| مجلات >حديث زندگى>شماره 24 |
محدّثه رضايى
زندگى خيلى قشنگ است؛ خيلى قشنگ و دوست داشتنى. چهقدر لمس كردن ثانيه ثانيهاش لذّت دارد. چهقدر هيجانانگيز است پيادهروهاى شلوغ بعد از ظهرهايش، درختهاى صبور لب جوى خيابانهايش ... چهقدر قشنگ است داربست انگور كه تا چند ماه ديگر از انگور، چراغانى مىشود. نشستن لب باغچه و مجله ورق زدن و در همان حال، تخمه آفتابگردان خوردن چه لذتى دارد. كتاب خواندن با تخمه خوردن، يك لذت ديگرى دارد. چهقدر قشنگ است پنجرههاى اتوبوسهاى مسافرتى در باد، وقتى از ميان درختان جادّه پيچ در پيچ مىگذرد. چهقدر چاى خوردن بعد از خواب بعد از ظهر، آن هم جلوى كولر گازى لذّت دارد. چهقدر شعر خواندن، آدم را ديوانهوار عاشقِ زندگى مىكند. چهقدر قشنگ است كشفهايى كه يك شاعر كرده و فقط متعلق به خود اوست و كسى قبل از او نگفته. چهقدر داستان نوشتن باور نكردنى است، آن هم وقتى شخصيتها و مكانها و ... همه چيز به دست تو خلق شود. چهقدر فكر كردن به خدا آدم را شگفتزده و پر از نيرو مىكند. چهقدر زندگى قشنگ است وقتى يك نفر همه جا هواىِ تو را دارد. كسى كه تو را و همه لذتهاى زندگى تو را دوست دارد ...
چهقدر اخبار ساعت نُه شب تلويزيون، دلانگيز است، آن هم سر سفره شام ... چهقدر پشتبام خنكِ خواب شيرين است.
چهقدر آواز خواندن در اتاقى خالى كه صداى آدم مىپيچد دوست داشتنى است؛ وقتى زير و بمهاى يك آواز را خوب ياد گرفته باشى و خودت هم از صداىِ خودت شگفتزده شوى.
چهقدر لذتبخش است مامان هىِ دستور بدهد و تو انجام بدهى و او اطمينان كند كه هر چه بخواهد تو حاضرى انجام بدهى.
چهقدر ميز تحرير دوست داشتنى است وقتى تو يك عالم حرف براى گفتن داشته باشى. چهقدر سالگرد تولّد زيباست وقتى شمع تولد، يك شماره بزرگتر شود.
چهقدر ...
چهقدر ...
پس آن آدمهاى مهربانى كه كتاب قصههاى كودكى وعده داده بودند كجا هستند؟
آن معلّمهاى مهربان كه با يك نگاه به چهره شاگردهايشان غم را مىخواندند و زنگ تفريح از آنها مىخواستند در كلاس بمانند تا به زودى مشكل آنها را حل كنند كجا هستند؟ آنها علاوه بر خواندنِ كوكب خانم، دهقان فداكار و حسنك كجايى، خواندن غم از چهره ديگران را نيز به شگردهايشان ياد مىدادند و ... .
آدمهاى مهربانى در قصّههاى كودكى بودند كه تمام پول تو جيبىشان را با اين كه مىخواستند يك كتاب بخرند، يا يك كيلو سيب براى خانواده يا ... مىدادند به اوّلين فقيرى كه جلويشان سبز مىشد.
آدمهاى مهربانى كه پاروى مورچهها نمىگذاشتند، آدمهاى مهربانى كه ... .
آدمهاى مهربان در قصّهها زياد بودند، آنقدر زياد كه فكر مىكردم دنيا پر از آدمهاى مهربان است؛ پر از آدمهاى مهربانى كه اگر يك روز يك لانه گنجشك از درخت بيفتد، همه بسيج مىشوند؛ آدمهاى مهربانى كه براى تمام بچّههاى دنيا حاضرند بستنى قيفى بخرند؛ آدمهاى مهربانى كه براى پاك كردن اشكهاى ديگران، حاضرند يك عالم لبخند خرج كنند ... .
