مجلات >حديث زندگى>شماره 24

زندگى خيالى با ديگران

آسيه بحرانى

وقتى دنيا توى چهار تا ديوار خلاصه مى‏شه و تو به هر طرف كه رو مى‏كنى، خودتى و خودت، اون‏جاست كه قلم و كاغذ و يك صندوق پست، مى‏شن تنها كسانى كه باهاشون در ارتباطى و خيال مى‏كنى كه چه‏قدر گام‏هاى رو به جلويى برداشتى! قهرمان دنياى مجازى خودت مى‏شى و مدال مى‏گيرى. وقتى دنيات مجازى باشه، اون وقت مدال‏هات هم مجازى‏اند. آدم‏ها هم مجازى‏اند و تو، به خودت مى‏گى: كاش كسى بود.

يك روز صبح بلند مى‏شى و تصميم مى‏گيرى زنجير پاره كنى؛ پس كفش‏هاى آهنى مى‏پوشى و اون‏قدر جلو مى‏رى كه با خودت فاصله نداشته باشى.

از امروز، همراه صدا، تصوير رو هم مى‏بينى و اين‏قدر تو اين كار، افراط مى‏كنى كه يه ماهه، با كلّى آدم، ارتباط صوتى - تصويرى دارى و حالا براى اين‏كه همه لبخند بزنند بايد كمى خميده بشى؛ شايدم زير دست و پا له شدى و اين ديگه، خوش‏حالت نمى‏كنه. يك اَلك مى‏خرى و آدم‏ها رو غربال مى‏كنى. آقا، ما دُرشتاش رو سوا مى‏كنيم!

اين جور موقع‏ها بايد از سر خط شروع كنى. پس تكليف روزهايى كه گذشت چى مى‏شه؟! يه روزى به بغل دستى‏ات مى‏گفتى تحمّل كن، خويشتن‏دار باش و ... امّا زندگى، ادامه داره، حتى اگر ديگرانى وجود نداشته باشند و تو باز هم به دنياى مجازى‏ات پناه مى‏آورى، گام‏هاى رو به جلو برمى‏دارى و در مسابقه زندگىِ بدون ديگران، قهرمان مى‏شوى و مدال مى‏گيرى و خدا را شكر مى‏كنى كه مثل اجدادت توى غارها، از زندگى، روسفيد شدى.

مطمئناً يه روز صبح مى‏رسه كه كسى تو رو به زندگى خارج از دنياى مجازى‏ات فرا مى‏خواند و تو زير لب، زمزمه مى‏كنى: زندگى با ديگران، بدون ديگران.

اگر حوصله داريد، مى‏خوام يه زندگى مجازى و خيالى خودم رو براتون تعريف كنم:

از يك هفته قبل، با اوّلين هزينه‏اى كه از برنده شدن فيلم هفتمم در جشنواره به دست آورده بودم، توانسته بودم در اردوى يك روزه سفر به مرّيخ، ثبت‏نام كنم. مانده‏ام كه در اين يك روز، ما كجاى مرّيخ را مى‏خواهيم ببينيم. هزينه بليت، خيلى بالا بود و من ناچار با وجود تمام پول‏هايم و حتى بيعانه گذاشتن لوح تقدير و تنديسم نتوانسته بودم جايى بهتر از بوفه سفينه، دست و پا كنم. صبح فردا براى اوّلين بار، سوار سفينه مى‏شوم. خوابم مى‏آيد. بستن چمدانم را مادرم به عهده مى‏گيرد. چشمانم را مى‏بندم و تنديس فيلم‏هاى نساخته‏ام را مى‏شمارم و حساب مى‏كنم كه با چند تنديس ديگر، چند بار ديگر، مى‏شود كهكشان را ديد. تنديس ششم كه از دستم مى‏افتد. مادرم را بالاى سرم مى‏بينم كه جارو و خاك‏انداز را به دستم مى‏دهد كه: «دختر، اين چه وضعى است؟! يك دست استكان‏هايم را شكستى!».

120 دقيقه ديگر، سفينه حركت مى‏كند و من ميان حياط و كوچه سعى مى‏كنم چمدانم را از ميان در رهايى بخشم و آشفتگى، با باز شدن چمدانم و پخش شدن وسائل آن، ميان كوچه شكل مى‏گيرد. خودم را به باند فرودگاه مى‏رسانم. چراغ‏هاى سفينه، روشن و خاموش مى‏شود. مسافران سفينه از خوش‏حالى، مدام بالا و پايين مى‏پرند و من حتى اگر بخواهم و يا اين كار را انجام بدهم، با اين چمدانى كه به دستم زنجير شده، توان اين كار را ندارم.

من، تنها ايرانى اين جمع هستم و ادب ايرانى، حكم مى‏كند كه آخر از همه سوار شوم. دور تا دور سفينه، پر از صندلى‏هاى بزرگ شيشه‏اى است. جلوتر مى‏روم تا بوفه را بيابم و دقايقى بعد در مى‏يابم دور خود چرخيده‏ام. يكى از مسافران، دست و پا شكسته برايم شرح مى‏دهد كه اداره بهداشت مريخ، نسبت به خوراكى‏هايى كه زمينى‏ها مى‏خورند حساسيت داشته. قضيه تحريم مك‏دونالد و مبارزه با كالاهاى خارجى و ... و صندلى من كه همان صندلى كنار بوفه بوده را نيز جمع كرده‏اند. اين چمدان هم بالاخره، يك جا به درد مى‏خورد.

