مجلات >حديث زندگى>شماره 24

ماه، هميشه پشت ابر نمى‏ماند

لئو تولستوى

مترجم: مهدى فلّاح

در شهر ولاديمير، بازرگان جوانى به نام «آكسنوف» زندگى مى‏كرد. او دو مغازه و يك خانه داشت. آكسنوف، جوانى خوش‏سيما با موهاى مجعّد طلايى رنگ بود. او چشم و چراغ هر مجلس و نخستين كسى بود كه با صداى دلنشين خود، شروع به آواز خواندن مى‏كرد. جوان‏تر كه بود، گاهى بيش از حد مى‏نوشيد و از خود بى‏خود مى‏شد؛ امّا بعد از ازدواج، اين كار را كنار گذاشت و به زن و زندگى‏اش پرداخت.

در يكى از روزهاى تابستان، آكسنوف، مجبور بود براى شركت در بازار مكاره، عازم «نيژنى» شود. وقتى مى‏خواست با زن و و فرزندانش خداحافظى كند، زنش به او گفت: «ايوان ديميتريويچ، امروز نرو! ديشب خواب بدى براى تو ديدم!».

آكسنوف، پيش خود خنديد و گفت: «نكند مى‏ترسى به جاى شركت در بازار مكاره، دنبال خوش‏گذارانى بروم؟».

- نمى‏دانم از چه مى‏ترسم؛ فقط مى‏دانم كه خواب عجيبى بود. تو از شهر ديگرى بازگشته بودى و وقتى كلاه از سرت برداشتى، ديدم كه موهايت همه سفيد شده بود.

آكسنوف خنديد و گفت: «معناى خوابت اين است كه سود زيادى عايدم خواهد شد. خواهى ديد كه بخت، با من يار خواهد بود و هديه‏هاى گران‏بهايى برايتان خواهم آورد».

آن گاه خداحافظى كرد و رفت.

نيمى از راه را رفته بود كه دوست بازرگانش را ديد و شب را در جايى بيتوته كردند. آنها چاى نوشيدند و در اتاق‏هايى چسبيده به هم خوابيدند. آكسنوف، دوست نداشت مدتى طولانى بخوابد. نيمه‏شب از خواب برخاست و چون مسافرت در هواى خنك، آسان‏تر بود، سورچى را بيدار كرد و به او گفت كه اسب‏ها را زين و يراق كند. سپس به اتاق پوشيده از دوده مهمان‏خانه‏دار رفت. حسابش را پرداخت و به راه افتاد.

بعد از آن‏كه مسافت زيادى پيمود، بار ديگر توقف كرد، به اسب‏ها غذا داد و در ايوان جلو مهمان‏خانه، به استراحت پرداخت. هنگام شام، به ايوانِ پشتى مهمان‏خانه رفت، سماورى تقاضا كرد، گيتارى گرفت و شروع به زدن كرد. ناگهان كالسكه‏اى كه زنگ‏هايش را به صدا درآورده بود، به سوى مهمان‏خانه آمد. يك افسر و دو سرباز از كالسكه پايين آمدند. افسر به سوى آكسنوف رفت و از او پرسيد كه كيست و از كجا آمده است. آكسنوف آنچه افسر مى‏خواست بداند به او گفت و از او دعوت كرد كه اگر مايل است با او چاى بنوشد؛ امّا افسر، به بازجويى خود ادامه داد: «ديشب كجا خوابيدى؟ تنها بودى يا بازرگان ديگرى همراهت بود؟ صبح امروز هم بازرگان را ديدى؟ چرا صبح به آن زودى راه افتادى؟».

آكسنوف در شگفت بود كه چرا افسر، اين سؤال‏ها را از او مى‏پرسد. آنچه را كه روى داده بود باز گفت و سپس افزود: «امّا براى چه مرا بازجويى مى‏كنيد؟ من كه دزد يا راهزن نيستم. من براى كسب و كار سفر مى‏كنم و كارى نكرده‏ام كه به خاطرش مرا سؤال‏پيچ كنيد!».

آن‏گاه افسر، سرباز را صدا زد و رو به آكسنوف گفت: «من كلانتر اين ناحيه هستم و اين سؤال‏ها را از شما مى‏پرسم؛ چون بازرگانى را كه ديشب با او بوديد با گلوى بريده يافته‏اند. وسايلتان را به من نشان بدهيد. او را بگرديد!».

