| مجلات >حديث زندگى>شماره 24 |
به كوشش: حسين فردوسىزاده
براى آنكه بتوانيد با ديگران در كمال آرامش زندگى كنيد، از آنها جز آنچه مىتوانند در راهتان نثار كنند، چيز ديگرى توّقع نداشته باشيد.
بونارد
اگر مدت چهل روز با مردم به سر برى، يا مانند آنها مىشوى يا آنها را ترك مىكنى.
مثل عربى
تو بر روى زمين، يك فرد واحد نيستى؛ بلكه جزئى از كل و اندكى از بسيار هستى. تو را بر روى زمين از آن جهت نهادهاند كه با ديگر آفريدگان، هماهنگ شوى و در بساط نمايش آفرينش، به نوبت خويش به بازى بپردازى.
پوشه
لذّات حيات و حقيقت زندگى را در خدمت به همنوع و محبّت به مردم جستجو كنيد.
ميرابو
هيچ حالى، از تنهايى و بىپناهى براى بشر، دشوارتر و سهمناكتر نيست.
محمد حجازى
اگر با اشخاصى كه صاحب روح بلند و اخلاق عالى هستند زندگى كنيد، احساس خواهيد كرد كه قوه مرموزى، روح و اخلاق شما را به سوى مجد و تعالى مىكشاند.
اسمايلز
در گفتگو و معاشرت، تا حدى تشريفات را ملاحظه كن، ولى از اندازه كار مگذر. وضع رفتار، معمولاً با همان صورتى كه جلوهگر شود، از طرف مقابل باز مىگردد.
فولر
چنان انسان باش و چنان زندگى كن كه اگر هر كس انسانى چون تو باشد و همچون تو زندگى كند، اين زمين، به صورت بهشت خدايى درآيد.
فيليپ بروكز
زيستن، تنها براى خود زيستن نيست؛ بهتر آن است كه به كمك يكديگر برخيزيم.
منانه روس
يكى از بهترين خوشىهاى دنيا اين است كه گروهى در يك جا جمع شوند و اوقات فراغت را به سخنان شيرين و دلپذير بگذرانند؛ روحهاى آنها بههم نزديك مىشود، زبان يكديگر را خوب مىفهمند و از اسرار دل همديگر خبردار مىشوند.
جان لوبوكآويبورى
همسر خوب، بهترين ياور، در صحراى سنگلاخ و پر مخاطره زندگى است.
اسمايلز
حسن معاشرت، مركّب از فداكارىها و گذشتهاى كوچك است.
اِمِرسون
جمعيت، شبيه به سيل است. جرعههاى گوارا و جانبخش، وقتى بههم جمع شد، ديوانگىها و خرابىها مىكُند.
محمد حجازى
اگر زنجيرى به گردن ديگرى بيندازيد، سر ديگر آن، بر گردن خودتان گره مىخورد.
امرسون
مردمىِ عالى، در حسن رفتار است، نه در عقل بيشتر.
بيچر
انسان به هر كس كه با او همخو و همفكر باشد، دل مىبندد و هر كه داراى علو نفس و جوانمردى و بزرگوارى باشد، علاقهمند مىشود.
سيسرون
حسن معاشرت، همراه با شرافتى است كه جنگجوترينِ مردم، به آن احترام مىگذارند. بدى معاشرت، سبب آن مىشود كه ترسوترين مردم هم به ستيز با آدمى برخيزند.
چستر فيلد
اگر به ميان گرگها رَوى، از آنها زوزه كشيدن خواهى آموخت.
مَثَل فرانسوى
با شجاعان عالم و درندگان بيابان، روبهرو شدم، ولى هيچكدام مانند همنشين بد، بر من غالب نشد.
بزرگْمهر
خوشبخت، كسى است كه از زندگى ديگران، درس عبرت بياموزد.
جواد فاضل
هرگز سعادت شخصى، قلب مرا در خود نگرفته است. من خوشبختى خود را جز در جامعه نمىبينم.
روسو
كسى كه مايل است خير ديگران را تأمين كند، خير خودش را هم تأمين كرده است.
كنفوسيوس
معاشرت با مردمان خوش اخلاق و فاضل، بهترين مقوّى روح جوانان است.
اسمايلز
با مردمان نيك، معاشرت كن تا خودت هم يكى از آنها به شمار روى.
ژرژ هربِرت
تنها چاره نفرت، جدايى است.
