مجلات >حديث زندگى>شماره 24

چاى داغ

مريم بزرگ

انگار نمى‏خواست بهانه دستم بدهد. دو روز سكوت. تنها صدايى كه ميان ما بلند شده بود، صداى به‏هم خوردن قاشق و چنگال، موقع شام و ناهار؛ شرشر آب، وقتى كه سعيد موهاى پُرپُشتش را مى‏شست و همراه آن آواز مى‏خواند. دو روز سكوت تا نتوانم براى مهمانى، اجازه بگيرم.

اگر نمى‏خواستم بروم مهمانى، منّتش را نمى‏كشيدم. بلند شدم. سماور مى‏جوشيد و قورى، روى آن عرق كرده بود. بعد از دو روز براى اوّلين‏بار بود كه مى‏خواستم برايش چاى بريزم. با دقّت، توى فنجان، چاى ريختم و روى ميز گذاشتم.

پا روى پا انداخته و سرش توى روزنامه بود. مى‏دانستم حواسش به من است و وانمود مى‏كند دارد روزنامه مى‏خواند. نشستم روى كاناپه. هيچ بهانه‏اى براى حرف زدن نداشتم. كنترل تلويزيون را برداشتم.

- امروز مى‏خواهيم ... .

كانال را عوض كردم. موسيقى آرامى پيچيد. خسته شدم. تلويزيون را خاموش كردم. كتاب هنر كيمياگرى را برداشتم. چند ورق زدم. زيرچشمى نگاهش كردم. صفحه دوم روزنامه را تمام كرده بود، ورق سوم را باز مى‏كرد. خم شد. دست به تنه فنجان كشيد.

- اينم كه يخ كرده! سرم را از توى كتاب، بيرون آوردم. نيم‏نگاهش كردم. تو دلم گفتم: اينم بهانه كه دستم داد. سكوت را شكسته بود.

با لبخند، بلند شدم.

- الآن داغش مى‏كنم.

توى فنجان ديگرى با گل‏هاى سرخ، چاى ريختم. چاى داغ را جلويش گذاشتم. بخار، آرام از روى چاى بلند مى‏شد.

- زود بخور تا يخ نكرده!

با خوش‏حالى نشستم نزديكش. دهان باز كردم. خواستم حرف بزنم. تلفن زنگ زد. گوشى را برداشتم.

- بله ... بفرماييد.

- ا ... شما هستيد.

- بله، بله. خواهش مى‏كنم.

-...

- تشريف بياوريد.

با ناراحتى، گوشى را گذاشتم. نگاهم به پوزخند روى لب‏هاى سعيد افتاد. روزنامه را روى پايش گذاشت. با اخم، نگاهش كردم و با ناراحتى، چاى داغ را سر كشيدم.