سربازها به اتاق او رفتند، چمدان و كيفش را بيرون كشيدند، آنها را باز كردند و شروع به وارسى كردند. يكدفعه افسر، چاقويى از درون كيف بيرون كشيد و فرياد زد: «اين چاقو مال كيست؟».

آكسنوف نگاه كرد و ديد كه آنها چاقويى خون‏آلود را در كيفش پيدا كرده‏اند و از اين‏رو به وحشت افتاد.

- چرا اين چاقو خون‏آلود است؟

آكسنوف خواست حرفى بزند؛ امّا زبانش بند آمده بود.

- من ... من نمى‏دانم ... من ... چاقو ... من چاقو نداشتم ...

افسر گفت: «امروز صبح، بازرگانى را با گلوى بريده پيدا كرده‏اند. جز شما چه كسى مى‏توانسته اين كار را كرده باشد. در اتاق از داخل، كلون بوده و جز شما كسى درون اتاق نبوده است. توى كيفتان هم چاقويى پيدا كرده‏ايم كه پر از خون است و در حقيقت، گناه از سر و رويتان مى‏بارد. حالا به من بگو چگونه او را كشتى و چه‏قدر پول از او دزديدى؟».

آكسنوف قسم خورد كه اين كار را نكرده و از شب پيش كه با هم چاى نوشيدند، ديگر او را نديده و تنها پولى كه دارد، هشت‏هزار روبل و مال خودش است و چاقو مال او نيست؛ امّا صدايش به لرزه افتاد، رنگ چهره‏اش پريد و از ترس چنان شروع به لرزيدن كرد كه انگار گناه‏كار اصلى خود اوست.

افسر، سربازى را صدا زد و به او دستور داد كه آكسنوف را دست‏بند بزند و سوار كالسكه كند. وقتى دست و پاى او را بستند و سوار كالسكه‏اش كردند، آكسنوف علامت صليب كشيد و شروع به گريه كرد. پول و وسايلش را گرفتند و او را به زندانى در شهرى در همان نزديكى فرستادند و مأمورى به زادگاهش رفت كه ببيند آكسنوف چگونه مردى است. تمام بازرگانان و ساكنان شهر گفتند كه در جوانى گاهى مى گسارى مى‏كرده؛ امّا مرد خوبى بوده است.

آن‏گاه او را محاكمه كردند و به قتل بازرگانى از شهر ديازان و سرقت دوهزار روبل، متهّم ساختند. زنش غصّه‏دار شد و نمى‏دانست چه فكرى بايد بكند. بچه‏هايش كوچك بودند و يكى از آنها هنوز شيرخوار بود. بچه‏هايش را برداشت و به شهرى رفت كه شوهرش در آن زندانى بود. ابتدا او را به زندان راه نمى‏دادند؛ امّا آن‏قدر پيش مسئولان زندان، زارى و التماس كرد تا اين‏كه او را نزد شوهرش بردند. همين كه شوهرش را در ميان دزدها و در لباس زندانيان و در غل و زنجير ديد، از هوش رفت و مدت زيادى بيهوش ماند. وقتى حالش بهتر شد، بچه‏ها را دور خود نشاند، خودش هم كنار شوهرش نشست و شروع كرد به گفتن آنچه در خانه پيش آمده بود و از اتفاقاتى كه براى او افتاده بود پرسيد. او هم شرح واقعه را تمام و كمال گفت.

زن پرسيد: «حالا چه مى‏شود؟».

- بايد براى تزار، عرض‏حال بنويسم. نمى‏توانند بگذارند كه يك انسان بى‏گناه از بين برود.

زنش گفت كه قبلاً عرض‏حالى براى تزار فرستاده است؛ امّا نگذاشته‏اند به دست او برسد.

آكسنوف ساكت ماند و از قبل هم نوميدتر شد.

زنش گفت: «بى‏خود نبود كه خواب ديدم موهايت سفيد مى‏شوند. به ياد دارى؟ نگاه كن، از همين حالا موهايت از غصه سفيد شده. نبايد به اين سفر مى‏رفتى!».

