| مجلات >حديث زندگى>شماره 24 |
مصطفى گلسرخ
ما يه فروشگاه راه انداختهايم كه چشمتان روز بد نبينه! سليقههاى رنگ و وارنگ مشترىهاى ما به اندازه يه جعبه مداد هزار رنگ، تنّوع دارن. و ما ناچاريم با مشترىهامون زندگى مىكنيم. اين مشترىها مگه مىذارن كسى زندگى هم بكنه؟! اين چه زندگيه؟ اينم شد زندگى؟
حالا بَر نخوره بهتون. همه، شما باشن؛ كاشكى اينطورى بودن! (به خودتون وَر ندارين ديگه جَوگير خوب نيست).
حكايت ما، حكايت رئيس راديو و تلويزيون است! واسه چى؟ خوب معلومه. اصلاً يكى از مهمترين شرايط اداره تلويزيون و راديوى وطنى، همينه. چيه؟
مىدونى؟ يه جعبه جادويى و هفتاد ميليون سليقه كه از رنگ جليقه آقاى مجرى تا تُن صداى خانم بازيگر، با ذرّهبين، ايراد مىگيرن.
حالا توى مغازه ما با اون همه مشترىهاى جورواجور، از كش سر و خوشبو كننده زير بغل گرفته تا جديدترين وِرژن كارتون شِرِك؛ از رنگ پوست پيازى لاك ناخن تا عروسك سندى و خروپف، آدامس گاز گير و مارمولك چندشآور و سوسك پمپى، پيدا مىشه!
همه اينارو بذارين كنارِ كلّى كتاب روانشناسى و ادبيات و رمان كه خوانندههاى خفنى هم داره.
اينا تنوّع جنساى مغازه؛ امّا تنوّع تيپ و شخصيتها كه نگو و نپرس.
آقاهاى تحصيلكرده با يقه اتو كشيده و پيشونى برّاقشون ميان و كلّ قفسهها رو ورانداز مىكنن و با يه انگشت سبّابه، غبار روى كتابها رو به رُخ ما مىكشن.
خانوم خونهدار و همسايه مغازه كه انگار فقط دو سه دقيقه فرصت دارن و بايد برگردن خونه؛ چون كه بچّهشون روى گاز ... ببخشيد، غذاشون سر چراغ داره جزغاله مىشه. و تو همون لحظه هم ارزونترين و بهترين جنس مغازه رو با بيشترين تخفيف ممكن و ناممكن، مىخوان بگيرن و برن.
بر و بچ هم كه نگو! آدم حاضره از دست اونا پناه ببره به زلزله تسونامى. هشتاد نفر كه مىشن، يهو تصميم مىگيرن بيان و رو سر مغازه آوارشن. اين چيه؟ اون چنده؟ كِى برامون مىآرى؟ چرا گرونه؟ حالا چرا دستمو گرفتى، مگه من چى ورداشتم؟ مىدونيد گاهى آدم ياد مولوى مىافته كه مىگفت:
گفتند يافت مىنشود گشتهايم ما
گفت آنچه يافت مىنشود آنم آرزوست!
حالا حكايت بعضى از مشترىهاى تريپ سركارى ماست كه ميانْ توى مغازه كه سراغِ چيزى رو بگيرن كه حتمنحتمن اونجا نيست!!! و عمراً اگه پيدا بشه.
يه سرى از دوستان هم كه به توصيه پزشكان روان، با آدماى خندهرو رابطه خاصّى برقرار مىكنن. توى شناسايى اونها نبايد بىدقتى بكنى! قضيه چيه؟ چهطورى؟! ببين. كافيه از توى لبهاى فروشنده، يه تبسمى، يه لبخند ناقابلى، چيزى، زده باشه بيرون. خدا اون روز رو نياره! نسيه برد نشون كه شك نداره. تازه اگه كمِ پول نذارن و تهديدت نكن كه ديگه نه خودشون ازت خريد مىكنن و نه مىذارن كسى بياد اينجا و مشترى بشه.
اين هم از عواقب عذابآور و گريهآور خنده توى مغازه! مىدونى؟ يه شانسى كه ما مغازهدارها داريم اينه كه به دردهاى بزرگ و فلسفى كه بشر مبتلا به اوناس و هنوز هم راهحلّى و درمانى واسشون پيدا نكرده و دربهدرِ يه علاجه، هيچ وقت گرفتار نمىشم. نمونهاش مسئله بسيار بزرگى كه يقه فلاسفه اگزيستانسياليست و پُست اگزيستانسياليست (اين كلمه را در هيچ كتاب تاريخ فلسفه پيدا نخواهيد كرد؛ نوبر و تك است) رو وِل نكرده و نخواهد كرد: «تنهايى».
آره داداش. ما هيچوقت دچارش نخواهيم شد؛ حتّى اگه بخواهيم. مىدونى چيه؟ حالا مىگم. تا حالا شده برى توى يه مغازه ببينى نوشته: توقف بىجا مانع كسب است؟ فكر نكنى يَنى اينكه آقا نَشين هى فك بزن و مُخ ما رو خالى كن توى فُرقون. OK؟
خوب. حالا نتيجهگيرى اخلاقى و فلسفى و روانشناسى اين جمله اينه كه در جاى مناسب توقّف كن و «بىجا» نَايست. واضحه؟ نه اينكه برو و نَايست.
چون بودن و ايستادن و صحبت كردن مشتريان، هميشه و هميشه، مايه رفع تنهايى و درمان درد آدمه. حتّى وقتى صد نفر تو سر و كلّه هم مىزنن و تو نمىدونى جوابِ كدوم يكيشون رو بدى؟ ما هيچوقت تنها نمىمونيم.
ديگه جونم براتون بگه از اينكه ما درسهاى زندگى زيادى رو از مشترىهامون مىگيريم. مثلن درس مقاومت و پشتكار داشتن توى راه زندگى. چه طورى؟ خوب وقتى يه مشترى الآن يه جنسى رو سفارش داده، بهش گفتن كه پسفردا بياد بگيره و ببره، امّا از يك ساعت بعد تا خودِ پسفردا، هر يك ساعت يهبار مىآد درِ مغازه و سراغ وسيلش رو مىگيره و تو حس مىكنى بايد كسى توى مايههاى سمج يا خرمگس يا بگو زنبورعسل طرفى، معلومه كه ناخودآگاه يا خودآگاه، ياد مىگيرى كه «گير» باشى. اونم گير سهپيچ. كم نيارى و جا نزنى و تو هر قضيهاى، حسابى مقاومت و مبارزه كنى.
مغازه، واسه ما كلاس زندگيه. اصلن خود زندگيه.
ما با مشترىهامون زندگى مىكنيم.