| مجلات >حديث زندگى>شماره 24 |
اسماعيل چراغى
خانواده، اوّلين و كوچكترين نهادى است كه افراد در آن، ارتباط با ديگران را تجربه مىكنند و علاوه بر آغاز ارتباط با اعضاى ديگر خانواده، چگونگى ارتباط با ديگر افراد اجتماع را نيز فرا مىگيرند. همان گونه كه در خانواده، بنيانهاى اساسى شخصيت انسانها شكل مىگيرد، نوع تعامل آنان با ديگران در آينده هم در همين جا مشخص خواهد شد. اينكه انسانها در آينده، شخصيتى متعادل و آرام داشته باشند يا شخصيتى ناآرام و پرخاشگر، با ديگر افراد جامعه ارتباط موفقى داشته باشند و يا ناموفق، همه و همه در محيط آغازين ارتباط (يعنى خانواده)، ظهور و بروز خواهد يافت. البته عوامل مهم ديگرى چون: وضعيت وراثت و محيطهاى طبيعى نيز در اين شكلگيرىِ نوع شخصيتى افراد دخيل هستند؛ امّا نقش خانواده در اين ميان، برجستهتر است.
با توجه به اين مقدمه، در اين نوشتار، در پى آن هستيم تا خانواده و تحوّلات آن را در گذر تاريخ بررسى كنيم. در اين گفتار به مباحثى چون: انواع خانواده، كاركرد نهاد خانواده در گذشته و حال، و تحولاتى كه بر ساختار و كاركرد خانواده تأثير داشتهاند، در حد گنجايش اين نوشتار، مىپردازيم.
درباره تعريف خانواده، مطالب زيادى بيان شده است و هر انديشمندى در تعريف خانواده بر بعدى از ابعاد خانواده كه از نگاه خودش مهمتر بوده، تأكيد كرده است. شايد اين تعريفى كه ما بيان مىكنيم به نوعى در بردارنده همه آن تعريفها باشد: «خانواده، از گروهى از آدمها تشكيل مىشود كه از راه خون، زناشويى و يا فرزند پذيرى با يكديگر ارتباط مىيابند و طىّ يك دوره زمانى نامشخص با هم زندگى مىكنند».1
ذكر اين نكته لازم است كه تصوير قالبىِ ما از خانواده، اين است كه اين نهاد از يك شوهر و يك زن و فرزندان آنها تشكيل شده است؛ امّا اين تصوّر، دقيق نيست؛ زيرا ساختار خانواده در طول تاريخ و در فرهنگهاى مختلف، صورتهاى متفاوتى پذيرفته است.
از جهات مختلف مىتوان تقسيمبدنىهاى متفاوتى از خانواده ارائه كرد كه ما به برخى از اين دستهبندىها اشاره مىكنيم.
خانواده را از جهت حجم و جمعيت آن به خانواده گسترده و خانواده هستهاى تقسيم مىكنند. خانواده گسترده، خانوادهاى است كه در آن، حدّاقل دو نسل و يا بيشتر در كنار هم زندگى مىكنند. اين خانواده، مبتنى است بر رابطه خونى تعداد گستردهاى از افراد از جمله والدين، فرزندان، پدربزرگها، مادربزرگها، عمهها، دايىها و ... امّا خانواده هستهاى، به يك واحد خانوادگى اطلاق مىشود كه در آن، پدر و مادر و فرزندانشان با هم زندگى مىكنند2.
خانواده گسترده، نماد يك جامعه سنّتى و شكل غالبِ خانواده در آن جوامع است، در حالى كه خانواده هستهاى، نماد جوامع جديد و صنعتى است.
وقتى يك جامعه، شروع به از دست دادن الگوى كشاورزى و پذيرش الگوى صنعتى مىكند، كاركردها و اقتدار خانواده، همراه آن دگرگون مىشوند. شايد مهمترين پيامد گذر از يك جامعه سنّتى روستايى به يك خانواده صنعتى شهرى، جانشينى خانواده هستهاى كنونى به جاى خويشاوندى گسترده پيشين باشد. با تغيير شكل خانواده از صورت يك واحد توليدى به يك واحد تقريباً مصرفى صِرف، ديگر ضرورتى باقى نمىماند كه تعداد گستردهاى اقوام و خويشان به صورت دستهجمعى در كنار هم زندگى كنند. در اين شرايط، جمعيت اضافى خانواده،نه تنها چيزى را توليد نمىكند و گرهى از اقتصاد خانواده باز نمىكند، بلكه بار خاطر خانواده محسوب مىشود. در يك اجتماع شهرى، خانوادهاى كه فرزندان زيادى را بايد تأمين كند، دشوارىهاى اقتصادى بيشترى نسبت به خانوادهاى كه فرزندان كمترى دارد، متحمل خواهد شد.