بزرگ شدم، همه آدمهاى دنيا مهربان نبودند. گشتم و گشتم. گاهى به چهرههايى اعتماد كردم كه شبيه چهره آدمهاى مهربان توىِ كتاب قصههاى كودكى بود؛ امّا هنوز قصه من و آن آدمها به پايان نرسيده بود كه فهميدم چهقدر با آدمهاى مهربان توى قصهها فاصله دارند. براى همين، تصميم گرفتم سراغِ آدمهاى مهربان را فقط در قصّهها بگيرم، حتّى تصميم گرفتم خودم تا مىتوانم در قصههايى كه مىنويسم، تعداد آدمهاى مهربان دنيا را زياد كنم؛ امّا اينها باعث نشد كه در دنياى بيرون از قصّهها دنبال آدمهاى مهربان نباشم. دوباره گشتم، گشتم آدمهاى مهربانى هم پيدا كردم و امّا در آخر تصميم گرفتم كه خودم هم مهربان باشم؛ آنقدر مهربان كه جاى خالىِ تمام آدمهاى مهربانى كه بايد باشند و نيستند پر كنم.
آدمها مثل شماره تلفن هستند. بعضىهايشان فقط يكبار در زندگى ما نقش پيدا مىكنند و فراموش مىشوند. از آن شمارههايى هستند كه آدم فورى از راديو، تلويزيون و يا كسى مىشنود و تند و تند روى يكتكه كاغذ كوچك و حتّى كفِ دستش يادداشت مىكند و به همان سرعتى كه نوشته هم فراموش مىكند. شمارههايى كه در دفترچه تلفن ثبت نمىشوند و اگر ثبت شوند زود پاك مىشوند. و برعكس، بعضى از آدمها از آن شمارههايى هستند كه هميشه در ذهن ما هستند، از بس با آنها ارتباط برقرار كردهايم. مثل آن شمارههايى كه از بس آنها را گرفتهايم انگشتان ما آنها را از حفظ شدهاند، اصلاً نيازى به يادداشت كردن آنها در دفترچه تلفن نيست. و بعضى ديگر از آدمها شبيه آن شمارههايى هستند كه نه آنها را كاملاً از حفظيم و نه كاملاً از ياد بردهايم. گاهگاهى با آنها سلام عليك داريم و شايد بود و نبودشان به حال ما هيچ فرقى نداشته باشد.
بعضى ديگر از آدمها هم مثل آن شمارههايى هستند كه آنها را گم كردهايم و براى پيدا كردنشان همهجا جستجو مىكنيم. معلوم نيست آنها را روى يكتكه كاغذ نوشتهايم و گم كردهايم؟ معلوم نيست بالاى صفحه يك كتاب آنها را نوشتهايم؟
و باز داريم بعضى ديگر از آدمها هم كه مثل آن شمارههايى هستند كه نوشتهايم، امّا نمىدانيم شماره چه كسى هستند و هر چه فكر مىكنيم يادمان نمىآيد. معمولاً جلوى اين شماره تلفنها علامت سؤال مىگذاريم؛ امّا گاهى اوقات به اين، قانع نيستيم، وسوسه مىشويم و زنگ مىزنيم به آن شماره و مىگوييم: ببخشيد! اينجا منزل چه كسى هست؟ و آن كه پشت گوشى هست مىگويد: «به تو چه؟».
و آدمهايى هم هستند كه خيلى اتفاقى با آنها روبهرو مىشويم، درست مثل وقتى كه مىخواهيم شمارهاى را بگيريم و اتفاقى عددها را اشتباه و يا پس و پيش مىگيريم.
بعضى ديگر از آدمها بوق بوق بوق ... آره هميشه اشغال هستند؛ هميشه سرشان شلوغ است.
