مجلات >حديث زندگى>شماره 24

زندگى خوب، بر پايه ارتباط صحيح، شكل مى‏گيرد

(گفتگو با ابوالفضل تقى‏پور، كارشناس ارشد روان‏شناسى بالينى و مشاور)

به كوشش: محمّدحسين قربانى

[ابوالفضل تقى‏پور، 36 ساله، كارشناس ارشد روان‏شناسى بالينى از انستيتو روان‏شناسى تهران، استاد دانشگاه‏هاى آزاد و پيام نور قم، مشاور فعّال در صداى مشاور سازمان بهزيستى (تلفن 148)، متأهّل و داراى دو فرزند است.]

جناب آقاى تقى‏پور! به نظر شما، به عنوان يك كارشناس، آيا مى‏توان بحث ارتباط با ديگران را با مقدمه‏اى درباره شناخت فرد از خودش و ارتباطش با خودش يا به تعبيرى «خودسازى» شروع كرد؟

بله؛ حتماً! ميل به تكامل، در همه انسان‏ها هست، در هر حوزه‏اى كه باشند: هنرمندان، تجّار، پيشه‏وران، سياستمداران، ورزشكاران و به طور كلّى همه به دنبال تكامل و پيشرفت هستند كه البته شرايط و لوازم خاصى را هم نياز دارد و مسيرى باز و ساده نيست. در هر رشته‏اى، پيشرفت، نياز به حركت و لوازم خاصّ آن و منابع دارد. انسان‏ها، موجودات ناقصى هستند و در بسيارى از موارد، نقص‏هاى ما مى‏توانند موانعى در مسير تكامل ما باشند. از طرفى هم توانايى‏هاى بالقوه زيادى داريم كه براى بالفعل شدن، كافى نيست كه تنها موانع از سر راه آنها برداشته شوند؛ بلكه بايد تسهيلاتى هم فراهم شود تا توانايى‏هاى بالقوّه، بالفعل شوند. خودسازى مى‏تواند در اين زمينه كمك شايانى به ما كند.

خود سازى، كمك مى‏كند تا ضعف‏ها را بشناسيم، آنها را رفع كنيم و سپس آنها را به نقطه قوّت تبديل كنيم و نقاط قوت را هم بشناسيم و آنها را توقيف كنيم. خودسازى از اين جهت كه مى‏تواند سرعت حركت ما را در مسيرى كه به سمت كمال داريم، افزايش دهد، اهميت دارد. مثلاً يك وكيل، بايد خوب و مستدل صحبت كند. پس بايد برود و تكنيك‏هاى روانى سخنورى و منطق را فرا بگيرد و نقايص خود را برطرف كند تا بتواند موفّق باشد. اگر توانايى بالقوّه زيادى در فرد باشد، ولى بالفعل نباشد، خودشناسى براى بالفعل شدن آن، كمك مى‏كند و سرعت حركت فرد را در رسيدن به هدف، بالا مى‏برد.

همه افراد، نيازمند آن هستند كه خودآگاهى‏شان را بالا ببرند و بين احساسات، افكار، نيازها، رفتارها، و شرايطى كه به‏طور واقعى در زندگى همگان جريان دارد، هماهنگى ايجاد كنند.

چه راه‏كارهايى براى بهتر بودن رابطه فرزندان با والدين، پيشنهاد مى‏كنيد؟

جواب شما را با توجه به نظريه اِريك برن مى‏دهم. او در اجزاى شخصيت، به سه نوع «من» معتقد است: منِ كودك، منِ بالغ و منِ والد. در دوران اول كودكى، من كودك، كاملاً مسلط است. از 5 تا 6 سالگى تا حدود بلوغ، من بالغ، مجال تسلط پيدا مى‏كند و بعد از آن، من والد، خودش را نشان مى‏دهد. به عقيده پيامبر(ص)، والدين، تا پايان 6 سالگى بايد كودك را سرور خودشان بدانند. بعد از پايان 6 سالگى تا دوره بلوغ را دوره اطاعت و پذيرش و بعد از آن را دوره مشاوره و القائات مى‏نامند.