در اينجا يك سؤال مهم رخ مىنماياند كه: به راستى چرا بنيان خانواده گسترده سست گرديد و كمكم فرو پاشيد و بر ويرانههاى آن، الگويى جديد به نام خانواده هستهاى بنا گرديد؟ براى پاسخ گفتن به اين سؤال، به چند نكته بايد اشاره شود.
1-1. نياز به تحرك جغرافيايى: وقتى جامعه از شكل سنتى خود تغيير چهره دهد و به يك جامعه صنعتى تبديل شود، افراد، ديگر در كسب منزلت، به خانواده خود چشم نمىدوزند، بلكه با انتخاب و تلاش خود، منزلت اجتماعى را كسب مىكنند و اين، نيازمند تحرك جغرافيايى است. يك دانشجو و يا يك افسر، گاه لازم مىشود كه براى يك مدت بسيارى طولانىاى از شهر خود سفر كند و اين به معناى جدايى از خانواده گسترده و تشكيل يك خانواده هستهاى است.
2-1. برآورده شدن نيازها از طرف گروههاى رسمى: روشن است كه يكى از دلائل مهم وابستگى به خانواده گسترده، برآورده شدن برخى از نيازهاى اساسى از سوى اعضاى ديگر خانواده است؛ امّا در جامعه صنعتى، بسيارى از نيازهايى كه در گذشته در خانواده گسترده برطرف مىشد، از طريق گروههاى رسمى برآورده مىشود. به عنوان مثال، در جامعه سنّتى، خانواده گسترده، كاركرد حمايت زيستى را برعهده داشت. اگر كسى مريض مىشد، اين خانواده بود كه تمام هزينههاى آن را برعهده مىگرفت؛ امّا امروزه اين نياز را بيمههاى درمانى و تأمين اجتماعى برعهده گرفتهاند. در جامعه صنعتى، ديگر فرد، نياز به بودن در خانواده گسترده را احساس نمىكند.
3-1. كسب منزلت اجتماعى: منزلت، به پايگاه اجتماعى يك فرد در يك گروه، در مقايسه با گروههاى ديگر اطلاق مىشود. منزلت بر دو گونه است: انتسابى و اكتسابى. منزلت انتسابى را فرد از بدو تولد به دست مىآورد و بيشتر مبتنى بر زمينه خانوادگى، ثروت، دين و ... است. از اينرو اين نوع منزلت، بر اصل و نسب خانوادگى فرد، مبتنى است و نه بر شايستگىهاى فردىاش؛ امّا منزلت اكتسابى، يك پايگاه اجتماعى است كه فرد به خاطر سختكوشى و لياقتى كه از خود به خرج مىدهد، به دست مىآورد3. در گذشته، منزلت و پايگاه اجتماعى هر فرد را خانواده او تعيين مىكردند. فرزند يك كشاورز، به كشاورزى مىپرداخت و اساساً براى انجام دادن كار كشاورزى، اجتماعى مىشد؛ امّا در يك جامعه صنعتى، افراد با آزادىهاى بيشترى منزلت خود را تعيين مىكنند.
