مجلات >حديث زندگى>شماره 24

ديگران (The others)، گزارشى از يك فيلم

زهره شريعتى

در سينماى جهان، ديگران، به مجموعه‏اى گسترده از غيرخودى‏ها اطلاق شده كه شامل هر موجودى مى‏شود: زنده يا غير زنده، مَرئى يا نامرئى! ديگران، نامى بسيار كلى است و در برگيرنده مصداق‏هاى فراوان: انسان‏هايى كه ممكن است از نظر ظاهر يا باطن با ما متفاوت باشند و در جرگه ديگران قرار گيرند: سياه و سفيد و زرد و سرخ‏پوست، نژادهاى مختلف، آسيايى و افريقايى و امريكايى و ... (فيلم‏هاى شاخص اين موضوع: رقصنده با گرگ، فيلم‏هايى مربوط به نژادپرستى يا بر ضد آن و ...) يا كسانى كه دين و مذهبشان با ما فرق دارد، افكار و عقايدشان، يا آداب و رسوم و فرهنگشان.

فيلم‏هاى بسيارى در دنيا با اين موضوعات، ساخته شده كه به تعامل انسان‏هاى متفاوت با يكديگر مى‏پردازند و چالش بين ما و ديگران را گاه به نفع ما تمام مى‏كنند، گاه به نفع ديگران، و گاه بى‏طرفانه نسبت به هر دو موضع نگاه مى‏كنند. گاهى در يك طرف اين چالش، يا حتّى تعامل و گفتگو، انسان، و در طرف ديگر، موجودى غير انسان است. طبيعت و خشم آن بر انسان (آتشفشان، سيل، زلزله، گردباد و يا حمله موجوداتى چون حشرات) در فيلم‏هايى چون: در اعماق، زنبورها، مورچه‏ها، پارك ژوراسيك و ... ، و حتّى مخلوقات واقعى و تخيلى ديگر بر روى كره زمين و ديگر كرات آسمان در فيلم‏هايى چون ئى‏تى (ET)، برخورد نزديك از نوع سوم، مردان سياهپوش، گودزيلا، هيولا، دراكولا و خون‏آشام، جِنگير، طالع نحس، موميايى، ربات‏ها و آدم آهنى‏ها، و ...

در ميان اين ديگران، موجودات ديگرى هم وجود دارند كه جذاب‏ترين آنها: مردگان، زندگانِ عالم برزخ، و ارواح خبيثه يا خوش‏طينت، و اَجنّه هستند. در فيلم‏هايى چون روح، مرگ‏جويان، سنجاقك، چه رؤياهايى مى‏آيند، و ... و شاخص‏ترين آنها، فيلم «ديگران»، كه به طور خلاصه، موضوع و هدفى را كه دنبال مى‏كند، بررسى خواهيم كرد.

نام فيلم: ديگران

كارگردان: آلخاندرو آمه نابار

بازيگران: نيكول كيدمن (گيرس)، فيونلا فلانگان (خانم ميلز)، كريستوفر اكلستن (چارلز)، الن كاسيدى (ليديا)، اريك سايكس (آقاى تاتل)، آلاكينا مان (آن)، جيمز بنتلى (نيكلاس)

محصول 2001 امريكا

خلاصه فيلم

سال 1945، انگلستان. گريس، زن تنهايى است كه در غياب شوهرش - كه هنوز از جبهه جنگ جهانى دوم بازنگشته است - همراه دو فرزندش، آن و نيكلاس، در خانه‏اى بزرگ با معمارى ويكتوريايى در جزيره‏اى دور افتاده زندگى مى‏كند. دو فرزند او، نسبت به نور، حساسيت دارند و به همين دليل، پرده‏هاى خانه، هميشه كشيده است. اين خانه، فاقد تلفن، راديو و حتّى برق است و شمع، تنها منبع نور آنهاست، چه در روز و چه در شب.

يك روز، سه نفر از خدمتكاران صاحبان سابق اين خانه (مديره مسنّ خانه خانم ميلز، باغبانى پير به نام تاتل و دخترى جوان و لال به نام ليديا) زنگ خانه گريس را به صدا درمى‏آورند. خدمتكارانِ خود گريس، دو هفته پيش به طور ناگهانى و بدون اطلاع، خانه را ترك كرده‏اند و او در روزنامه، براى استخدام خدمتكار، آگهى داده است. گريس با اين تصوّر كه اين سه نفر مى‏خواهند مشغول كار شوند، وظايفشان را به دقت توضيح مى‏دهد و آنها نيز بدون هيچ اعتراضى كار خود را آغاز مى‏كنند.

