| مجلات >حديث زندگى>شماره 24 |
فاطمه شفيعىتبار
يكى از مشكلات بشر امروز، چگونه زيستن و ارتباط برقرار كردن با ديگران است. انسان در هر مرتبه و مقام كه باشد براى تكامل و ادامه حيات، نيازمند ديگران است. نگارنده بر آن است كه به بررسى مسائلى كه افراد اجتماع را درگير نموده، بپردازد و در پايان نيز چند راهحل، پيشنهاد شده است. گرچه «بسى گفتنىهاى ناگفته ماند»؛1 ولى «آب دريا را اگر نتوان كشيد/ پس به قدر تشنگى بايد چشيد».2
بسيارى از ما انسانها زندگى و ارتباط با ديگران را نياموختهايم و آنچه عمل مىكنيم را بهترين روش مىدانيم. مدام اخم مىكنيم و با خودمان درگير هستيم، تا چه رسد به ديگران. گويى از همه طلبكاريم.
بيشتر در چهرههايمان قحطى لبخند آمده و اگر با دقّت بنگريم، خواهيم ديد كه اطرافيانمان چهقدر فسرده و نااميدند و كافى است سفره دل را بگشايند تا چند اردوگاه را مهمان نمايند. كلمات و عباراتى كه از آنان شنيده مىشود: «نه، نمىشود؛ آخه، نمىتوانم؛ شانس ندارم و ..». جداً كه ملال آورند و خسته كننده!
اگر كمى درست فكر كنيم متوجه مىشويم كه درست زندگى نمىكنيم. غم، ظاهر و باطنمان را گرفته است، در صورتى كه حضرت على(ع) مىفرمايد: «غم مؤمن، در دل اوست و شادى او در چهرهاش»1 (تازه نه اين غمهايى كه غم نيست!). آنقدر بد مىانديشيم و گمانهاى برداريم كه دچار بدىهاى مكرّر مىشويم، حال آنكه خداوند در نزد گمانهاى بندگانش است2 و به قول شاعر: «بد آيد فال، چون باشى بدانديش»!
بيشتر ما وقت فراوانى صرف كردهايم تا از افرادى كه به ما ظلم كردهاند كينه به دل بگيريم. گاهى سالهاى دراز، كينه را در دل نگه مىداريم و سنگينى اينبار را با تمام وجود، حمل مىكنيم و ميل نداريم كمى بار خود را سبك كنيم.
گاه با انسانهايى مواجه مىشويم كه فقط به دنبال گوشى مىگردند براى شنيدن دردهايى كه سالها در دل اندوختهاند (چه بىارزش كالايى در چه گوهرين مكانى!؟). جالب اينجاست كه بعد از ساعتها سخنهاى غبار گرفتهاى كه بيان مىكنند، تمام و كمال، آنها را در صندوقچه اسرار مىگذارند و درِ آن را قفل مىزنند تا خداى ناكرده، چيزى از آن كم نشود تا زمانى ديگر و گوشى ديگر!
اينان گذر عمر را و هدف آفرينش را فراموش كردهاند، در غفلتْ غوطه مىخورند، چنان كه ناپلئون گفته است: «چه بسا اشخاصى كه فقط به صداى كلنگ گوركن از خواب بيدار مىشوند!».
* آيا تا به حال به اين فكر كردهايد كه چهقدر از ذهن، فكر، مغز، انرژى، زمان، و روح را اسير و در بند حرفها و نگاهها و كينه ديگران نمودهايد؟
* آيا مىدانيد بسيارى از افراد فقط دوست دارند حرفى را بزنند، بدون در نظر گرفتن رنجش ديگران؟
* آيا مىدانيد بيمارىهاى مختلف روحى و جسمى شما ناشى از انديشهها و مرور رفتار نادرست ديگران در خلوت و لحظههاى دردناك است كه براى خود خلق مىكنيد؟
* تا كى مىخواهيد سلامتى خود را صرف اين كولهبار مصيبتزا كنيد؟
* چهقدر از زندگى را در خودخورى و زجر و مرگ لحظهها مىگذرانيد؟
* چهقدر از وقت خود را صرف نقشه كشيدن براى تلافى فلان برخورد اطرافيان مىكنيد؟ و ...
شايد شما هم با افرادى برخورد كرده باشيد كه وقتى از ديگرى جدا مىشوند، پس از خداحافظى، با صداى بلند شروع مىكنند به فكر كردن: «چه آدم از خودراضى و احق و بىخودى!» و چند فحش و بد و بيراه ... . به راستى ادامه ارتباط به چه علّت و به چه قيمتى؟ عذاب و شكنجه روحى، هم با او، هم بىاو، چرا؟!