در خانواده، قدرت در دست چه كسى است؟ پاسخ گفتن به اين سؤال، از نوع ديگرى از دستهبندى خانواده حكايت دارد كه عبارت است از: خانواده پدرسالار و خانواده مادرسالار. پيش از توضيح اين دو نوع، خوب است بدانيم كه در طول تاريخ، به ندرت ديده شده است كه قدرت در خانواده بهطور مساوى بين زن و شوهر، تقسيم شده باشد. در بيشتر جوامع و در بخش بزرگى از تاريخ بشر، مرد از قدرت زيادى برخوردار بوده است. هر چند گاهى زنان نيز از قدرت قابل توجه بىنصيب نبودهاند. اينكه قدرت، بيشتر در دست مرد باشد يا زن، تأثير زيادى بر ساختار خانواده و ابعاد ديگر آن مىگذارد. همان گونه كه در بالا نيز اشاره كرديم، خانواده از جهت ساختار قدرت درونى، بر دو گونه است:
1-2. خانواده پدرسالار: به خانوادهاى كه پدر در آن از قدرت بالايى برخوردار باشد، خانواده پدرسالار (patriarchal family) اطلاق مىشود. پدرسالارى، مستلزم ويژگىهاى ذيل است:
الف - زن پس از ازدواج، به محلّ اقامت شوهر - كه معمولاً همان مسكن پدر و مادر شوهر است - عزيمت مىكند (پدرْ مكانى).
ب - پدر، محور نسب است؛ يعنى افراد خانواده، خود را فرزند پدر مىدانند و نسل خود را از جانب پدر، رديابى مىكنند. (پدرْ نَسَبى).
ج - فرزندان، نام خانوادگى خود را از پدر مىگيرند (پدر نامى).
د - عمده ميراث يا همه آن به فرزندان ذكور منتقل مىشود.
ه - پس از مرگ پدر، پسر ارشد، جانشين او مىشود.
2-2. خانواده مادرسالار: خانوادهاى را كه در آن، مادر از اقتدار بيشترى بهرهمند است، خانواده مادرسالار (matriarch family) مىنامند. در اين نوع خانواده، برخلاف نوع پيشين، مادرْ مكانى، مادرْ نسبى، مادرْ نامى و تقدّم دختران در ارث و جانشينى، برجسته است. بدين معنا كه هر چه را كه در بالا از ويژگىهاى پدرسالارى برشمرديم، در مورد مادر صدق خواهد كرد.4
البته در اين كه چه زمانى در تاريخ كهن بشر، پدرسالارى و يا مادرسالارى حاكم بوده است در بين انديشمندان، اختلاف است. برخى معتقدند پس از يك دوره هرج و مرج در ساختار خانواده، نخست، مادرسالارى حاكم شده است و بعدها پدرسالارى ظهور كرده است. در جوامع امروزى ما، خانواده به سوى برابرى نسبى اقتدار بين زن و شوهر پيش مىرود. هر چند هنوز هيچ جامعهاى را نمىتوان يافت كه در آن، برابرى كامل وجود داشته باشد. به عنوان نمونه، مطالعاتى كه در مورد خانواده طبقه متوسط انگلستان در صورت گرفته، نشان مىدهد كه مردان در مورد منابع اقتصادى خانواده، از قدرت بيشترى برخوردارند. بر حسب برخى از اين مطالعات، تصميمهاى بسيار مهم (مثلاً در امور مالى) تنها توسط شوهر اتخاذ مىشود. و تصميمهاى مهم (مثلاً در مورد آموزش كودكان) را غالباً هر دو مىگيرند. ولى عملاً زن، هيچ يك از اين دو مورد را به تنهايى تصميم نمىگيرد. زنان معمولاً تنها مسئوليت تصميمهايى را برعهده دارند كه هم زن و هم مرد، آن را كماهميت مىدانند.5
در يك تقسيمبندى ديگر، خانواده را از حيث وجود و حضور پدر و مادر يا يكى از آنها به گونه خانواده كامل و خانواده ناقص، تقسيمبندى مىكنند.
خانواده كامل به خانوادهاى اطلاق مىشود كه در آن، زن و مرد با هم و در كنار فرزندانشان زندگى مىكنند؛ امّا خانواده ناقص (single parent familry) خانوادهاى است كه يكى از دو همسر، بر اثر مرگ يا طلاق و يا به دلايل ديگرى در خانواده حضور ندارد و سرپرستى، تنها برعهده يكى از آنهاست. هر چند اين نوع خانواده در همه جوامع و همه دورههاى تاريخى وجود داشته است، امّا ميزان آن در جوامع و دورههاى مختلف، متفاوت بوده است.