در دوره اول، والدين بايستى به فكر ارضاى نيازهاى منِ كودك باشند. در دوره دوم بايد بايدها و نبايدها و درست‏ها و نادرست‏ها را در ذهن كودك، جا بيندازند (البته با كمك مدرسه) و در نوجوانى و جوانى، انتظار مى‏رود كه من بالغ، رشد كند. نوجوان هم تلاش مى‏كند نشان دهد كه بزرگ شده است. او يك آدم بزرگ است.

برن مى‏گويد: بايد در سن نوجوانى و جوانى، رابطه والدين با فرزند خود، رابطه بالغ با بالغ باشد. والدين ديگر نبايد رابطه من كودك با من بالغ داشته باشند. مگر در موارد استثنايى. در رابطه بالغ - بالغ، طرفين به هم امر و نهى نمى‏كنند؛ بلكه نظرات يكديگر را مى‏پُرسند؛ براى نظر يكديگر اهميت قائل هستند و در مسائل مختلف به جاى اين‏كه فقط يك راه‏حل را مطرح كنند، اجازه مى‏دهند هر عضو خانواده، يك راه‏حل مطرح كند و نهايتاً با مشورت، يك راه‏حل را برمى‏گزينند.

مثلاً خانواده‏اى مى‏خواهند بروند تفريح. اگر فرزند، زير 6 سال باشد، رابطه والد - كودك است. پس والدين هستند كه تصميم مى‏گيرند كجا بروند؛ ولى اگر نوجوان يا جوان باشد، او هم صاحب‏نظر مى‏شود و نظر مى‏دهد. اصل كلى رابطه در محدوده سنى جوانى، بايد داشتن رابطه بالغ - بالغ باشد.

رابطه مناسب با همسر، چگونه رابطه‏اى است؟

مقدمتاً بايد گفت كه هيچ اصل كلّى‏اى در اين زمينه وجود ندارد. هر زوجى، منحصر به فرد هستند و در مشاوره بايد منحصر به فرد بودن زوج‏ها لحاظ شود. پس هر مشاوره‏اى متفاوت است. سؤال شما خيلى كلّى است و من سعى مى‏كنم طورى صحبت كنم كه خواننده بتواند با توجه به شرايط خودش نتيجه‏گيرى كند.

يك اصل مهم در اين رابطه، اصل «نرخ رضايت - نارضايتى» است. برخى روان‏شناسان، اين اصل را اصل «پاداش - تنبيه» هم نام‏گذارى كرده‏اند. يعنى: ما مادام كه خودمان با خودمان رابطه داريم، آزادى عمل بيشترى داريم؛ براى اين‏كه تمام اعمال را آن طور كه دوست داريم، انجام مى‏دهيم؛ امّا به محض اين‏كه پاى يك نفر ديگر به وسط مى‏آيد (كه از نظر شخصيتى متفاوت است، از نظر علايق ممكن است تفاوت‏هايى با ما داشته باشد و همچنين از نظر فكرى و خانوادگى و از جهات ديگرى، با ورود چنين فردى، خواه‏ناخواه، بعضى موارد اصطكاك‏زا به‏وجود مى‏آيد. مثلاً ممكن است كارهايى او بخواهد انجام دهد كه مورد رضايت ما نباشد يا ما بخواهيم كارى بكنيم كه چندان مورد رضايت او نباشد.

طبيعى است كه زن و شوهرهايى كه با دقت كافى همديگر را انتخاب مى‏كنند، انتظار مى‏رود كه مشتركات زيادى با هم داشته باشند؛ ولى هيچ زوجى نيستند كه 100% چيزهاى كه در يكى از آنها ايجاد رضايت مى‏كند، در ديگرى هم همين طور باشد. خواه‏ناخواه، مواردى پيش مى‏آيد كه وقتى يكى از اين دو نفر، راضى است، ديگرى ناراضى باشد.