آن و نيكلاس تحت مراقبت‏هاى شديد مادر و تعاليم مذهبى سختگيرانه او قرار دارند. به تدريج، وقايع عجيبى اتفاق مى‏افتد. صداهاى نامفهومى شنيده مى‏شود. آن، ادعا مى‏كند كه پسربچه كوچكى را با مادرش و همراه يك پيرزن زشت‏رو، بارها ديده است. درهاى بسته، باز مى‏شود و پيانو خودبه‏خود شروع به نواختن مى‏كند. گويى خانه در تسخير ارواح مزاحم قرار گرفته است ... .

كم‏كم گريس - كه تعاليم مذهبى‏اش به بقاى روح در جهانى ديگر اعتقاد ندارد و حرف‏هاى آن را خيالپردازى و دروغ انگاشته است - حضور «ديگران» را باور مى‏كند؛ امّا زمانى به اين باور مى‏رسد كه متوجه مى‏شود خدمتكاران جديد، در واقع، مرده‏اند. بنابراين، خود او و بچه‏هايش هم مرده‏اند. آن هم به خاطر آن كه خودش بر اثر تنهايى، ديوانه شده و بعد از خفه كردن بچه‏هايش، خود را نيز كشته است. آنها هستند كه مرده‏اند و مزاحم ساكنان جديد خانه هستند ... .

بررسى

فيلم «ديگران»، نحوه ارتباط و تعامل روح‏ها با يكديگر است؛ روح مردگان و زندگان. همه ما انسان‏ها به‏طور غريزى از ديگران مى‏ترسيم. علت ترس هم در نام آنها نهفته است. آنها جزئى از ما نيستند، ديگران‏اند. با ما فرق دارند، و همين تفاوت ظاهرى، باطنى و يا از لحاظ موجوديت و هويت، موجب عدم شناخت ما نسبت به آنها مى‏شود كه در نتيجه، در نظر ما ترسناك جلوه مى‏كنند. بنابراين، بخشى از موضوع اين فيلم، ترس نيز هست: ترس از ناشناخته‏ها.

آمه نابار، كارگردان جوان اسپانيايى، توانسته با پرداخت پيچيده و ماهرانه خود، جلوه‏اى قدرتمند به فضاى ترسناك فيلم ببخشد. وقتى سه خدمتكار، پيش گريس مى‏آيند، او به دقتْ وضعيت خانه را برايشان تشريح مى‏كند: پنجره‏ها در همه حال بايد با پرده‏هاى ضخيم پوشانده شوند، هيچ ذره و باريكه نورى از خورشيد نبايد در خانه ديده شود، هيچ درى را نبايد باز كرد، مگر درِ قبلى بسته شده باشد. اين خانه بزرگ - كه اثاثيه اندكش هم بسيار بزرگ و پرهيبت جلوه مى‏كنند - پنجاه در دارد و پانزده كليد و راهروهاى فراوانى كه تاريك و نمورند ...

در اين فيلم، تماشاگر به هيچ‏وجه، چهره‏اى ترسناك نمى‏بيند. گريس، زنى زيبا و جوان است. كودكانش هم چهره‏هايى معصوم و دلنشين دارند. خدمتكاران مرده خانه هم همين‏طور. خانم ميلز، مهربان‏ترين صورت يك زن ميان‏سال را دارد. آقاى تاتل، پيرمردى خوشروست و ليديا چهره‏اى كاملاً معمولى و زبانى لال. اين سه، تنها آمده‏اند تا به مرور به گريس بفهمانند كه چه كرده (كشتن بچه‏هايش و خودكشى خودش) و مرده است و بايد مرده بودنش را باور كند. ما نه صورتى هيولاوش و آبله‏گون مى‏بينيم، و نه حتّى رفتارى از آنان كه بيانگر خوى وحشى و پليدشان باشد. از دراكولا و خون‏آشام و موميايى خبرى نيست، و نه از چهره خونين و وحشتناك دخترى جوان كه جن‏زده شده باشد؛ امّا سايه‏اى سنگين از تنهايى، ترس و تاريكى بر چهره همگى آنهاست كه در واقع، درونشان را نمايش مى‏دهد. اين است كه از خود آنها نمى‏ترسيم، از تعليق و هراسى كه فضا و موقعيت به‏وجود آورده وحشت مى‏كنيم.