در نيمه دوم قرن بيستم، با افزايش سريع نرخ طلاق و گسترش روابط جنسى نامشروع در جوامع غربى، ميزان اين نوع خانواده، همواره رو به رشد بوده است. مثلاً در سال 1976 كمتر از چهارميليون خانوار امريكايى تك سرپرست وجود داشت؛ در حالى كه اين رقم در سال 1991 به بيش از دهميليون خانوار رسيد. در انگلستان نيز در سال 1971 در حدود 570 هزار خانواده تكهمسر وجود داشت؛ امّا در سال 1996 به يكميليون و ششصدهزار خانوار افزايش يافت.6
ازدواج، پديدهاى است فراگير كه در همه جوامع انسانى وجود داشته است و در طول تاريخ، تنها راه مشروعيت بخشيدن به خانواده، پيمان ازدواج بوده است. با وجود اين، همراه با شكلگيرى وسيع روابط جنسى ميان زن و مرد كه در غرب اتفاق افتاد، نوع ديگرى از روابطِ كمتر پايدار در اين جوامع رواج يافت كه به آن همخانگى يا زندگى مشترك بدون ازدواج (cohabiation) گفته مىشود. در اين نوع از خانواده، زن و مردى بدون اينكه با هم رسماً ازدواج كنند، براى مدتى با هم زندگى مىكنند. بر اساس آمارها در سال 1960 در امريكا 43900 نفر زندگى مشترك بدون ازدواج داشتهاند و در سال 1998 اين رقم به 4236000 رسيد. در انگلستان تقريباً 30% زنان واقع در سنين 20 تا 31 سال به همخانگى روى آوردند.7 شايان توجه است كه اين نوع از خانواده (اگر بشود نام آن را خانواده نهاد) از ويژگىهاى فرهنگ غرب است. در همه فرهنگها، بويژه فرهنگ اسلامى، تشكيل خانواده تنها از طريق ازدواج، مشروعيت الهى و پذيرش اجتماعى دارد. دين اسلام براى كسانى كه به هر دليلى نمىتوانند يا نمىخواهند ازدواج دائم داشته باشند، الگوى ازدواج موقت را ارائه داده است تا هم در آن، مشروعيت الهى باشد و هم مقبوليت اجتماعى و اين از ويژگىهاى يك دين كامل و فرازَمانى است.
يكى از مباحث مهم پيرامون خانواده، بيان كاركردهاى اين نهاد مهم اجتماعى است. با توجه به اينكه نهادهاى اجتماعى بدين دليل بهوجود مىآيند كه به نيازهاى بشر پاسخ گويند و آنان را برآورده سازند، سؤال اين است كه خانواده به عنوان يك نهاد اجتماعى مؤثر، چه نيازهايى را براى بشر برآورده مىسازد. در اينجا به نمونههايى از كاركرد خانواده اشاره مىكنيم.
1. تنظيم رفتار جنسى و زاد و ولد: انسان نيز به مانند موجودات ديگر، نياز جنسىاى دارد كه بايد برآورده شود. از سوى ديگر، در نهاد بشر، نياز به توليد مثل براى بقاى نسل، وجود دارد. اين دو نياز، انسان را وا مىدارد تا براى خود جنس مخالفى را برگزيند؛ امّا رفع اين نياز از هر طريق و به هر صورت و با هر جنس مخالفى امكانپذير نيست. از اينرو، جامعه در تنظيم روابط جنسى، مسئوليت دارد. مثلاً جامعه مىتواند با تشويق روابط جنسى مشروع و مقبول، شكل صحيح ارضاى نياز جنسى را به افراد جامعه نشان دهد.
2. مراقبت از كودكان و افراد سالمند و ناتوان: بدون شك در هر خانوادهاى، تعدادى از اعضا، توانايى مراقبت و محافظت از خود را ندارند. مثلاً كودكان و افراد خردسال كه هنوز درك درستى از خوب و بد و آسيبها ندارند، هميشه در معرض خطرند. برخى افراد هم در خانواده هستند كه توانايى عقلى دارند و از خوب و بد، درك درستى دارند، امّا به دلائلى چون پيرى و ناتوانىهاى جسمى و معلوليتها، به درستى نمىتوانند از خود مراقبت كنند. مراقبت و محافظت از اينگونه افراد نيز برعهده خانواده نهاده شده است. اين امر در گذشته - كه هنوز سازمانهاى رسمىاى چون بهزيستى و خانه سالمندان بهوجود نيامده بود - از كاركردهاى برجسته نهاد خانواده بوده است.
