| مجلات >حديث زندگى>شماره 24 |
هيوا نظرى
به نظر من زندگى شايد يهجور ديگه هم جالب باشه: زندگى بدون ديگران؛ يعنى بدون آدمهاى زيادى كه باعث ازدحام و شلوغى هستن. مثل زندگى خانواده دكتر ارنست!
توى اين جور زندگى، ديگه آدمهاى كمى هستن كه بِهت گير بِدن يا تو به اونها گير بدى. ديگه آشنايى، دوستى، رفاقت و حتى دشمنى، جنگ و چيزهايى از اين دست، كم پيش مىآد.
امروز هم با گير مامان بيدار شدم و زدم بيرون. فكر مىكردم كه امروز برم سر كار يا نه؟ اگر برم كه رئيس، معاون و همكاران به من گير مىدن كه پروندهها را تموم كنم و اگر هم نرم سر كار كه معلومه.
توى اين فكرها بودم كه به ايستگاه اتوبوس رسيدم و رفتم گوشهاى نشستم. توى اون بيست دقيقه كه منتظر اتوبوس بودم، آدمهاى زيادى را ديدم كه اصلاً زندگيشون با گير دادن به ديگران مىگذره، مثل: پليسها، رانندهها، معلمها، فروشندهها و حتى گداها و معتادان خيابونى.
با همين تحقيقات ميدانى فهميدم كه زندگى، همهاش در ديگران و گير دادن به اونها خلاصه مىشه. زندگى با ديگران هر چند بعضى وقتها حال آدمو مىگيره، ولى روى هم رفته، خوب و باحالتره!
بيچاره مترسكها، آدم دلش براى اونا مىسوزه كه مجبورن يك عمر تنها و غريب، پابسته و بىزبون، هميشه سر جاشون بايستن! مترسكها حتماً در دلشون گاهى آرزو مىكنند كه اى كاش مىتونستن با يكى حرف بزنن، يكى با مهربونى دست نوازش بر سر و كلّه پاره او بكشه، يه لباس مرتبتر و سالمتر تنش بكنه كه اگر كسى رد شد، يه سلامى به اون بكنه.
يه روزى يكى از اين مترسكها به من گفت كه چهقدر دوست داره، جاى آدم برفى باشه كه به جاى ترسوندن بچهها، اونها دورش جمع بشن، بازى كنن، بخندن، ... . زير آفتاب آب بشيم بهتر از اينه كه مثل چوب الف، يهجا بايستيم و كلاغها بيان روى دست و سرمون، با حرفهاى صدمن يه غازشون، سرمونو بخورن!
خوب كه فكر مىكنم مىبينم كه ما آدمها هم بعضىهامون، زندگى مترسكى داريم، ديگران از ما مىترسن و دورى مىكنن. اينها هم شايد آرزو مىكنن ديگران به سراغشون بِرن و دست دوستى به سمتشون دراز كنن، و... . شما چى فكر مىكنيد؟
دفتر خاطراتم را ورق مىزنم. شلوغى او را حس مىكنم. سر و صداى زيادى را مىشنوم. سطر سطرش بوى كهنگى مىده. صفحهاى را باز مىكنم، گلولهاى برفى توى صورتم خورد، جورى كه مىخواستم داد بزنم. يخ كرده بودم. سمانه گلوله دوم را پرتاب كرد، جاخالى دادم. از دستش فرار كردم، دنبال من اومد، ليز خورد، افتاد، دستش شكست، ... اينجا كجاست. چهقدر در و ديوارش برام آشناست. دبيرستان ... ، خانم كاشفى، نفيسه كه توى حلّ مسئله مونده و ما داريم به هر زحمتى هست، راهحل را بهش مىرسونيم، و... .
راستى كه يادش بهخير، چه روزهاى خوشى، چه دوستان خوبى. باز هم از اين روزها پيدا مىشه؟ من يه تصميم جديدى گرفتم، نظر شما چيه؟ مىخوام يه دفترچه خاطرات جديدى بخرم. سعى كنم زندگى خوبى با ديگران داشته باشم تا دفترچه خاطراتم پر باشه از قشنگىهاى زندگى با ديگران!