| مجلات >حديث زندگى>شماره 24 |
(مثل هميشه) هيچ به روى خودت نيار!
اينبار هم نيامده بودى سر قرار
گفتى: «اگر كه عاشقمى، كو نشانهات؟»
من عاشقم (نشان به همين قلب بىقرار)
بر روى ريلهاى زمان، خيره ماندهام
شايد تو را بياورد از راه، يك قطار!
حرف دلم عصاره اين چند واژه است:
تا كِىْ شكست، خُرد شدن، بُغض، انتظار؟
تقويمها نبودِ تو را ناله مىكنند
در سالهاى ساكت و بىروح و مرگبار
تقويم، بىتو هر چه كه باشد، قشنگ نيست
فرقى نمىكند (چه زمستان و چه بهار)
حتّى تمام فلسفهها بىتو مبهماند
مرزى نمانده بين جهان، جبر، اختيار
دنيا پُر است از همه چيزهاى شوم
از هر چه اتفاق عبث، تلخ، ناگوار
از زندگى به شيوه حيوان، ولى «modern»
يعنى كه كار، پول، هوس، كار، كار، كار ...)
از «ism»هاى پُر شده از پوچِ پوچِ پوچ
از طرزِ فكرهاى طرفدارِ انتحار
از هر چه ريشهاش به حقيقت نمىرسد
از ماسكهاى چهرهنما، اسم مستعار
از جنگهاى خانه برانداز و بىدليل
از قتلعام، بمب، ترور، چوبههاى دار
دنيا شبيه بشكه باروت، شب به شب
نزديك مىشود به عدم، مرگ، انفجار
يعنى كه مىرسى و جهان پاك مىشود
از هر چه جسم فاسد و اشباح نابهكار
آن وقت، با دو دستِ خودت پخش مىكنى
در بينِ تشنگانِ جهان، سيبِ آبدار
حرف دلم عصاره اين چند واژه است:
تا كِىْ شكست، خُرد شدن، بغض، انتظار؟
اين شعر اگر چه قابلتان را نداشته
آقا! فقط قبول كنيدش به يادگار
اصلاً براى اين كه بفهمم چه گفتهام
انگشت روى مصرعِ دلخواه خود گذار:
- يك شعر عاشقانه كه مىخوانىاش،
و يا
- يه مشت درد دل كه نمىآيدت به كار.
مهدى زارعى
چشم بستى شعلهور شد، اى دلاور، پاى تو
چشم وا كردى و ديدى شد كبوتر، پاى تو
خسته شد پاى تو، بيرون آمد از زندانِ كفش
شد هم اندازه به نعلين پيمبر، پاى تو
مىرسى،
- برپا
همه پا مىشوند از جاى خود
خوشتر است از بوى جوى موليان، بر پاى تو
آنقَدَر بوى بهشت از پات مىآيد كه هست
گوييا در حسرت آن پات، ديگر پاى تو
اى بلند، اى شاخ و برگت لابهلاى ابرها
مثل ذرّه، مثل خاك، افتادهام در پاى تو.
سيدسعيد هاشمى
(1)
دل خراب من، آنتن نمىدهد از دور
مرا رها كن از امواج
بيا كنارم باش!
(2)
نگفتمت
تو شاه بيت زندگىام بودى
و من فروختمت ارزان
به وزن
قافيه
صنعت.
(3)
يِكَم
كه در تو ضرب مىشوم
و باز تو همان تويى
بس است بس
چهقدر فكر مىكنى
كه كيستم
كه چيستم
همين كه صفر نيستم ... .
سارا امينى