انسانها، در محدوده بسيار باريكى از وجود بالقوه خودشان زندگى مىكنند. مَثَل آنها مَثَل انسانى است كه از تمام توانايىهاى بالقوه خودش صرفاً از انگشت كوچك خودش استفاده مىكند» و مىگويد: «در بحرانها و گرفتارىها و مشكلات است كه توانايىهاى بالقوه ما به كمك ما خواهند آمد» و به اعتقاد من، توانايىهاى بالقوه جهانى كه ما در آن زندگى مىكنيم، به كمك ما خواهند آمد.
در قرآن داريم كه انسان، فطرتاً موجودى است خدايى. ما وقتى به خودمان مراجعه مىكنيم، متوجه مىشويم كه در دورههاى مختلف زندگى، از بين همه چيزهايى كه به دنبال آن هستيم، يك چيزى منزلت بالاتر دارد و مهمتر است. مثلاً در دوره تولد تا دو سالگى، شير مادر. كودك، انگار كه شير مادر را مىپرستد! رابطه با خدا را بر اساس رفتارهاى پرستشگرى مىتوان تحليل كرد.
در ارتباط با خدا، دو چيز مهم است: اول اينكه آن چيزى كه در ذهن ماست، عملاً خداست. و دوم اينكه رفتار پرستشگرى ما به چه سمتى است؟ بحث جهاد اكبر، يعنى اينكه مبارزه با نفس، آن قدر مهم است كه از مبارزه در راه خدا مهمتر است. علت، اين است كه اين نقش (نفس) مىتواند جاى خدا را براى ما بگيرد. وقتى بخواهيم بدانيم خداى واقعى ما كيست، بايد به رفتارهاى پرستشگرى خودمان نگاه كنيم.
رابطه با خداوند، سه خصوصيت دارد كه در هيچ رابطهاى وجود ندارد: اول اينكه خدا هميشگى است. شب و روز و نيمهشب و سحر و كلاً هر زمانى كه بخواهى، در برابر توست. هميشه بوده و خواهد بود. هر لحظه كه او را بخواهى، او هست و هيچوقت نيست كه نباشد. دوم اينكه قادر مطلق، اوست. يعنى هر چيزى كه بخواهى، خداوند، قادر به انجام دادن آن است. هيچ محدوديتى ندارد.
انسان در رابطه با خداوند، هيچ محدوديت زمانى ندارد. از طرفى هر چه بخواهد، خداوند مىتواند انجام دهد. سوم، عشق نامشروط است. خداوند بدون هيچ قيد و شرطى به انسان، عشق مىورزد. ما را بدون شرط مىپذيرد. پس عالىترين سطح ارتباطىاى كه انسان در آن ذوب مىشود و به آرامش مىرسد و آن آرامش مطلق كه همگى دنبال آن هستيم، رابطه با خداست.
من هم سپاسگزارم. سلامت و موفّق باشيد.