انتظار مى‏رود در يك رابطه زناشويى صحيح و متعادل، نرخ رضايت و نارضايتى در طرفين، تعادل داشته باشد و به نفع رضايت طرفين، سنگينى كند. مرد يك ترازوى دو كفه براى خودش دارد و زن هم همين‏طور. نبايد ترازوى زن، كفه رضايتش سنگينى كند و براى مرد، كفه نارضايتى‏اش، وگرنه، با گذشت زمان، اندكى صداى نارضايتى مرد درمى‏آيد و يا بالعكس.

مثلاً مردى كه تمايل دارد هفته‏اى سه يا چهار بار به پدر و مادرش سر بزند، خودش راضى است و فكر مى‏كند لزوماً خانمش هم بايد راضى باشد. خانمش يك‏بار يا دو بار راضى مى‏شود؛ ولى كم‏كم و به مرور زمان، كفه نارضايتى خانم، سنگينى مى‏كند. يا مثلاً در خانه، خانم مى‏خواهد سريال ببيند و آقا برنامه ورزشى. خانم به نفع آقا كنار مى‏كشد؛ ولى كفه نارضايتى‏اش سنگين مى‏شود. با گذشت زمان و با اين سنگينىِ نارضايتى در كفه ترازوى خانم و رضايت در ترازوى آقا، اين زوج، دچار مشكل مى‏شوند.

بنابراين، در يك رابطه زناشويى صحيح، طرفين، خواسته‏ها و تمايلات و برنامه‏هايشان را تعديل مى‏كنند، مُنتها در جهت رضايت دوجانبه و كاهش نارضايتى دوجانبه.

همين‏طور، در يك رابطه خوب، زن و شوهر بايد با هم و با مشورت يكديگر برنامه‏ريزى كنند؛ طورى كه هم رضايت مرد و هم رضايت زن را به همراه داشته باشد. به عنوان مثال، يك جدول درست مى‏كنيم. مرد، برنامه‏هاى مطلوب و زن، نيز برنامه‏هاى مطلوبش را مى‏نويسد. برنامه‏هايى كه مورد رضايت طرفين است، طبيعتاً در تدوين برنامه زندگى مشترك، لحاظ مى‏شوند.

هر حركتى كه يكى از زوجين با آن مشكل دارد، بايد به بحث و گفتگوى دو نفره گذاشته شود. آيا صلاح است برنامه‏اى را كه يكى از زوجين عميقاً به آن علاقه‏مند است، حذف كنيم يا اين‏كه مى‏شود او هم به برنامه‏اش برسد و ديگرى مقدار نارضايتى‏اش را كم كند. در اين صورت، زوج ناراضى بايد به آن كار، يك معناى مثبت بدهد تا او هم اندكى راضى بشود و از طرفى زوج راضى بايد كمى احساس رضايتش را در مورد آن كار، كم كند تا به توافق برسند.

مثلاً اگر خانمى دوست دارد به سينما برود و آقا دوست ندارد، اگر صلاح ديدند كه حتماً به سينما بروند، آقا بايد به سينما يك معناى خوب بدهد تا مثل قبل، از اين كار، متنفّر نباشد و خانم هم بايد مقدار سينما رفتنش را كم كند. اين، يك حركت به سمت يكديگر است. به اين روش، كفه رضايت هر دو زوج، سنگين مى‏شود. زوج‏هاى مشكل‏دار، يا هر دو كفه نارضايتى‏شان سنگين است و يا يكى از زوجين، راضى و ديگرى ناراضى است. در زندگى، هميشه با قانون نمى‏شود جلو رفت. گاهى مديريتْ لازم است.