بيشتر ما نمىدانيم كجا در روابط خود با ديگران ترمز كنيم. گاهى بىپرواييم و زمانى محتاط. اين خود ما هستيم كه با انتخاب نادرست، رنج و كسالت و بيمارى را براى خود به ارمغان مىآوريم. هيچ كس جز ما مقصر نيست. دوست داريم ديگران جاى ما فكر كنند، نظر بدهند يا خود را به دست باد بسپاريم تا وقتى به بنبست مىرسيم، ديگرى را مقصّر بدانيم و شروع كنيم به اينكه: «من بدشانسم! چهقدر بدبختم! هر چى سنگه مال پاى لنگه! خَرِ من از كُرِّگى دم نداشت! و ...».
اگر با اين حرف موافق نيستيد يك مثال، همهچيز را روشن مىكند. تا به حال حتماً در مقابل اين سؤال قرار گرفتهايد كه: «غذا چى مىخورى؟» و در جواب، بدون اينكه زحمت فكر كردن به خود بدهيد، گفتهايد: «هر چى همه مىخورند، هر چى بود و ...». اين يك مثال كوچك! حالا «تو خود، حديث مفصّل بخوان از اين مجمل». از تعيين رشته تحصيلى و خريد كتاب مجلّه و ثبتنام مدرسه و دانشگاه گرفته تا بالاتر.
كاش سعى كنيم در اين فرصت باقىمانده از عمر، زندگانى كنيم نه زندهمانى (منظور، كسانى كه زنده ماندهاند كه آه جگرسوز از نهاد برآرند و گاهى به طعنه، دست مريزادى به خدا بگويند و با همه، سر جنگ و دعوا داشته باشند و در ارتباط با ديگران، طرف را درسته ببلعند و ...).
بگذريم! چه كنيم تا شاد زندگى كنيم و از زيستن با ديگران لذّت ببريم؟ هنر آدمى در اين است كه با وجود تمام مشكلات و سختىها، در پى راهحل و چارهانديشى درست باشد و با اميد به آينده بهتر، تلاش و پشتكار به خرج دهد و مهر و عطوفت و لبخند را ميان ديگران تقسيم كند.
ابوسعيد ابوالخير، عارف نامى قرن پنجم گفته است: «مرد، آن بود كه در ميان خلق بنشيند و برخيزد و بخورد و نخسبد و بخرد و بفروشد و در بازار، در ميان خلق، ستد و داد كند و زن خواهد و با خلق درآميزد و يك لحظه از خداى، غافل نباشد».
مشكل ما غفلت است. تمام نااميدىها و خطاها و بيراهگويىها به زمين و آسمان و به قول سعدى: در پوستين خلقْ افتادنها3، وقتى پيش مىآيد كه از ياد خدا غافل مىشويم و مىخواهيم كارها را درست كنيم كه البته همهچيز، خرابتر مىشود.
حال، روش برخورد با مردم را از زبان حضرت على(ع) بياموزيم كه مىفرمايد: «دورى تو از آن كس كه خواهان توست، نشانه كمبود بهره تو در دوستى است و گرايش تو به آن كس كه تو را نمىخواهد، سبب خوارى توست»؛4 «يا چو مردان بزرگوار، شكيبا، و يا چون چهارپايان، بىتفاوت باش5»؛ «هماهنگى در اخلاق و رسوم مردم، ايمن ماندن از دشمنى و كينههاى آنان است6»؛ «خدايا! به تو پناه مىبرم كه ظاهر من در برابر ديدهها نيكو و درونم در آنچه از تو پنهان مىدارم، زشت باشد، و بخواهم با اعمال و رفتارى كه تو از آن آگاهى، توجه مردم را به خود جلب نمايم و چهره ظاهرم را زيبا نشان داده با اعمال نادرستى كه درونم را زشت كرده، به سوى تو آيم، تا به بندگانت نزديك و از خشنودى تو دور گردم7».
سعدى در كتاب «گلستان» (باب در آداب صحبت) مىگويد: هر كه با بدان نشيند، اگر نيز طبيعت ايشان در او اثر نكند، به طريقت ايشان متّهم گردد وگر خراباتى رود به نماز كردن، منسوب شود به خَمر خوردن.
اگر مشكلى پيش آمده، ديگران چرا بايد قيافه عبوس و غمگين ما را تحمل كنند؟ مگر با اخم و تَخم، تا به حال، مشكلى حل شده؟ اگر آرزو داريم انسان شادى باشيم يا حسرت انسانها را مىخوريم، صائب تبريزى راهنمايى كرده است كه:
چون وا نمىكنى گِرهى، خود، گره مباش
ابرو گشاده باش، چو دستت گشاده نيست.