آمه نابار با هنرمندى تمام توانسته سه ويژگى: تنهايى، ترس و تاريكى را به‏طور كامل در اين موقعيت به كار ببرد تا تعليق و هراس لازم را براى تماشاگر فيلم ايجاد كند. كارگردان به عمد خواسته چند نوع ترس متفاوت را نمايش دهد:

1. ترس از نور آفتاب (كنايه از ترس از روشن شدن فضا و مشخص شدن حقيقت، حقيقت اين‏كه گريس و بچه‏هايش مرده‏اند، ولى خودشان خبر ندارند)، آن و نيكلاس، بيمارى عجيب و ناشناخته‏اى دارند: حساسيت به نور (اگر نور خورشيد به بدنشان بتابد، پوستشان تاول مى‏زند و در نهايت، خواهند مرد)؛ 2. ترس از حقيقت (كنايه از وحشت از وجود ناشناخته‏ها و تداخل موقعيت زندگان و مردگان، اين‏كه پدر خانواده در جنگْ كشته شده است و وجود ارواح زندگان)؛ 3. ترس از ديگران (كسانى كه براى ما ناشناخته‏اند)؛ 4. ترس از تنهايى (تنهايى گريس و فرزندانش در فيلم، سؤال برانگيز است. آيا كسى در همسايگى آنها زندگى نمى‏كند؟ دوست يا فاميلى ندارند؟ چرا در اين خانه، منزوى زندگى مى‏كنند؟ ما در كل فيلم، كسانى غير از ساكنان خانه را نمى‏بينيم)؛ 5. ترس از خداوند كه از ابتدا تا انتهاى فيلم بر آن تأكيد مى‏شود. نيكلاس با خواهرش آن، درددل مى‏كند و نمى‏تواند حرف مادرش را كه مى‏گويد بايد از خدا ترسيد و به علت ترس به دستورات خداوند عمل كرد، قبول كند. او مى‏خواهد خدا را دوست داشته باشد، نه اين كه از او بترسد و هربار كه كلمه‏اى كه به نظر مادر كفرآميز است، از دهانش بيرون آمد، مادرش او را بلافاصله تنبيه كند (همين نوع تربيت سختگيرانه و صرفاً ترس‏پرور و نه محبت‏پرور مادر است كه در نهايت، به جنون او مى‏انجامد و نتيجه‏اش قتل فرزندان و خودكشى خودش است).

نيكلاس، بسيار عاطفى است و شيفته مادرش. مادرى كه آغوش گرمش را پشت ديوارى بلند از سختگيرى‏هاى افراطى مذهبى و به اصطلاح: تربيتى و اخلاقى، پنهان كرده است.

گريس بايد قبول كند كه ديگرانى هم در زندگى تنها و منزوى او وجود دارند. ارواح خوش‏طينتى كه براى كمك به او آمده‏اند تا به او بقبولانند كه مرده است و بايد اين را بپذيرد تا رستگار شود. گريس، چنان درگير تعليم و آموزش سخت مذهبى و انجام دادن تكاليف فرزندان است، كه عطوفتش را نمى‏تواند به كودكانش ابراز كند. او به حرف آن (فرزندش) - كه مى‏گويد ارواحى را مى‏بيند كه در خانه، رفت و آمد مى‏كنند - اصلاً اعتقاد ندارد؛ امّا در پايان، همين ارواح هستند كه موجب مى‏شوند او از حصار بلندى كه دور خودش كشيده است و تاريكى محض خانه - كه به دليلى واهى براى سلامت بچه‏ها توصيه شده است - بيرون بيايد و دنيا را طور ديگرى ببيند؛ دنياى پر از نور گرم خورشيد حقيقت، مملو از وقايع زيبا و باور نكردنى، و دنيايى كه يك خداى مهربان و دوست داشتنى، آن را خلق كرده است، نه يك خداى ترسناك و هول‏آور كه تنها به تنبيه بندگان نافرمانش مى‏پردازد.

مى‏گويند تقواى ستيز، از تقواى گريز، برتر است. تقوايى كه با انزوا و حصار كشيدن به دور خود و دورى از جامعه و ترس از واقعيت‏هاى نامطلوبش به دست آيد، تقواى ارزشمندى نيست، حتّى اگر ما را از ورطه اشتباه و گناه، دور كند.

بايد از لاك خودبينى بيرون آمد و ديگران را هم ديد. ديگران، هميشه دشمن ما نيستند، و دنيا هم اين قدرها زشت و پليد نيست! هم بايد از مواهب و نعمت‏هايش استفاده كرد و هم بايد از خالق اين مواهب، سپاس‏گزارى نمود. بايد گاهى هم بالاى سرمان را نگاه كنيم؛ جايى كه خورشيد وجود دارد و نورش را از هيچ موجودى - حتّى از بدترين و سفّاك‏ترين انسان‏هاى روى زمين - دريغ نكرده است.

تعامل با ديگران و درك آنهاست كه قدرت مبارزه با مشكلات را به ما مى‏دهد و به ما مى‏آموزد كه هر ناشناخته‏اى، حتّى اگر خالق و خداى ما باشد، هميشه ترسناك نيست. او دوست ماست، اگر خودمان بخواهيم!