دستش را در ميان موهاى شوهرش فرو برد و گفت: «وانياى عزيزم! من زن تو هستم. به من راستش را بگو. تو اين كار را نكردى؟».

آكسنوف گفت: «تو هم حرف مرا باور نمى‏كنى؟». پس صورتش را با دستانش پوشاند و گريست. در همين هنگام، زندانبانى وارد شد و گفت كه زن و بچه‏هايش بايد بروند. آكسنوف براى آخرين‏بار با خانواده‏اش خداحافظى كرد.

وقتى زن آكسنوف رفت، او نشست و به حرف‏هايى كه با هم زده بودند فكر كرد. وقتى به خاطر آورد كه زنش هم به او بدگمان شده و درباره كشتن بازرگان از او سؤال كرده است با خود گفت: «شكى نيست كه فقط خدا حقيقت را مى‏داند و تنها بايد به او رو آورد و از او طلب بخشش كرد».

از آن پس، آكسنوف از نوشتن عرض‏حال و اميد بستن به اين و آن، دست برداشت و فقط به درگاه خدا دعا كرد. او را به شلاق و كار با اعمال شاقّه محكوم كردند. حكم اجرا شد. او را با شلاق زدند و هنگامى كه زخم‏هاى شلاق جوش خوردند، او را همراه ديگر محكومان، به سيبرى فرستادند.

مدت بيست و شش سال را آكسنوف در اردوگاه‏هاى كار اجبارى سيبرى گذراند. موهاى سرش مثل برف، سفيد شدند و ريش‏هايش بلند، تنك و خاكسترى گشتند. تمام شادابى‏اش را از دست داد. پشتش خميده شد. به آرامى قدم برمى‏داشت. كمتر صحبت مى‏كرد. هرگز لبش به خنده باز نمى‏شد و اغلب به درگاه خدا دعا مى‏كرد.

در زندان، دوختن پوتين را آموخت. با پولى كه از اين راه به دست مى‏آورد، زندگى‏نامه اوليا را خريد و هر زمان كه در زندان، روشنايى به اندازه كافى بود، آن را مى‏خواند. روزهاى تعطيل، به كليساى زندان مى‏رفت و انجيل مى‏خواند و چون هنوز صداى خوشى داشت، در گروه همسرايان به سرود خوانى مى‏پرداخت. مأموران زندان، آكسنوف را به سبب افتادگى‏اش دوست مى‏داشتند و هم‏بندانش او را «پدربزرگ» و «مرد خدا» صدا مى‏كردند. هر وقت درباره اوضاع و احوال زندان عرض‏حالى مى‏نوشتند، ديگر زندانيان هميشه او را مى‏فرستادند كه عريضه را به دست مسئولان زندان برساند و هر وقت دعوايى ميان زندانيان راه مى‏افتاد، هميشه براى داورى نزد او مى‏رفتند. آكسنوف هرگز از اهل خانه‏اش نامه‏اى دريافت نمى‏كرد و حتى نمى‏دانست كه زن و بچه‏هايش هنوز زنده‏اند يا نه.

يك روز، چند محكوم جديد به زندان آوردند. هنگام غروب، تمام محكومان قديمى، دور تازه واردها جمع شدند و از آنها درباره شهر يا روستايشان و دليل تبعيد شدنشان پرس و جو كردند. آكسنوف نيز روى تخت دراز و بلندى نزديك هم‏بندان جديد نشست و با افسردگى به سخنان آنان گوش داد.

يكى از محكومان، پيرمردى بود قوى‏بنيه و بلند قامت كه حدود شصت سال سن و ريشى خاكسترى و مرتب داشت. او تعريف مى‏كرد كه چگونه دستگير شده است.

- باور كنيد رفقا كه مرا براى هيچ و پوچ به اين‏جا فرستاده‏اند. من اسبى را از سورتمه يك سورچى باز كردم. مرا گرفتند و دزد خطاب كردند. به آنها گفتم من فقط مى‏خواستم كه زودتر به مقصدم برسم و تازه اسب را هم رها كرده‏ام. راستش را بخواهيد، سورچى دوست من بود. و پرسيدم: «مى‏توانم بروم؟». و آنها گفتند: «نه، تو اسب را دزديده‏اى!». خوب، من دزدى كرده‏ام؛ امّا آنها نمى‏دانستند چى و از كجا دزديده‏ام. كارهايى كرده‏ام كه بايد مدت‏ها پيش سر از اين‏جا درآورم، امّا هرگز گير نيفتادم؛ امّا اين‏بار، فرستادن من به اين‏جا هيچ عادلانه نبود. دروغ است! من قبل از اين هم به سيبرى آمده‏ام، ولى مدت زيادى نماندم.