حال كه نمىتوانيم غم انسانها را (چه مادّى چه معنوى) برطرف كنيم، لااقل چهرهاى خندان و بشّاش داشته باشيم و بدانيم كه «لبخند، بدون اينكه دهنده را فقير كند، گيرنده را ثروتمند مىكند» و «خوشخوى، هميشه خوش معاش است».
امام على فرموده است: «برترين شرافت و بزرگوارى، خوددارى از آزار و اذيّت [به همگان] است».8
حافظ شيرازى مىگويد:
مباش در پى آزار و هر چه خواهى كن
كه در شريعت ما، غير از اين گناهى نيست.
از آزار و اذيّت ديگران بپرهيزيم؛ چرا كه «اين جهان، كوه است و فعل ماندا» و ديگر آزارى، در حقيقت، نوعى خودآزارى هم هست. همين كه انسان، اراده كند كه ديگرى را برنجاند، حتماً خود نيز متحمّل رنج خواهد شد و فشارهاى عصبى در دراز مدّت، به وى رخ نشان خواهد داد.
يكى از رموز زندگى آرام، دل به خالق دادن است و به ياد او آرام گرفتن: «بىروى دلارام، دل، آرام ندارد».
آن كه او را دارد، دلش جايگاه اوست: «دل مؤمن، عرش خداوند رحمان است».9 پس هيچ كينه و بغض و حسد و ... در سينه ندارد و مىگويد: «عاشقم بر همه عالم، كه همه عالم از اوست»؛ چرا كه همه انسانها به خاطر كرامت خدادادى10 و به خاطر روح واحدى كه در كالبد همه انسانها دميده شده11، قابل احترام و باارزشاند. مگر مىشود كه انسان، خدا را دوست داشته باشد و انسانها را - كه دستپرورده قدرت او و مظهر جمال او و دوست داشته اويند - دوست نداشته باشد؟!
هيچگاه تغيير و دگرگونىاى ايجاد نمىشود مگر اينكه نگرش خود را عوض كنيم. اگر ما دگرگون شويم، همه چيز تغيير خواهد كرد: «مردم، آنچه را درون ماست به ما منعكس مىكنند»12.
تا زمانى كه از كسى مىرنجيم و او را نبخشيدهايم، مانند سايهاى پيوسته در ذهن ماست، انگار كه خودش سر راهمان سبز شده باشد! كافى است او را به خاطر رفتارش ببخشيم. از همان لحظه كه او را مىبخشيم، همه چيز دگرگون مىشود و آن سايه، حتى پيش روى ما هم ظاهر نخواهد شد و اگر ظاهر شود، با هم اصطكاكى نخواهيم داشت.
اگر بر افكار و ذهنيات خود و رفتار خود چيره نشويم مغلوب مىگرديم. جان اسميت مىگويد: «آنچه مالكش نشوى، مالك تو مىشود».13
تا زمانى كه از دوستت به خاطر جملهاى كه تو را ناراحت كرده است، متنفّرى، نمىتوانى او را ببخشى. كافى است با خودت صادق باشى و فكر كنى آيا تا به حال، سخن ناراحت كنندهاى به كسى نگفتهاى؟ حتماً تو هم اشتباه كردهاى. پس او هم مثل تو! راحتتر مىتوانى او را ببخشى.
اگر نمىتوانى ديگرى را تحمّل كنى و فكر مىكنى او آدم بداخلاقى است يا ... ، سعى كن نگرش خود را تغيير دهى و به رفتار او بينديشى و ده ويژگى خوب او را پيدا كنى. خواهى فهميد كه او در كنار آن همه ويژگىهاى خوبش، يك رفتار ناپسند هم دارد. پس او را هم دوست خواهى داشت.
«به يكديگر مهر بورزيد، امّا از مهر، بند مسازيد»،14 «بگذاريد كه مهر، درياى موّاجى باشد در ميان دو ساحل روحهاى شما».15 هر چه مىتوانيم به ديگران نيكى كنيم، بىتوقّعِ نيكى از كسى كه به او محبّت كردهايم. به قول حافظ:
تو بندگى چو گدايان به شرط مُزد مكن
كه خواجه، خود، روش بندهپرورى داند.
فقط كافى است كه مثل خورشيد، به همه بتابى و گرماى عشق و محبّت خود را از هيچ كس و هيچ چيز، دريغ نكنى. بعد، خدا و عشق را با تمام وسعتش درخواهى يافت.
هميشه سختىها و مشكلات و درد و رنج و شكست هايند كه به ما درس مىدهند و هشدار، و ما از پيروزى چيزى نمىآموزيم، ولى تجربههايى كه از شكست و ناكامىها و دردها به دست مىآوريم، بينشزا و كمالبخشاند و انسان را از خامى به پختگى مىرسانند.