دوست خوب كيست و يك رابطه مناسب با دوست چگونه بايد باشد؟

اصولاً اشتباهى كه اكثر روابط دوستانه را به شكست مى‏كشاند، اسطوره‏سازى در روابط دوستانه است. بايد اين اسطوره‏ها از بين بروند. طرفين يك دوستى، بايد متناسب با واقعيت پيش بروند. اسطوره در دوستى، شكل ايده‏آل شده يك رابطه است با ديگرى. به عنوان مثال، دوست خوب، كسى است كه هر وقتْ او را نياز داشتى، به تو كمك كند. ديد اسطوره‏اى مى‏گويد: «در تمام مواردى كه من مشكل دارم، دوستم بايد به كمكم بيايد». اين اشتباه است. اگر ما كمكى خواستيم و دوستمان نتوانست كمكمان كند، آيا ديگر آن فرد، دوست ما نيست؟ آيا ناتوانى او، به رابطه ما مشكل و خلل وارد مى‏سازد؟ اكثر افراد در جامعه ما دوستان صميمى ندارند و رابطه‏ها سطحى است؛ چون اسطوره‏ها به دليل اين‏كه مطابق با واقعيت ما انسان‏ها نيستند، ما را از هم دور كرده‏اند.

خداوند مى‏فرمايد: «ما هيچ نَفْسى را تكليف نمى‏كنيم مگر به اندازه وسعش». هر فردى يك ظرفيتى دارد. وقتى اسطوره‏سازى مى‏كنيم، روى ديگرى بيش از ظرفيتش حساب مى‏كنيم؛ او را بيش از ظرفيتش دوست مى‏كنيم و طبيعتاً بيش از ظرفيتش از او توقع خواهيم داشت. اين توقع، با گذشت زمان، ديده مى‏شود كه طرف مقابل نمى‏تواند توقع ما را برآورده كند و در آن صورت، ديگر دوست اسطوره‏اى ما نيست و ما به دنبال دوست ديگر مى‏رويم. يك دوست اسطوره‏اى هم اگر پيدا شود، بدون شك، آن دوست اسطوره‏اى در يك جاى ديگرى كم مى‏گذارد يا كم مى‏آورد يا كس ديگر را ناراضى مى‏كند تا شما راضى‏تر شويد.

شكل صحيح رابطه با دوستان، خواستن دوستانى است مطابق با واقعيتشان. يك رابطه دوستانه صحيح، رابطه‏اى است كه منافع هردو طرف در آن لحاظ شود و در آن، توقعاتى كه از يكديگر داريم، منطقى باشند، و در سطح ظرفيت طرفين باشد و بخصوص اجبارى در اين رابطه نباشد و آزادى و انتخاب در آن باشد.

در رابطه دوستانه نبايد تعارف كرد. در رابطه دوستانه بايد بدون تعارف، نيازها گفته شود و ديگرى هم بايد ظرفيت پذيرش و شنيدن اين حرف‏ها را داشته باشد. اختيار، آزادى و عدم اجبار بايد حتماً در رابطه‏هاى دوستانه لحاظ شود.

با افرادى كه مخالف فكرى ما هستند، چگونه رفتار كنيم؟

با توجه به پاسخ قبلى، در اين مورد هم اسطوره‏اى ديده مى‏شود. اعتقادات غلط، مشكل‏زاست. ما (به اقتضاى تربيت فرهنگى و اجتماعى‏مان) فكر مى‏كنيم هر چه مى‏گوييم بايد طرف مقابل قبول كند. لذا اكثر ما دنبال انسان‏هاى موافق خودمان مى‏گرديم. در يك رابطه صحيح با انسان‏هاى مختلف، به طور طبيعى پيش‏بينى مى‏شود كه ما با بعضى چيزهاى طرف مقابل مخالف باشيم و او نيز احتمالاً با بعضى از چيزهاى من مخالف خواهد بود. اگر اين حق، مخالفت دوطرفه داده شود، اين، خودش باعث مى‏شود كه رابطه‏اى دوستانه و محكم ايجاد شود. رابطه‏اى كه در آن، دو نفر با بعضى اعتقادات هم مخالف‏اند، ولى با يكديگر مسالمت‏آميز زندگى مى‏كنند. در اين رابطه‏ها به خاطر يك صفت يا يك كار كه ما با آن مخالفيم يا طرف مقابل با ما مخالف است، اين رابطه‏ها به‏هم نمى‏خورد.