يكى از محكومان پرسيد: «اهل كجايى؟».

- خانواده‏ام اهل ولاديميرند و كار تجارت مى‏كنند. اسمم ماكار است. اسم كاملم ماكار سيمينوف است.

آكسنوف سرش را بلند كرد و پرسيد: «چيزى درباره آكسنوف‏هاى بازرگان و خانواده‏اش شنيده‏اى؟ زنده‏اند؟».

- كيست كه آنها را نشناسد و چيزى درباره‏شان نشنيده باشد! بازرگانان ثروتمندى هستند، ولى پدرشان در سيبرى است به احتمال زياد او هم گناه‏كارى است مثل ما. پدربزرگ، تو براى چه اين‏جا هستى؟

آكسنوف خوش نداشت درباره بدبيارى خودش حرفى بزند. آهى كشيد و گفت: «به خاطر گناهانم اين بيست‏وشش سال را با كار اجبارى سپرى كرده‏ام».

ماكارسيمينوف پرسيد: «چه‏جور گناهانى؟». آكسنوف گفت: «گناهانى كه مستحق اين مجازات‏اند».

و دلش نمى‏خواست كه بيش از اين در اين‏باره حرفى بزند؛ امّا زندانيان ديگر، به تازه‏وارد گفتند كه چرا آكسنوف را به سيبرى فرستاده‏اند. گفتند كه چگونه شخصى بازرگانى را كشته و گناهنش را به گردن آكسنوف انداخته و باعث شده است كه او را به ناحق محكوم كنند.

ماكار سيمينوف كه اين را شنيد نگاهى به آكسنوف انداخت و با دستانش روى زانوهايش كوبيد و گفت: «جالبه! واقعاً جالبه! چه‏قدر پير شده‏اى، پدربزرگ!».

از او پرسيدند كه چرا اين همه تعجب كرده و آكسنوف را كجا ديده است؛ امّا ماكارسيمينوف جوابى نداد و فقط گفت: «دنياى كوچكى است، رفقا!».

آكسنوف وقتى اين حرف را شنيد كم‏كم به اين فكر افتاد كه نكند اين مرد، چيزى درباره كشته شدن بازرگان مى‏داند، اين بود كه پرسيد: «پيش از اين هم چيزى درباره اين ماجرا شنيده بودى يا قبلاً مرا ديده‏اى؟».

- البته كه شنيده‏ام. خبرها زود پخش مى‏شوند؛ امّا اين ماجرا مال خيلى وقت‏ها پيش است و آدم شنيده‏ها را زود فراموش مى‏كند.

آكسنوف پرسيد: «شايد شنيده باشى كه چه كسى بازرگان را كشته؟».

ماكارسيمينوف خنديد و گفت: «احتمالاً كسى را كه چاقويش را در كيف تو پيدا كرده‏اند اين كار را كرده. خوب اگر اين‏طور كه مى‏گويى كسى چاقو را در كيفت قايم كرد، به قول معروف، دزد تا گير نيفتاده دزد نيست. امّا چگونه كسى توانسته چاقويى را در كيف تو بگذارد؟ مگر كيف، بالاى سرت نبود؟ مى‏بايد صدايى بشنوى».