3. جامعهپذير كردنِ فرزندان: جامعهپذيرى، فرايندى است كه انسانها از طريق آن شيوههاى زندگى جامعهشان را ياد مىگيرند، شخصيتى كسب مىكنند و آمادگى عملكرد به عنوان عضو يك جامعه را پيدا مىكنند. در سراسر تاريخ، خانواده، همواره عاملى اصلى جامعهپذير كردن فرزندان بوده است. پس از تولد كودك، خانواده براى يك دوره زمانى طولانى، تنها گروهى است كه با كودك تماس گستردهاى دارد. از اينرو، خانواده نقش برجستهاى در شكلگيرى رويكردها، ارزشها و باورداشتهاى كودك برعهده دارد و بر نوع روابطى كه او با عوامل و نهادهاى ديگر اجتماعى برقرار مىكند، تأثير مىگذارد.
4. تثبيت جايگاه و منزلت اجتماعى فرد: هر جامعهاى، نظامى از قواعد تبارى را براى تعيين جايگاه و منزلت اجتماعى متناسب كودكان به كار مىبندد و از اين طريق، خويشاوندان و خانواده فرد را مشخص مىسازد. سه نوع قاعده تنظيم تبار در جوامع بشرى وجود دارد كه عبارتاند از: 1. پدرتبارى (كه برحسب آن كودك با يك گروه نَسَبى مذكّر پيوند مىيابد.) 2. مادرتبارى (كه بر اساس آن، كودك با يك گروه نَسَبى مؤنث، رابطه نَسَبى پيدا مىكند. 3. دوسوتبارى (كه بنابر آن، يك كودك، هم با يك گروه نَسَبى مذكّر و هم يك گروه نَسَبى مؤنّث، پيوند نسبى پيدا مىكند).8
5. امنيت اقتصادى: در بسيارى از جوامع سنّتى (مبتنى بر كشاورزى)، خانواده از نظر اقتصادى، هم يك واحد توليدى است و هم مصرفى. خانواده در اين نوع جوامع، مسئول برآوردن نيازهاى اقتصادى اعضايش است. خانواده در جوامع سنّتى به عنوان يك واحد يكپارچه، به صورت دستهجمعى، كالاها و خدمات مورد نياز اعضايش را توليد مىكند و براى كسانى كه توانايى كاركرد ندارند، وسائل ضرورى زندگى را فراهم مىسازد.
واحد خانواده در جوامع صنعتى، تنها مصرف كننده كالاها و خدمات است. در اينگونه جوامع، خانواده، بسيارى از كاركردهايش را به نهادهاى اجتماعى ديگر، واگذار كرده است. در جامعه صنعتى، به خاطر تخصصى شدن كار، هر شخص، كاركرد اقتصادى ويژهاى دارد (ديگر خبرى از كار و توليد واحد در خانواده نيست). كاركرد اجتماعى كردنِ كودكان پس از سن شش سالگى نيز از خانواده گرفته شده، به مدرسه واگذار مىشود. بسيارى از كاركردهاى اقتصادى نيز از خانواده گرفته شدهاند. بدينگونه كه حكومت از طريق برنامههاى رفاهى، تأمين اجتماعى، تأمين مسكن و خدمات بهداشتى و ... بيشتر مسئوليتهاى تأمين آسايش و رفاه ناتوانان و سالمندان را به عهده گرفته است. كاركرد حفاظتى نيز از خانواده گرفته شد، به دولت واگذار شده است. آموزشهاى مذهبى نيز - كه روزى در دست خانواده بود - امروزه برعهده مؤسّسات مذهبى (چون حوزههاى علميه و كانونهاى مساجد و هيئتهاى مذهبى و ...) گذاشته شده است. امّا با همه اينها، خانواده (اين نهاد پايدار و كهن انسانى) هنوز كه هنوز است، كاركردهاى مهمى چون: حمايتهاى عاطفى و احساسى دارد كه هيچ نهاد اجتماعى ديگرى توان برآوردن آنها را ندارد.