بعضى از آدمها را هيچ وقت نمىبينى، اجازه ملاقات به تو نمىدهند، بايد با منشىشان حرف بزنى، درست مثل همان شمارههايى كه تا مىگيرى مىشنوى: با سلام. لطفاً پس از شنيدن صداى بوق، پيام خود را بگذاريد.
بعضى از آدمها هيچوقت خانه نيستند، مثل بعضى از شمارهها كه هيچوقت خانه نيستند.
بعضى از آدمها هيچوقت در دسترس نيستند، درست مثل آن شمارههايى كه با صفر شروع مىشوند و ...
بعضى از آدمها هم مثلِ ...
راستى شما جزو كدام شمارهها هستيد؟
زندگى با ديگران، زيباست. در ارتباط با ديگران است كه ما با خودمان آشنا مىشويم و وقتى ارتباط را با خودمان آغاز كرديم، پنجره تازهاى باز مىشود براى ارتباط با ديگران.
زندگى با ديگران زيباست. اگر زندگى با ديگران معنا نداشت، آن وقت پنجرهها معنا نداشتند؛ پنجرههايى كه براى ارتباط هميشه از دلِ ديوارها مىرويند؛ پنجرههايى كه قانون ديوار را زير پا گذاشتهاند و سلامِ گشوده ديوارها هستند، لبخند ديوارها هستند و ... .
همه زندگى خودمان را داريم؛ امّا روحهاى ما در اتحادى شگفتآور، جهان را تسخير كردهاند. ما با هم، نفس مىكشيم، با هم، لبخند مىزنيم، با هم، گريه مىكنيم و با هم، جهان را ترك مىكنيم ... بنىآدم اعضاى يكديگرند ... .
ارتباط، كامل شدن است؛ كامل شدن يك دست است وقتى با دستى ديگر مىپيوندد، و كامل شدن نگاه، وقتى با نگاهى ديگر مىآميزد. ما ارتباط داريم با حرفهاى يكديگر، با كلمات ديگر، با سكوتهاى يكديگر.
ما آمدهايم كه به يكديگر برسيم، همانگونه كه انبيا آمدند تا وصل كنند نه فصل. انبيا آمدند تا اين وحدت را به سرچشمه وحدت اتصال دهند و ما متصل شديم و ما عشق را آموختيم و نوشيدم و بوسيديم و بوييدم.
ما در كتابها دنبال يكديگر مىكرديم. مادر رؤياها به دنبال يكديگر مىگرديم. ما در جستجوى چيزى هستيم. پس بايد قانون ديوار را نقض كرد. بايد به پنجره ايمان آورد!
روزهاى تعطيل، برنامه من اين است: رفتن به كوه، رفتن به قبرستان، رفتن به سينما. براى شما شايد رفتن به كوه و سينما طبيعى به نظر برسد، امّا رفتن به قبرستان، آن هم وقتى قبلش رفتهاى كوه و بعدش مىخواهى بروى سينما شايد كمى دور از ذهن باشد. خودم هم تا چند وقت پيش، متوجه اين مطلب نبودم؛ امّا ناگهان متوجه شدم كه روزهاى تعطيل، كارم شده همين و حتّى اگر شده كوه و سينما نروم، قبرستان را بايد حتماً بروم. حسى عجيب مرا به قبرستان مىكشاند. دوست دارم در قبرستان قدم بزنم و فكر كنم. آخرينبارى كه به قبرستان رفتم، همانطور كه قدم مىزدم اين سؤال برايم پيش آمد: چه چيز اينقدر مرا به اينجا مىكشاند؟ و همان لحظه هم جواب در ذهنم خودش را نشان داد: اينجا آرامگاه ابدىِ توست، آخرين خانه تو در دنيا؛ براى همين، ناخودآگاه، روحت تو را وادار مىكند كه گاهگاهى به آخرين ايستگاهِ زندگىات سر بزنى و جالب بودن اين ايستگاه آخر براى تو اين است كه تو هنوز در ايستگاههاى قبلى هستى و جالبتر اينكه نمىدانى چه وقت به اين ايستگاه مىرسى و جالبترِ جالبتر اينكه هر لحظه حتّى همين لحظه كه دارى به رسيدن به ايستگاه آخر فكر مىكنى ممكن است به آن برسى و بشوى جزو همين خفتگانى كه اينقدر بىخيال پا بر روىِ آرامگاهشان مىگذارى.