آكسنوف تا اين حرف‏ها را شنيد پى برد كه همين مرد، قاتل بازرگان است. برخاست و از آن‏جا رفت. تمام شب نخوابيد فقط با دلى شكسته و غمگين دراز كشيد. به ياد گذشته‏ها افتاد. زنش را به ياد آورد در آخرين روزى كه مى‏خواست او را ترك كند و به بازار مكاره برود. انگار زنده در برابرش ايستاده بود. چهره‏اش و چشمانش را مى‏ديد. صدايش را مى‏شنيد كه با او صحبت مى‏كرد و مى‏خنديد. بچه‏هايش را كه آن موقع هنوز كوچك بودند مى‏ديد. يكى كت كوچكى پوشيده بود و ديگرى داشت شير مى‏خورد. و خودش را به ياد آورد كه چه‏قدر جوان و بانشاط بود. به خاطر آورد كه در ايوان مهمان‏خانه نشسته بود كه دستگيرش كردند. او داشت گيتار مى‏زد و چه‏قدر خوش و سرحال بود. جايى كه شلاقش زده بودند، مأمورى كه حكم را اجرا كرده بود، جمعيتى كه گردش حلقه زده بودند، غل و زنجيرها، محكومان و تمام بيست‏وشش سال زندگى‏اش در زندان. همه، در خاطرش زنده شد. و دست آخر، سنّش را به ياد آورد.

چنان يأس و اندوه بر وجودش غلبه كرد كه نزديك بود خودش را بكشد. با خودش گفت: «و همه اينها را اين آدم رذل به سر من آورد!».

آكسنوف به قدرى از ماكارسيمينوف عصبانى بود كه به سرش زد خودش از او انتقام بگيرد؛ هر چند كه به قيمت جانش تمام شود. تمام شب دعا كرد؛ امّا آرام نشد. روز بعد، نزديك ماكارسيمينوف نرفت و نگاه به او نكرد.

دو هفته به همين وضع گذشت. آكسنوف شب‏ها نمى‏توانست بخوابد و آن‏قدر تنها و بى‏كس شده بود كه نمى‏دانست به كجا رو آورد.

يك شب كه در اتاق‏هاى زندان قدم مى‏زد متوجه شد از زير يكى از تخت‏هاى درازى كه زندانيان با هم روى آن مى‏خوابيدند خاك بيرون مى‏ريزد. ايستاد و نگاه كرد. ناگهان ماكارسيمينوف از زير تخت بيرون پريد و با حالتى وحشت‏زده، به آكسنوف نگاه كرد. آكسنوف خواست به راهش ادامه بدهد كه با او روبه‏رو نشود، امّا ماكار دستش را گرفت و به او گفت كه چگونه از زير ديوار راهى به بيرون باز كرده و خاك‏ها را با رويه پوتينش بيرون برده است و هنگامى كه زندانيان را پى كار مى‏فرستاده‏اند، خاك را در ميان راه، پخش كرده است.

- شتر ديدى نديدى پيرمرد. اگر حرفى نزنى، تو را هم با خودم مى‏برم. اگر مرا لو بدهى، شلاقم مى‏زنند؛ ولى من نمى‏گذارم قسر در بروى. تو را مى‏كشم.

آكسنوف به آن مرد رذل، نگاه كرد و از شدت خشم به خود لرزيد. دستش را كشيد و گفت: «دليلى ندارد از اين‏جا فرار كنم و احتياجى به كشتن من ندارى؛ چون خيلى وقت پيش مرا كشتى و اين‏كه تو را لو بدهم يا ندهم، بستگى به اين دارد كه خدا چه فرمانى بدهد».

روز بعد كه زندانيان را روانه كار مى‏كردند يكى از نگهبان‏ها ديد كه ماكارسيمينوف در جاده خاك مى‏پاشد. اتاق‏هاى زندان را وارسى كردند و نقب را پيدا كردند. رئيس زندان، زندانيان را جمع كرد و از يك‏يك آنها پرسيد: «چه كسى اين گودال را كنده؟». تمام آنها اين كار را انكار كردند. آن عده هم كه حقيقت را مى‏دانستند ماكار سيمينوف را لو ندادند؛ چون مى‏دانستند كه در اين صورت، تا حد مرگ شلاقش مى‏زنند. پس رئيس زندان كه مى‏دانست آكسنوف انسان درستكارى است رو به او كرد و پرسيد: «پيرمرد، تو انسان راستگويى هستى خدا را شاهد بگير و به من بگو چه كسى اين كار را كرده؟».