در جهان، سيستمى حاكم است متشكل از اجزاى مختلف كه اگر اين اجزا در كنار هم باشند، جهان تشكيل مى‏شود و ثبات و دوام دارد. يك نيرو اين جهان را به طرف خود و نيرويى ديگر به طرف ديگر مى‏كشد. براى اين‏كه اين جهان به حيات خود ادامه دهد، لازم است اين اجزا كه گاهى در مقابل هم قرار مى‏گيرند، هر دو وجود داشته باشند. پس شب بايد باشد تا روز، معنا بگيرد. اگر روشن فكر كنيم، كسانى را كه تاريك فكر مى‏كنند، دوست خواهيم داشت؛ چون آن زمان، آنها مكّمل ما هستند. پس نمى‏توان انتظار داشت كه 100% افراد، روشن فكر باشند؛ چون جهان، سيستمى از اجزاى مختلف است كه حتى گاهى در تضاد با هم هستند.

در يك زندگى مطلوب كه اسطوره‏اى نيست و مطابق واقعيات است، ما مخالف خود را دوست داريم و خوش‏حاليم كه او در كنار ما هست؛ چون با وجود اوست كه ما رشد مى‏كنيم. پس مثلاً طرفداران پرسپوليس، استقلالى‏ها را دوست دارند؛ چون با وجود آنهاست كه تشويق پرسپوليس، معنادار و جالب مى‏شود و بالعكس.

مشكل، زمانى پيش مى‏آيد كه كسانى بخواهند مخالف را حذف كنند. اين افراد، واقف نيستند به اين‏كه وجود مخالف، باعث رشد خواهد بود. اصولاً تمام تئورى‏هاى علمى‏اى كه در طول تاريخ تحوّل پيدا كرده‏اند، به واسطه اين بوده كه كسانى با آنها مخالفت كرده‏اند. در قرون وسطا، در اروپا، رشد وجود نداشت؛ چون افراد حاكم، به حذف مخالفان پرداختند و به بهانه اين‏كه نظرات شما دانشمندان، پايه‏هاى دين مسيح را خواهد لرزاند و در تقابل با آن قرار دارد و مسيحيت را به انحراف خواهد كشاند، اجازه حرف زدن به كسى نمى‏دادند. بعدها رنسانس شد و حالا مى‏بينيم كه غرب، چه‏قدر از نظر علمى رشد كرده است. يازده قرن در اروپا، مخالف، اجازه حرف زدن پيدا نكرد و اروپايى‏ها در جهل و بى خبرى و جنگ، غوطه مى‏خوردند. در ايران هم همين‏طور بوده است. هر زمان كه مخالف، عرصه‏اى و مجالى براى حرف زدن نداشت، كشور، دچار ركود شد.

در شكل صحيح ارتباط با مخالف، ما، هم به مخالفمان هويت مى‏دهيم و مى‏پذيريم كه هستند و حق مى‏دهيم كه آنها مخالف باشند و هم اين‏كه مى‏گرديم به دنبال مخالف‏ها تا از نظرات آنها باخبر شويم.

در روان‏شناسى اجتماعى، معتقدند كه گروه‏هايى كه مخالف‏خوان نداشته باشند، دچار تحجّر خواهند شد، مثل گروه هيتلر. اگر در اين گروه‏ها مخالف وجود داشت و نظر مى‏داد، چه بسا آن فاجعه‏ها صورت نمى‏پذيرفت. ما به مخالف، اجازه حرف زدن مى‏دهيم تا با هم رشد كنيم. البته او هم بايد به ما حق بدهد (به عنوان مخالف خودش) و اجازه صحبت كردن بدهد و اجازه مخالفت كردن هم بدهد.

در رابطه زناشويى هم مخالفت، طبيعى است. اگر شما وارد جمعى شُديد كه ديديد همه افراد در بحث از يك موضوع همگى موافق‏اند، بدانيد كه به احتمال زياد، هيچ‏كدام از آنها اين موضوع را نفهميده‏اند؛ چون در يك رابطه طبيعى، انسان‏ها، در خيلى موارد، ممكن است با هم اختلاف‏نظر داشته باشند و اين، نتيجه طبيعى موهبت تفكّر و تعقّل است كه مرز نمى‏شناسد.