بغل دستى‏ام عجيب شبيه آل‏پاچينو است؛ امّا نه، اسكار بهترين بازيگر مرد امسال را كه او نبُرد. وقتى سرم را از كنجكاوى زيادى، به طرفش خم مى‏كنم، برمى‏گردد و نگاهى به من مى‏كند و من، روى چمدانم ميخكوب مى‏شوم. خوشبختانه، آل‏پاچينو نبود.

زنگ ناهار را مى‏زنند. مسافران دوباره به حالت اوّل برمى‏گردند. دو مهماندار وارد مى‏شوند. يكى از آنها سينى بزرگى به دست دارد و ديگرى، كف دست هر فرد، يك دانه قرص مى‏گذارد؛ امّا من ناهار خودم را آورده‏ام. چمدانم را باز مى‏كنم و سفره را درمى‏آورم و بعد قابلمه‏هاى بزرگ و كوچك غذا را كه مادرم از يك هفته قبل، زمانى كه بليتم را خريده بودم، آماده كرده بودم.

مسافران، قرص‏هايشان را خورده و نخورده، به طرف من برمى‏گردند و من هنوز اوّلين لقمه را به دهان نبرده، بلند مى‏شوم و سفره را از انتها تا ابتداى سفينه، پهن مى‏كنم و مسافران، دور تا دور سفره مى‏نشينند.

حالا ديگر با تمام مسافران، رفيق شده‏ام. پنج دقيقه ديگر، فرود مى‏آييم. ناگهان مهماندار به طرفم مى‏آيد و تلگرافى را برايم مى‏خواند. همين قدر فهميدم كه اشتباهى تنديس جشنواره را به من داده‏اند و من بعد از بازگشت از مريخ بايد آن را پس بدهم؛ امّا من كه ديگر پولى ندارم. بايد تصميمم را بگيرم. يا از ديدن مريخ صرف‏نظر كنم و يا بقيه عمرم را در مريخ بمانم. شايد آن‏جا هم بتوان فيلم ساخت.

دو دقيقه ديگر به مريخ مى‏رسيم. به سمت مهماندار مى‏روم و تقاضا مى‏كنم كه برگرديم. قبول نمى‏كند. از پنجره، بيرون را نگاه مى‏كنم. به مريخ نزديك شده‏ايم. وقتى براى مهماندار توضيح مى‏دهم تنديسى را كه بيعانه گذاشته‏ام، از آنِ من نيست، قبول مى‏كند كه مرا بازگرداند. خوش‏حال مى‏شوم. او يك چتر نجات به من مى‏دهد و مرا تا انتهاى سفينه، همراهى مى‏كند. مهماندار درى را باز مى‏كند و تعارف مى‏كند كه وارد شوم. من وارد مى‏شوم و او در را پشت‏سر من مى‏بندد. ناگاه خودم را معلق در ميان فضا مى‏بينم. سفينه از من دور مى‏شود و بر مريخ فرود مى‏آيد و من در ميان كهكشان، غلت مى‏خورم. چترم را با نداى مردى كه شبيه آل‏پاچينو بود، باز مى‏كنم. حالا اطرافم را واضح‏تر مى‏بينم و دعا مى‏كنم كه محل فرودم ايران باشد. تا زمين، فاصله زيادى است. از آن بالا، زمين، واقعاً زيباست.

دود غليظى از ميان هاله‏اى سفيد به هوا بلند مى‏شود و من از ميان همان قسمت شكافته شده، عبور مى‏كنم. اين همان لايه اوزون خودمان است. چشمانم را با پشت دست مى‏مالم تا اطرافم را بهتر ببينم. مرزهاى ايران پيداست. كمى جلوتر مى‏روم. يكباره احساس مى‏كنم باد، شدت بيشترى گرفته است. بالاى سرم را نگاه مى‏كنم. اوه، نه! پرنده‏اى روى چتر نشسته و آن را سوراخ مى‏كند و من از مسير اصلى‏ام خارج مى‏شوم و به طرف افغانستان مى‏روم. با خود مى‏پندارم آيا با وجود فيلم‏هاى مخملباف، ديگر سوژه‏اى هم باقى مانده تا من در صورت فرود آمدن در آن‏جا فيلمى بسازم.

از مرزهاى افغانستان كه مى‏گذرم، نفس راحتى مى‏كشم. خدا را شكر! اين‏جا هندوستان است. دستانم را به سمت تاج‏محل قلاب مى‏كنم تا لااقل در اين‏جا فرود بيايم؛ امّا باد، مرا با خود مى‏برد.

از هندوستان كه عبور مى‏كنم، ديگر چيز واضحى نمى‏توانم ببينم و از آن طرف زمين، سقوط مى‏كنم. ميان زمين و آسمان، دست و پا مى‏زنم. شايد كه بتوانم در نقطه‏اى از زمين فرود بيايم؛ امّا ... خداحافظ زمين. حالا من به سمت سيّاره‏اى ديگر مى‏روم. شايد تير باشد. مى‏گويند آن‏جا گرم است. كاش لباس‏هاى تابستانى‏ام را همراه داشتم!

وقتى آن‏جا فرود آمدم، اوّلين جشنواره‏هاى عطارد را راه مى‏اندازم و زمينى‏ها و مريخى‏ها را دعوت مى‏كنم و تمام تنديس‏ها را ميزبان، درون خانه‏اش نگه مى‏دارد. چشمانم را مى‏بندم. آن روز، دور نيست!