ماكارسيمينوف چنان كه گويى هيچ اتفاقى نيفتاده است، بى‏حركت ايستاده بود و به رئيس زندان نگاه مى‏كرد؛ امّا برنگشت كه به سوى آكسنوف نگاه كند. لبان و دستان آكسنوف مى‏لرزيد و تا مدتى طولانى قادر به حرف زدن نبود. پيش خودش گفت: «چرا از او حمايت كنم، چرا بايد او را كه زندگى‏ام را تباه ساخته ببخشم. بگذار از او تقاص رنج‏هايى را كه كشيده‏ام بگيرم؛ امّا اگر حرفى بزنم شلاقش مى‏زنند. امّا اگر اشتباه كنم، چه؟ به هر حال، وضع من كه بهتر از اين نمى‏شود».

رئيس زندان، دوباره از او پرسيد: «خوب، پيرمرد! حقيقت را بگو، چه كسى اين گودال را كنده؟».

آكسنوف نيم‏نگاهى به ماكارسيمينوف كرد و گفت: «نمى‏توانم بگويم، قربان. خدا به من فرمان نداده كه چنين كارى كنم. چيزى نخواهم گفت. شما اختيار آن را داريد كه هر كارى مايليد با من بكنيد».

هر چه رئيس زندان تلاش كرد كه آكسنوف را به حرف زدن وا دارد، نتوانست حرفى از زير زبان او بيرون بكشد. بنابراين، نتوانستند كسى را كه گودال را كنده بود پيدا كنند.

شب بعد، همين كه آكسنوف روى تختش دراز كشيد و خواست بخوابد، شنيد كه يك نفر به طرف او آمد و روى تخت پايين پايش نشست. نگاه كرد و با اين كه تاريك بود، ماكار را شناخت. پرسيد: «ديگر چه مى‏خواهى؟ اين‏جا چه مى‏كنى؟».

ماكارسيمينوف خاموش بود. آكسنوف بلند شد نشست و گفت: «چه مى‏خواهى؟ از اين‏جا برو وگرنه نگهبان‏ها را صدا مى‏كنم».

ماكارسيمينوف به طرف آكسنوف خم شد و آهسته گفت: «ايوان ديميتريويچ، مرا ببخش!».

- براى چه بايد تو را ببخشم؟

- من آن بازرگان را كشتم و چاقو را در كيف تو مخفى كردم. قصد داشتم تو را هم بكشم؛ ولى از بيرون صداهايى شنيدم. چاقو را درون كيف تو انداختم و از پنجره بيرون پريدم.

آكسنوف ساكت بود و نمى‏دانست چه بگويد. ماكارسيمينوف از تخت پايين آمد روى زمين زانو زد و گفت: «ايوان ديميتريويچ، مرا ببخش! محض خاطر خدا مرا ببخش! پيش آنها اعتراف مى‏كنم كه بازرگان را من كشته‏ام. تو را مى‏بخشند و مى‏توانى به خانه، نزد خانواده‏ات برگردى».

آكسنوف گفت: «گفتن اين حرف‏ها براى تو آسان است؛ امّا مى‏دانى چه كشيدم. كجا مى‏توانم بروم؟ ... زنم مرده بچه‏هايم مرا فراموش كرده‏اند. من جايى ندارم كه بروم».

ماكارسيمينوف از جايش برنخاست، سرش را به زمين كوفت و گفت: «ايوان ديميتريويچ، مرا ببخش! اگر مرا با شلاق مى‏زدند، راحت‏تر از اين بود كه حالا در چشمان تو نگاه كنم ... ولى تو به من رحم كردى و مرا لو ندادى. تو را به عيسى مسيح مرا ببخش! مرا ببخش! اين بخت برگشته گناه‏كار را ببخش!». و هق‏هق گريه را سر داد.

وقتى آكسنوف گريه ماكارسيمينوف را شنيد، خودش هم به گريه افتاد و گفت: «خدا تو را ببخشد. شايد من صدبار بدتر از تو باشم!».

ناگهان روحش آرام گرفت. ديگر آرزوى برگشتن به خانه را نمى‏كرد و دلش نمى‏خواست زندان را ترك كند و فقط به آخرين ساعت عمر خود فكر مى‏كرد.

به رغم آنچه آكسنوف به او گفته بود، ماكارسيمينوف به جرم خود اعتراف كرد؛ امّا هنگامى كه حكم آزادى آكسنوف را صادر كردند، او ديگر مرده بود.