در اطراف ما، موضوعات و ماهيت‏هاى زيادى هستند كه هنوز علم به شناخت آنها نرسيده است و ما به نام «ماوراء» از آنها ياد مى‏كنيم. چگونه مى‏توان با اين موضوعات، ارتباط برقرار كرد؟

بسيارى از فلاسفه در طول تاريخ، هم به جسم و هم به روح، معتقد بودند و روح، چيزى است غيرمادى. پس همان طور كه ما با يكديگر به عنوان انسان ارتباط داريم، روح‏هايمان نيز با يكديگر در ارتباط است و يك ارتباط روحى - روانى در ميان ما برقرار است. با توجه به تحقيقات دانشمندان، تمام موجودات مادّى در جهان، يك شعاع مغناطيسى در اطراف خود دارند و يك نوع سيگنال‏هاى مغناطيسى به جهان، ساطع مى‏كنند. چيزهاى زيادى است كه چه بسا وجود دارند و ما يا مهارت به كارگيرى آنها را نداريم و يا ابزارش را (مثل وسائلى كه سال‏ها قبل نبودند). جهان، همان جهانى است كه 2000 سال قبل بوده است؛ ولى قبلاً از اوّلين ابزارها و نيروها (مثلاً دستگاه‏هاى راديولوژى و اشعه ايكس) استفاده نمى‏شده‏اند. پس در جهان ما، بسيارى چيزها وجود دارد كه نه ما به وجود آنها واقفيم و نه ابزار استفاده از آنها را داريم، همچنان كه هزار سال پيش، جاذبه زمين، شناخته نمى‏شد و محاسبه هم نمى‏شد.

ما بايد بپذيريم كه آنها وجود دارند و هر چيزى كه وجود دارد، مى‏تواند منشأ اثر باشد. آنچه كه هست، مى‏تواند نقش ايفا كند و ما بايد اين را بپذيريم. پس ما مى‏توانيم با آنها ارتباط برقرار كنيم. گاهى با قوانين و قواعد فيزيكى (مادّى) نمى‏توان يك پديده را تبيين كرد. چه چيزى اين سناريوى جهان را هدايت مى‏كند؟ آيا صرفاً با قوانين مادّى مى‏توانيم پديده‏ها را تبيين كنيم؟

به نظر مى‏رسد همان طور كه ما امروز نسبت به انسان‏هاى سال‏هاى قبل، به خيلى چيزهاى غيرمادى پى برده‏ايم و از آنها استفاده مى‏كنيم، قطعاً چيزهايى هست كه انسان‏هاى آينده مى‏توانند كشف كنند و از آنها استفاده كنند. ما انسان‏هاى امروزى، حداقل مى‏توانيم در فكرمان با آنها ارتباط برقرار كنيم.

تو آنى خواهى شد كه فكر مى‏كنى! اين حرف را بسيارى از روان‏شناسان مى‏گويند: «تو زندگى خود را در ذهنت مى‏سازى». اعتقاد داريم كه وقتى ما مى‏خواهيم در آينده كار كنيم، سيگنال‏هايى از خود مى‏فرستيم كه اين سيگنال‏ها در جهان، باقى خواهند ماند و اين انرژى‏ها از بين نمى‏روند و اين سيگنال‏ها مى‏روند و مى‏روند و در جايى از جهان، جايى براى خود باز مى‏كنند و مثل بوم رنگ، يك روزى به ما برمى‏گردند.

بنابراين، جهان را نبايد صرفاً يك جهان فيزيكى بدانيم؛ جهان، شامل فيزيك و متافيزيك است و همه بايد ارتباطى با توجه به واقعيت جهان با جهان برقرار كنيم، مثل داشتن پارتى در اداره. مادام كه او هست، وقتى ما بخواهيم در آن اداره شاغل شويم، وجود اين پارتى به ما آرامش مى‏دهد. اگر اين شناخت نبود، اين آرامش خيال نبود.