نبوغ و استعدادها شكوفا نخواهند شد مگر در سايه رنج و درد و امتحان! به تعبير مرحوم دكتر محمود حسابى: «زندگى همين است. پر از فراز و نشيب است. تلخى و شيرينى دارد. همه چيز مىگذرد. مهمْ اين است كه آدمْ ياد بگيرد وقتى كار يا زندگى، سخت مىشود، ميزان طاقت او در سختى، كمى بيشتر از مشكلى باشد كه پيش آمده است»؛16 «اگر روزهاى سخت و دردناكى، در زندگى انسان باشد و در همان حال، با اميد تلاش كند و علىرغم خستگىها و سختىها، راه خود را ادامه بدهد، خداوند، درهاى سعادت و خوشبختى را به روى او مىگشايد».17
پس بياييد: «زخمهاى خود را به حكمتْ تبديل كنيم».18 به جاى اينكه شكستْ ما را نااميد كند، به فوايد آن بينديشيم كه چهقدر براى ما مفيد بوده، تا در آينده، موفقيّت را در آغوش بگيريم. به جاى اينكه دردها و رنجها زخم كهنهاى شوند، نكات مثبت آن رنجها را به خاطر بسپاريم و تجربه به دست آوريم تا دو بار از يك سوراخ، گزيده نشويم.
«خواندن، فهميدن، آگاه شدن، مثل يك نوع عبادت و تشكّر از زحمات و لطفهاى خداوند است»19.
ياد بگيريم و تمرين كنيم كه در مقابل كارها و محبتهاى كوچك اطرافيان، سپاسگزار باشيم؛ زيرا كسى كه از كار كوچك و ناچيز ديگرى تشكر نكند، كارهاى بزرگ آنها را هم قدردانى نخواهد كرد. سعدى شيرازى چه خوب گفته است:
شكر نعمت، نعمتت افزون كند
كفر، نعمت از كفت بيرون كند.
كسى كه شكر مخلوقات را به جاى نياورد، شكر خداى را هم به جاى نياورده است.
در شبانه روز، لحظاتى را براى تجديد نظر در رفتار و كردار و گفتار خود با ديگران داشته باشيم و به راحتى از كنار برخورد خود با ديگران نگذريم و حتّى اگر نياز به عذرخواهى بود، در اوّلين فرصت، به خاطر رفتار بد خود، پوزش بطلبيم. ياد بگيريم كه در مقابل اشتباهات خود، كوتاه نياييم. در خلوت، به عيبجويى خود بپردازيم و آن هم منصفانه!
خلوت كردن به ما فرصت مىدهد كه پى ببريم چگونه انسانى هستيم. تنهايى آگاهانه و اختيارى، آيينهاى است كه ما را و خوبىها و بدىهاى ما را جلوه مىدهد و به جاى تفكّر در امور ديگران، ما را به انديشيدن درباره خود و به عبارتى ديگر به خودشناسى - كه مقدمه خداشناسى است - فرا مىخواند.
1. نهجالبلاغه، صبحى صالح، حكمت 333.
2. نظامى.
3. مولوى.
4. غيبت كردن، پشتسر مردم، سخن گفتن.
5. نهجالبلاغه، حكمت 451.
6. همان، حكمت 414.
7. همان، حكمت 401.
8. همان، حكمت 276.
9. غررالحكم، حديث 905.
10. بحارالأنوار، ج58، ص39.
11. سوره اسراء، آيه 70.
12. سوره ص، آيه 70.
13. نيمه تاريك وجود، ص32.
14. همان، ص36.
15. پيامبر و ديوانه، ص43.
16. همان جا.
17. استاد عشق، ص6.
18. همان، ص11.
19. نيمه تاريك وجود، ص98.
20. استاد عشق، ص29.
1. استاد عشق، ايرج حسابى، تهران: وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامى، 1380.
2. اسرارالتوحيد، محمدبن منوّر تهران: نشر صفىعليشاه، 1376.
3. پيامبر و ديوانه، جبران خليل جبران، ترجمه: نجف دريابندرى، تهران: كارنامه، 1377.
4. ديوان حافظ، تصحيح: قاسم غنى و محمد قزوينى، تهران: نشر جمهورى، 1373.
5. گلستان سعدى، به كوشش: خليل خطيبرهبر تهران: نشر صفىعليشاه، 1373.
6. نيمه تاريك وجود، دبى فورى، مترجم: فرناز فرود تهران: نشر حميدا.
7. غررالحكم و دررالكلم، عبدالواحد تميمى آمدى.