هنوز هيچ سازمان رسمىاى پيدا نشده است كه نيازهاى عاطفى و احساسى انسان را برآورده سازد و اين جز از نهاد خانواده برنمىآيد. اسلام نيز يكى از اهداف تشكيل خانواده را آرامش روانى و سكون روحى انسانها بيان مىكند. «از نشانههاى خدا اين است كه از جنس خودتان همسرانى را آفريد تا در كنار آنها به آسايش برسيد»9 و شايد همين كاركرد مهم است كه نهاد خانواده را در مقابل امواج سهمگين صنعتى شدن و تجدّد خواهى و نوگرايى، همچنان محكم و پابرجا نگاه داشته است.
سه عامل مهم، دگرگونى در شكل و ساختار خانواده در جوامع نوين صنعتى را سبب شده است.
الف - كوچك شدن حجم خانواده كه به چند عامل بستگى دارد:
1. دگرگونى در نقش فرزندان است كه خود، پيامد گذر از يك جامعه سنتى به يك جامعه صنعتى است. در جامعه سنتى، داشتن فرزند براى كار در مزرعه، نيازى ضرورى بود؛ امّا در جامعه شهرى و صنعتى، فرزندان، بيشتر بار خاطرند تا يار شاطر.
2. بالا رفتن سطح آموزش. جامعه شناسان كشف كردهاند كه زوجهايى كه تحصيلات بالايى دارند، در مقايسه با زوجهايى كه تحصيلات كمترى دارند، كمتر به فرزندآورى گرايش دارند.
3. دسترسى آسان به وسائل ضدباردارى، به افراد، اين امكان را داده است كه بر تعداد فرزندان خود، كنترل داشته باشند.
ب - تغيير نگرش به طلاق: اين كه طلاق براى پايان دادن به زندگى زناشويى به صورت روش پذيرفته شده و قابل دفاعى درآمده است، دگرگونىهايى در ساختار خانواده بهوجود آورده است.
ج - تغيير در نقش زنان و مردان: دگرگونى در نگاه به نقش زن و مرد (خصوصاً زن) عامل دگرگونى در ساختار خانواده شده است. روز به روز، تعداد زنانى كه كار مىكنند و در درآمد زندگى سهيماند و در خانواده، اقتدارى بههم مىزنند،رو به افزايش است و استقلال اقتصادى زنان، آستانه تحمّل زنان را پايين آورده است. آنان خود را بىنياز از سايه مرد مىبينند؛ از اينرو، بيشترين طلاق، در بين اينگونه زنان، به وقوع مىپيوندد.10
اسلام به خانواده، عنايتى ويژه دارد و آن را محبوبترين بنا، در نزد پروردگار مىداند11. خانه و خانواده تا حدى مقدس است كه كسى حق ندارد سرزده وارد آن بشود12. اسلام، تشكيل خانواده را برابر با احراز نصف دين مىداند13 و عبادت فرد داراى خانواده را برتر از عبادت افراد مجرّد مىداند14. در اسلام، اساس حيات خانوادگى بر مبناى اُنس و محبت و مدارا و گذشت و تفاهم و همدلى است. روابط زن و شوهر، بر مبناى ايمان و اخلاق و وظيفه آنها در ميان خانواده، حفظ قداستهاست. قرآن كريم، زن و مرد را لباس يكديگر مىداند كه هم موجب آراستگى همديگرند و هم مكمّل هم، و رازدار و عيبپوش هم!15
1. درآمدى بر جامعهشناسى، بروس كوتن، ترجمه: محسن ثلاثى، تهران: نشر توتيا، 1375، ص127.
2. همان، ص128.
3. همان، ص 57 و 58.
4. اسلام و جامعهشناسى خانواده، حسين بستان، قم: پژوهشكده حوزه و دانشگاه، 1383، ص57.
5. جامعهشناسى، آنتونى گيدنز، ترجمه: منصور صبورى، تهران: نشر نى، 1376، ص436.
6. اسلام و جامعهشناسى خانواده، ص59.
7. همان، ص61.
8. درآمدى بر جامعهشناسى، ص132.
9. سوره روم، آيه 21.
10. درآمدى بر جامعهشناسى، ص134.
11. ميزانالحكمة، ج4. ص271.
12. سوره نور، آيه 27.
13. ميزانالحكمة، ج4، ص272.
14. همان، ص273.
15. سوره بقره، آيه 187.