فكر كردن به همين چيز و چيزهاى زياد ديگر است كه مرا به «ايستگاه آخر» مىكشاند. وقتى در قبرستان قدم مىزنم، احساس مىكنم زندگى و مشكلاتش چهقدر ساده و ممكن است. ياد آدمهايى مىافتم كه به ديگران ظلم مىكنند و از خودم مىپرسم: يعنى آنها فكر مىكنند هميشه در اين دنيا زندگى مىكنند؟ آيا فكر نمىكنند ممكن است روزى بميرند؟ اگر مىدانند پس چرا اينقدر در ظلم كردن اصرار دارند؟
آيا اگر قرار است آدم يك روز اين سفر كوتاه را تمام كند، بهتر نيست در مسير اين سفر با همسفران، مهربانتر باشد؟ آيا اين زندگى كوتاه، ارزش اين همه هياهو، اين همه بيداد و اين همه دور شدن از فطرت را دارد؟ و ...
البته بيشتر از هر چيز ياد كسانى كه از دست من ناراحت شدهاند مىافتم. تكتك سنگ قبرهايى را كه از زير پايم مىگذرند، سنگ قبر خودم مىدانم. يك روز هم تنها نشانى كه از من باقى مىماند، همين يك تكه سنگ است. نوشته روى يكى از اين سنگها آدم را تكان مىدهد:
اينجا بانو ... آرميده است.
با خودم مىگويم هر لحظه امكان اينكه به ايستگاه آخر رسيده باشم هست. بايد زودتر بروم دل كسانى كه آنها را اذيّت كردهام به دست بياورم. دوست دارم «پاك» از دنيا كوچ كنم، نه به خاطر اينكه پشتسرم بگويند: آدم خوبى بود نه، ذاتم، تمام ذرّات وجودم، خواهان پاك بودن و خوب بودن است. بدترين زجر براى من اين است كه ببينم روحم دارد كمكم به دروغ گفتن تمايل پيدا مىكند، و براى آن توجيه مىتراشد. چهقدر سخت است وقتى دروغ مىگويى و طرف مقابلت به تو اعتماد مىكند. آيا بايد سزاى اعتماد او را به اين شكل داد؟ و آيا دروغ، توهين به خود ما نيست؟
ما داريم عملاً به خودمان ثابت مىكنيم كه تو آدم قابل اعتمادى نيستى، تو ارزش اينكه يك انسانى مثل تو به تو اعتماد كند، ندارى. چهقدر سخت است وقتى اعضاى يك پيكر، بههم اعتماد نداشته باشند. اصلاً وقتى به دروغ فكر مىكنم، بدترين جنبه آن برايم اين است كه وقايع را در ذهن طرفِ مقابل، دروغ طراحى كردن خيلى زشت و دور از انصاف است. چرا بايد فردى به خاطر بيمار بودن روح من، ذهنش آلوده اين تصور غلط شود؟ و فطرت من مىگويد كه هيچ انسانى حق ندارد حقيقت را تغيير بدهد و در آن، تصرف كند و ديگر انسانها را وادار كند كه تصورى برخلاف حقيقت داشته باشند.
خوش به حال بچّهها كه دروغ گفتن بلد نيستند و واى به حال بزرگترها كه دروغ گفتن را خيلى راحت به اين فطرتهاى پاك ياد مىدهند و حتّى آنها را به خاطر راستگو بودنشان تنبيه مىكنند.