مثل افريقايى
يقين است كه رفتار حكيمانه، يا وضع جاهلانه، همچون بيمارى از شخصى به شخص ديگر سرايت مىكند؛ پس لازم است كه مردمان، مواظب انتخاب معاشران خود بوده باشند.
شكسپير
در همنشينى بايد خود را با مردان صاحب وجدان، همدم ساخت و از مردم بىوقر و بىارزش، دورى جُست.
كنفوسيوس
هر كس در طلب خير و سعادت ديگران باشد، سرانجام، سعادت خودش را هم به دست مىآورد.
اسمايلز
زندگى كردن و كمك به زندگى ديگران كردن، انسان واقعى بودن و جاودان ماندن؛ اين است وظيفه.
كوكرل
هر كه ديگران را همچون خود، دوست مىدارد، شايسته فرمانروايى است.
مَثَل چينى
ما به وسيله چهار چيز با مردم در تماس هستيم و ارزش موقعيت ما از روى آنها معلوم مىشود: آنچه مىكنيم، آنچه جلوه مىكنيم، آنچه مىگوييم، آنطور كه مىگوييم.
دِيلكارْنگى
مردم شريف را شايسته چنان است كه پيوسته با همانند خود نشست و برخاست كنند. كيست كه آن اندازه استوار باشد كه در معرض فريب ديگران واقع نشود؟!
شكسپير
تو نان مىخورى و زنده هستى و من نان مىدهم و زندگى مىكنم.
مَثَل فرانسوى
خود را قربانى كنيم، بهتر است كه ديگران را.
گاندى
مصاحبت فراوان و روابط صميمى ميان دو شخص، چنان ايشان را به يكديگر شبيه مىسازد كه نه تنها اخلاق و رفتارشان مانند يكديگر مىشود، بلكه رخساره و آهنگ صداى ايشان نيز با هم شباهت پيدا مىكند.
لاوارتر
خوشبختترين فرد، كسى است كه بيش از همه سعى كند ديگران را خوشبخت سازد.
لاروشفوكو
معتقدم كه پس از گرسنگى و چه بسا پيش از آن، تنهايى، بزرگترين مسئله بشر است.
مسعود فرزاد
هر كه با بدان نشيند، اگر نيز طبيعت ايشان در او اثر نكند، به طريقت ايشان متّهم گردد و اگر به خرابات رَود به نماز كردن، منسوب گردد به خمر خوردن.
سعدى
شاد كردن ديگران، نه خرجى دارد و نه زحمتى. يك لبخند، كافى است.
تاگور
انسانيت ما وقتى كامل مىشود كه براى همه ديگران، سهمى و حقّى در زندگى خود قائل باشيم.
لئو بوسكاليا
جهان شود لب پر خندهاى اگر مردم
كنند دستْ يكى در گرهگشايى هم
صائب تبريزى
پاى در زنجير پيش دوستان
بِهْ كه با بيگانگان در بوستان
سعدى شيرازى
لباس زندگى بر خود مكُن تنگ
كه چون شد پاره، نتوان كرد پيوند
امير خسرو دهلوى
مگر اجل برهاند مرا ز عشق، ارنه
به زندگى نتوانم رها شدن ز شما
اوحدى مراغه
من شكسته بدحال، زندگى يابم
در آن زمان كه به تيغ غمت شوم مقتول
حافظ شيرازى
به يكى بيزار كرد از زندگى - صائب - مرا
وقت آن كس خوش كه غمخوارى در اين غمخانه داشت
صائب تبريزى
گر توانى كرد با ما زندگى زينسان درآى
ورنه زود از پيش ما برخيز و بگريز اى پسر!
سنايى غزنوى
تو را توش هنر مىبايد اندوخت
حديث زندگى مىبايد آموخت
پروين اعتصامى
چون سكندر دست شستن از زلال زندگى
بىنيازان را حيات جاودانى ديگر است
صائب تبريزى
هست تنهايى پر از ياران بد
نيك چون با بد نشيند، بد شود
مولوى
هر سر موى تو را با زندگى پيوندهاست
با چنين دلبستگى، از خود بريدنْ مشكل است
صائب تبريزى
بيا كه بىتو ملولم ز زندگانى خويش
كه در فراق رخت زندگى، عذاب افزاست
خواجوى كرمانى
مرا انبارها پرتوش و برگ است
ولى اين زندگى، بىدوست، مرگ است
پروين اعتصامى
چه عالَمى، كه دلى هست و دلنوازى نه
چه زندگى، كه غمم هست و غمگسارم نيست
شهريار