تعميم اين مطلب به جهان، به اين صورت است كه: اوّلاً در جهان، نيروهايى هست كه بالقوه‏اند. ثانياً آن نيروها به موقع عمل خواهند كرد و سيستم جهان را هدايت خواهند نمود؛ جهانِ مبتنى بر نظم كه تمام اجزاى آن دقيق است. وقتى به جهان مطمئن باشيد، آرامش خيال خواهيد داشت. ما در جريان زلزله بم ديديم كه به يكباره توانايى‏هاى بالقوه جامعه ما پيدا شدند و بالفعل شدند و به كمك مردم شتافتند. به قول ويليام جِيمز: «بسيارى از انسان‏ها، در محدوده بسيار باريكى از وجود بالقوه خودشان زندگى مى‏كنند. مَثَل آنها مَثَل انسانى است كه از تمام توانايى‏هاى بالقوه خودش صرفاً از انگشت كوچك خودش استفاده مى‏كند» و مى‏گويد: «در بحران‏ها و گرفتارى‏ها و مشكلات است كه توانايى‏هاى بالقوه ما به كمك ما خواهند آمد» و به اعتقاد من، توانايى‏هاى بالقوه جهانى كه ما در آن زندگى مى‏كنيم، به كمك ما خواهند آمد.

ارتباط درست با خدا چگونه ارتباطى است؟

در قرآن داريم كه انسان، فطرتاً موجودى است خدايى. ما وقتى به خودمان مراجعه مى‏كنيم، متوجه مى‏شويم كه در دوره‏هاى مختلف زندگى، از بين همه چيزهايى كه به دنبال آن هستيم، يك چيزى منزلت بالاتر دارد و مهم‏تر است. مثلاً در دوره تولد تا دو سالگى، شير مادر. كودك، انگار كه شير مادر را مى‏پرستد! رابطه با خدا را بر اساس رفتارهاى پرستشگرى مى‏توان تحليل كرد.

در ارتباط با خدا، دو چيز مهم است: اول اين‏كه آن چيزى كه در ذهن ماست، عملاً خداست. و دوم اين‏كه رفتار پرستشگرى ما به چه سمتى است؟ بحث جهاد اكبر، يعنى اين‏كه مبارزه با نفس، آن قدر مهم است كه از مبارزه در راه خدا مهم‏تر است. علت، اين است كه اين نقش (نفس) مى‏تواند جاى خدا را براى ما بگيرد. وقتى بخواهيم بدانيم خداى واقعى ما كيست، بايد به رفتارهاى پرستشگرى خودمان نگاه كنيم.

رابطه با خداوند، سه خصوصيت دارد كه در هيچ رابطه‏اى وجود ندارد: اول اين‏كه خدا هميشگى است. شب و روز و نيمه‏شب و سحر و كلاً هر زمانى كه بخواهى، در برابر توست. هميشه بوده و خواهد بود. هر لحظه كه او را بخواهى، او هست و هيچ‏وقت نيست كه نباشد. دوم اين‏كه قادر مطلق، اوست. يعنى هر چيزى كه بخواهى، خداوند، قادر به انجام دادن آن است. هيچ محدوديتى ندارد.

انسان در رابطه با خداوند، هيچ محدوديت زمانى ندارد. از طرفى هر چه بخواهد، خداوند مى‏تواند انجام دهد. سوم، عشق نامشروط است. خداوند بدون هيچ قيد و شرطى به انسان، عشق مى‏ورزد. ما را بدون شرط مى‏پذيرد. پس عالى‏ترين سطح ارتباطى‏اى كه انسان در آن ذوب مى‏شود و به آرامش مى‏رسد و آن آرامش مطلق كه همگى دنبال آن هستيم، رابطه با خداست.

جناب آقاى تقى‏پور! از اين‏كه وقت گران‏قدرتان را در اختيارمان قرار داديد، بسيار سپاس‏گزاريم.

من هم سپاس‏گزارم. سلامت و موفّق باشيد.