از دروغ كه مىگذرم، ياد غيبت مىافتم كه دورى از آن سختتر از اوّلى است. اوّلى بيشتر تحت كنترل توست، مىتوانى اراده كنى و دروغ نگويى؛ امّا غيبت، يك گناهِ اشتراكى با ديگران است. گاهى اوقات ما غيبت مىكنيم كه مىشود با تمرين، جلوىِ اين عمل را گرفت؛ امّا گاهى اوقات، ديگران تو را در گناه خودشان شريك مىكنند و به نظر من گناه كسى كه ديگرى را در اين عملِ دور از انسانيّت تشويق مىكند، بسيار بسيار بيشتر است. اصلاً همين كسانى كه به غيبت گوش مىكنند، باعث مىشوند كه غيبتكننده با ذوق و شوق بيشتر، پياز داغ ماجرا را زياد كند.
چهقدر ناعادلانه است وقتى دارند بدگويى يك آدم را مىكنند و او حضور ندارد تا از خودش دفاع كند. چهقدر منافقانه است كه دارند بدگويى يك آدم را مىكنند و لحظاتى بعد با لبخندى دوستانه با او روبهرو مىشوند. چهقدر قساوت قلب مىخواهد آدم پشتسر كسى حرف بزند و او بىخيال، آن سوتر، به آدم حسننيّت داشته باشد.
چهقدر بد است وقتى با كسى صميمانه سخن مىگويى و او با شور و حرارت به تو پاسخ مىگويد، غافل از سخنانى كه پشتسر او زدهاى.
اكثر انسانها خيلى دهانبين هستند. خيلى كم پيدا مىشود انسانِ با وجدانى كه به حرف ديگران در مورد شخصى اعتنا نكند، تا براى خودش ثابت شود. اكثر ما براى شناخت ديگران، به حرفهايى كه مردم پشتسرشان مىزنند (و اغلب آنها از روى حسادت و كينه و خودخواهى و خردهحساب شخصى است و ...) اكتفا مىكنيم. اگر به اين مسئله فكر كنيم، بيش از پيش، درك مىكنيم كه چرا اينقدر بزرگان ما غيبت كردن را مذمّت كردهاند.
غيبت، راحتترين سلاحى است كه اشخاصِ فرومايه به دست مىگيرند تا با تخريب شخصيّت ديگرى، به ديگران ثابت كنند كه خود آنها عارى از خطا و اشتباهاند و در ضمن، حقارتِ درونى خويش را تسكينى موقّت ببخشند و ... .
به «ايستگاه آخر» كه مىآيم مدام ياد اين گناهان بزرگ و ديگر گناهانم مىافتم و وجدانم را محاكمه مىكنم.
بين قبرها قدم مىزنم و مىدانم چهقدر فرصتم كوتاه است. مىدانم سرنوشت كسى را كه دارند با تابوت از در قبرستان داخل مىآورند، چهقدر با سرنوشت من يكى است. انگار خود منم كه در آن تابوت خفتهام. مىدانم امروز با پاى خودم به اينجا آمدهام و روز ديگر، ناتوانتر از اينم كه با پاهاى خودم به ايستگاه آخر بيايم. فرصت كمى دارم. هر روز ممكن است اين فرصت كم، از من گرفته شود. بايد يك برنامهريزى درست و حسابى براى زندگى كوتاهم داشته باشم. دوست ندارم در بيهوده بودن بميرم. بايد روى ديوارهاى جهانى كه در آن به اندازه توقّفِ بين راه مسافران يك اتوبوس براى صرف ناهار فرصت است، يك يادگارى بنويسم و بگذرم ... .
بين قبرها راه مىروم و فكر مىكنم و لحظاتى بعد، وقتى پا از قبرستان بيرون مىگذارم، احساس مىكنم تازه متولّد شدهام، گذشتهاى نداشتهام و بايد خوب بودن را در ايستگاه اوّل آغاز كنم.